Forwarded from مسیر مستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو همهجا در امن و امانی - #روپرت_اسپایرا
"در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد
مترسید مترسید گریبان مدرانید"
#مولانا
سؤال: " این چه چیزی است که درون من رنج میکشد؟"
"آیا ماجراهای مربوط به کاراکترِ درونِ فیلم میتواند منجر به درد و رنجِ صفحهنمایش شود؟"
"صفحهنمایش کاملاً و تماماً برای هر چیزی که در فیلم اتفاق میفتد باز و پذیرا است و اصلاً نیاز ندارد تا از خودش در برابر تجربهای دفاع کند."
"نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی: الهی! نان فرستادی، نان خورش میباید. بلایی فرست تا نان خورش کنم."
ذکر بایزید بسطامی - تذکرة الأولیاء
"در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد
مترسید مترسید گریبان مدرانید"
#مولانا
سؤال: " این چه چیزی است که درون من رنج میکشد؟"
"آیا ماجراهای مربوط به کاراکترِ درونِ فیلم میتواند منجر به درد و رنجِ صفحهنمایش شود؟"
"صفحهنمایش کاملاً و تماماً برای هر چیزی که در فیلم اتفاق میفتد باز و پذیرا است و اصلاً نیاز ندارد تا از خودش در برابر تجربهای دفاع کند."
"نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی: الهی! نان فرستادی، نان خورش میباید. بلایی فرست تا نان خورش کنم."
ذکر بایزید بسطامی - تذکرة الأولیاء
Forwarded from مسیر مستقیم
این دو مطلب را در ارتباط با ویدئوی بالا ببینید:
چه چیز درون من رنج میکشد؟ (ویدئوی شماره یک)
چه چیز درون من رنج میکشد؟ (ویدئوی شماره دو)
چه چیز درون من رنج میکشد؟ (ویدئوی شماره یک)
چه چیز درون من رنج میکشد؟ (ویدئوی شماره دو)
Forwarded from تفحص خویش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مشغول تماشای مستندی به نام «سیاره ما» بودم که به این قسمت رسیدم و دوست داشتم با شما به اشتراک بگذارم. این بخش خودش برابری میکنه با یک جلسه معنوی در جوار استادی آگاه. مشاهده و تأمل در طبیعت منجر به ادراک روند زندگی میشه و این همراهی و هماهنگ شدن با جریان زنده زندگی فرد رو با درونش هماهنگ میکنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنگامیکه پاراماهانزا #یوگاناندا، #آناندامایی ما را ملاقات کردند از ایشان درباره زندگیشان پرسیدند و آناندا پاسخ دادند:
پدر، چیز زیادی برای گفتن وجود ندارد. آگاهی من هرگز خودش را با این بدنِ موقت همراه نکرده است. پیش از اینکه به زمین بیایم همان (آگاهی) بودم. در قالب یک دختربچه همان بودم. زن بالغی شدم و همچنان همان بودم. هنگامیکه خانوادهای که در آنجا زاده شدم مقدمات ازدواج این بدن را فراهم کردند هم همچنان همان بودم.
پدر، همین حالا در نزد شما هم همانم. پس از این نیز حتی اگر این رقص آفرینش در تالار ابدیت در اطرافم تغییر کند، همچنان همان باقی خواهم ماند.
پدر، چیز زیادی برای گفتن وجود ندارد. آگاهی من هرگز خودش را با این بدنِ موقت همراه نکرده است. پیش از اینکه به زمین بیایم همان (آگاهی) بودم. در قالب یک دختربچه همان بودم. زن بالغی شدم و همچنان همان بودم. هنگامیکه خانوادهای که در آنجا زاده شدم مقدمات ازدواج این بدن را فراهم کردند هم همچنان همان بودم.
پدر، همین حالا در نزد شما هم همانم. پس از این نیز حتی اگر این رقص آفرینش در تالار ابدیت در اطرافم تغییر کند، همچنان همان باقی خواهم ماند.
When #Paramahansa Yogananda met #Anandamayi Ma and asked her about her life, she answered:
"Father, there is little to tell. My consciousness has never associated itself with this temporary body. Before I came on this earth, I was the same. As a little girl, I was the same. I grew into womanhood, but still I was the same. When the family in which I had been born made arrangements to have this body married, I was the same. And, Father, in front of you now, I am the same. Ever afterward, though the dance of creation changes around me in the hall of eternity, I shall be the same."
"Father, there is little to tell. My consciousness has never associated itself with this temporary body. Before I came on this earth, I was the same. As a little girl, I was the same. I grew into womanhood, but still I was the same. When the family in which I had been born made arrangements to have this body married, I was the same. And, Father, in front of you now, I am the same. Ever afterward, though the dance of creation changes around me in the hall of eternity, I shall be the same."
ما اینطور میگوییم که: "بدنِ من معبدی برای خدا است و خدا درونم ساکن است." این جمله فقط تا حدی درست است، اما حقیقت نهایی نیست.
حقیقت نهایی دقیقاً همان چیزی است که میگوید: "من بدنم نیستم." بهعبارتیدیگر بدن من اصلاً وجود ندارد یعنی اینطور نیست که دو چیز وجود داشته باشد مثل "من-هستم" و بدنِ من، یا خدا و بدن من. اینطور نیست که خدایی درون بدن من ساکن باشد.
حقیقتاً بدنی درکار نیست، جسمی وجود ندارد؛ بنابراین "من-هستم" همان "من-هستم" است.* شما همانگونه که هستید «آگاهی» هستید و این بدن نیستید. بهعبارتدیگر آنچه شما بهعنوان این بدن میشناسید، «آگاهی» است؛ یعنی اینطور نیست که یک بدن وجود داشته باشد و یک آگاهی. بلکه آگاهی است که بهعنوان این بدن وجود دارد و بدن به این صورت که به نظر میرسد، وجود ندارد.
برای مثال یک سالن سینما را در نظر بگیرید، فیلمی در حال نمایش است. شما صفحهنمایش را نمیبینید چون آن با تصاویر فیلم پوشیده شده است و شما حتی به آن فکر هم نمیکنید و ازآنجاییکه اصلاً به آن فکر نمیکنید هیچ نظری هم در رابطه با موجودیت آن ندارید. شما به تصاویر توجه میکنید و از ابتدا تا انتها تماماً غرق فیلم هستید.
اما درعینحال بدون صفحهنمایش، هیچ فیلمی وجود نمیداشت. ما میتوانیم اینطور بگوییم که اصالت وجودی یا حقیقت فیلم، صفحهنمایش است؛ و حتی اگر تمام صفحه با تصاویر پوشیده شود، این صفحهنمایش است که همچنان حقیقی است و تصاویر فقط اینطور به نظر میرسند که واقعیاند.
#رابرت آدامز
*منظور از "من-هستم" در این متن اشاره به آگاهی است.
We say, "My body is the temple for the living God and God resides within myself." This may be true to an extent, but it is not the ultimate truth.
The ultimate truth is exactly what it says, "I am not my body." In other words, my body does not exist, but there are not two of us. There is not I-am and my body or there is not God and my body. There is not God residing in my body.
There simply is no body. No body exists. Therefore I-am, is that I-am. You are consciousness just the way you are, but you are not the body. In other words, what you think is the body, is consciousness. There is not the body and consciousness. There's the body as consciousness and the body does not exist the way it appears.
As an example: Take a movie theatre, you have the moving picture on the screen. You do not see the screen because it's covered by images and you do not even think of the screen. You have no idea there is a screen because you do not think about it. You're thinking about the images. You become immersed in the movie, beginning, a middle and an end.
But yet without the screen, there would be no movie. So we can say the movie is not reality. The screen is the Reality. And when the images cover the screen, the screen is still the reality. But the images give an appearance like reality.
#Robert Adams, Collected Works, Ts 12
حقیقت نهایی دقیقاً همان چیزی است که میگوید: "من بدنم نیستم." بهعبارتیدیگر بدن من اصلاً وجود ندارد یعنی اینطور نیست که دو چیز وجود داشته باشد مثل "من-هستم" و بدنِ من، یا خدا و بدن من. اینطور نیست که خدایی درون بدن من ساکن باشد.
حقیقتاً بدنی درکار نیست، جسمی وجود ندارد؛ بنابراین "من-هستم" همان "من-هستم" است.* شما همانگونه که هستید «آگاهی» هستید و این بدن نیستید. بهعبارتدیگر آنچه شما بهعنوان این بدن میشناسید، «آگاهی» است؛ یعنی اینطور نیست که یک بدن وجود داشته باشد و یک آگاهی. بلکه آگاهی است که بهعنوان این بدن وجود دارد و بدن به این صورت که به نظر میرسد، وجود ندارد.
برای مثال یک سالن سینما را در نظر بگیرید، فیلمی در حال نمایش است. شما صفحهنمایش را نمیبینید چون آن با تصاویر فیلم پوشیده شده است و شما حتی به آن فکر هم نمیکنید و ازآنجاییکه اصلاً به آن فکر نمیکنید هیچ نظری هم در رابطه با موجودیت آن ندارید. شما به تصاویر توجه میکنید و از ابتدا تا انتها تماماً غرق فیلم هستید.
اما درعینحال بدون صفحهنمایش، هیچ فیلمی وجود نمیداشت. ما میتوانیم اینطور بگوییم که اصالت وجودی یا حقیقت فیلم، صفحهنمایش است؛ و حتی اگر تمام صفحه با تصاویر پوشیده شود، این صفحهنمایش است که همچنان حقیقی است و تصاویر فقط اینطور به نظر میرسند که واقعیاند.
#رابرت آدامز
*منظور از "من-هستم" در این متن اشاره به آگاهی است.
We say, "My body is the temple for the living God and God resides within myself." This may be true to an extent, but it is not the ultimate truth.
The ultimate truth is exactly what it says, "I am not my body." In other words, my body does not exist, but there are not two of us. There is not I-am and my body or there is not God and my body. There is not God residing in my body.
There simply is no body. No body exists. Therefore I-am, is that I-am. You are consciousness just the way you are, but you are not the body. In other words, what you think is the body, is consciousness. There is not the body and consciousness. There's the body as consciousness and the body does not exist the way it appears.
As an example: Take a movie theatre, you have the moving picture on the screen. You do not see the screen because it's covered by images and you do not even think of the screen. You have no idea there is a screen because you do not think about it. You're thinking about the images. You become immersed in the movie, beginning, a middle and an end.
But yet without the screen, there would be no movie. So we can say the movie is not reality. The screen is the Reality. And when the images cover the screen, the screen is still the reality. But the images give an appearance like reality.
#Robert Adams, Collected Works, Ts 12
ماجرا همون داستان مار و طنابه.
تو از مار میترسی. اما درواقع اصلاً ماری وجود نداره و اون فقط یک طنابه.
درست به همین ترتیب ما همه از مرگ میترسیم،
اما این کیه که قراره بمیره؟
این کیه که به دنیا اومده؟
هیچکس!
وقتی متوجه بشی که اصلاً کسی وجود نداره، دیگه نسبت به این چیزها کاملاً بیخیال و بیتفاوت میشی.
#راماکانت ماهاراج
"There is the story of the rope and the snake. You are afraid of the snake. As a matter of fact, there is no snake, it is a rope. Similarly, we are afraid of death. Who is dying? Who is taking birth? Nobody! When you realize there is nobody, you will be totally unconcerned, totally indifferent."
("Timeless Years")
#Ramakant Maharaj
تو از مار میترسی. اما درواقع اصلاً ماری وجود نداره و اون فقط یک طنابه.
درست به همین ترتیب ما همه از مرگ میترسیم،
اما این کیه که قراره بمیره؟
این کیه که به دنیا اومده؟
هیچکس!
وقتی متوجه بشی که اصلاً کسی وجود نداره، دیگه نسبت به این چیزها کاملاً بیخیال و بیتفاوت میشی.
#راماکانت ماهاراج
"There is the story of the rope and the snake. You are afraid of the snake. As a matter of fact, there is no snake, it is a rope. Similarly, we are afraid of death. Who is dying? Who is taking birth? Nobody! When you realize there is nobody, you will be totally unconcerned, totally indifferent."
("Timeless Years")
#Ramakant Maharaj
Forwarded from مسیر مستقیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«من آن هستم»
شعری از شانتاناندا ساراسواتی - با صدای #روپرت_اسپایرا
مطلب مرتبط:
کتاب داستانِ «هرآنچه میبینم بخشی از من است»
شعری از شانتاناندا ساراسواتی - با صدای #روپرت_اسپایرا
مطلب مرتبط:
کتاب داستانِ «هرآنچه میبینم بخشی از من است»
آخِر، مردم میپندارند که این «اَنَا الْحَقّ» گفتن، دعویِ بزرگی است.
«اَنَا الْعَبْد» گفتن، دعوی بزرگ است.
اَنَا الْحَق عظیم تواضع است،
زیرا این که میگوید "من عَبدِ خدایم"، دو هستی اثبات میکند: یکی خود را و یکی خدا را.
امّا آنکه «اَنَا الْحَق» میگوید، خود را عَدَم کرد، به باد داد. میگوید که: اَنَا الْحَق، یعنی من نیستم، همه اوست، جز خدا را هستی نیست، من به کلّی عَدَمِ مَحضام و هیچام. تواضع در این بیشتر است.
#مولانا – فیه ما فیه
دعوی = ادعا
«اَنَا الْعَبْد» گفتن، دعوی بزرگ است.
اَنَا الْحَق عظیم تواضع است،
زیرا این که میگوید "من عَبدِ خدایم"، دو هستی اثبات میکند: یکی خود را و یکی خدا را.
امّا آنکه «اَنَا الْحَق» میگوید، خود را عَدَم کرد، به باد داد. میگوید که: اَنَا الْحَق، یعنی من نیستم، همه اوست، جز خدا را هستی نیست، من به کلّی عَدَمِ مَحضام و هیچام. تواضع در این بیشتر است.
#مولانا – فیه ما فیه
دعوی = ادعا