تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
805 videos
37 files
365 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
Forwarded from مسیر مستقیم
تجربه از چه چیز ساخته شده است؟

چشمتان را ببندید و دستتان را روی صندلی بگذارید.
تنها چیزی که از صندلی میدانیم فقط همین حس جدید است.*
در حقیقت در این حسِ جدید، ما یک دست و یک صندلی را تجربه نمی‌کنیم. این فقط افکار هستند که از این ادراک‌کنندگی محض چیزهایی مثل دست و صندلی را متصور شده و مفهوم‌سازی می‌کنند.
حالا سؤالی که پیش می‌آید این است که این تجربه جدید از چه چیز ساخته ‌شده است؟
ذهن می‌گوید که دست از گوشت و استخوان ساخته‌شده و صندلی هم از جوهر بیجانی که ماده نامیده می‌شود ساخته‌ شده است؛ اما در تجربه، تنها چیزی که می‌دانیم "حس کردن" است. این حس کردن از چه چیز ساخته شده است؟ آیا از موادی بیجان و مرده تشکیل‌شده یا اینکه تماماً و کاملاً توسط آگاهی فراگرفته شده است؟
حالا چشم‌ها را بازکنید و به دیوار روبه‌رویتان نگاه کنید.
تنها چیزی که از دیوار میدانیم "دیدن" است. در آنجا چیزی جز دیدن وجود ندارد. حالا این دیدن چقدر دور از ما اتفاق میفتد؟ آیا ده متر جلوتر رخ می‌دهد یا آن کاملاً و تماماً با خودمان یکی است؟
در تجربه حقیقی، این دیدن از چه چیز ساخته شده است؟ آیا عنصری جدا از وجود خودمان در این دیدن وجود دارد؟
آیا آن سخت و متراکم و بی‌جان است یا از دانستن یا آگاهی ساخته شده است؟ (دیدن چیزی جز دانستن از آن دیدن نیست)
حالا ماه را تصور کن. آیا ما شناخت دیگری جز دیدن نسبت به ماه داریم؟ و این دیدن چقدر دورتر از ماست؟ میلیون‌ها مایل یا اینجا در همین نزدیکیِ بی‌بُعدِ وجود خودمان؟
تلاش کنید تا چیزی پیدا کنید که از ما فاصله داشته باشد یا دور از خودمان (خویش) باشد. (منظور از خویش این بدن نیست چون بدن فقط از حس کردن، دیدن، شنیدن، چشیدن و لمس کردن ساخته شده است) اما خویش، این حضورِ آگاه است.
با دقت ببینید که ذهن، بدن و دنیا هرگز به این صورت که به نظر می‌رسند نیستند. تمام آنچه ما میدانیم "تجربه کردن" است و تجربه کردن هم تماماً و کاملاً با خویشمان یعنی همین آگاهی یکی است. ذهن، بدن و دنیا آن‌گونه که به‌طورمعمول تصور می‌شوند توهم‌اند. هرچند این موضوع به این معنا نیست که تجربه هم یک توهم باشد. تجربه حقیقی است و حقیقتش همان آگاهی است که ما عمیقاً خودمان را همان میدانیم، آن خودش را همان می‌داند.
#روپرت_اسپایرا


*لمس دست با صندلی حسی را به وجود میاورد. در این لحظه شما صرفاً در فضای آگاهی، حسی را تجربه می‌کنید؛ و لحظه‌ای بعد ذهن دخالت کرده و این "صرفاً حس" را نام‌گذاری می‌کند و به آن می‌گوید "حسِ برخوردِ دست با صندلی" درحالی‌که حقیقت ماجرا حسی است که نه در بیرون یعنی در صندلی یا در دست بلکه حسی است که در درون یعنی در همان فضایِ ادراک کنندگیِ محض پدیدار شد. این حس چیزی جز همان فضایِ آگاهی نیست و با همان هم ادراک می‌شود. همین‌طور هر آنچه می‌بینیم و می‌شنویم و ... و همین‌طور خود بدن نیز تماماً در همان فضایِ ادراک کنندگیِ محض تجربه می‌شوند. تمام این حس‌ها در حقیقت چیزی جز نوسانات همان فضا نیستند. (البته که صرفا برای توضیح از واژه فضا استفاده میشود).م
Forwarded from مسیر مستقیم
What is Experiencing Made Of?
Close your eyes and place your hand on your chair.
Our only knowledge of the chair is this new sensation. In fact, in this new sensation we do not experience a hand and a chair. There is hand/chair. It is only thinking that abstracts and conceptualizes a hand and a chair from the intimacy and seamlessness of pure sensing.
Now, what is this new experience made of? The mind says that the hand is made of flesh and bone and the chair is made of an inert substance called matter, but in experience all we know is sensing. What is sensing made of? Is there any dead, inert material there, or is sensing intimately, utterly pervaded by Knowing, by Awareness?

Open your eyes and look at the wall in front of you.
Our only knowledge of the wall is seeing. There is nothing there other than seeing. How far from our Self does seeing take place? Does it take place ten meters from our Self, or is it utterly, intimately one with our Self?
What in our actual experience is seeing made of? Is there any substance present in seeing other than the intimacy of our own Being?
Is it solid, dense and inert, or is it made only of Knowing or Awareness?
Now imagine the moon. Do we have any knowledge of the moon other than seeing? And how far away is that seeing — millions of miles, or right here in the dimensionless intimacy of our own Being?
Try to find anything that is at a distance from or separate from our Self..., (not our Self a body, because that body is made only out of sensing, seeing, hearing, tasting and touching) but our Self, this aware Presence.
See clearly that the mind, the body and the world are never actually found as such, that is, as they are imagined to be.
All we know is experiencing, and experiencing is utterly, intimately one with and made out of our Self, Awareness.
The mind, the body and the world are illusions as they are normally conceived to be. However, that does not mean that experience is an illusion. Experience is real, and its reality is the Awareness that we intimately know our Self to be, that intimately knows itself to be.
#Rupertspira
Forwarded from مسیر مستقیم
(مطالب را همچنان همسو باهم درنظر بگیرید)
Forwarded from مسیر مستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
(همچنان در ارتباط با مطالب قبل)
هر آنچه ظاهر می‌شود باید در چیزی یا روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحه‌نمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلمات یک کتاب بدون صفحه کاغذ وجود داشته باشند. امکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که فکری بدون ..... وجود داشته باشد.
بدون چی؟ (سکوت)
علاوه بر این، اگر مشغول دیدن فیلمی باشیم طبیعتاً صفحه‌نمایش را تجربه می‌کنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع صفحه کاغذ را تجربه می‌کنیم. اگر مشغول دیدن ابرها باشیم، آسمان را تجربه می‌کنیم. ازاین‌رو اگر مشغول تجربه کردن افکار باشیم (که همه آن‌ها را تجربه کرده‌ایم) طبیعتاً باید چیزی را که آن‌ها روی آن ظاهر می‌شوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟ (سکوت)
و همان‌طور که صفحه‌نمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه کاغذ از کلمات ساخته نشده، آسمان از ابرها ساخته نشده پس آن چیزی که افکار روی آن ظاهر می‌شوند نیز خودش از افکار ساخته نشده است.
و درست همان‌طور که صفحه‌نمایش از کیفیاتِ محدودِ فیلم عاری است، همان‌طور که کاغذ سفید از کیفیت‌های محدودِ داستانِ آن رمان عاری است، همان‌طور که آسمان از کیفیاتِ محدودِ ابرها عاری است پس بنابراین آن چیزی که افکارمان روی آن ظاهر می‌شوند نیز خودش عاری از محدودیت‌های افکار است و از این لحاظ نامحدود است.
علاوه بر این تنها عنصر موجود و حاضر در فیلمِ محدود، آن صفحه‌نمایش نامحدود است، تنها عنصر حاضر در کلماتِ محدود آن صفحه‌ی نامحدود است، تنها عنصرِ حاضر در ابرهایِ محدود، آسمانِ نامحدود است.
بنابراین می‌توان گفت که حقیقت یا اصالتِ وجودیِ آن فیلم، صفحه‌نمایش است، حقیقت یا اصالتِ وجودی آن کلمات، کاغذ است، حقیقت یا اصالت وجودی آن ابرها، آسمان است، یعنی همان چیزی که حقیقت آن‌هاست. فیلم، کلمات و ابرها صرفاً یک تجلی و ظهوری موقت از حقیقتِ همیشگیِ آن‌هاست.
به همین ترتیب، تنها عنصر حاضر در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن پدیدار می‌شوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود در آن ظاهر می‌شوند، حقیقت آن افکار است.
در رابطه با افکار، این چیزِ نامحدود، «آگاهی» نامیده می‌شود. آگاهی حاضر و آگاه است.
یک فکر محدود، تجلی و ظهورِ موقتی از این آگاهیِ نامحدود است. به‌عبارت‌دیگر، فکر از فکر ساخته نشده بلکه از آگاهی ساخته ‌شده است.
یخ از یخ ساخته نشده بلکه از آب ساخته شده است. یخ صرفاً اسم و فرمی موقت از آن آبی است که همیشه همان آب است. حقیقت و ماهیت یخ، آب است. هنگامی‌که یخ، یخ بودن را متوقف کند، تنها چیزی که از دست می‌دهد صرفاً اسم و فرمی موقت است، اما ماهیت یخ که آب است هرگز از بین نمی‌رود بلکه آن همیشه حاضر و در دسترس باقی می‌ماند تا اسم و فرم بعدی را به خودش بگیرد.
بنابراین هنگامی‌که یک فکر از بین می‌رود، ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمی‌رود بلکه صرفاً اسم و فرمی موقت را ازدست‌داده و سپس در دسترس قرار می‌گیرد تا اسم و فرم پدیده بعدی را به خودش بگیرد.
#روپرت_اسپایرا
Forwarded from مسیر مستقیم
Whatever appears must appear IN something or ON something. It is not possible to have a movie without a screen. It’s not possible to have the words of a novel without a white page. It’s not possible to have a cloud without a sky. It’s not possible to have a thought without …
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.

So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#Rupert_Spira
Forwarded from مسیر مستقیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکی از دوستان عزیز این ویدئو رو ارسال کردند. مطلب گویایی است و همسو با سایر مطالب.
این افراد مشغول بازی واقعیت مجازی هستند.
Forwarded from مسیر مستقیم
*این مطلب در ادامه چند پست قبل است.

این رنگ‌ها را ببینید.

اول توجه را ببرید به سمت این رنگ‌ها و بعد توجه را ببرید به سمت چیزی که از این رنگ‌ها آگاه است.

متوجه‌اش باشید.

این سؤالات را از خودتان بپرسید و درون خودتان به دنبال جواب باشید.
دادن جواب ذهنی کمکی به شما نخواهد کرد.

چه چیزی این رنگ‌ها را دید؟

این رنگ‌ها کجا ادراک شدند؟

چه چیزی از این رنگ‌ها آگاه است؟

ماهیت چیزی که این رنگ‌ها را درک کرد چه چیزی است؟

احتمالاً شما در اینجا میگویید: من این رنگ‌ها را درک کردم.
سؤال: منظور شما از "من" در اینجا دقیقاً چیست؟ مریم، سارا، علی، احسان؟ یا چیز دیگری؟
فقط متوجه چیزی باشید که از این رنگ‌ها آگاه است.

آیا چیزی که این رنگ‌ها را ادراک کرد خودش از جنس این رنگ‌هاست؟ یا صرفاً چیزی است که از هر چیزی که پدیدار می‌شود آگاه است؟ مثل صدای زنگ یا یک فکر یا یک حس یا یک احساس.

این چیزی که از همه‌چیز آگاه است چیست؟

من چیستم؟

مدتی با این مراقبه بمانید.
#مسیرمستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این صداها را بشنوید.

اول توجه را ببرید به سمت این صداها و بعد توجه را ببرید به سمت چیزی که از این صداها آگاه است.

متوجه‌اش باشید.

این سؤالات را از خودتان بپرسید و درون خودتان به دنبال جواب باشید.
دادن جواب ذهنی کمکی به شما نخواهد کرد.

چه چیزی این صداها را شنید؟

این صداها کجا ادراک شدند؟

چه چیزی از این صداها آگاه است؟

ماهیت چیزی که این صداها را درک کرد چه چیزی است؟

احتمالاً شما در اینجا میگویید: من این صداها را درک کردم.
سؤال: منظور شما از "من" در اینجا دقیقاً چیست؟ مریم، سارا، علی، احسان؟ یا چیز دیگری؟
فقط متوجه چیزی باشید که از این صداها آگاه است.

آیا چیزی که این صداها را ادراک کرد خودش از جنس این صداهاست؟ یا صرفاً چیزی است که از هر چیزی که پدیدار می‌شود آگاه است؟ مثل یک تصویر یا یک فکر یا یک حس یا یک احساس.

این چیزی که از همه‌چیز آگاه است چیست؟

من چیستم؟

مدتی با این مراقبه بمانید.
#مسیرمستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
شادی، غم، خشم، هیجان، ترس، استرس و اضطراب، افسردگی، میل شدید، تنهایی، بی‌حوصلگی، تنفر. عشق.

این احساسات را در نظر بگیرید.
احتمالاً شما با اکثرشان آشنا هستید. همچون دو مطلب قبل چیزی در اینجا وجود دارد که از این حالات عاطفی-احساسی آگاه است.

اول توجه را ببرید به سمت این احساسات و بعد توجه را ببرید به سمت چیزی که از این احساسات آگاه است.

همین حالا چه احساسی درون شما وجود دارد؟
متوجه‌اش باشید.

این سؤالات را از خودتان بپرسید و درون خودتان به دنبال جواب باشید.
دادن جواب ذهنی کمکی به شما نخواهد کرد.

این احساس کجا ادراک می‌شود؟

چه چیزی از این احساس آگاه است؟

ماهیت چیزی که این احساس را درک می‌کند چه چیزی است؟

احتمالاً شما در اینجا میگویید: من این احساس را درک می‌کنم.
سؤال: منظور شما از "من" در اینجا دقیقاً چیست؟ مریم، سارا، علی، احسان؟ یا چیز دیگری؟
فقط متوجه چیزی باشید که از این احساس آگاه است.

آیا چیزی که این احساس را ادراک می‌کند خودش از جنس آن است؟ یا صرفاً چیزی است که از هر چیزی که پدیدار می‌شود آگاه است؟ مثل یک فکر، یک رنگ، یک صدا، یک طعم.

اگر من این احساسات دائم التغیر باشم پس این چیزی که از این احساسات آگاه است چیست؟

من کدامِ اینها هستم؟ این احساسات؟ این افکار؟ این صداها؟ این تصاویر؟ یا آن چیزی که از تمام اینها آگاه است؟

این چیزی که از همه‌چیز آگاه است چیست؟

من چیستم؟

مدتی با این مراقبه بمانید.
#مسیرمستقیم
تفحص خویش pinned «"تجربه مستقیمی بر ادراک ماهیت حقیقی خویش" من آگاهی محضم مراقبه‌ی ماهیت حقیقی – قسمت اول مراقبه‌ی ماهیت حقیقی – قسمت دوم تفحص خویش پس زمینه تمثیل آب سرد و گرم تمثیل عطرها تمثیل رنگها تمثیل صداها تمثیل افکار تمثیل احساسات مراقبه‌ی فضای خودآگاهِ…»
Forwarded from مسیر مستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
مسیر مستقیم
Photo
صفحه‌نمایش هست.
رنگ‌هایی روی صفحه‌نمایش پدیدار می‌شوند.

این رنگ‌ها از جنس خود صفحه‌نمایش هستند و از درون همان ظاهر شدند. یعنی به این صورت که اگر به سمت این رنگ‌ها بروی و آن‌ها را لمس کنی چیزی جز صفحه‌نمایش به دستت نمی‌آید.
اما بعد از پدیدار شدن رنگ‌ها، صفحه‌نمایش چنان مشغول آن‌ها شده که رفته‌رفته خودش را فراموش می‌کند.

تمام توجه‌اش روی اینهاست:
آبی، زرد، سیاه، صورتی، نارنجی، بنفش، قهوه‌ای.

عاشقِ آبی، زرد، صورتی، نارنجی و بنفش است و از سیاه و قهوه‌ای متنفر.

رنگ‌ها به‌طور مدام کم‌رنگ، پررنگ و سپس دوباره کم‌رنگ و محو می‌شوند.

ازآنجاکه فراموش کرده صفحه‌نمایش است، عاشقِ پررنگ شدنِ آبی، زرد، صورتی، نارنجی و بنفش است و کم‌رنگ و محو شدنشان را دوست ندارد.

از طرفی هم از پررنگ شدنِ سیاه و قهوه‌ای متنفر است و از کم‌رنگ و محو شدنشان خوشحال.

آبی، زرد، صورتی، نارنجی و بنفش زیبا هستند اما به خاطر خاصیتشان دوامی ندارند و محو می‌شوند و اجازه نمی‌دهند که این رؤیای شیرین به‌طور ثابت ادامه داشته باشد، از طرفی سیاه و قهوه‌ای هم دوامی ندارند اما گاهی اتفاق میفتد که صفحه از سایر رنگ‌ها جز این دو رنگ خالی می‌شود.

فقط سیاه و قهوه‌ای می‌ماند.

سیاه و قهوه‌ای رؤیایی تلخ‌اند اما احتمال اینکه رؤیای تلخ منجر به بیداری بشود زیاد است.

گاهی به خاطر شدت نفرت و انزجار از این دو رنگ، ناگهان صفحه‌نمایش قید رنگها را زده، به سمت خودش چرخیده و درنتیجه از قیدوبند رنگ‌ها رها می‌شود.
(ادامه دارد)

#مسیرمستقیم
وقتی فکری توجه‌ات را به‌طور کامل به خودش جذب می‌کند، به این معناست که تو با این صدا هم‌هویت‌شده و خودت را با آن‌ یکی می‌پنداری. در این صورت این افکار، حسی از "خود" را شکل می‌دهند؛ و این خود، همان "ایگو" است. یک من ذهنی.
این خودی که ساخته‌ی ذهن است همیشه احساس ناکافی بودن و متزلزل بودن می‌کند. به همین خاطر است که ترس و میل یا خواسته، احساساتِ غالب و همین‌طور نیروهایِ برانگیزاننده‌یِ آن هستند.
هنگامی‌که تشخیص دادی که صدایی درون سرت است که این صدا وانمود می‌کند که خودِ تو هستی و هرگز هم حرف زدن را متوقف نمی‌کند، آنگاه از هم هویت شدنِ ناآگاهانه با جریان افکار بیدار می‌شوی. هنگامی‌که متوجه آن صدا بشوی آنگاه درک می‌کنی که آن چیزی که تو هستی این صدا یعنی این فکر کننده نیست، بلکه همان است که از این صدا آگاه است.
#اکهارت تُله



من افکارم،
احساساتم،
حواس پنج‌گانه‌ام،
و تجربیاتم نیستم.
من محتوای زندگی‌ام نیستم.
من خودِ زندگی‌ام.
من فضایی هستم که در آن همه‌چیز اتفاق میفتد.
من آگاهی‌ام.
من لحظه‌یِ حالم.
من هستم."

#اکهارت تُله