آخِر، مردم میپندارند که این «اَنَا الْحَقّ» گفتن، دعویِ بزرگی است.
«اَنَا الْعَبْد» گفتن، دعوی بزرگ است.
اَنَا الْحَق عظیم تواضع است،
زیرا این که میگوید "من عَبدِ خدایم"، دو هستی اثبات میکند: یکی خود را و یکی خدا را.
امّا آنکه «اَنَا الْحَق» میگوید، خود را عَدَم کرد، به باد داد. میگوید که: اَنَا الْحَق، یعنی من نیستم، همه اوست، جز خدا را هستی نیست، من به کلّی عَدَمِ مَحضام و هیچام. تواضع در این بیشتر است.
#مولانا – فیه ما فیه
دعوی = ادعا
«اَنَا الْعَبْد» گفتن، دعوی بزرگ است.
اَنَا الْحَق عظیم تواضع است،
زیرا این که میگوید "من عَبدِ خدایم"، دو هستی اثبات میکند: یکی خود را و یکی خدا را.
امّا آنکه «اَنَا الْحَق» میگوید، خود را عَدَم کرد، به باد داد. میگوید که: اَنَا الْحَق، یعنی من نیستم، همه اوست، جز خدا را هستی نیست، من به کلّی عَدَمِ مَحضام و هیچام. تواضع در این بیشتر است.
#مولانا – فیه ما فیه
دعوی = ادعا
Forwarded from مسیر مستقیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا واقعاً چیزی وجود دارد؟ - #روپرت_اسپایرا
"آن نیست که هست مینماید بگذار
آن هست که نیست مینماید بطلب"
#مولانا
*جهت ادراک عمیقتر نیاز است تا این ویدئو را چند بار ببینید.
"آن نیست که هست مینماید بگذار
آن هست که نیست مینماید بطلب"
#مولانا
*جهت ادراک عمیقتر نیاز است تا این ویدئو را چند بار ببینید.
جهان صرفاً ترکیبی از پنج دسته از عینیتهای حسی است و نه چیز دیگر. این پنج نوع از عینیتها، توسط حواس پنجگانه احساس میشوند*. ازآنجاکه همهچیز از طریق حواس پنجگانه در ذهن ادراک میشوند پس دنیا چیزی جز ذهن نیست. آیا جهانی جدا از ذهن وجود دارد؟
اگر ذهن یعنی منشأ تمام این دانشها و فعالیتها، فروکش کند آنگاه تصور جهان از بین میرود. درست همانطور که تا وقتی تصور خیالیِ مار ناپدید نشود دانش نسبت به طناب واقعی شکل نمیگیرد، به همین صورت بینش (تجربه) واقعیت را نمیتوان به دست آورد، مگر اینکه بینش انباشتهشده از جهان رها شود.
#رامانا ماهارشی
*چیزی که ما از جهان میدانیم صرفاً محدود به حواس پنجگانه ما از دنیاست، به این صورت که ما پنج حس بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه داریم و دنیایی هم که میشناسیم فقط محدود به دیدنیها، شنیدنیها، بوییدنیها، چشیدنیها و لمس کردنیهاست. م
اگر ذهن یعنی منشأ تمام این دانشها و فعالیتها، فروکش کند آنگاه تصور جهان از بین میرود. درست همانطور که تا وقتی تصور خیالیِ مار ناپدید نشود دانش نسبت به طناب واقعی شکل نمیگیرد، به همین صورت بینش (تجربه) واقعیت را نمیتوان به دست آورد، مگر اینکه بینش انباشتهشده از جهان رها شود.
#رامانا ماهارشی
*چیزی که ما از جهان میدانیم صرفاً محدود به حواس پنجگانه ما از دنیاست، به این صورت که ما پنج حس بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه داریم و دنیایی هم که میشناسیم فقط محدود به دیدنیها، شنیدنیها، بوییدنیها، چشیدنیها و لمس کردنیهاست. م
The world is of the form of the five categories of sense objects, and nothing else. These five kinds of objects are sensed by the five senses. As all are perceived to the mind through these five senses, the world is nothing but the mind. Is there a world apart from the mind?
If the mind, the source of all knowledge and activity subsides, the vision of the world will cease. Just as knowledge of the real rope does not dawn till the fancied notion of the serpent disappears, vision (experience) of the Reality cannot be gained unless the superimposed vision of the universe is abandoned.
GEMS FROM BHAGAVAN #RamanaMaharshi
If the mind, the source of all knowledge and activity subsides, the vision of the world will cease. Just as knowledge of the real rope does not dawn till the fancied notion of the serpent disappears, vision (experience) of the Reality cannot be gained unless the superimposed vision of the universe is abandoned.
GEMS FROM BHAGAVAN #RamanaMaharshi
تفحص خویش
Photo
هر زمان که من – شخص- یا همان ایگو یا من ذهنی پررنگتر میشود، گرفتگی و درد و رنج و ناراحتی پررنگتر شده و به همان نسبت آرامش و شادی و رهایی کمرنگتر.
هر زمان که این من-شخص کمرنگتر میشود به همراه آن درد و رنج و گرفتگی کمرنگتر شده و آرامش و شادی و رهایی پررنگتر.
تمرکز را روی شاخ و برگهایی که به «من» وصل هستند یعنی این اتفاقات نگذارید. «من» را رها کنید. من که رها شود، تمام آنها خودبهخود فرومیریزند.
این جمله طلایی از #رامانا ماهارشی را هرگز فراموش نکنید که:
"از تمام افکاری که در ذهن برمیخیزند فکر «من» اولین فکر است. تنها بعد از برخاستن فکر «من» است که سایر افکار ظاهر میشوند."
دقت کردید؟ فکرِ من، یعنی این منی که به آن باور دارید یعنی: علی، مریم، امیر، سارا و .. فقط فکر است.
این خودِ خیالی را رها کن و بی خود شو که:
"آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت؟
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت"
#مولانا
#تفحص_خویش
هر زمان که این من-شخص کمرنگتر میشود به همراه آن درد و رنج و گرفتگی کمرنگتر شده و آرامش و شادی و رهایی پررنگتر.
تمرکز را روی شاخ و برگهایی که به «من» وصل هستند یعنی این اتفاقات نگذارید. «من» را رها کنید. من که رها شود، تمام آنها خودبهخود فرومیریزند.
این جمله طلایی از #رامانا ماهارشی را هرگز فراموش نکنید که:
"از تمام افکاری که در ذهن برمیخیزند فکر «من» اولین فکر است. تنها بعد از برخاستن فکر «من» است که سایر افکار ظاهر میشوند."
دقت کردید؟ فکرِ من، یعنی این منی که به آن باور دارید یعنی: علی، مریم، امیر، سارا و .. فقط فکر است.
این خودِ خیالی را رها کن و بی خود شو که:
"آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت؟
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت"
#مولانا
#تفحص_خویش
روزی روزگاری مرد قدیسی مُرد و به آن دنیا رفت. به دروازههای مرواریدی بهشت که رسید در زد، خدا بیرون آمد و پرسید: "چی میخوای؟"
مرد قدیس پاسخ داد: "سرورم من خدمتگزار شما هستم که الآن اینجا اومدم."
خدا پاسخ داد: "متأسفم جایی برای تو این داخل نیست خوش اومدی" و رفت.
مرد قدیس گیج شده بود. جلوی دروازه بهشت نشست و شروع کرد به فکر کردن.
“چرا خدا اجازه نداد که برم داخل؟ چرا نتونستم وارد بهشت بشم؟"
دو سال به این چیزها فکر کرد؛ و نهایتاً چیزی به ذهنش رسید.
دوباره در زد، خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟ چی میخوای؟ "
مرد قدیس گفت: " من خدمتگزار شما هستم من هزاران نفر رو مسیحی کردم من به میلیونها نفر انجیل رو موعظه کردم. اینهمه کارهای خوب انجام دادم اجازه بدید بیام داخل"
خدا گفت: " متأسفم، برام مهم نیست که چیکار کردی اینجا جایی برای تو نیست" اینها را گفت و رفت.
این بار مرد قدیس خیلی پریشان شد و به هم ریخت. نمیتوانست درک کند.
او با خودش گفت: "چرا خدا اجازه نمیده برم داخل؟"
دوباره جلوی دروازه نشست. قرنها گذشت. البته فراموش نکنید که او مرده بود پس در نتیجه سپری شدن این مدت مهم نبود.
همینطور عمیقاً با خودش فکر میکرد که چرا خدا به او اجازه ورود نداده ناگهان چیزی به ذهنش رسید، بلند شد و بر دروازه مرواریدی بهشت کوبید.
خدا آمد و پرسید: "کی هستی؟ چی میخوای؟"
و او گفت: " خدایا من بنده و خدمتگزار فروتن تو هستم اما باید به گناهانم اعتراف کنم خدایا من با مریدان زن روابط جنسی داشتم، خدایا درحالیکه من به همه میگفتم که گیاهخوارم اما گوشت میخوردم. حالا که به همهچیز اعتراف کردم میتونم بیام داخل؟"
خدا نگاهی به او کرد و گفت: " برام مهم نیست که چیکار کردی درهرصورت اینجا جایی برای تو نیست." و رفت.
مرد قدیس پیش خودش گفت: " یعنی چی؟ مگه میشه؟ هرکاری میتونستم کردم. تا ابدم که شده همینجا میشینم تا بفهمم ماجرا از چه قراره و مشکل کجاست."
بنابراین سالها و قرنها در تعمق یکی پس از دیگری سپری شدند.
“من به گناهانم اعتراف کردم، کارهای خوبی که کرده بودم رو هم گفتم. من میخوام برم داخل بهشت. واسا ببینم .....
این"من" کیه؟ این منی که گناه کرده کیه؟ این منی که کارهای خوب کرده کیه؟ این منی که میخواد بره بهشت کیه؟ من کی هستم؟"
و ناگهان شروع کرد به خندیدن، فهمیده بود ماجرا از چه قرار است. همینطور که شدیداً میخندید بلند شد و در زد. خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟"
مرد قدیس گفت: " من خود تو هستم"
خدا دروازه را باز کرد و گفت: "بیا تو. این داخل هیچوقت برای دو نفر جا نیست."
#رابرت آدامز
مرد قدیس پاسخ داد: "سرورم من خدمتگزار شما هستم که الآن اینجا اومدم."
خدا پاسخ داد: "متأسفم جایی برای تو این داخل نیست خوش اومدی" و رفت.
مرد قدیس گیج شده بود. جلوی دروازه بهشت نشست و شروع کرد به فکر کردن.
“چرا خدا اجازه نداد که برم داخل؟ چرا نتونستم وارد بهشت بشم؟"
دو سال به این چیزها فکر کرد؛ و نهایتاً چیزی به ذهنش رسید.
دوباره در زد، خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟ چی میخوای؟ "
مرد قدیس گفت: " من خدمتگزار شما هستم من هزاران نفر رو مسیحی کردم من به میلیونها نفر انجیل رو موعظه کردم. اینهمه کارهای خوب انجام دادم اجازه بدید بیام داخل"
خدا گفت: " متأسفم، برام مهم نیست که چیکار کردی اینجا جایی برای تو نیست" اینها را گفت و رفت.
این بار مرد قدیس خیلی پریشان شد و به هم ریخت. نمیتوانست درک کند.
او با خودش گفت: "چرا خدا اجازه نمیده برم داخل؟"
دوباره جلوی دروازه نشست. قرنها گذشت. البته فراموش نکنید که او مرده بود پس در نتیجه سپری شدن این مدت مهم نبود.
همینطور عمیقاً با خودش فکر میکرد که چرا خدا به او اجازه ورود نداده ناگهان چیزی به ذهنش رسید، بلند شد و بر دروازه مرواریدی بهشت کوبید.
خدا آمد و پرسید: "کی هستی؟ چی میخوای؟"
و او گفت: " خدایا من بنده و خدمتگزار فروتن تو هستم اما باید به گناهانم اعتراف کنم خدایا من با مریدان زن روابط جنسی داشتم، خدایا درحالیکه من به همه میگفتم که گیاهخوارم اما گوشت میخوردم. حالا که به همهچیز اعتراف کردم میتونم بیام داخل؟"
خدا نگاهی به او کرد و گفت: " برام مهم نیست که چیکار کردی درهرصورت اینجا جایی برای تو نیست." و رفت.
مرد قدیس پیش خودش گفت: " یعنی چی؟ مگه میشه؟ هرکاری میتونستم کردم. تا ابدم که شده همینجا میشینم تا بفهمم ماجرا از چه قراره و مشکل کجاست."
بنابراین سالها و قرنها در تعمق یکی پس از دیگری سپری شدند.
“من به گناهانم اعتراف کردم، کارهای خوبی که کرده بودم رو هم گفتم. من میخوام برم داخل بهشت. واسا ببینم .....
این"من" کیه؟ این منی که گناه کرده کیه؟ این منی که کارهای خوب کرده کیه؟ این منی که میخواد بره بهشت کیه؟ من کی هستم؟"
و ناگهان شروع کرد به خندیدن، فهمیده بود ماجرا از چه قرار است. همینطور که شدیداً میخندید بلند شد و در زد. خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟"
مرد قدیس گفت: " من خود تو هستم"
خدا دروازه را باز کرد و گفت: "بیا تو. این داخل هیچوقت برای دو نفر جا نیست."
#رابرت آدامز
There was once a holy man who died and went up to heaven. He came to the pearly gates and banged on the gate. And God came out and said, "What do you want?" And the holy man said, "I am your servant. I have come." And God came said, "Sorry, there's no room for you here. Goodbye," and left. The holy man was perplexed. He sat down in front of the gate and started to ponder. "Why didn't God let me in?" And he sat for two years thinking, "Why couldn't I get into heaven?" And finally it came to him. So he banged on the gate again and God came and said, "Who are you? What do you want?" The holy man said, "I am your servant. I have converted thousands of people on your behalf. I have preached the bible to millions. I have done good deeds. Let me in." And God said, "Sorry, I don't care what you've done, there's no room in here for you," and went away.
This time the holy man was really disturbed. He couldn't understand this. "Why won't God let me in?" he said. So he sat down in front of the gate again. Centuries passed. Remember he was dead anyway so it didn't matter. He was pondering why God didn't let him in. Then it came to him. So again he got up and he banged on the door, on the pearly gates. God came out and said, "Who are you? What do you want?" And he said, "Lord, I am your humble servant, but I must confess my sins. I have had sexual affairs with my female devotees. I have eaten meat and told people I was a vegetarian. But I confess everything to you. Can I come in now?" So God looked at him and said, "I don't care what you do, there's no room for you here." And went away.
Again the holy man said, "What is this? I've done everything I can. I'm going to sit at this gate if I have to sit here for all eternity, until I find out what the problem is." So he sat for years and century after century, pondering. "I confessed my sins to God. I confessed my good deeds to God. I want to get into heaven.
Wait a minute, who is this I? Who is the I that committed sins? Who is the I that committed good deeds? Who is the I that wants to get into heaven? Who am I?" And all of a sudden he started laughing. It came to him. He rolled over in laughter and he got up and banged on the gate. And God came and said, "Who are you?" And he said, "I am yourself." And God opened the gate and said, "Come in. There never was a room here for me and you."
#Robert Adams
This time the holy man was really disturbed. He couldn't understand this. "Why won't God let me in?" he said. So he sat down in front of the gate again. Centuries passed. Remember he was dead anyway so it didn't matter. He was pondering why God didn't let him in. Then it came to him. So again he got up and he banged on the door, on the pearly gates. God came out and said, "Who are you? What do you want?" And he said, "Lord, I am your humble servant, but I must confess my sins. I have had sexual affairs with my female devotees. I have eaten meat and told people I was a vegetarian. But I confess everything to you. Can I come in now?" So God looked at him and said, "I don't care what you do, there's no room for you here." And went away.
Again the holy man said, "What is this? I've done everything I can. I'm going to sit at this gate if I have to sit here for all eternity, until I find out what the problem is." So he sat for years and century after century, pondering. "I confessed my sins to God. I confessed my good deeds to God. I want to get into heaven.
Wait a minute, who is this I? Who is the I that committed sins? Who is the I that committed good deeds? Who is the I that wants to get into heaven? Who am I?" And all of a sudden he started laughing. It came to him. He rolled over in laughter and he got up and banged on the gate. And God came and said, "Who are you?" And he said, "I am yourself." And God opened the gate and said, "Come in. There never was a room here for me and you."
#Robert Adams
"آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟
گفت "من"، گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟
گفت بر در هم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی، ای من درآ
نیست گنجایی دو من را در سرا"
#مولانا
گفت یارش: کیستی ای معتمد؟
گفت "من"، گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن؟
گفت بر در هم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی، ای من درآ
نیست گنجایی دو من را در سرا"
#مولانا
پیش او دو اَنَا نمیگنجد. تو اَنَا میگویی و او اَنَا. یا تو بمیر پیشِ او، یا او پیشِ تو بمیرد، تا دُوی نماند. امّا آنکه او بمیرد امکان ندارد، نه در خارج و نه در ذِهن. که: وَ هُوَ، الْحَیُّ الَّذِیْ لا یَمُوْتُ*. او را آن لُطف هست که اگر ممکن بودی برای تو بِمُردی، تا دُوی برخاستی. اکنون چون مُردنِ او ممکن نیست، تو بمیر تا او بر تو تجلّی کند و دُوی برخیزد. دو مرغ را بَرهم بندی، با وجودِ جنسیّت و آن چه دو پَر داشتند به چهار مبدّل شد، نمیپَرّد. زیرا که دُوی قایم است. امّا اگر مرغِ مُردهای را بر او بندی بِپَرّد. زیرا که دُوی نمانده است.
#مولانا - فیه ما فیه
*و اوست، زندهای که هرگز نمیمیرد.
#مولانا - فیه ما فیه
*و اوست، زندهای که هرگز نمیمیرد.
Forwarded from مسیر مستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from مسیر مستقیم
منابع زیر برای شناسایی آن "جریان بی وقفه" که در پست اخیر به آن اشاره شد بسیار سودمندند:
Forwarded from تفحص خویش
معرفی چند کتاب که در مسیر خودشناسی سودمند هستند:
با پیر بلخ از محمدجعفر مصفا
نیروی حال از اکهارت تله ترجمه مسیحا برزگر یا هنگامه آذرمی
زمینی نو از اکهارت تله ترجمه مسیحا برزگر یا هنگامه آذرمی
تفکر زائد از محمدجعفر مصفا
رهایی از دانستگی از کریشنامورتی
حضور در هستی از کریشنامورتی
شرح جامع مثنوی معنوی مولانا از کریم زمانی
فیه ما فیه مولانا با شرح کریم زمانی
#معرفی_کتاب
توصیه به دیدن ویدئوهای سخنرانی آقای مصفا
توصیه به دیدن ویدئوهای آقای شهبازی از شماره ۷۰۰ به بعد یا دنبال کردن برنامههای روزانه ایشون از کانال گنج حضور
با پیر بلخ از محمدجعفر مصفا
نیروی حال از اکهارت تله ترجمه مسیحا برزگر یا هنگامه آذرمی
زمینی نو از اکهارت تله ترجمه مسیحا برزگر یا هنگامه آذرمی
تفکر زائد از محمدجعفر مصفا
رهایی از دانستگی از کریشنامورتی
حضور در هستی از کریشنامورتی
شرح جامع مثنوی معنوی مولانا از کریم زمانی
فیه ما فیه مولانا با شرح کریم زمانی
#معرفی_کتاب
توصیه به دیدن ویدئوهای سخنرانی آقای مصفا
توصیه به دیدن ویدئوهای آقای شهبازی از شماره ۷۰۰ به بعد یا دنبال کردن برنامههای روزانه ایشون از کانال گنج حضور