تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
805 videos
37 files
365 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
Forwarded from مسیر مستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آیا جین درون رؤیا آزاد است؟ - #روپرت_اسپایرا

هیچ شخص حقیقی که جین نامیده شود اصلاً وجود ندارد و تنها ذهنی که اینجا وجود دارد ذهن مری است.
جین پس از سرخوردگی‌های فراوان با خودش می‌گوید: خدایا من همه‌چیز را در این دنیا تجربه کردم و متوجه شدم که هیچ‌کدامشان جواب نمی‌دهند آیا راه دیگری هم هست که نرفته باشم؟
جین به‌نوعی به آخر خط می‌رسد. مأیوس و ناامید است و این دل‌شکستگی‌اش همچون نیایشی برای خداوند است.
در اینجا جین احساس می‌کند که دارد به سمت مری می‌رود اما در حقیقت این مری است که جین را به سمت خودش می‌کشد.
این با فیض مری است که جین به سمتش جذب می‌شود.
درواقع این فیض مری است که همه‌ی کارها را انجام می‌دهد اما جین چنین چیزی را نمی‌داند.
چشم از او، جلوه از او، ما چه حریفیم ای دل
چهره‌یِ اوست که با دیده‌يِ او می‌بینم......
#شهریار

*این ابیات را منطبق با ویدئوی قبل درنظر بگیرید.
روزی روزگاری پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت. ازآنجاکه پادشاه در حال پیر شدن بود تصمیم گرفت تا فردی را به‌عنوان جانشین برگزیند تا بعد از مرگش وارث تاج‌وتخت شود. پادشاه درباره تصمیمش با درباریان صحبت کرد و سرانجام تصمیم بر این شد تا در یک روز مشخص، دروازه‌های قصر از هشت صبح تا هشت شب به روی مردم بازشوند. قرار بر این شد تا شاه درون قصر بماند و آنجا با مردم ملاقات کند تا شایسته‌ترین فرد را به‌عنوان جانشین خود اعلام کند. روز موعود فرارسید، دروازه‌ها بازشده و مردم وارد قصر شدند. همه اجازه داشتند تا وارد شوند و شخصاً پادشاه را ببینند.
پیش از دیدار با شاه باید ظاهری آراسته می‌داشتند، بنابراین ترتیبی داده شد تا حمام خوبی برای تمام کسانی که وارد قصر می‌شدند مهیا شود و بعد از حمام می‌توانستند از انواع عطرهایی که برایشان تدارک داده‌شده بود استفاده کنند. بعدازآن، وارد مکانی می‌شدند که لباس‌های بسیار گران‌قیمتی در آنجا وجود داشت. برای دیدار با شاه باید لباس مناسبی می‌پوشیدند؛ بنابراین لباس‌هایشان را از بین انبوه لباس‌هایی که زربافت و نقره‌فام بودند انتخاب کردند. پس‌ازآن، وقت نهار رسید تا پیش از دیدار با شاه خوب سیر باشند و بعدازآن، مراسم موسیقی و رقص برگزار شد. بعد از همه این‌ها آن‌ها می‌آمدند تا با پادشاه ملاقات کنند، چراکه حالا در رضایت کاملند.
حالا بشنوید از مردم درون قصر،
بعضی از آن‌ها بشدت شیفته‌ی حمام شده بودند و تمام وقتشان را صرف حمام و گرمخانه و سایر امکاناتش کردند. بعضی از آن‌ها هم بشدت مشتاق عطرهای مختلف شده بودند، بنابراین تمام وقتشان به امتحان کردن عطرهای متفاوت سپری شد. عده دیگری از آن‌ها که پرخور و شکم‌پرست بودند عاشق خوردن و نوشیدن شدند و تمام غذاهایی که آنجا بود را امتحان کردند. اینجا در هند وقتی غذا سرو می‌شود صد و یک مدل غذا سر سفره وجود دارد و همه‌چیز آنجا پیدا می‌شود. بعد از غذا هم که مراسم موسیقی و رقص بود. همه‌چیز به زیبایی توسط شاه فراهم شده بود.
همین‌طور که مردم مشغول بودند، زمان سپری شد و سپری شد تا ساعت هشت شب شد و ناگهان صدای آژیر بلندی به همه هشدار داد که آماده رفتن شوند. مردمی که شیفته‌ی عطرها بودند بطری‌ها را جمع کرده و کیسه‌های خود را با آن عطرها پر می‌کردند. آن‌هایی که عاشق غذا بودند برای همسر و اطرافیانشان غذا برمی‌داشتند. آن‌هایی که مشتاق لباس‌ها بودند دسته‌دسته لباس‌ها را برداشته و روی شانه‌هایشان می‌گذاشتند تا با خودشان ببرند و عده‌ای همچنان مشغول گوش کردن به موسیقی و رقصیدن بودند.
در همین حین نگهبانان قصر خطاب به مردم گفتند: ای مردم، زمانتان تمام شده است، باید اینجا را ترک کنید و علاوه بر آن، اجازه ندارید تا چیزی با خودتان ببرید، چون صرفاً قرار بود تا در همین‌جا غذا بخورید و از عطرها استفاده کنید و از موسیقی لذت ببرید؛ اما مردم به‌شدت فریفته و مشغول آن چیزها شده بودند و می‌گفتند: اجازه بدید تا کمی بیشتر اینجا بمانیم این موسیقی خیلی خوب است، آن‌هایی که می‌رقصیدند می‌گفتند: لطفاً اجازه بدید تا بیشتر برقصیم و اینجا بمانیم؛ اما چنین اجازه‌ای به آن‌ها داده نشد و همه‌ی آن‌ها از دروازه بیرون رانده شدند چون ساعت هشت شب بود.
در این هنگام پادشاه وزیرش را فراخواند و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ چرا کسی برای ملاقات به نزد من نیامد؟ چه شده است؟ آیا دروازه‌ها را هنوز باز نکردید؟
وزیر پاسخ داد: چرا قربان دروازه‌ها برای دوازده ساعت باز بودند.
پادشاه پرسید: پس چرا هنوز کسی به دیدن من نیامده است؟
وزیر در جواب گفت: چون آن‌ها شدیداً درگیر تجملات و نیازهایشان بودند.

...و سمسارا دقیقاً چنین چیزی است. کسی به دیدار پادشاه نمی‌رود. اگر در بین آن مردم کسی به نزد شاه می‌رفت و پذیرفته می‌شد آنگاه همه‌چیز متعلق به او می‌شد.
ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم؛ اما در تجملات و ارضای نیازها گم‌شده‌ایم. یادتان باشد، هنگامی‌که زمانِ بسته شدنِ دروازه‌ها فرابرسد هرگز نمی‌توانیم چیزی با خودمان ببریم. پادشاه همیشه منتظر است اما کسی به نزد او نمی‌رود.
ما به اینجا آمده‌ایم تا پادشاه را ملاقات کنیم و بر تخت پادشاهی بنشینیم اما فراموش کرده‌ایم که چرا آمده‌ایم و غرق در فراموشی و گیجی و حواس‌پرتی شدید شده‌ایم.
#پاپاجی
There was a king who had no issue, no son. He was getting old so he decided to adopt a prince to succeed him as king after his death. He fixed a date with his sentries that on a particular day the gates of the palace would be open from eight in the morning until eight at night. The king would be seated in the palace and he would conduct interviews to find the most suitable person to be chosen as his prince. So on this day the gates were opened and people went inside. Everybody was allowed to enter and see the king in person.
When the gates are opened to see the king you have to be looking your best. So a very good shower-bath was arranged for everyone who entered the palace and then there were all kinds of perfumes for people to use. Then there was a place with many different kinds of very expensive dresses. You should be well dressed to see the king, so you could choose your own clothes from a huge variety of different kinds of gold and silver gowns and dresses. Then some lunch was arranged — you should be well fed before seeing the king. And then there was music and then dancing. After all this you are ready to see the king — you are fully satisfied.

Some people who were entering the palace were very fond of showers, so they spent their time in the sauna and taking different kinds of baths and showers. Some were fond of perfumes, so they were trying out all the different perfumes that were there. Some were busy with all the different kinds of dresses. Some were gluttons; they were very fond of eating and drinking, so they were trying all the different varieties of food and different dishes which were there. Here in India when food is served there are a hundred and one types of dishes in a good lunch, and everything was included here. After lunch there was music and then dancing. Everything was provided beautifully by the king.


The time was getting close to eight o'clock so a siren alerted everyone to get ready to leave. The people who were fond of perfumes had collected bottles and had filled their bags with those perfumes. Those who were fond of food had taken something for their wives and other relations and friends; they were packing food to take away. Those who were fond of dresses were carrying bundles of dresses on their shoulders. Some were listening to the music, some were dancing. The sentries of the palace told them, "Now your time is up. You have to leave. You're not allowed to take anything away with you. You were supposed to only eat and to use the perfumes here and enjoy the music." But people were so engaged, "Oh let me sit a little longer. It's such nice music." Those who were dancing said, "Please let us have some more time for dancing. We cannot leave this company." But nothing was allowed. They were all pushed out of the gate. The time was eight at night.
The king called his secretary and asked, "What happened? No came to me for an interview. What happened? Did you open the gates?" "Yes, yes, the gate was open for twelve hours," replied the secretary. "How is it that no one has come to see me?" asked the king. "They were engaged in their own luxuries and needs," came the reply. "We do not know if anyone went to see you or not."

Samsara is exactly like this. No one went to see the king. If someone had gone and had been accepted, everything would have belonged to him. It is not allowed to take anything away from this. We came here to see the king but we got lost in luxuries, in fulfillment of desires. When the time comes for the gates to be closed we will not be able to carry anything with us. The king is waiting but no one goes. This dance drama is exactly like that. We came here to meet the king and sit on the throne but we forgot why we came and we got lost in infinite distractions.
#papaji
سپاسگزارم از دوستانی که اینگونه با عشق و هنرشون این مطالب رو تهیه میکنند و با ما به اشتراک میگذارند.🙏🌸👇
من کاذب؟
@AMORney
پادکست شماره (۵)

من کاذب از کجا برمی خیزد؟

سپاس فراوان از کانال تفحص خویش
https://t.me/selfinquiry

🎼🎼 آهنگ سیاره من از کاکوبند

در پناه نور و عشق باشید💫💚

@AMORney
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سراب - داستانی از #موجی

جست‌وجوی آرامش پایدار در امور بیرونی ــ در دنیا، افکار و احساسات ــ مانند طلب آب از سراب است.
امور بیرونی به‌سبب ذات و ماهیت خود، همواره در حال تغییر و دگرگونی‌اند و نمی‌توانند مأمن آرامشی ماندگار باشند.
تصور کنید انسانی را که در صحرایی سوزان، دیوانه‌وار در پی آب به این سو و آن سو می‌دود.
هر بار درخشندگی آبی را می‌بیند و با تمام توان خود را به سوی آن می‌کشد، بی‌آنکه بداند آنچه می‌بیند چیزی جز توهم و سراب نیست.
بارها و بارها فریب می‌خورد، می‌دود، امید می‌بندد و باز ناکام می‌ماند.

سرانجام، از فرط خستگی و درماندگی، دست از جست‌وجو می‌کشد.
در همین هنگام، وجودی خردمند به او نزدیک شده و آگاهش می‌کند که در تمام این مدت، قمقمه‌ای از آب زلال و گوارا درون کیفش همراه او بوده است؛ آبی که هرگز به آن توجه نکرده بود.

او آن‌چنان غرقِ یافتن آب در بیرون شده بود که توجه‌اش به‌کلی از خودش بریده و در بیرون پراکنده شده بود؛
حال آن‌که کافی بود توجه را از جای نادرست بازپس بگیرد و به منبعی بازگرداند که همیشه همراهش بوده است.
*مطلب زیر را همچنان در ارتباط با دو پست قبل موجی و پاپاجی درنظر بگیرید.
زمانی ذهن ارضا می‌شود که شما به چیزی که دوست دارید برسید. در این هنگام ذهن در قلب* آرام می‌گیرد. وقتی ذهن در قلب آرام بگیرد شادی به‌خودی‌خود از پسش خواهد آمد چون شادی همان ذات حقیقی توست. هرزمان که ذهن برای جستجوی چیزی به بیرون می‌رود تا تو را خوشحال کند تا زمانی که چیزی که می‌خواهی را به دست نیاوری خوشحال نیستی. زمانی که آن را به دست آوردی دوباره ذهن در قلب آرام گرفته و خوشحال می‌شوی. تو بطور مدام در این فکری که چیزی در بیرون از خودت وجود دارد که شادی و خوشبختی برایت به همراه خواهد آورد و رسیدن به آن هدف، شادی عظیمی به همراه خواهد داشت. درواقع آن موضوع و هدف هیچ ارتباطی به شادی ندارد. بلکه شادی زمانی اتفاق میفتد و زمانی شما رضایت خواهید داشت که ذهن در قلب آرام می‌گیرد. بنابراین برای اینکه ما همیشه شاد باقی بمانیم باید یاد بگیریم که ذهن را در قلب آرام نگه‌داریم. تا زمانی که به ذهن اجازه ندهیم از قلب بیرون بیاید می‌توانیم در هر شرایطی شاد باشیم.
درست مثل شخصی که زیر آفتابِ داغ نشسته و در حال سوختن است او سپس به زیر سایه درختی رفته و احساس راحتی می‌کند. به‌محض اینکه این شخص احساس راحتی کرد دوباره زیر آفتاب رفته و دوباره آفتاب داغ او را می‌سوزاند و باز دوباره به سمت سایه درخت پناه می‌برد. فقط یک احمق می‌تواند چنین کاری بکند اما این دقیقاً همان کاری است که ما انجام می‌دهیم. ما به بیرون می‌رویم تا دنبال چیزی بگردیم که خوشحالمان کند و بعد زمانی که چیزها از بین رفتند احساس بدبختی می‌کنیم این در حالی است که ما می‌توانیم خودمان همین احساس عظیم آرامش و شادی را داشته باشیم. می‌توانیم درون این فیلم به هرکجا که می‌خواهیم برویم و این احساس شادی درونمان هیچ تغییری نکند. شادی، خویش حقیقی تو است. تو همانی.

باید همیشه نسبت به آن آگاه باشی. باید این نکته را با خودت یادآوری کنی که: من مجبور نیستم که به اینجا و آنجا بروم. اگر من به اینجا و آنجا می‌روم به خاطر این است که خودم می‌خواهم و این مطلقاً هیچ ارتباطی با شادی ندارد. اینکه من جاهای مختلفی بروم و کارهای مختلفی انجام دهم مرا آدم بهتری نخواهد کرد. تمام دانشی که نیاز داری، درون خودت است. تمام شادی و سروری که نیاز داری، درون خودت است. تمام عشقی که نیاز داری، درون خودت است و ازآنجایی‌که خویش همه چیز را فراگرفته و در همه جا حاضر است بنابراین به هرسو که بنگری و هر جا بروی درون خویش هستی. فقط یک خویش وجود دارد. زمانی که آن خویش را بشناسی دیگران هم همان خویش خواهند شد، دنیا همان خویش خواهد شد، درختان، آسمان، سیارات و کل کائنات همان خویش است بنابراین هر جا بروی و هر کاری انجام دهی خویش را خواهی دید و خویش همیشه عشق و محبت و صلح و سعادت است. ازآنجایی‌که تو دیگر چیزی را جدا از خودت نمی‌بینی دیگر چیزی نمی‌تواند تو را ناراحت کند به این خاطر که تو همه جا در حال دیدن خودت (خویشت) هستی."

#رابرت آدامز
*منظور از قلب همان آگاهی یا منشاء است.
When the mind is satisfied that you have something that you love in your life, the mind rests in the heart. When the mind rests in the heart, happiness ensues all by itself. For happiness is the very nature of yourself. Whenever the mind goes out searching for something to make you happy, then you are not happy until you accomplish whatever you want to do. Once you're accomplishing it, once it's done the mind rests in the heart and you have happiness. All the time you believe that it is the thing outside of you that brings you the happiness. It's the object that has brought you great happiness. The object has absolutely nothing to do with it. It is when you are satisfied and the mind rests in the heart and you become happy. So we learn to make the mind rest in the heart all of the time and we will always be happy. We can be happy under all circumstances.... As long as you do not allow the mind to come out of your heart you have to be happy.
It is like the person who sits in the hot sun and burns then goes under a shade tree and feels comfortable. As soon as the person is comfortable he goes back into the sun again and again the sun burns him. So he runs back under the shade tree. Only a fool would keep running back into the sun then go back under the shade tree. But that is exactly what we do. We go out searching for things to make us happy. And then when the things wear off we become miserable. Whereas we can sit by ourselves and have tremendous peace and happiness. We can go to a movie, we can go anywhere we want and the happiness never changes. The happiness is your Self. You are That.

You have to always be aware of this. You have to realize that I don't have to run here or run there or go here or go there. If I'm going here or going there it's because I want to but it has absolutely nothing to do with my happiness. It will not make me a better person if I go anywhere or do anything else. All the knowledge that you need is within yourself. All the peace that you need is within yourself. All the joy that you need is within yourself. All the love that you need is within yourself. And since your Self is all-pervading, omnipresence, therefore anywhere you look, anywhere you go you are in your Self. There is only one Self. When you know that Self others become that Self, the world becomes the Self, the tree becomes the Self, the sky becomes the Self, the planets becomes the Self, the whole universe is the Self. Therefore wherever you go whatever you do you are seeing the Self. And the Self is always love and compassion and peace and bliss. That’s why nothing can make you unhappy. For you're not seeing something apart from you. You're seeing your Self.

#Robert Adams
تو همه جا در حال دیدن خودت هستی
@AMORney
تو همه جا در حال دیدن خودت هستی
🖋رابرت آدامز

ذهن را در قلب ، آرام نگه دار🙏
فقط یک خویش وجود دارد🙏


با سپاس فراوان از کانال تفحص خویش🙏🙏🙏🙏
https://t.me/selfinquiry

این فایل صوتی ارزش چندین بار شنیدن و شنیدن و شنیدن را دارد
🔔🔔🔔🔔🔔


@AMORney
صبح وقتی از خواب بیدار می‌شوی، شاهد تمام چیزهایی باش که می‌بینی. به چیزی واکنش نشان نده. برای خودت متأسف نباش. هرروز صبح شروع جدیدی برای توست. هنگامی‌که از رختخواب بیرون میایی و لباس می‌پوشی بدان که چه کسی هستی. «من هشیاری محضم، من آگاهی‌ام، برهمن‌ام یعنی همان حقیقت متعال. آتش نمی‌تواند مرا بسوزاند و آب نمی‌تواند مرا در خود فروبرد. چون من هرگز زاده نشده و هرگز نمی‌میرم. من جاودانم.»
یادت باشد که این «من هستم» که به آن اشاره می‌کنی، این تویی که گمان می‌کنی خودت هستی یعنی (من ذهنی) یا بدنت نیست. بلکه اشاره به خودِ "آگاهی" است. من –هستم جاودان است. من همیشه بوده‌ام و همیشه خواهم بود.
اگر روزت را این‌گونه آغاز کنی آنگاه در طول روز این چیزها را به یاد خواهی آورد. در این صورت وقتی به سر کار یا هرجای دیگری می‌روی، به یاد خواهی آورد که چه کسی یا چه چیزی هستی و چرا اینجایی؛ و سپس کار درست را برای بیدار شدن انجام می‌دهی.
#رابرت_آدامز
When you get up in the morning, become the witness to everything that you see.Do not react to anything. Do not feel sorry for yourself. Every morning is a new beginning for you. As you get out of bed and you get dressed, realize who you are. "I am pure awareness, consciousness, I am Brahman, the absolute reality. Fire cannot burn me, water cannot drown me. For I was never born and I will never die. I am forever."
Remember the I-­am you are referring to is not you or your body. It is consciousness itself. I-­am forever. I have always been and I will always be.
If you can start your day like this, then you will remember these things as you go through the day. When you go to work or wherever you go, you'll remember who you are, what you are, why you're here. And you'll do the right thing to awaken.
#Robert Adams
Forwarded from مسیر مستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
"یادت باشد که این «من هستم» که به آن اشاره می‌کنی، این تویی که گمان می‌کنی خودت هستی یعنی (من ذهنی) یا بدنت نیست. بلکه اشاره به خودِ "آگاهی" است. من –هستم جاودان است. من همیشه بوده‌ام و همیشه خواهم بود."

در پست قبل از رابرت آدامز این‌طور اشاره شده بود که باید خودمون رو "من هستم" در نظر بگیریم و نه ذهن و جسم. می‌خواستم بدونم منظور از این من هستم چیه و چطور میتونیم بهش پی ببریم؟

ببینید شما پیش از اینکه به‌طور مثال امیر ابراهیمی و ماجراهاش باشید "هستید"، اینطور درنظر بگیرید که از خونه میاید بیرون و شروع به پیاده روی میکنید، در حین قدم زدن غرق در افکارتون هستید، بطور مثال:
" نوبت قسطم نزدیکه، رابطه ام رو چیکار کنم؟ اگه پول جور نشه چی میشه، آبروم میره، اگه حالش خوب نشه چی میشه؟ نگرانم. غمگینم"
در حین راه رفتن یاد جمله ای از کتاب نیروی حال از اکهارت تُله میفتید که گفته بود: "شما این صدای درون سر یا این جریان افکار نیستید" ناگهان در اینجا نسبت به این صدا که به خاطر مانوس بودن بیش از حد، سالهاست که این صدا رو خودتون به حساب میارید آگاه شده و همین که مشاهده اش میکنید توانش فرو میریزه و رنگهای پرقدرتش کمرنگ و محو میشن و ناگهان برای کسری از ثانیه سکوت بوجود میاد.
سکوت
در این سکوت امیر ابراهیمی نیست.
خالی
در این سکوت شما محو نمیشید، ناگهان حین راه رفتن به زمین نمیخورید و یا به خواب نمیرید بلکه همچنان "هستید" ولی دیگه "امیر ابراهیمی به همراه ماجراهاش نیستید".
در این سکوت و خالی بودن شما چی یا کی هستید؟
روی این موضوع تعمق کنید.

در نمای بالا شما همچنان مشغول قدم زدن هستید اما اینبار فاعلی به عنوان امیر وجود نداره بلکه اینجا خود نیروی حیاته که در حال قدم زدنه خود زندگی یا درواقع"من هستمه که در حال قدم زدنه"، پیش از این هم همین بود.
در حقیقت اتفاقی که اینجا افتاد این بود که عامل توجه که بیش از حد به عینیتهای بیرونی از جمله افکار و عواطف و احساسات و خاطرات و تصاویر گذشته چسبیده بود و از درونِ این انبوهِ داده ها چیزی به عنوان این شخص یعنی "امیر ابراهیمی" رو به تصویر کشیده بود، اونها رو رها میکنه و در نتیجه‌ی این رها کردن، متوجه خودش میشه یا به اصطلاح به سمت خودش برمیگرده.
این لحظه در تمثیل مری و جین همون زمانیه که جین از خودش خالی میشه، وقتی جین از ماجراهای خودش خالی بشه متوجه میشه که هرگز جینی در کار نبوده و چیزی جز مری هرگز وجود نداشته.
این لحظه در تمثیل موج و آب همون زمانیه که موج از ماجراهای موج بودن خالی میشه و ناگهان متوجه میشه چیزی جز آب در اینجا هرگز وجود نداشته.
این لحظه در تمثیل انگشتر و طلا همون زمانیه که انگشتر از ماجراهای انگشتر بودن خالی میشه و متوجه میشه که چیزی جز طلا هرگز وجود نداشته.
هرچه بیشتر این تمرین خالی بودن یا توقف افکارو انجام بدید در این "وقفه ها" بیشتر متوجه حقیقت خودتون که همون زندگی است، میشید. این وقفه ها درحقیقت همون فنا یا "مرگ پیش از مرگ" است که به آن تاکید شده. در حقیقت اینطور نیست که در اینجا شما یعنی این امیر ابراهیمی متوجه خودش بشه بلکه همون "من هستم"، وجود یا زندگی یا آگاهی است که متوجه خودش میشه در انتها ختم میکنم به این بیت روشنگر که:

زیرِ دیوارِ وجودِ تو، تویی گنج گهر
گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی
#مولانا

#مسیرمستقیم