تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
806 videos
39 files
368 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
سؤال: من واقعاً این‌همه تأکید به ذهنی رو متوجه نمیشم و مهم‌ترین سؤال اینه که اگه قرار بود ما بی ذهن بشیم پس چرا ذهن داریم؟

پاسخ: اول‌ازهمه آگاه باش که اونچیزی که تو به‌عنوان خودت یعنی این شخص یا من ذهنی یا فلانی فلانی می‌شناسی یعنی همین چیزی که اکثر ما گمان می‌کنیم که همون هستیم، فقط "محتوای آگاهی" است.
محتوای آگاهی یعنی چی؟ یعنی افکار، احساسات، عواطف، تصاویر، حواس.
حالا خودِ آگاهی چیه؟ آگاهی حقیقتِ تو است. یعنی اون چیزی که از این افکار و احساسات و .. آگاهه و خودش فراسوی تمام این کیفیاته.
وقتی از تو می‌پرسند اسمت چیه؟ تو خودتو فقط "محتوای آگاهی" معرفی می‌کنی.
وقتی می‌پرسند چند سالته؟ تو اینجا هم فقط از محتوای آگاهی حرف می‌زنی. (بُعد زمان مربوط به محتوای آگاهی است) و همچنین وقتی‌که از تو می‌پرسند کجا به دنیا اومدی؟
ازونجا که محتوای آگاهی بطور مدام در حال تغییره، چنانچه شناسایی درست صورت نگیره و تو صرفاً خودتو همین محتوا به حساب بیاری درنتیجه تبدیل به چیزی دائم التغییر میشی که مدام درحال دگرگون شدنه.
وقتی در مطالب معنوی با واژه‌های "مرگ اختیاری، نیستی، نبودن، نباش" و چیزهایی از این قبیل مواجه میشی که درواقع مترادف با همین "بی ذهنی" است هدف اینه که به طریقی "توجه" از این محتوای آگاهی برداشته بشه. وقتی "توجه" از محتوای آگاهی برداشته بشه چیزی که باقی میمونه خودِ فضای آگاهیه که عاری از هر کیفیتیه و با واژه‌های "فقط بودن"، "وجود" یا "هستی"، "حضور" و ... ازش یاد میشه.


ماجرا چیزی شبیه مثال زیره:
لیوانی رو درنظر بگیر که محتواش شیره. هنگامی‌که از «لیوان» سؤال بشه تو چی هستی؟ اون میگه: شیر. لیوان به دلیل تمرکز بیش‌ازحد بر محتوای خودش و غافل بودن از حقیقت اصلیش، به‌غلط فکر میکنه که فقط شیره و تماماً متمرکز بر اینه که مبادا اون محتوا به نحوی دچار کم و کاستی بشه. ازونجا که لیوان صرفاً خودشو محتوای درون خودش به حساب میاره و کاملاً از لیوان بودن خودش غافله، با تغییر محتوا، خودشم متغیر میشه و مدام در حال دگرگون شدنه. فقط زمانی که لیوان توجه رو از محتوای درون خودش برداره میتونه متوجه وجود چیزی بشه که تا الان بهش پی نبرده بود. من این چایی و شیر و نوشابه و قهوه نیستم بلکه من لیوانی هستم که هرگز متأثر از محتوای درون خودم نیستم، محتوای درون من تغییر میکنه اما من، نه.
حالا اینطور نیست که لیوان بعدازاین شناخت دیگه متوجه محتوای خودش نشه، نه اینطور نیست. اون همچنان بعدازاین هم متوجه محتوای خودش هست اما با این ادراک و شناخت جدید رویکردش نسبت به قبل متفاوت شده و دیگر خودشو صرفاً محتوای درون خودش نمیپنداره و اعمالش ناشی از شناخت جدیدش خواهد بود.

-راستش بازم خوب متوجه نشدم.

مثال دیگری برات می‌زنم.
(ادامه دارد)

#تفحص_خویش
#رامانا ماهارشی

*این جمله را در ارتباط با مطلب قبل درنظر بگیرید.
Forwarded from من کیستم؟
تو هشیاری هستی . هشیاری نام دیگری برای توست .از انجائیکه تو هشیاری هستی , هیچ نیازی برای بدست آوردن یا پرورش دادن آن نیست . همه ی آنچه که باید انجام دهی این است که هشیار بودن از مسائل دیگر را رها کنی , آن چیزهایی که غیر خویش هستند . اگر انسان هشیار بودن از آن‌ها را رها کند , آن وقت آنچه که باقی می‌ماند هشیاری محض است ,و آن خویش است .
رامانا ماهارشی
Forwarded from من کیستم؟
You are awareness. Awareness is another name for you. Since you are awareness there is no need to attain or cultivate it. All that you have to do is to give up being aware of other things, that is of the not-Self. If one gives up being aware of them then pure awareness alone remains, and that is the Self.
~ Ramana Maharshi
او میکشد قلاب را...

باگوان #رامانا ماهارشی: این با فیض الهی است که میل به خودشناسی در شما شکل گرفته است. این میل به شناختن خودتان خودش یک نشانه بارز از فیض «خویش» است. بنابراین این فیض و رحمت است که در حال حاضر به‌عنوان منبع تلاش شما عمل می‌کند. این فیض، کیفیتی بیرون از «خویش» نیست بلکه ماهیت آن است. آن در مرکزت ساکن است و تو را به درون به سمت خودش می‌کشد. تنها کاری که باید انجام بدهی این است که توجه‌ات را به درون ببری و به دنبال منشأ «من» بگردی. این تنها تلاش شخصی است که باید انجام دهیم. به همین خاطر است که میگویند جایی که فیض و رحمت در آن نباشد مطلقاً هیچ تمایلی برای جستجوی «خویش» وجود ندارد.
#Ramana Maharshi: It is by the grace of God that you come to desire to know yourself. This desire to know yourself is itself a clear sign of the Atman’s grace. So, there is grace already working as the source of your effort. Grace is not an external quality of the Self but its very nature. It abides in your Heart, pulling you inward into itself. The only task you must do is turn your attention inward and search the source of ‘I’. This is the only personal effort we have to put in. That is why [one can say that] where there is no grace, there is no desire at all for the quest for the Self.
"این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
بی‌عنایات خدا هیچیم هیچ

بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاهستش ورق

ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا"


دوستان عزیز و همراهان محترم برای چند روزی در خدمت شما نخواهم بود.
تفحص خویش
Photo
رامانا ماهارشی در ارتباط با سؤالی که پرسیدید جواب بسیار مهمی داده‌اند:

پرسشگر: رنج چه زمانی متوقف خواهد شد؟
#رامانا_ماهارشی : تا زمانی که فردیت از بین نرود متوقف نخواهد شد.

این جواب درواقع خلاصه‌ی تمام مطالب شرح و بسط داده‌شده در این کانال در طی این چند سال است.

سؤال: آیا توقف افکار یا مشاهده گری یا انجام تمریناتی در جهت محو این فردیت به‌نوعی شونه خالی کردن از زیر بار مشکلات نیست؟ آیا این کار نوعی بی‌خیالی و بی‌فکری نیست؟

-پیش‌تر دراین‌باره داخل کانال توضیحاتی داده بودم این بار هم توضیح مختصری خواهم داد.
پیش از همه دقت کنید تمثیلی که به کار برده می‌شود صرفاً یک اشاره‌گر است. توجه به انگشت اشاره، شما را منحرف می‌کند اما توجه به جایی که به آن اشاره می‌شود شما را به سمت درست هدایت خواهد کرد.
یک شخصیت عروسکی را در نظر بگیرید (می‌توانید در اینجا یکی از شخصیت‌های عروسکی که می‌شناسید مثلاً جناب خان را در نظر بگیرید) این "شخصیت عروسکی" وقتی به‌طور مدام درگیر مسائل "شخصی" خودش است به‌طور کامل "حقیقت" خودش را در این ماجراها و اتفاقات پیاپی فراموش می‌کند تا جایی که مثل اکثر انسان‌ها حتی نمی‌داند که پیش از هرچیزی او "هست یا وجود دارد". او به‌طور مدام غرق در بیرونیات است و چنان در معرضِ جریانِ بی وقفه‌یِ اتفاقاتِ دائم‌التغیرِ بیرون است که دیگر خودش را صرفاً همانها می‌پندارد و درنتیجه‌ی فراموش کردن حقیقت خودش و هم‌هویت‌شدن با ذهنی که به‌طور مدام درگیر تعاملات بی‌پایان با این رویدادها و عینیت‌های بیرونی است، درد می‌کشد.
حال سؤالی که مطرح می‌شود این است که اگر توجه این شخص از ماجراهای مربوط به فردیت برداشته شود چه اتفاقی میفتد؟ در اکثر موارد چیزی به‌طور خودبه‌خودی فرد را به همین سمت هدایت می‌کند. اشتیاق خودبه‌خودی فرد به مطالب معنوی و همچنین رخ دادن ماجراهای به‌ظاهر دردناک و غمبار پالس‌هایی هستند که مرتب اتفاق میفتند تا توجه فرد را به سمت درست هدایت کند چراکه رنج نشانه‌ی ماندن در سمت غلط است. دقت کنید که این ذهنِ غریزه مدار است که به‌طور مدام به دنبال شرایط ایدئال و امنیت و راحتی است، ولی درواقع در بیشتر موارد تنها در میانه‌ی آتش است که گلستانی که پیشاپیش وجود داشته نمایان می‌شود. در حقیقت کاری که درد و رنج انجام می‌دهد این است که توجه پراکنده را متمرکز می‌کند، درست مثل چیزی که از گفتن مدام و عمیق مانترا یا ذکر انتظار می‌رود.
حالا هنگامی‌که توجه این کاراکتر عروسکی به طریقی به‌طور کامل از ماجراهای شخصی خودش برداشته شد و از تمام خودش خالی شد در این نقطه "عامل توجه به سمت درست یعنی حقیقت این کاراکتر یعنی همان دستی که مشغول به حرکت درآوردن این عروسک است می‌چرخد." و دقیقاً در اینجا آگاهی از "هستی یا وجود"رخ می‌دهد. گویا بُعد جدیدی نمایان شده است.
در اینجا تمام ماجراهای مربوط به آن "شخصیت عروسکی" به کناری رفته و در نبود آن، این حقیقت عظیم ادراک می‌شود که در پس این واقعیت ظاهری یک حقیقت اصیل وجود دارد.
حالا اگر برگردیم به آن جمله از رامانا ماهارشی متوجه می‌شویم که در کدام قسمت این مثال درد و رنج وجود دارد و در کجا وجود ندارد.
فقط برای اینکه این مثال به حقیقت آنچه که هست کمی نزدیک‌تر شود باید این‌طور در نظر بگیرید که این عروسک چیزی جدا از عروسک‌گردانش نیست، مثلاً این‌طور در نظر بگیرید که آن ادامه‌یِ دستِ عروسک‌گردان است و نه چیزی جدا از آن.
درهرصورت دقت کنید که تمام این مثال صرفاً یک اشاره است.

حال سؤالی که پیش می‌آید این است که چرا ذهن به این صورت عمل می‌کند؟ یا چرا این‌طور به نظر می‌رسد که ذهنی که این به‌ظاهر فردیت را ساخته حجاب حقیقت شده.

(ادامه دارد)
#تفحص_خویش

Q: When will the suffering cease?
#RamanaMaharshi : Not until individuality is lost.
اساس روشن‌شدگی ناگهانی ادراک عمیق این موضوع است که هیچ فردی نمی‌تواند به‌خودی‌خود وجود داشته باشد، چون هر آنچه هست فقط آگاهی‌ای است که تمامیت این تجلیات ازجمله همین افراد انسانی در آن ظاهرشده‌اند.
#رامش_بالسکار

The basis of sudden enlightenment is the deep understanding that there cannot exist any individual as such, because all there is, is Consciousness, in which appears the totality of the manifestation, including the individual human beings.
#Ramesh Balsekar

*با توجه به این جمله متوجه باش که چرا گفتند هرکس خود را بشناسد خدا را شناخته است. وقتی این به ظاهر موج، خودش را عمیقاً جستجو کند در یک اتفاق عجیب ناگهان به اقیانوس می‌رسد و متوجه می‌شود که اول و آخر و ظاهر و باطن، هر آنچه هست فقط همین اقیانوس است.
من کیستم؟
من چیستم؟
اینکه من هستم یا وجود دارم یعنی چه؟
وجود داشتن و هستی داشتن یعنی چه؟
من چطور "هست" شدم؟
من تا چند سال پیش نبودم ولی الآن "هستم". این چه چیزی است که "هست"؟
-بدن ما از هفت میلیارد میلیارد میلیارد اتم یا به عبارتی هفت اکتیلیون اتم ساخته شده است.

-اصلاً معلوم نیست که چرا این هفت میلیارد میلیارد میلیارد اتم دلشان خواسته که جزء شما باشند.در طول عمرتان آن‌ها تمام سیستم‌ها و ساختمان‌های بی‌شمار لازم برای زندگی شما را می‌سازند تا شما ساخته شوید، شکل و فرم پیدا کنید و بتوانید از موهبتی کم‌نظیر که زندگی نامیده می‌شود لذت ببرید.

-اتم‌ها صرفاً قطعاتی سازنده هستند و خودشان زنده نیستند. اینکه حیات از کجا شروع می‌شود به‌آسانی قابل‌گفتن نیست.

-در طول مدتی که شما همین جمله بالا را خواندید یعنی حدود یک ثانیه، بدن شما یک‌میلیون گلبول قرمز ساخت.

-واحد اساسی حیات سلول است.

-بدن ما شامل ۳۷.۲ تریلیون سلول است.

-سلول شامل قسمت‌های مختلف است و محفظه‌ای برای نگه‌داشتن آن‌هاست. نوعی اتاقک کوچک غیرزنده است ولی به طریقی وقتی همه این‌ها در شما گرد هم می‌آیند شما زنده هستید. این مطلبی است که علم نتوانسته آن را بفهمد.

-تمام سلول‌ها شامل DNA است.

-طول DNA هر سلول یک متر است. علت اینکه این مقدار DNA می‌تواند در هسته سلول جای بگیرد این است که آن بسیار نازک است. باید بیست میلیارد رشته DNA را کنار هم بگذارید تا به عرض یک تار موی نازک انسان برسد.

-اگر همه DNA موجود در بدن را کنار هم بگذارید طول آن به شانزده میلیارد کیلومتر می‌رسد و به فراسوی سیاره پلوتون می‌رود یعنی تقریباً تا انتهای منظومه شمسی.

-فکرش را بکنید، درون شما آن‌قدر هست که از منظومه‌ی شمسی هم خارج شود. شما به معنای واقعی کلمه، کیهانی هستید.

برگرفته از کتاب: بدن راهنمای ساکنان
بیل برایسون
خانه سازی یا لِگو بازی کرده‌اید؟

لِگو قطعات پلاستیکی در اندازه‌های گوناگون است که همگی برمبنای یک ساختار پایه درست‌شده‌اند.
با ده عدد از این‌ها یکی دو شکل ساده بیشتر نمی‌توان ساخت اما با ده هزار عدد از این‌ها، می‌توان در حد غیرقابل‌تصوری اشکال گوناگون به وجود آورد.
در ماجرای مه‌بانگ یا انفجار بزرگ، ابتدا ذره‌های بنیادی که یکی از آن‌ها الكترون بود پدیدار شدند. دیرتر و در ترکیب بخشی از این ذرات بنیادی، پروتون و نوترون ساخته شدند.
این‌ها همگی در لحظات اولیه مه‌بانگ روی دادند اما پیدایش واحد اولیه ماده یعنی آن واحدی که سازنده‌ی همه‌چیز است یعنی اتم، چند صد هزار سال طول کشید.
نخستین اتمی که پدیدار شد ساده‌ترین آنها یعنی اتم هیدروژن با یک الکترون و هسته‌ای شامل یک پروتون بود.
یک پروتون در مرکز جای گرفته و یک الکترون به دور این مرکز می‌چرخد.
اکنون ساختار اتم یعنی آن واحد سازنده‌ی همه‌چیز، مشخص و خود در کوچک‌ترین اندازه ساخته‌شده است. کافیست "اندازه‌ها" عوض شوند.
اگر تعداد الکترون و پروتون و نوترون دو برابر شود هلیم پدیدار می‌گردد. سه برابر شود لیتیم پدیدار می‌گردد. شش برابر شود کربن پدیدار می‌گردد، هشت برابر می‌شود اکسیژن پدیدار می‌گردد. بیست برابر می‌شود کلسیم پدیدار می‌گردد. پنجاه برابر...
اینک با این اتم‌های گوناگون، هر چیزی را می‌توان ساخت. از سنگ و آب و گاز گرفته تا ماه و خورشید تا سحابی و کهکشانها، همه‌چیز ساختنی است. هیچ‌چیزی، مطلقاً هیچ‌چیزی وجود ندارد که با این‌ها نتوان ساخت، قابلیت ساخت، نامحدود شده است.
چه مهندسی اعجاب‌انگیزی!
اما با این‌ها حیات را هم می‌توان ساخت؟
در ابتدا با این اتم‌های گوناگون فقط ماده ساخته شد. کیهان و کهکشان و خورشید ساخته شد. حیات البته چیز دیگری است.
چه باید کرد؟
پیدایش حیات، میلیاردها سال طول کشید؛ اما این راز هم بالاخره کشف شد.
تصویر دیگر لگو را نگاه کنید. اساس ساختار فرقی نکرده منتهی شکل برخی قطعات عوض شده است.
راز حیات، پیدا کردن شکل ویژه‌ای از ترکیب اتم‌ها و ترکیب این اشکال ویژه با یکدیگر است.
از شمار معینی اتم‌های هیدروژن و اکسیژن، دو مولکول مختلف (ريبوز و دئوکسی ریبوز) و از شمار معینی اتم‌های هیدروژن و اکسیژن و فسفات، یک مولکول فسفاتی درست می‌شود. این مولکول‌ها خود پایه پنج مولکول دیگر می‌شوند که اساساً از اتم‌های هیدروژن، نیتروژن و اکسیژن ساخته‌شده‌اند. ترکیب این‌ها همان حیات است.
این همانیست که ما آن را دی‌ان‌ای می‌نامیم. اینک تنها لازم است این‌ها به جسمی که با اتم‌ها درست‌شده جان دهند. باورنکردنی است. این حیات است که پدیدار شده است. کم‌وزیاد کردن این‌ها، همراه با کم‌وزیاد شدن اتم‌های سازنده آن، جسم جانداران گوناگون را پدید می‌آورد.


پس ابتدا ساختار اتم تشکیل شد. با کم‌وزیاد کردن الکترون‌ها و پروتون‌ها و نوترون‌ها اتم‌های گوناگون پدیدار و با ترکیبات گوناگون این اتم‌ها، کهکشان و ماه و زمین ساخته‌شدند، سپس با ترکیب برخی از این اتم‌ها با یکدیگر، حیات و میکروب و کرم و ماهی و انسان پدیدار شد.
چه مهندسی اعجاب‌انگیزی!


برگرفته از کتاب: سمفونی پیدایش احمد معافی
نیروی الکترومغناطیس نیرویی است که با حفظ اجزای ماده در کنار یکدیگر به اجسام جامد شکل می‌دهد و اتم‌ها را در مولکول و الکترون‌ها را در اتم کنار یکدیگر نگه می‌دارد.
از کتاب واقعیت ناپیدا - کارلو روولی

چه شد که میلیاردها کهکشان، سیاه‌چاله، ستاره و سیاره از «یک حادثه پیدایش» پدید آمدند؟ اتم‌ها چگونه اینجا، روی زمین و شاید روی کرات دیگر کنار هم قرار گرفتند و موجودات زنده‌ای چنان پیچیده ساختند که درباره منشأ پیدایش خود و هدف زندگی‌شان تفکر کنند؟
از کتاب شش عدد – مارتین ریس

*دوستان عزیز دقت کنند که کلمات الکترومغناطیس، اتم، مولکول، سلول، کیهان، موجود زنده، درخت، میمون، انسان ... صرفاً نامگذاریهای ذهنی هستند و خود آن اتفاق نیستند با گفتن این کلمات ذهن فراموش می‌کند که به عمق آن مطالب پی ببرد. حیرت حقیقی این مطالب را در ورای این کلمات بیابید.
تفحص خویش
How Humans Evolved From Early Life
آغاز حیات
تا میلیون‌ها سال پس از شکل‌گیری زمین، هیچ حیاتی در آن نبود. زمین بشدت داغ بود آتش‌فشان‌ها فوران می‌کردند و سیارک‌های زیادی با سطح زمین برخورد می‌کردند. شگفت‌انگیز است که چگونه در سیاره‌ای که هیچ‌چیز روی آن زندگی نمی‌کرد، حیات به طریقی خودبه‌خود آغاز شد. هنوز کسی با اطمینان نمی‌داند که این اتفاق چگونه رخ داد، اما دانشمندان چندین نظریه مختلف دارند.

از آغازی کوچک
تردیدی نیست که نخستین موجودات زنده ریز بودند. یک درخت یا حتی یک موش نمی‌توانست ناگهان از ناکجا به وجود آید چراکه موش یا درخت از میلیون‌ها سلول ساخته‌شده‌اند. حیات نخستین احتمالاً مانند باکتری‌های امروزی فقط یک سلول داشت.
قدیمی‌ترین سنگواره‌هایی که تاکنون پیدا شده‌اند حدود ۳/۸ میلیارد سال تاریخ‌گذاری شده‌اند. در آن‌ها شکل‌هایی به نام استروماتولیت که نوعی موجودات میکروسکوپی تک‌سلولی بودند دیده می‌شود.

نخستین سلول
سلول، واحدِ سازنده‌یِ بنیادیِ تمامِ موجوداتِ زنده است. یک سلول از مولکول‌های مختلفی تشکیل‌شده که با پوسته یا غشایی کنار هم نگه‌داشته می‌شوند. برای تشکیل سلول پایه نخستین، مولکول‌های ساده باید به هم می‌پیوستند و باهم واکنش می‌دادند تا مولکول‌های پیچیده‌تر لازم برای حیات، ازجمله DNA، را بسازند. دانشمندان تصور می‌کنند که این اتفاق احتمالاً در مکانی گرم و مرطوب رخ داده است، زیرا آب به مواد شیمیایی امکان می‌دهد حرکت کنند و باهم مخلوط شوند، و گرما کمک می‌کند که باهم واکنش نشان دهند.

حیات در آب
وقتی حیات آغاز شد، تکامل توانست کارش را شروع کند. گونه‌های مختلفی به وجود آمدند. این گونه‌ها تا مدت‌ها فقط در آب یافت می‌شدند و نه روی خشکی. رفته‌رفته در طی میلیون‌ها سال تعدادی از جانداران از دریا بیرون خزیدند.
برگرفته از کتاب: تکامل شگفت انگیز – آنا کلی برن

*در این ویدئو ماجرای تکامل از چهار میلیارد سال پیش تا به امروز موردبررسی قرار می‌گیرد.همین‌طور که در ویدئو می‌بینید ماجرای انسان تقریباً از چهار و نیم میلیون سال قبل آغاز می‌شود.
تفحص خویش
Photo
پس از انقراض دایناسورها، گروه جدیدی از پستانداران تکامل یافتند. آن‌ها "نخستیان" به معنای "دارندگان رتبه نخست" بودند. دانشمندان قرن هجدهم برایشان چنین نامی گذاشتند، زیرا انسان‌ریخت‌ها و انسان نیز در این گروه جای می‌گیرند که «عالی‌ترین» یا پیشرفته‌ترین جانداران به شمار می‌آمدند. امروزه، نخستيان، لمورها، میمون‌ها و انسان‌ریخت‌ها را دربرمیگیرند.
تکامل به گونه‌ها امکان می‌دهد که با محیطشان سازش پیدا کنند؛ اما معلوم شده که انسان موجودی بسیار غیرعادی است. ما در میان تمام گونه‌های شناخته‌شده، قوی‌ترین مغز را داریم.
ما تنها جانداری هستیم که فرهنگ پیچیده، هنر و فناوری و زبان نوشتاری دارد. نخستین "نخستیها" حدود ۵۵ میلیون سال پیش و هنگامی به وجود آمدند که تعدادی از پستانداران پشمالوی کوچک برای زندگی در میان درختان تکامل یافتند. در آن‌ها پاهایی دستمانند برای گرفتن شاخه‌ها و نیز چشم‌هایی روبه‌جلو پدید آمد. در فاصله بین ۱۳ تا ۷ میلیون سال پیش، انسان‌ریخت‌ها به چند شاخه منشعب شدند. یکی از این شاخه‌ها به شامپانزه تکامل یافت و دیگری به آدم سانان (یعنی انسان و نیاکانش).
برگرفته از کتاب: تکامل شگفت انگیز – آنا کلی برن



انسان مدت‌ها پیش‌ازتاریخ وجود داشته است. موجوداتی که شباهت زیادی به انسان نوین داشتند ابتدا حدود دو و نیم میلیون سال پیش پا به عرصه حیات گذاشتند؛ اما تا نسل‌ها بعد، با هزاران موجود دیگری که در کنارشان روی زمین می‌زیستند تفاوتی نداشتند. اگر می‌توانستیم ۲ میلیون سال پیش گشت‌وگذاری در شرق آفریقا داشته باشیم، ممکن بود به تصویرهای آشنایی از انسان‌ها برخورد کنیم. این انسان‌های اولیه عشق می‌ورزیدند، بازی می‌کردند، طرح دوستی می‌ریختند و برای قدرت و مقام می‌جنگیدند؛ درست مثل شامپانزه‌ها و میمون‌ها و فیل‌ها. انسان در آن زمان موجود خارق‌العاده‌ای نبود. هیچ‌کس هم حتی ذره‌ای فکرش را نمی‌کرد که آیندگانش کره ماه را فتح کنند، اتم را بشکافند، رمز ژنتیکی را بگشایند و کتاب تاریخ بنویسند. مهم‌ترین چیزی که لازم است درباره انسان اولیه بدانیم این است که او موجود ناچیزی بود که تأثیرش بر محیط بیش از گوریل‌ها و کرم‌های شب‌تاب یا عروس‌های دریایی نبود.
انسان خردمند نیز متعلق به یک خانواده است. این واقعیت پیش‌پاافتاده درگذشته یکی از پنهانی‌ترین اسرار تاریخ شده بود. انسان خردمند تا مدت‌ها ترجیح می‌داد خود را موجودی جدا از دیگر جانداران، بدون خواهر و برادر و مهم‌تر از همه، بدون پدر و مادر فرض کند؛ اما چنین نیست. ما بخواهیم یا نخواهیم، متعلق به خانواده بزرگ و شلوغ میمون‌ها هستیم. نزدیک‌ترین خویشاوندان ما شامپانزه‌ها، گوریل‌ها و اورانگوتان‌ها هستند. شامپانزه‌ها به ما نزدیک‌ترند. همین ۶ میلیون سال پیش میمونی دو دختر زایید که یکی از آن‌ها مادربزرگ شامپانزه‌ها شد و دیگری مادربزرگ ما. از حدود دو میلیون سال پیش تا ده هزار سال پیش دنیا هم‌زمان محل زندگی گونه‌های مختلف انسانی بوده است. صد هزار سال پیش حداقل شش گونه انسان مختلف روی زمین می‌زیستند.
برگرفته از کتاب انسان خردمند – نوح هراری