تفحص خویش
Photo
مثلاً وقتی در دنیا گرفتار میشوید فقط از خودتان این سؤال را بپرسید که: این کسی که در دنیا گرفتار شده کیست؟ و صادق باشید و بگویید: من، ادامه بدهید و بعد از خودتان بپرسید: این "من" از کجا آمده؟ این منی که گرفتار شده چیست؟ چگونه به وجود آمده؟ علت آن چیست؟
این منِ (گرفتار شده) را دنبال کنید و بعد خیلی زود به این نتیجه میرسید که این "من" اصلاً وجود ندارد. بهزودی به این نتیجه میرسید که شما فضایی بینهایت هستید؛ و سپس بهجای مشاهدهیِ عینیتهای دنیا، آن فضایی را مشاهده خواهید کرد که گویا این عینیتها به آن چسبیدهاند.
درست مثل بچهیِ کوچکی که عکسهای کتابی را بُرِش میدهد. او یک کاغذ برداشته و عکس خورشیدی که از کتاب برش داده بود را روی کاغذ میچسباند، همینطور عکس درخت را میبُرد و روی آن میچسباند، همچنین عکس یک مرد را برداشته و آن را روی کاغذ میچسباند.
و این چیزها تبدیل به عینیتهای بیرونی میشوند و بچهی کوچک به این عینیتهای خارجی علاقهمند میشود؛ اما این عینیتها بدون آن کاغذ کجا خواهند بود؟ این کاغذ است که اصل و اساسِ آن عینیتهاست؛ و سپس هنگامیکه آن کودک از بازی با آن عینیتها خسته شد آنگاه خورشید را برداشته و ماه را جایگزین آن میکند. ابرها را برداشته و ستارگان را جایگزین آنها میکند. مرد را برداشته و یک زن را جایگزین آن میکند. درخت را برداشته و علفزار و کوه را جایگزین آن میکند.
اما آیا در میان تمام این تغییرات، «کاغذ» تغییر کرد؟ کاغذ همچنان همان است که بود. در خصوص ما نیز ماجرا از همین قرار است. صرفاً اینطور به نظر میرسد که ما فانی هستیم و از میان تجربیات مختلفی در دنیا میگذریم. اینطور به نظر میرسد که یک آسمان وجود داشته باشد و سیارات و ستارگان و چیزهای دیگر؛ اما من به شما میگویم که در حقیقت تمام اینها نادرست است. فقط فضا* حقیقی است. فضا هرگز تغییر نمیکند اما سایر چیزها تغییر میکنند؛ بنابراین چطور چیزهایی که تغییر میکنند میتوانند حقیقی باشند.
#رابرت آدامز
*منظور از فضا در این متن همان فضای آگاهی است که از عینیتهای مختلف مثل تصاویر، افکار، احساسات و عواطفِ دائم التغیر آگاه است. همچون صفحهنمایشی که اصل و اساسِ تمام آن تصاویرِ متغیر است، فضایِ آگاهی اصل و اساس تمام این عینیتهای دائم التغیر است.م
When you get caught up in the world, for instance, simply ask yourself, "Who is it that's caught up in the world?" And be truthful, say, "I-am" and go further and ask yourself, "Where did the I come from? What is this I? How did it originate? What is its cause?"
Follow the I, abide in the I and you will soon come to the conclusion, that 'I' does not exist. You will soon come to the conclusion that you are infinite space. And instead of observing objects in the world. You will observe the space that the objects seem to be glued onto.
It's like a little kid cuts out a book. A little kid gets a piece of paper. Cuts out a picture of the sun and pastes the sun on the paper. Cuts out a picture of a tree pastes in on the paper. Cuts out a picture of a man pastes it on the paper.
And they become objects. And the little kid is interested in the objects. But where would the objects be without the paper? The paper is the reality of the objects. And when the kids stopped playing with those objects he simply unpeels the sun and puts the moon in its place. Takes away the clouds and pastes up stars in its place. Takes away the man and puts a woman in its place. Takes away the tree and puts grass and mountains.
But did the paper change? The paper is still the same. And so it is with us. We appear to be mortals. Going through various experiences in the world. There appears to be a sky, planets, stars, others. But I say to you in truth that these are all false. Only the space is real. The space never changes and everything else does. Therefore how can anything that changes be real?
#Robert Adams, Collected Works, Ts 13
این منِ (گرفتار شده) را دنبال کنید و بعد خیلی زود به این نتیجه میرسید که این "من" اصلاً وجود ندارد. بهزودی به این نتیجه میرسید که شما فضایی بینهایت هستید؛ و سپس بهجای مشاهدهیِ عینیتهای دنیا، آن فضایی را مشاهده خواهید کرد که گویا این عینیتها به آن چسبیدهاند.
درست مثل بچهیِ کوچکی که عکسهای کتابی را بُرِش میدهد. او یک کاغذ برداشته و عکس خورشیدی که از کتاب برش داده بود را روی کاغذ میچسباند، همینطور عکس درخت را میبُرد و روی آن میچسباند، همچنین عکس یک مرد را برداشته و آن را روی کاغذ میچسباند.
و این چیزها تبدیل به عینیتهای بیرونی میشوند و بچهی کوچک به این عینیتهای خارجی علاقهمند میشود؛ اما این عینیتها بدون آن کاغذ کجا خواهند بود؟ این کاغذ است که اصل و اساسِ آن عینیتهاست؛ و سپس هنگامیکه آن کودک از بازی با آن عینیتها خسته شد آنگاه خورشید را برداشته و ماه را جایگزین آن میکند. ابرها را برداشته و ستارگان را جایگزین آنها میکند. مرد را برداشته و یک زن را جایگزین آن میکند. درخت را برداشته و علفزار و کوه را جایگزین آن میکند.
اما آیا در میان تمام این تغییرات، «کاغذ» تغییر کرد؟ کاغذ همچنان همان است که بود. در خصوص ما نیز ماجرا از همین قرار است. صرفاً اینطور به نظر میرسد که ما فانی هستیم و از میان تجربیات مختلفی در دنیا میگذریم. اینطور به نظر میرسد که یک آسمان وجود داشته باشد و سیارات و ستارگان و چیزهای دیگر؛ اما من به شما میگویم که در حقیقت تمام اینها نادرست است. فقط فضا* حقیقی است. فضا هرگز تغییر نمیکند اما سایر چیزها تغییر میکنند؛ بنابراین چطور چیزهایی که تغییر میکنند میتوانند حقیقی باشند.
#رابرت آدامز
*منظور از فضا در این متن همان فضای آگاهی است که از عینیتهای مختلف مثل تصاویر، افکار، احساسات و عواطفِ دائم التغیر آگاه است. همچون صفحهنمایشی که اصل و اساسِ تمام آن تصاویرِ متغیر است، فضایِ آگاهی اصل و اساس تمام این عینیتهای دائم التغیر است.م
When you get caught up in the world, for instance, simply ask yourself, "Who is it that's caught up in the world?" And be truthful, say, "I-am" and go further and ask yourself, "Where did the I come from? What is this I? How did it originate? What is its cause?"
Follow the I, abide in the I and you will soon come to the conclusion, that 'I' does not exist. You will soon come to the conclusion that you are infinite space. And instead of observing objects in the world. You will observe the space that the objects seem to be glued onto.
It's like a little kid cuts out a book. A little kid gets a piece of paper. Cuts out a picture of the sun and pastes the sun on the paper. Cuts out a picture of a tree pastes in on the paper. Cuts out a picture of a man pastes it on the paper.
And they become objects. And the little kid is interested in the objects. But where would the objects be without the paper? The paper is the reality of the objects. And when the kids stopped playing with those objects he simply unpeels the sun and puts the moon in its place. Takes away the clouds and pastes up stars in its place. Takes away the man and puts a woman in its place. Takes away the tree and puts grass and mountains.
But did the paper change? The paper is still the same. And so it is with us. We appear to be mortals. Going through various experiences in the world. There appears to be a sky, planets, stars, others. But I say to you in truth that these are all false. Only the space is real. The space never changes and everything else does. Therefore how can anything that changes be real?
#Robert Adams, Collected Works, Ts 13
Forwarded from مسیر مستقیم
(این مطلب را نیز همچنان در ارتباط با ویدئوی اخیر از اسپایرا درنظر بگیرید)
هر آنچه ظاهر میشود باید در چیزی یا روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحهنمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلمات یک کتاب بدون صفحه کاغذ وجود داشته باشند. امکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که فکری بدون ... وجود داشته باشد.
بدون چی؟ (سکوت)
علاوه بر این، اگر مشغول دیدن فیلمی باشیم طبیعتاً صفحهنمایش را تجربه میکنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع صفحه کاغذ را تجربه میکنیم. اگر مشغول دیدن ابرها باشیم، آسمان را تجربه میکنیم. ازاینرو اگر مشغول تجربه کردن افکار باشیم (که همه آنها را تجربه کردهایم) طبیعتاً باید چیزی را که آنها روی آن ظاهر میشوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟ (سکوت)
و همانطور که صفحهنمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه کاغذ از کلمات ساخته نشده، آسمان از ابرها ساخته نشده پس آن چیزی که افکار روی آن ظاهر میشوند نیز خودش از افکار ساخته نشده است.
و درست همانطور که صفحهنمایش از کیفیاتِ محدودِ فیلم عاری است، همانطور که کاغذ سفید از کیفیتهای محدودِ داستانِ آن رمان عاری است، همانطور که آسمان از کیفیاتِ محدودِ ابرها عاری است پس بنابراین آن چیزی که افکارمان روی آن ظاهر میشوند نیز خودش عاری از محدودیتهای افکار است و از این لحاظ نامحدود است.
علاوه بر این تنها عنصر موجود و حاضر در فیلمِ محدود، آن صفحهنمایش نامحدود است، تنها عنصر حاضر در کلماتِ محدود آن صفحهی نامحدود است، تنها عنصرِ حاضر در ابرهایِ محدود، آسمانِ نامحدود است.
بنابراین میتوان گفت که حقیقت یا اصالتِ وجودیِ آن فیلم، صفحهنمایش است، حقیقت یا اصالتِ وجودی آن کلمات، کاغذ است، حقیقت یا اصالت وجودی آن ابرها، آسمان است، یعنی همان چیزی که حقیقت آنهاست. فیلم، کلمات و ابرها صرفاً یک تجلی و ظهور موقت از حقیقتِ همیشگیِ آنهاست.
به همین ترتیب، تنها عنصر حاضر در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن پدیدار میشوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود در آن ظاهر میشوند، حقیقت آن افکار است.
در رابطه با افکار، این چیزِ نامحدود، «آگاهی» نامیده میشود. آگاهی حاضر و آگاه است.
یک فکر محدود تجلی و ظهورِ موقتی از این آگاهیِ نامحدود است. بهعبارتدیگر، فکر از فکر ساخته نشده بلکه از آگاهی ساخته شده است.
یخ از یخ ساخته نشده بلکه از آب ساخته شده است. یخ صرفاً یک اسم و فرمی موقت از آن آبی است که همیشه همان آب است. حقیقت و ماهیت یخ، آب است. هنگامیکه یخ، یخ بودن را متوقف کند، تنها چیزی که از دست میدهد صرفاً یک اسم و فرمی موقت است اما ماهیت یخ که آب است هرگز از بین نمیرود بلکه آن همیشه حاضر و در دسترس باقی میماند تا اسم و فرم بعدی را به خودش بگیرد.
بنابراین هنگامیکه یک فکر از بین میرود، ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمیرود بلکه صرفاً اسم و فرمی موقت را ازدستداده و سپس در دسترس قرار میگیرد تا اسم و فرم پدیده بعدی را به خودش بگیرد.
#روپرت_اسپایرا
هر آنچه ظاهر میشود باید در چیزی یا روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحهنمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلمات یک کتاب بدون صفحه کاغذ وجود داشته باشند. امکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که فکری بدون ... وجود داشته باشد.
بدون چی؟ (سکوت)
علاوه بر این، اگر مشغول دیدن فیلمی باشیم طبیعتاً صفحهنمایش را تجربه میکنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع صفحه کاغذ را تجربه میکنیم. اگر مشغول دیدن ابرها باشیم، آسمان را تجربه میکنیم. ازاینرو اگر مشغول تجربه کردن افکار باشیم (که همه آنها را تجربه کردهایم) طبیعتاً باید چیزی را که آنها روی آن ظاهر میشوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟ (سکوت)
و همانطور که صفحهنمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه کاغذ از کلمات ساخته نشده، آسمان از ابرها ساخته نشده پس آن چیزی که افکار روی آن ظاهر میشوند نیز خودش از افکار ساخته نشده است.
و درست همانطور که صفحهنمایش از کیفیاتِ محدودِ فیلم عاری است، همانطور که کاغذ سفید از کیفیتهای محدودِ داستانِ آن رمان عاری است، همانطور که آسمان از کیفیاتِ محدودِ ابرها عاری است پس بنابراین آن چیزی که افکارمان روی آن ظاهر میشوند نیز خودش عاری از محدودیتهای افکار است و از این لحاظ نامحدود است.
علاوه بر این تنها عنصر موجود و حاضر در فیلمِ محدود، آن صفحهنمایش نامحدود است، تنها عنصر حاضر در کلماتِ محدود آن صفحهی نامحدود است، تنها عنصرِ حاضر در ابرهایِ محدود، آسمانِ نامحدود است.
بنابراین میتوان گفت که حقیقت یا اصالتِ وجودیِ آن فیلم، صفحهنمایش است، حقیقت یا اصالتِ وجودی آن کلمات، کاغذ است، حقیقت یا اصالت وجودی آن ابرها، آسمان است، یعنی همان چیزی که حقیقت آنهاست. فیلم، کلمات و ابرها صرفاً یک تجلی و ظهور موقت از حقیقتِ همیشگیِ آنهاست.
به همین ترتیب، تنها عنصر حاضر در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن پدیدار میشوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود در آن ظاهر میشوند، حقیقت آن افکار است.
در رابطه با افکار، این چیزِ نامحدود، «آگاهی» نامیده میشود. آگاهی حاضر و آگاه است.
یک فکر محدود تجلی و ظهورِ موقتی از این آگاهیِ نامحدود است. بهعبارتدیگر، فکر از فکر ساخته نشده بلکه از آگاهی ساخته شده است.
یخ از یخ ساخته نشده بلکه از آب ساخته شده است. یخ صرفاً یک اسم و فرمی موقت از آن آبی است که همیشه همان آب است. حقیقت و ماهیت یخ، آب است. هنگامیکه یخ، یخ بودن را متوقف کند، تنها چیزی که از دست میدهد صرفاً یک اسم و فرمی موقت است اما ماهیت یخ که آب است هرگز از بین نمیرود بلکه آن همیشه حاضر و در دسترس باقی میماند تا اسم و فرم بعدی را به خودش بگیرد.
بنابراین هنگامیکه یک فکر از بین میرود، ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمیرود بلکه صرفاً اسم و فرمی موقت را ازدستداده و سپس در دسترس قرار میگیرد تا اسم و فرم پدیده بعدی را به خودش بگیرد.
#روپرت_اسپایرا
Forwarded from مسیر مستقیم
Whatever appears must appear IN something or ON something. It is not possible to have a movie without a screen. It’s not possible to have the words of a novel without a white page. It’s not possible to have a cloud without a sky. It’s not possible to have a thought without …
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.
So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#Rupert_Spira
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.
So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#Rupert_Spira
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«یارب دل ما را تو به رحمت جان ده
درد همه را به صابری درمان ده
این بنده چه داند که چه می باید جست
داننده تویی هر چه تو دانی آن ده»
«الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد
وز بود تو همه عطا و وفاست»
«الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.»
«مست توام از جُرعه و جام آزادم
مُرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی
ورنه من ازین هر دو مقام آزادم»
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
درد همه را به صابری درمان ده
این بنده چه داند که چه می باید جست
داننده تویی هر چه تو دانی آن ده»
«الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد
وز بود تو همه عطا و وفاست»
«الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.»
«مست توام از جُرعه و جام آزادم
مُرغ توام از دانه و دام آزادم
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی
ورنه من ازین هر دو مقام آزادم»
مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری
جایی که فکر اول تمام میشود و فکر بعدی هنوز برنخاسته آن «آگاهی» است. آن رهایی است، آن جایگاه تو است منزلگاه توست. تو همیشه آنجایی، متوجهی؟
توجه و رویکردت را تغییر بده. به شکل نگاه نکن، به پسزمینه نگاه کن. اگر من یک تختهسیاه بزرگ اندازه یک دیوار اینجا بگذارم و یک نقطه سفید روی آن بکشم و از شما بپرسم که چه میبینید؟ نود و نه درصد شما تختهسیاه را نمیبینید! (صدای خنده) و اینطور میگویید که «من یک نقطه سفید میبینم.» یک چنین تختهسیاه بزرگی دیده نمیشود و فقط یک نقطه سفید که تقریباً هم نامریی است دیده میشود. چرا؟
چون این الگوی ثابت ذهن است. اینکه به نقش و فرم نگاه میکند و نه به تختهسیاه، اینکه به ابرها نگاه میکند نه به آسمان، اینکه به افکار نگاه میکند و نه به آگاهی.
تمام تعالیم درباره همین است. همیشه به آگاهی نگاه کن. همیشه به آگاهی نگاه کن و بدان که آگاهی همان چیزی است که تو هستی. منزلگاه و جایگاه تو همینجاست، همینجا بمان. در اینجا کسی نمیتواند تو را متأثر کند. چه کسی میتواند وارد اینجایی که تو هستی بشود؟ حتی ذهنت هم نمیتواند واردش شود.
#پاپاجی
توجه و رویکردت را تغییر بده. به شکل نگاه نکن، به پسزمینه نگاه کن. اگر من یک تختهسیاه بزرگ اندازه یک دیوار اینجا بگذارم و یک نقطه سفید روی آن بکشم و از شما بپرسم که چه میبینید؟ نود و نه درصد شما تختهسیاه را نمیبینید! (صدای خنده) و اینطور میگویید که «من یک نقطه سفید میبینم.» یک چنین تختهسیاه بزرگی دیده نمیشود و فقط یک نقطه سفید که تقریباً هم نامریی است دیده میشود. چرا؟
چون این الگوی ثابت ذهن است. اینکه به نقش و فرم نگاه میکند و نه به تختهسیاه، اینکه به ابرها نگاه میکند نه به آسمان، اینکه به افکار نگاه میکند و نه به آگاهی.
تمام تعالیم درباره همین است. همیشه به آگاهی نگاه کن. همیشه به آگاهی نگاه کن و بدان که آگاهی همان چیزی است که تو هستی. منزلگاه و جایگاه تو همینجاست، همینجا بمان. در اینجا کسی نمیتواند تو را متأثر کند. چه کسی میتواند وارد اینجایی که تو هستی بشود؟ حتی ذهنت هم نمیتواند واردش شود.
#پاپاجی
Where the first thought has left and the other is not arisen, that is Consciousness, that is Freedom, that is your own place, your own abode. You are always there, you see.
Shift attention, change the gestalt. Don't look at the figure, look at the background! If I put a big blackboard the size of a wall here and mark it with a white point and ask you, "What do you see?" Ninety-nine percent of you will not see the blackboard! (Laughs) You will say, "I see a little white spot." Such a big blackboard and its not seen, and only a little white spot, which is almost invisible is seen! Why? Because this is the fixed pattern of the mind. To look at the figure , not the blackboard, to look at the cloud , not at the sky; to look at the thought and not Consciousness.
That's all the teaching is. Always look to Consciousness. Always look to Consciousness and know this is what you are! This is your own place, your own abode, Stay Here. No one can touch you. Who can enter Here where you are? Even your mind cannot enter.
#Papaji
Shift attention, change the gestalt. Don't look at the figure, look at the background! If I put a big blackboard the size of a wall here and mark it with a white point and ask you, "What do you see?" Ninety-nine percent of you will not see the blackboard! (Laughs) You will say, "I see a little white spot." Such a big blackboard and its not seen, and only a little white spot, which is almost invisible is seen! Why? Because this is the fixed pattern of the mind. To look at the figure , not the blackboard, to look at the cloud , not at the sky; to look at the thought and not Consciousness.
That's all the teaching is. Always look to Consciousness. Always look to Consciousness and know this is what you are! This is your own place, your own abode, Stay Here. No one can touch you. Who can enter Here where you are? Even your mind cannot enter.
#Papaji
Forwarded from مسیر مستقیم
شاید ویدئوی زیر به ادراک بهتر مطالبی که این چندروز روی آن تاکید میشد کمک کند.
Forwarded from مسیر مستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شناسایی حقیقی و تمرین مشاهدهگری
#مسیرمستقیم
#مسیرمستقیم
Forwarded from مسیر مستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیداری و وحدت وجود - #روپرت_اسپایرا
«از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان
خویشتن را محوِ دیدارِ جمالِ حی کنید»
#مولانا
«از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان
خویشتن را محوِ دیدارِ جمالِ حی کنید»
#مولانا
هان ای قطره گوش کن،
بیهیچ پشیمانی خودت را تسلیم کن تا در ازای آن، اقیانوس را بدست آوری.
هان ای قطره گوش کن،
این افتخار را نصیب خودت کن و در آغوش دریا در امان باش.
واقعاً چه کسی میتواند اینقدر خوشبخت باشد؟ اقیانوسی به خواستگاری قطره آمده!
محض رضای خدا، محض رضای خدا فقط یکبار بفروش و بخر.
قطرهای بده و دریایی پر از مروارید بگیر!
#مولانا
"Listen, o drop, give yourself up without regret and in exchange get the Ocean. Listen, O drop, bestow upon yourself this honor, and in the arms of the Sea be secure. Who indeed should be so fortunate? An Ocean wooing a drop! In God's name, in God's name sell and buy at once! Give a drop and take a sea full of pearls!
#Rumi
بیهیچ پشیمانی خودت را تسلیم کن تا در ازای آن، اقیانوس را بدست آوری.
هان ای قطره گوش کن،
این افتخار را نصیب خودت کن و در آغوش دریا در امان باش.
واقعاً چه کسی میتواند اینقدر خوشبخت باشد؟ اقیانوسی به خواستگاری قطره آمده!
محض رضای خدا، محض رضای خدا فقط یکبار بفروش و بخر.
قطرهای بده و دریایی پر از مروارید بگیر!
#مولانا
"Listen, o drop, give yourself up without regret and in exchange get the Ocean. Listen, O drop, bestow upon yourself this honor, and in the arms of the Sea be secure. Who indeed should be so fortunate? An Ocean wooing a drop! In God's name, in God's name sell and buy at once! Give a drop and take a sea full of pearls!
#Rumi
سپاس از دوستان عزیزی که به یافتن این ابیاتِ عمیق در باب فنا کمک کردند:
« زآنکه این هویِ ضعیفِ بیقرار
هست شد زان هوی ربِ پایدار
هوی فانی، چونکه خود فا او سپرد*
گشت باقی دایم و هرگز نمرد
همچو قطرهٔ خایف از باد و زِ خاک*
که فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جَست
از تَفِ خورشید و باد و خاک رَست
ظاهرش گُم گشت در دریا و لیک
ذات او معصوم و پا بر جا و نیک
هین بده ای قطره خود را بینَدَم*
تا بیابی در بهایِ قطره، یَم*
هین بده ای قطره خود را این شَرَف
در کفِ دریا شو ایمن از تلف
خود کرا آید چنین دولت به دست؟
قطره را بحری تقاضاگر شدست
الله الله زود بفروش و بخر
قطرهای دِه، بحرِ پُر گوهر ببر
الله الله هیچ تاخیری مکُن
که ز بحر لطف آمد این سخُن»
#مولانا
* خود فا او سپرد: خود را به او سپرد
* همچو قطرهٔ خایف از باد و زِ خاک: قطره از باد و خاک میترسد، چون به محض اینکه قطره با باد و خاک درآمیزد از بین میرود.
*بینَدَم = بی هیچ تردید و ندامت
*یَم = دریا
« زآنکه این هویِ ضعیفِ بیقرار
هست شد زان هوی ربِ پایدار
هوی فانی، چونکه خود فا او سپرد*
گشت باقی دایم و هرگز نمرد
همچو قطرهٔ خایف از باد و زِ خاک*
که فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جَست
از تَفِ خورشید و باد و خاک رَست
ظاهرش گُم گشت در دریا و لیک
ذات او معصوم و پا بر جا و نیک
هین بده ای قطره خود را بینَدَم*
تا بیابی در بهایِ قطره، یَم*
هین بده ای قطره خود را این شَرَف
در کفِ دریا شو ایمن از تلف
خود کرا آید چنین دولت به دست؟
قطره را بحری تقاضاگر شدست
الله الله زود بفروش و بخر
قطرهای دِه، بحرِ پُر گوهر ببر
الله الله هیچ تاخیری مکُن
که ز بحر لطف آمد این سخُن»
#مولانا
* خود فا او سپرد: خود را به او سپرد
* همچو قطرهٔ خایف از باد و زِ خاک: قطره از باد و خاک میترسد، چون به محض اینکه قطره با باد و خاک درآمیزد از بین میرود.
*بینَدَم = بی هیچ تردید و ندامت
*یَم = دریا
سؤال: چطور میتوانم از حجابِ قطره بودن رها شوم؟
-در پاسخ به این سؤال مستقیمترین و درستترین جواب همچنان اشارهای از جناب مولاناست که میفرماید:
« "مرگ" را بگزین و بر در این حجاب»
جواب سؤال شما "مرگ " است. مرگِ قطره منجر به ادراک اقیانوس لایتناهی خواهد شد. بر قطره بودن باید مُرد، بر تمامِ ساختارِ قطره بودن باید مرد تا حقیقتِ اقیانوس ادراک شود و بدیهی است که منظور، مرگ فیزیکی نیست همانطور که در بیت بعد اشاره میشود "نه چنان مرگی که در گوری روی" بلکه منظور مرگ بر این ساختار "من" ذهنی است. این درواقع همان خالی شدن از تمامِ محتوایِ ذهن است. اصل و اساس هر تمرینِ معنویِ حقیقی همین است."خالی شدن" یا در حقیقت همان "مردن". مردن بر ساختارِ قطره بودن. مردن بر ساختار این منی که نیرو و توان اصلیاش را از تداومِ افکارِ تأییدکننده میگیرد. همان چیزی که درون سر خودش را "من" معرفی کرده و بهطور مدام در حال حرف زدن است. همان منی که تمام افکار و احساسات، خشم، عصبانیت، نگرانی، تشویش، اضطراب، لذت و رنج همه از همان ساطع میشوند. اگر این "من" را به درختی تشبیه کنیم افکار و احساسات و خشم و ... ساقههای این درخت خواهند بود. از بین بردن این ساقهها کاری از پیش نمیبرد بلکه درمان اصلی قطع ریشه است و ریشه هم همان "من" است.
همانطور که اشاره شد اصل و اساسِ هر تمرینِ معنویِ حقیقی مرگِ این "من" جعلی است. مرگ قطره. اگر مدتی است که با مطالب معنوی که ارائه میشود همراه باشید متوجه شدهاید که تمام اشارات اساتید صرفاً بهطور مدام تأکید بر همین مرگ است. تمرینِ بودن در لحظه حال اکهارت تله چیزی جز قطع ارتباط با "من" نیست، تمرین "نه این ، نه آن" یا "نتی نتی" نیز همین است همچون تمرین بیرون آمدن از تمام محتوای تجربه که روپرت اسپایرا آن را به درآوردن لباسها تشبیه میکند، تمرین دعوت از موجی که عیناً مرگ بر "من" است و همینطور چون اشاره کردید که نماز میخوانید در خصوص نماز، خود سجده اشارهای به محو "من" و تسلیم محض است و مولانا اشاره اصیل را ارائه کرده که " اللهاکبر تو خوش نیست با سر تو، این سر چو گشت قربان اللهاکبر آمد" و البته سایر تمرینات مثل تمرین ادراک کالبد درون، تمرین تنفس و مشاهده گری که قصدشان این است تا توجه از این "من" از این "قطره" برداشته شود.
پس حجاب بین تو و رهایی همین توهمِ قطره بودن است، باید بر این توهم بمیری "بمیری پیش از اینکه مرگت فرا برسد" و عارف بزرگوار جناب ابوسعید به چه زیبایی جان کلام را ادا کردند که: "حجاب میان بنده و خداي، آسمان و زمین و عرش و کرسی نیست بلکه پندار تو و منی تو حجاب توست. از میان برگیر به خداي رسی."
جای آرامی بنشین یا دراز بکش جسمت را آرام کن و با خودت بگو: ای فلانی فلانی (اسم و فامیل خودت را بگو) میخواهم حداقل در مدت این مراقبه، تماماً و کاملاً از تمام ماجراها و داستانهای تو بیرون بیایم. میخواهم از تمام ماجراهای قطره بودن خالی شوم. خالی شو، آنچنان از همهچیز خالی شو تا دیگر چیزی باقی نماند تا از آن خالی شوی. همانطور که پیشتر گفته شد مثل بازیگری که وسط نمایش از کارگردان دستور کات میگیرد تماما از نقش"من" یعنی این "قطره" خالی شو.
ماهیت حقیقی هرگز با اضافه کردن چیزها به دست نمیآید بلکه صرفاً با خالی شدن است که ادراک میشود.
حقیقت پیشاپیش وجود دارد، حجاب تویی.
قطره بودن را فراموش کن، قطره بودن را رها کن. از قطره بودن خالی شو.
«هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد»
#شبستری
-در پاسخ به این سؤال مستقیمترین و درستترین جواب همچنان اشارهای از جناب مولاناست که میفرماید:
« "مرگ" را بگزین و بر در این حجاب»
جواب سؤال شما "مرگ " است. مرگِ قطره منجر به ادراک اقیانوس لایتناهی خواهد شد. بر قطره بودن باید مُرد، بر تمامِ ساختارِ قطره بودن باید مرد تا حقیقتِ اقیانوس ادراک شود و بدیهی است که منظور، مرگ فیزیکی نیست همانطور که در بیت بعد اشاره میشود "نه چنان مرگی که در گوری روی" بلکه منظور مرگ بر این ساختار "من" ذهنی است. این درواقع همان خالی شدن از تمامِ محتوایِ ذهن است. اصل و اساس هر تمرینِ معنویِ حقیقی همین است."خالی شدن" یا در حقیقت همان "مردن". مردن بر ساختارِ قطره بودن. مردن بر ساختار این منی که نیرو و توان اصلیاش را از تداومِ افکارِ تأییدکننده میگیرد. همان چیزی که درون سر خودش را "من" معرفی کرده و بهطور مدام در حال حرف زدن است. همان منی که تمام افکار و احساسات، خشم، عصبانیت، نگرانی، تشویش، اضطراب، لذت و رنج همه از همان ساطع میشوند. اگر این "من" را به درختی تشبیه کنیم افکار و احساسات و خشم و ... ساقههای این درخت خواهند بود. از بین بردن این ساقهها کاری از پیش نمیبرد بلکه درمان اصلی قطع ریشه است و ریشه هم همان "من" است.
همانطور که اشاره شد اصل و اساسِ هر تمرینِ معنویِ حقیقی مرگِ این "من" جعلی است. مرگ قطره. اگر مدتی است که با مطالب معنوی که ارائه میشود همراه باشید متوجه شدهاید که تمام اشارات اساتید صرفاً بهطور مدام تأکید بر همین مرگ است. تمرینِ بودن در لحظه حال اکهارت تله چیزی جز قطع ارتباط با "من" نیست، تمرین "نه این ، نه آن" یا "نتی نتی" نیز همین است همچون تمرین بیرون آمدن از تمام محتوای تجربه که روپرت اسپایرا آن را به درآوردن لباسها تشبیه میکند، تمرین دعوت از موجی که عیناً مرگ بر "من" است و همینطور چون اشاره کردید که نماز میخوانید در خصوص نماز، خود سجده اشارهای به محو "من" و تسلیم محض است و مولانا اشاره اصیل را ارائه کرده که " اللهاکبر تو خوش نیست با سر تو، این سر چو گشت قربان اللهاکبر آمد" و البته سایر تمرینات مثل تمرین ادراک کالبد درون، تمرین تنفس و مشاهده گری که قصدشان این است تا توجه از این "من" از این "قطره" برداشته شود.
پس حجاب بین تو و رهایی همین توهمِ قطره بودن است، باید بر این توهم بمیری "بمیری پیش از اینکه مرگت فرا برسد" و عارف بزرگوار جناب ابوسعید به چه زیبایی جان کلام را ادا کردند که: "حجاب میان بنده و خداي، آسمان و زمین و عرش و کرسی نیست بلکه پندار تو و منی تو حجاب توست. از میان برگیر به خداي رسی."
جای آرامی بنشین یا دراز بکش جسمت را آرام کن و با خودت بگو: ای فلانی فلانی (اسم و فامیل خودت را بگو) میخواهم حداقل در مدت این مراقبه، تماماً و کاملاً از تمام ماجراها و داستانهای تو بیرون بیایم. میخواهم از تمام ماجراهای قطره بودن خالی شوم. خالی شو، آنچنان از همهچیز خالی شو تا دیگر چیزی باقی نماند تا از آن خالی شوی. همانطور که پیشتر گفته شد مثل بازیگری که وسط نمایش از کارگردان دستور کات میگیرد تماما از نقش"من" یعنی این "قطره" خالی شو.
ماهیت حقیقی هرگز با اضافه کردن چیزها به دست نمیآید بلکه صرفاً با خالی شدن است که ادراک میشود.
حقیقت پیشاپیش وجود دارد، حجاب تویی.
قطره بودن را فراموش کن، قطره بودن را رها کن. از قطره بودن خالی شو.
«هر آن کو خالی از خود چون خلأ شد
انا الحق اندر او صوت و صدا شد»
#شبستری
Forwarded from مسیر مستقیم
من کیستم؟
در سکوت بنشینید و بهآرامی بارها و بارها از خودتان بپرسید من کیستم؟ همینطور که عمیقتر به درون میروید لایههای سطحی به کناری میروند.
۱-من اسمی دارم اما من اسمم نیستم
من کیستم؟
۲-من بدنی دارم اما من بدنم نیستم
من کیستم؟
۳-من روابطی دارم اما من آن روابط نیستم
من کیستم؟
۴-من خاطرات واضحی از گذشته دارم اما من آن خاطرات نیستم
من کیستم؟
۵-من آرزوها و رؤیاهایی برای آینده دارم اما من آن افکار نیستم
من کیستم؟
۶-من شادی و غم، هیجان و ترس، عشق و خشم را احساس میکنم اما من این احساسات نیستم
من کیستم؟
۷-وقتی تمام چیزهایی که فکر میکنم خودم هستم محو بشوند. چه چیز باقی میماند؟
من کیستم؟
همینطور که هم هویت شدگی با بدن، افکار و احساسات را رها میکنید، بهعنوان خودِ آگاهیِ خالص باقی خواهید ماند، گسترده و خالی همچون آسمان...
*دقت کنید که الزاما نیاز نیست تا هنگام مراقبه تمام این جملات را یک به یک بخوانید و مرور کنید بلکه صرفا در وضعیت خالی شدن از همه چیز قرار بگیرید. این تمرین چیزی مثل از میان برداشتن حجابها یا لباسهاست که روپرت اسپایرا در ویدئوی بیداری و وحدت وجود به آن اشاره کرده بود، بازگشتن و بازشناختن و یا ماجرای شاه لیر و جان اسمیت. آنقدر از این حجابها بیرون بیا تا دیگر چیزی باقی نماند. خالیِ خالی.
در این وضعیت که از همه چیز خالیام، من چیستم؟
Who Am I?
Sit still and quietly ask yourself, over and over again. Who Am I? Keep peeling back the subtle layers of your self as you dig deeper...
1.) I have a name, but I am not my name.
Who Am I?
2.) I have a body, but I am not my body.
Who Am I?
3.) I have relationships, but I am not those relationships.
Who Am I?
4.) I have vivid memories of the past, but I am not those memories.
Who Am I?
5.) I have compelling hopes and dreams for the future, but I am not those thoughts.
Who Am I?
6.) I feel happiness and sadness, excitement and fear, love and anger, but I am not those feelings.
Who Am I?
7.) When everything that I think I am falls away. What remains?
Who Am I?
As you dis-identify from your body, thoughts, and feelings, you’ll come to rest as pure Awareness itself, wide open and empty as a sky...
در سکوت بنشینید و بهآرامی بارها و بارها از خودتان بپرسید من کیستم؟ همینطور که عمیقتر به درون میروید لایههای سطحی به کناری میروند.
۱-من اسمی دارم اما من اسمم نیستم
من کیستم؟
۲-من بدنی دارم اما من بدنم نیستم
من کیستم؟
۳-من روابطی دارم اما من آن روابط نیستم
من کیستم؟
۴-من خاطرات واضحی از گذشته دارم اما من آن خاطرات نیستم
من کیستم؟
۵-من آرزوها و رؤیاهایی برای آینده دارم اما من آن افکار نیستم
من کیستم؟
۶-من شادی و غم، هیجان و ترس، عشق و خشم را احساس میکنم اما من این احساسات نیستم
من کیستم؟
۷-وقتی تمام چیزهایی که فکر میکنم خودم هستم محو بشوند. چه چیز باقی میماند؟
من کیستم؟
همینطور که هم هویت شدگی با بدن، افکار و احساسات را رها میکنید، بهعنوان خودِ آگاهیِ خالص باقی خواهید ماند، گسترده و خالی همچون آسمان...
*دقت کنید که الزاما نیاز نیست تا هنگام مراقبه تمام این جملات را یک به یک بخوانید و مرور کنید بلکه صرفا در وضعیت خالی شدن از همه چیز قرار بگیرید. این تمرین چیزی مثل از میان برداشتن حجابها یا لباسهاست که روپرت اسپایرا در ویدئوی بیداری و وحدت وجود به آن اشاره کرده بود، بازگشتن و بازشناختن و یا ماجرای شاه لیر و جان اسمیت. آنقدر از این حجابها بیرون بیا تا دیگر چیزی باقی نماند. خالیِ خالی.
در این وضعیت که از همه چیز خالیام، من چیستم؟
Who Am I?
Sit still and quietly ask yourself, over and over again. Who Am I? Keep peeling back the subtle layers of your self as you dig deeper...
1.) I have a name, but I am not my name.
Who Am I?
2.) I have a body, but I am not my body.
Who Am I?
3.) I have relationships, but I am not those relationships.
Who Am I?
4.) I have vivid memories of the past, but I am not those memories.
Who Am I?
5.) I have compelling hopes and dreams for the future, but I am not those thoughts.
Who Am I?
6.) I feel happiness and sadness, excitement and fear, love and anger, but I am not those feelings.
Who Am I?
7.) When everything that I think I am falls away. What remains?
Who Am I?
As you dis-identify from your body, thoughts, and feelings, you’ll come to rest as pure Awareness itself, wide open and empty as a sky...
تفحص خویش
Photo
در ذهنت خاموش باش
در حسهایت خاموش باش
و همچنین در بدنت خاموش باش.
آنگاه هنگامیکه همهی اینها خاموش شدند
هیچ کاری نکن.
در آن وضعیت
حقیقت، خودش را برایت آشکار خواهد کرد.
#کبیر
"پنبه اندر گوشِ حسِ دون کنید
بندِ حس از چشم خود بیرون کنید
پنبهٔ آن گوش سِر گوشِ سَرَست
تا نگردد این کر، آن باطن کرست
بیحس و بیگوش و بیفکرت شوید
تا خطاب ارجعی را بشنوید"
#مولانا
اگر انسان همه تعلقات و متعلقات قوای نفس را از خویشتن بزداید، در فضا و خلائی که خالی از هر چیز باشد، خود را مییابد.
#ابن_سینا - النفس من کتاب الشفاء
ازآنجاکه خدا ذاتاً طوري است كه به هیچچیز شبيه نيست، براي آنكه به وجود او دستیابیم، بايد بهجایی برسيم كه هيچ باشيم. بنابراين اگر بهجایی برسم كه خود را به رنگ نيستي درآورم و هیچچیز را به رنگ خود درنياورم و اگر همة آن چيزي را كه در من است، برداشته بيرون بريزم، در آنجا میتوانم در وجود عريان خدا قرار گيرم كه همان وجود عريان است.
#مایستر اکهارت
"تنها آنان كه جرئت نيستي و ترك تعلق را دارند میتوانند جرئت ورود به ساحت ربوبی را داشته باشند"
#مایستر اکهارت
Be quiet in your mind,
quiet in your senses,
and also quiet in your body.
Then, when all these are quiet,
don't do anything.
In that state,
truth will reveal itself to you.
#Kabir
در حسهایت خاموش باش
و همچنین در بدنت خاموش باش.
آنگاه هنگامیکه همهی اینها خاموش شدند
هیچ کاری نکن.
در آن وضعیت
حقیقت، خودش را برایت آشکار خواهد کرد.
#کبیر
"پنبه اندر گوشِ حسِ دون کنید
بندِ حس از چشم خود بیرون کنید
پنبهٔ آن گوش سِر گوشِ سَرَست
تا نگردد این کر، آن باطن کرست
بیحس و بیگوش و بیفکرت شوید
تا خطاب ارجعی را بشنوید"
#مولانا
اگر انسان همه تعلقات و متعلقات قوای نفس را از خویشتن بزداید، در فضا و خلائی که خالی از هر چیز باشد، خود را مییابد.
#ابن_سینا - النفس من کتاب الشفاء
ازآنجاکه خدا ذاتاً طوري است كه به هیچچیز شبيه نيست، براي آنكه به وجود او دستیابیم، بايد بهجایی برسيم كه هيچ باشيم. بنابراين اگر بهجایی برسم كه خود را به رنگ نيستي درآورم و هیچچیز را به رنگ خود درنياورم و اگر همة آن چيزي را كه در من است، برداشته بيرون بريزم، در آنجا میتوانم در وجود عريان خدا قرار گيرم كه همان وجود عريان است.
#مایستر اکهارت
"تنها آنان كه جرئت نيستي و ترك تعلق را دارند میتوانند جرئت ورود به ساحت ربوبی را داشته باشند"
#مایستر اکهارت
Be quiet in your mind,
quiet in your senses,
and also quiet in your body.
Then, when all these are quiet,
don't do anything.
In that state,
truth will reveal itself to you.
#Kabir