تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
805 videos
37 files
365 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
Forwarded from مسیر مستقیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
(در ارتباط با مطلب قبل از روپرت اسپایرا)

"نگاه کن"

ببین که چگونه از هیچ شکل می‌گیرد و پدیدار می‌شود،
"هست" می‌شود.

از کجا می‌آید؟

رنگ،
لطافت،
زیبایی،
نور،
چون شعبده‌ای ناگهان از نیست، هست می‌شود.

نگاه کن،
این بار به خودت نگاه کن
دست و پا و صورتی که همچون این گل، از نیست ناگهان هست شده.

حالا آیا این تویی؟
کدام تو؟
علی؟ مریم؟ امیر؟ فاطمه؟
این اسم‌ها مطلقاً تو نیستی.

تو همین شعبده‌ی حضوری،
همین شکوهی،
همین حیرتی.
همین لطافت و رنگِ گل است که آنجا نشسته و دست و پا و صورت دارد
همان است که نفس می‌کشد و در رگ‌ها جاری است

تو همانی
همان
"آن"

نگاه کن
لطفاً
"نگاه کن"

#مسیرمستقیم

مطالب مرتبط:
"پری رو تاب مستوری ندارد"

"شکل گیری جوجه"

«خودت را به یاد بیاور»

«کشف کنید که این من کاذب از کجا برمیخیزد»
"مِهری که در تمامی ذرات عالم است
جبران آن به عشقِ دمادم سپرده‌اند
تا صوت مهر در دو جهان جاودان شود
نخل امید در کفِ آدم سپرده‌اند"

دوستان عزیزم در طی این چند سال شاهد این بودید که این کانال به‌طور روزانه به تولید محتوا، ترجمه متون و زیرنویس ویدئوها مشغول بوده است. از طرفی برای اینکه این مطالب با کیفیت مناسب تهیه‌شده و در اختیار شما قرار بگیرد ساعت‌ها وقت و هزینه لازم است. همین‌طور که آگاهید تمام محتوای این دو کانال به‌طور رایگان و با کیفیت قابل‌قبول در اختیار شما عزیزان قرار می‌گیرد طوری که چنانچه نیروی اصلی یعنی "نیروی عشق" نبود این کار مطلقاً هیچ توجیهی نداشت. دوستان عزیز چنانچه تمایل دارید که این محتوا همچنان به روند خودش ادامه دهد نیاز است تا با رعایت قانون جبران شما هم در برکت این کار شریک شده و اجازه دهید تا با به جریان افتادن نیروی عشق، این آگاهی هرچه بیشتر شکوفا شود. این منابع را محدود به این روزگار ندانید بلکه تمام این‌ها برای مدت‌ها بعد از من و شما هم باقی‌مانده و کمک‌حالِ جستجوگرانِ حقیقت خواهند بود. شما هم در گسترش این آگاهی همراه باشید، و آگاه باشید که درنهایت خیروبرکتِ ناشی از رعایت قانون جبران، بیش از هرکسی نصیب خود شما خواهد شد.
پیشاپیش از عشق و همراهی شما عزیزانم صمیمانه سپاسگزارم.

دوستان عزیز می‌توانند حمایت‌هایشان را به یکی از این شماره کارت‌ها واریز نمایند:

6362141123588478

6219861024932047
نیما پارسی

همچنین عزیزانی که ساکن خارج از ایران هستند نیز می‌توانند جهت دریافت اطلاعات پرداخت به این ای دی پیامی بفرستند.
@nimandoart
Forwarded from مسیر مستقیم
هرگز این‌طور نیست که اقیانوس و موج وجود داشته باشند. همیشه فقط اقیانوس است که وجود دارد و آن چیزی که ما «موج» می‌نامیم صرفاً فعل و انفعالی از اقیانوس است.
هرگز این‌طور نیست که خویش، آگاهی نامحدود و ایگو یا شخص وجود داشته باشند. همیشه فقط آگاهی است که وجود دارد و آنچه که به نظر می‌رسد یک موجودیت فردی است صرفاً فعل‌وانفعال همان آگاهی است.
این‌طور نیست که دنیایی وجود داشته باشد و بدنی که در این دنیا زندگی کند و آگاهی‌ای که درون این بدن ساکن باشد. بدن و دنیا اساساً از آگاهی ساخته‌شده‌اند. فقط همان است که وجود دارد. فقط تویی که وجود داری.
اندازه و طول عمر موج مطلقاً هیچ تأثیری بر اقیانوس ندارد. اقیانوس پیش از ظهور موج، هنگامی‌که موج ظاهر می‌شود و هنگامی‌که از بین می‌رود، همان‌گونه که بود باقی می‌ماند.
به همین ترتیب اگر شخص در این زندگی به‌اصطلاح شکست بخورد یا در طی این چشم‌به‌هم‌زدنِ الهی یعنی این زندگیِ انسانی چیزی به دست آورد، نه چیزی از آن بی‌کرانگیِ وجودِ محض که زیربنایِ همه‌چیز است کم می‌کند و نه چیزی به آن اضافه می‌کند.
همین امر در مورد تجربه‌های مختلف نیز صادق است. همه‌ی تجربه‌ها در چیزی می‌آیند و می‌روند که خودش هرگز نمی‌آید و نمی‌رود و هیچ اثری از خودش باقی نمی‌گذارد. به همین دلیل است که وقتی شاگردی به استادش درباره نور زیبایی که در مراقبه دیده می‌گوید، استاد اهمیتی نداده و پاسخ میدهد: "این می‌گذرد، به مراقبه ادامه بده."
پس موضوع درباره داشتن یک تجربه خاص نیست. بلکه موضوع درباره ادراک خود به‌عنوان آن زیربنای هستی است.
آنچه تو حقیقتاً هستی همیشه یکسان باقی خواهد ماند یعنی بی‌نهایت وسیع، بی‌هیچ قید و شرطی مهربان و همیشه کامل.
و حالا بعد از این ادراک باید چه کار کرد؟ هیچ کار.
فقط زندگی‌ای که خودت همان هستی را جشن بگیر. زندگی با تمام جلوه‌های فوق‌العاده‌اش. خوش باش و لذت ببر.

Simon Bartholomé




There never is the ocean AND the wave. There is always only the ocean, and what we call 'wave' is just an activity of the ocean.
There is never the Self, infinite Consciousness, AND the ego or the person. There always only is Consciousness, and what appears to be an individual entity is simply an activity of that Consciousness.
There is not the world AND a body living in the world AND Consciousness living in the body. Both body and world are ultimately "made out of" Consciousness. There is only that. There is only you.
The size and "life span" of the wave have absolutely no effect on the ocean. It is and remains exactly the same - prior to the appearance of the wave, while it appears, and when it's gone.
In the same way, however the person "fails" or whatever he/she "achieves" throughout this blink of the divine eye called human life could never take away anything from the vastness of pure Being that underlies it all, nor could it ever add anything to it.
The same is true for experiences of any kind. They all come and go in that which does not come and go, leaving no trace behind. It is for this reason that, when the student told his teacher about seeing a beautiful light in meditation, the teacher was not impressed and responded, "This will pass. Keep meditating."
So it's not about having special experiences. It's about realizing yourSelf as the very substratum of existence.
What you really are always remains the same - infinitely vast, unconditionally loving and forever complete.
So after this realization, what is there to do? Nothing. Just celebrate the life that you are. In all its wonderful expressions. Rejoice!
Simon Bartholomé
از برگ پرسیدم: حالا که پاییز فرارسیده و برگ‌ریزان شروع‌شده آیا نمی‌ترسی؟
برگ گفت:
نه. من در تمام پاییز و بهار کاملاً زنده بودم و برای کمک به تغذیه درخت سخت کار کردم و حالا بخش زیادی از من درون درخت است. من محدود به این فرم نیستم، من تمام این درختم و حتی زمانی که به خاک برگردم نیز همچنان به تغذیه درخت کمک خواهم کرد. پس نه من اصلاً نگران نیستم. هنگامی‌که که این شاخه را ترک کنم، برای درخت دست تکان می‌دهم و به او می‌گویم: "به‌زودی دوباره تو را خواهم دید."
همان روز بادی وزید و پس از مدتی دیدم که برگ، شاخه را رها کرد و رقصان و شادمان به‌سوی خاک راهی شد. خیلی خوشحال بود. به او تعظیمی کردم، چیزهای زیادی وجود دارد که باید از برگ بیاموزم.
پس لطفاً نگاه کن و آنگاه متوجه خواهی شد که تو همیشه اینجا بوده‌ای. بیا تا باهم نگاه کنیم و به زندگی یک برگ وارد شویم، ممکن است تا با برگ یکی شویم. بیا تا وارد همه‌چیز بشویم و با همه‌چیز یکی شویم تا ماهیت خودمان را درک کنیم و از ترس رها شویم. اگر عمیقاً نگاه کنیم به فراسوی مرگ و زندگی خواهیم رفت.
فردا نیز من همچنان به بودنم ادامه خواهم داد؛ اما برای دیدن من باید خیلی دقیق و هشیار باشی. من گلی خواهم بود یا برگی و آنگاه در قالب این فرم‌ها به تو سلام خواهم کرد. اگر به اندازه کافی دقیق و هشیار باشی مرا خواهی شناخت و به من سلامی می‌فرستی و من بسیار خوشحال خواهم شد.
#تیک نات هان


I asked the leaf whether it was frightened because it was autumn and the other leaves were falling.
The leaf told me,
”No. During the whole spring and summer, I was completely alive. I worked hard to help nourish the tree, and now much of me is in the tree. I am not limited by this form. I am also the whole tree, and when I go back to the soil, I will continue to nourish the tree. So I don’t worry at all. As I leave this branch and float to the ground, I will wave to the tree and tell her, ‘I will see you again very soon.’”
That day, there was a wind blowing and, after a while, I saw the leaf leave the branch and float down to the soil, dancing joyfully. It was so happy.
I bowed my head, knowing that I have a lot to learn from the leaf.

So please look and you will see that you have always been here. Let us look together and penetrate into the life of a leaf, so we may be one with the leaf. Let us penetrate and be one with everything, to realize our own nature and be free from fear. If we look very deeply, we will transcend birth and death.

Tomorrow, I will continue to be. But you will have to be very attentive to see me. I will be a flower, or a leaf. I will be in these forms and I will say hello to you. If you are attentive enough, you will recognize me, and you may greet me. I will be very happy."

#Thich Nhat Hanh
هنگامی‌که چیزی را با هشیاری عمیق لمس کنی، همه‌چیز را لمس کرده‌ای.
#تیک نات هان
Forwarded from مسیر مستقیم
نکته عجیب اینجاست که وقتی ما به درون به دنبال خودمان می‌گردیم، هرچه بیشتر نگاه می‌کنیم کمتر چیزی پیدا می‌کنیم. درنتیجه همچنان به جستجو ادامه می‌دهیم و ادامه می‌دهیم. درنهایت همان‌طور که همچنان موفق به پیدا کردن خویش نمی‌شویم ناگهان این موضوع برایمان روشن می‌شود که "من خودم را در محتوای تجربه‌ام پیدا نمی‌کنم چون این محتوا مدام در حال تغییر است اما آنچیزی که من هستم، همیشه اینجاست. محتوای آگاهی‌ام به من نمی‌گویند که من چه کسی هستم."
#آدیاشانتی

*محتوای آگاهی - یعنی افکار، احساسات، تصاویر و حواس- مدام در حال تغیرند.
سؤال اینجاست که این چه چیزی است که از این‌ها آگاه است؟
آیا من محتوای آگاهی‌ام هستم یا من آنم که از آن‌ها آگاه است؟

گاهی ما به‌اشتباه در مراقبه با آن چراغ‌قوه‌ای که پیش‌ازاین صحبتش را کرده بودیم به دنبال تصویری، صدایی یا احساسی هستیم تا جواب سؤال "من کیستم؟" را به ما بدهد اما فقط کافی است متوجه خود این چراغ‌قوه باشیم.
برای ادراک عمیق این موضوع مطلب تفحص خویش از روپرت اسپایرا را حتماً ببینید.
(به اشاره عکس دقت کنید)
Forwarded from مسیر مستقیم
"The strange thing is when we look inside for ourselves, the more we look, the less we find. So we keep looking ... and looking. Eventually, as we keep not finding the self, it will dawn on us, 'I am not finding myself in the content of my experience, because the content is constantly changing, yet whatever it is that I am seems always to be here. The content of my consciousness is not telling me who I am.'"
#Adyashanti
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه‌چیز طوری مقدر شده است تا به بیدار شدن ما از این رؤیای جدایی کمک کند. تمامیتِ زندگیِ خود را بپذیرید، حتی قسمت‌های دردناک زندگی نیز در خدمت به رهایی شما عمل می‌کنند.
#آدیاشانتی

ترک‌های ناشی از رنج کشیدن، پوسته ایگو را می‌شکافد.
#اکهارت تُله

"Everything is ordained to help wake us up from the dreams of separation. Embrace the full measure of your life and even the painful episodes of life can serve your liberation."
#Adyashanti

Suffering cracks open the shell of ego.
#Eckhart Tolle
داستان ازاین‌قرار است: دختر جوانی بود که با خانواده‌اش در جنگلی زندگی می‌کرد. ازآنجایی‌که قرار بود او فردا ازدواج کند، بیرون رفت تا مقدمات مراسم ازدواجش را آماده کند. لیستی با خودش به همراه داشت، اول باید پیش خیاط می‌رفت، بعد شیرینی فروشی برای سفارش کیک، بعد باید برای هماهنگی به سراغ عاقد می‌رفت و بعد ازآنجا هم به نزد عشقش.
او خوشحال بود، خوشحال خوشحال خوشحال. درحالی‌که برنامه‌هایش را در ذهنش مرور می‌کرد به راه افتاد. با اشتیاق منتظر امروز و فردا بود. همین‌طور که با خوشحالی در جنگل مشغول قدم زدن بود ناگهان یک شیر یا یک ببر وارد مسیرش شده و درست رو به رویش ظاهر می‌شود. قبلاً هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بود. شیر خشمگین بود و با فاصله‌ای بسیار نزدیک نسبت به او قرار داشت. دختر می‌دانست که نمی‌تواند فرار کند او فهمیده بود که به‌هیچ‌وجه هیچ راه فراری ندارد، شیر همان‌طور ایستاده بود و به دختر نگاه می‌کرد. به حدی به او نزدیک شده بود که دختر می‌توانست نفس‌هایش را حس کند.
در آن لحظه وقتی شیر را دید قرارش با خیاط، پوف! کاملاً از ذهنش محو شد.
قرار بعدی‌اش با شیرینی فروش هم پوف! محو شد.
قرارش با عاقد، پوف! آن هم محو شد.
همه‌چیز محو شده بود.
در آن لحظه حتی محبوبش نیز، پوف! او هم محو شده بود.
و برای اولین بار او کاملاً خالی بود. خالیِ خالیِ خالیِ خالی.
من اینجا دیگر درباره ادامه این داستان صحبت نمی‌کنم اما پاپاجی در ادامه می‌گفت: "به شیری که در مسیرتان ظاهر می‌شود خوش‌آمد بگویید" و منظور ایشان هم این بود که به هر آنچه که به تصورات و پیش‌فرض‌هایتان درباره زندگی پایان می‌دهد، خوش‌آمد بگویید. به این شیر خوش‌آمد بگویید چون این به سراغتان آمده است تا شما را بیدار کند.
#موجی



“The story’s like this: there’s a young woman who lives in the forest with her family–the next day she’s going to get married. So as it turned out today is the last time she has to go and check to make sure that all the arrangements are done. So she’s got her list. First the dressmaker, then the cake maker, then the priest, then her Beloved.
So she’s happy, happy, happy. She sets off on her path with all these appointments in her mind, she’s looking so much forward to today and tomorrow. And as she’s walking along very happily, through the forest, a lion or tiger, just steps out into the path. It’s never happened before, this lion is fierce looking and he just stands up in front of her like this and he’s as close as we are together like this, and she knows she can’t run. She just knows there’s no way you can get away, and this lion is just standing there like that looking at her, and she can feel its breath on her. And so in that instant when she sees the lion, the appointment with the dress maker who’s waiting for her — poof! Just vanish from her mind. And the next appointment with the cake maker, like — poof! It’s just gone. The appointment with the priest — poof! Everything is gone. Only her Beloved now, and in that instant — poof! He’s gone also. And for the first time, she’s totally empty. Empty, empty, empty.
So, I won’t speak anymore about the rest of the story, but Papaji said, ‘Welcome this lion on your path,’ and what it means is that whatever it is that puts an end to your projections about how life should be, welcome this lion, or this tiger on your path, because this one has come for you to wake up.”
#Mooji