تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
805 videos
37 files
365 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخش کوتاهی از ویدئوی جدیدی از #روپرت اسپایرا با عنوان "اوج ادراک وحدانی" که مشغول ترجمه‌اش هستم .
فکر «من این بدن هستم» از عدم شناخت است. اینکه بدن جدا از «خویش» نیست معرفت و شناخت است. این تفاوت بین شناخت و عدم شناخت است.
بدن یک نمایش (پندار) ذهنی است، ذهن، ایگو است و ایگو هم از «خویش» برمی‌خیزد؛ بنابراین این بدن-فکر (فکر من این بدن هستم) منحرف کننده است و از خویش دور می‌شود.
بدن یا تولد برای چه کسی است؟ این‌ها برای خویش یا جان نیستند. این‌ها برای آن غیر خویش هستند که خودش را مجزا تصور می‌کند. تا زمانی که این حس جدایی وجود داشته باشد افکار رنج‌آور نیز وجود خواهند داشت. اگر منبع اصلی بازیابی شود و حس جدایی به پایان برسد آنگاه آرامش وجود خواهد داشت.
#رامانا ماهارشی
Talk396
‘I-am-the-body’ thought is ignorance; that the body is not apart from the Self is knowledge. That is the difference between knowledge and ignorance.
The body is a mental projection, the mind is the ego; and the ego rises from the Self. So the body-thought is distracting and strays away from the Self.
For whom is the body or the birth? It is not for the Self, the Spirit. It is for the non-self which imagines itself separate. So long as there is the sense of separation there will be afflicting thoughts. If the original source is regained and the sense of separation is put an end to, there is peace.
#Ramana Maharshi
Forwarded from مسیر مستقیم
افکاری در قالب صداهایی میاد توی سرم. من به این صداها یا افکار آگاه هستم و با خودم فکر میکنم که چقدر من بدبختم.
افکاری در قالب صداهایی میاد توی سرم. من به این صداها یا افکار آگاه هستم و با خودم فکر میکنم که چقدر من خوشبختم.

*پیش از اینکه این افکار " من خوشبختم" یا " من بدبختم" ادراک بشن چه قابلیتی اینجا وجود داشت که بعد از اینکه اونها ظاهر شدند تونست اونها رو شناسایی کنه؟ (اینجا مکث کنید و مدتی روی این سوال تعمق کنید) هرگز جواب یک کلمه ای ذهنی ندید بلکه به درون این تجربه بروید.

این چه چیزیه که این صداها رو میشنوه؟
این چیز خودش هیچ کدوم از این صداهایی که میان و میرن نیست ، بلکه چیزی هست که میتونه اینها رو شناسایی کنه.
هنگامی که هیچ فکری وجود نداشته باشه این چیز همچنان حی و حاضره.

*این چیز حقیقت تو است.

تو آن چیزی هستی که از افکار و احساسات و تمام حس ها و هرچیزی آگاهی. تو خود این چیزی، نه محتواهایی که در این چیزه. خودت رو درست شناسایی کن.

سعی کنید از این به بعد به جای توجه صرف به هر فکر و حس و احساسی، توجه کنید که این چه چیزی هست که از اینها آگاهه.

#مسیرمستقیم

مطلب مرتبط:
آب گرم و سرد
Forwarded from مسیر مستقیم
تو این شخصی که فکر میکنی هستی، نیستی.
بلکه تو اون چیزی هستی که از این شخصی که فکر میکنی هستی، آگاهه.

حالا هرچی عامل توجه به واسطه تمرینات معنوی از این شخص، خالی (فانی) بشه
هرچی عامل توجه از فرم انگشتر خالی بشه
هرچی عامل توجه از تصاویر روی پرده نمایش خالی بشه
هرچه عامل توجه از ابرها خالی بشه
اونوقت
اون چیز (خویش، طلا، پرده نمایش، آسمان) بهتر ادراک میشه. (آگاهی به خودش آگاه میشه)
اون چیز همون طلای درون تمام زیورالات مختلفه.
اون چیز همون صفحه نمایشی هست که حقیقت تمام تصاویره.
اون چیز همون آسمان گسترده است که ابرهای مختلف درونش میان و میرن.
اون چیز همونیه که الان دست و پا و صورت داره و داره اینها رو میخونه و نفس میکشه.
چه چیزی الان توی تو داره نفس میکشه؟

تو این شخصی که فکر میکنی هستی، نیستی.
بلکه تو اون چیزی هستی که از این شخصی که فکر میکنی هستی، آگاهه.
#مسیرمستقیم
Forwarded from تفحص خویش
آدرس صفحه اینستاگرام:

https://instagram.com/direct.path
شیخ ما #ابوسعید ابوالخیر گفت:
سفیان ثوری گفته است: اگر کسی ترا گوید که: نعم الرجل انت، ترا خوشتر آید از آنکه گوید: بئس الرجل انت ، بدان که هنوز بد مردیی.

شاید مطالب زیر به ادراک بهتر این مطلب کمک کند:

شرح بیتی از مولانا

گرم و سرد
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
محو شو (تسلیم کننده را رها کن) - #موجی

«محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد

چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر»
#مولانا
روزی روزگاری مرد قدیسی مُرد و به آن دنیا رفت. به دروازه‌های مرواریدی بهشت که رسید در زد، خدا بیرون آمد و پرسید: "چی میخوای؟"
مرد قدیس پاسخ داد: "سرورم من خدمتگزار شما هستم که الآن اینجا اومدم."
خدا پاسخ داد: "متأسفم جایی برای تو این داخل نیست خوش اومدی" و رفت.
مرد قدیس گیج شده بود. جلوی دروازه بهشت نشست و شروع به فکر کردن کرد.
" چرا خدا اجازه نداد که برم داخل؟ چرا نتونستم وارد بهشت بشم؟"
دو سال به این چیزها فکر کرد؛ و نهایتاً چیزی به ذهنش رسید.
دوباره در زد خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟ چی میخوای؟ " مرد قدیس گفت: " من خدمتگزار شما هستم من هزاران نفر رو مسیحی کردم من به میلیون‌ها نفر انجیل رو موعظه کردم. این‌همه کارهای خوب انجام دادم اجازه بدید بیام داخل"
خدا گفت: " متأسفم، برام مهم نیست که چیکار کردی اینجا جایی برای تو نیست" این‌ها را گفت و رفت.
این بار مرد قدیس خیلی پریشان شد و به هم ریخت. نمی‌توانست درک کند.
او با خودش گفت: "چرا خدا اجازه نمیده برم داخل؟"
دوباره جلوی دروازه نشست. قرن‌ها گذشت. البته فراموش نکنید که او مرده بود پس سپری شدن این مدت مهم نبود.
عمیقاً با خودش فکر می‌کرد که چرا خدا به او اجازه ورود نداده و ناگهان چیزی به ذهنش رسید بلند شد و بر دروازه مرواریدی بهشت کوبید.
خدا آمد و پرسید: "کی هستی؟ چی میخوای؟"
و او گفت: " خدایا من بنده و خدمتگزار فروتن تو هستم اما باید به گناهانم اعتراف کنم خدایا من با مریدان زن روابط جنسی داشتم، خدایا من گوشت می‌خوردم درحالی‌که به همه می‌گفتم گیاه‌خوارم. حالا که به همه‌چیز اعتراف کردم میتونم بیام داخل؟
خدا نگاهی به او کرد و گفت: " برام مهم نیست که چیکار کردی درهرصورت اینجا جایی برای تو نیست." و رفت.
مرد قدیس پیش خودش گفت: " یعنی چی؟ مگه میشه؟ هرکاری میتونستم کردم. تا ابدم که شده همین‌جا میشینم تا بفهمم ماجرا از چه قراره و مشکل کجاست."
بنابراین سال‌ها و قرن‌ها تعمق یکی پس از دیگری سپری شدند.
" من به گناهانم اعتراف کردم، من کارهای خوبی که کرده بودم رو هم گفتم. من میخوام برم داخل بهشت. واسا ببینم ... این"من " کیه؟ این منی که گناه کرده کیه؟ این منی که کارهای خوب کرده کیه؟ این منی که میخواد بره بهشت کیه؟ من کی هستم؟"
و ناگهان شروع کرد به خندیدن، فهمیده بود ماجرا از چه قرار است. همین‌طور که شدیداً می‌خندید بلند شد و در زد. خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟" مرد قدیس گفت: " من خود تو هستم" خدا دروازه را باز کرد و گفت: "بیا تو. این داخل هیچ‌وقت برای دو نفر جا نیست."*

#رابرت آدامز

همچنین این ابیات از دفتر اول مثنوی #مولانا به همین مضمون اشاره دارد.
* آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت "من" گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق

رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت

حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم تویی ای دلستان

گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
There was once a holy man who died and went up to heaven. He came to the pearly gates and banged on the gate. And God came out and said, "What do you want?" And the holy man said, "I am your servant. I have come." And God came said, "Sorry, there's no room for you here. Goodbye," and left. The holy man was perplexed. He sat down in front of the gate and started to ponder. "Why didn't God let me in?" And he sat for two years thinking, "Why couldn't I get into heaven?" And finally it came to him. So he banged on the gate again and God came and said, "Who are you? What do you want?" The holy man said, "I am your servant. I have converted thousands of people on your behalf. I have preached the bible to millions. I have done good deeds. Let me in." And God said, "Sorry, I don't care what you've done, there's no room in here for you," and went away.
This time the holy man was really disturbed. He couldn't understand this. "Why won't God let me in?" he said. So he sat down in front of the gate again. Centuries passed. Remember he was dead anyway so it didn't matter. He was pondering why God didn't let him in. Then it came to him. So again he got up and he banged on the door, on the pearly gates. God came out and said, "Who are you? What do you want?" And he said, "Lord, I am your humble servant, but I must confess my sins. I have had sexual affairs with my female devotees. I have eaten meat and told people I was a vegetarian. But I confess everything to you. Can I come in now?" So God looked at him and said, "I don't care what you do, there's no room for you here." And went away.
Again the holy man said, "What is this? I've done everything I can. I'm going to sit at this gate if I have to sit here for all eternity, until I find out what the problem is." So he sat for years and century after century, pondering. "I confessed my sins to God. I confessed my good deeds to God. I want to get into heaven.
Wait a minute, who is this I? Who is the I that committed sins? Who is the I that committed good deeds? Who is the I that wants to get into heaven? Who am I?" And all of a sudden he started laughing. It came to him. He rolled over in laughter and he got up and banged on the gate. And God came and said, "Who are you?" And he said, "I am yourself." And God opened the gate and said, "Come in. There never was a room here for me and you."
#Robert Adams
شما حضور هستید! شما این بدن نیستید. آن حضور درون بدن است. چیزی به‌عنوان «حضور من» و «حضور تو» وجود ندارد. فقط یک حضور وجود دارد. آن همان حضوری است که همه‌جا هست. اگر می‌خواهی خودت را با چیزی بسنجی، خودت را با آسمان بسنج. تو همانند آسمان در همه‌جا هستی. فرقی بین کسی که دارد این چیزها را می‌گوید در این بدن و شنوده این سخنان در آن بدن وجود ندارد. حقیقت را بپذیر. این حقیقت تو است. پذیرش حقیقت شجاعت می‌خواهد چراکه آن مستلزم رها کردن تمام آن چیزهایی است که پیش‌ازاین حقیقی می‌پنداشتی.
راماکانت ماهاراج
"You are Presence! You are not the body. That Presence is within the body. There is not 'my Presence', and 'your Presence'. There is only One Presence. It is the same Presence that is everywhere. If you want to compare yourself to something, compare yourself to the sky. You are everywhere just like the sky. There is no difference between the speaker in this body, and the listener in that body over there. Accept Reality! It is your Reality. It takes courage to accept Reality because it demands a letting go, of everything tht you have previously taken for real." (ULTIMATE TRUTH - Sadguru Sri Ramakant Maharaj)
برای یک فرد معمولی هنگامی‌که فکری برمی‌خیزد، ایگو آن را به‌عنوان «فکرِ من» پذیرفته و در آن گرفتار می‌شود. برای یک عارف روشن‌شده هنگامی‌که یک فکر برمی‌خیزد مشاهده اتفاق افتاده و گرفتار شدن با فکر صورت نمی‌گیرد.
باگوان #رامانا ماهارشی

" In the ordinary man, when a thought occurs, the ego takes delivery of it as ‘my thought’ and gets involved. In the Enlightened sage, when a thought arises, witnessing happens, and involvement with the thought does not take place."
~ Bhagavan Sri #Ramana Maharshi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تمرین مشاهده‌گری - #سانی شارما

* این تمرین تکنیک مهمی در مراقبه مشاهده‌گری افکار است.
نیاز هست تا این مطلب ( و البته تمام مطالب) چند بار دیده شود.

میتوان این ویدئو را در ارتباط با پست قبل از باگوان رامانا ماهارشی نیز درنظر گرفت

موضوعات مرتبط:

تمثیل خیابان شلوغ

شناسایی حقیقی و تمرین مشاهده‌گری
Forwarded from من کیستم؟
" نمی‌توانید حکمت و بینش را به شخص دیگری منتقل کنید. بذر همواره آنجا است.
یک آموزگار خوب بذر را لمس می‌کند , به او اجازه می‌دهد که بیدار شود , که جوانه بزند ,
و اینکه رشد کند."
تیک نات هان
Forwarded from من کیستم؟
"You cannot transmit wisdom and insight to another person. The seed is already there. A good teacher touches the seed, allowing it to wake up, to sprout, and to grow."
~ Thich Nhat Hanh ~
تفحص خویش
تمرین مشاهده‌گری - #سانی شارما * این تمرین تکنیک مهمی در مراقبه مشاهده‌گری افکار است. نیاز هست تا این مطلب ( و البته تمام مطالب) چند بار دیده شود. میتوان این ویدئو را در ارتباط با پست قبل از باگوان رامانا ماهارشی نیز درنظر گرفت موضوعات مرتبط: تمثیل خیابان…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«کات»

گاهی که فرصتی پیدا کردیم جایی بنشینیم یا دراز بکشیم و این فکرکننده به افکار یعنی این شخص به همراه تمام افکارش رو به مرخصی بفرستیم و در طی مراقبه از درون خودمون بیرونشون کنیم: برید بیرون و همون بیرون ور ور کنید من فعلاً میخوام تنها باشم.
از تمام این بازی از تمام این نمایش و نقشهاش بیایم بیرون.دقت کنید نه فقط بخشی از نقشهاش از تماااااااام نقشهاش، نقش پدر بودن، مادر بودن، همسر بودن، فرزند بودن، زن بودن، مرد بودن، دختر بودن، پسر بودن، شغل من و کار من و زندگی من و پول من و خوشبختی و بدبختی و گرفتاری و وضع مملکت و وضع زندگیمو و همه این‌ها.
به‌کل تماماً از تمام نقش‌ها بیاییم بیرون.
مثل بازیگری که وسط نمایش کارگردان یهو میگه: کات
خالیِ خالیِ خالیِ خالیِ خالی

یکم بیایم بیرون و استراحت کنیم.

#تفحص خویش
«آنچه هست»

«آنچه هست» برای کسی اتفاق نمی‌افتد. بیشتر این بدن‌ها با این توهم در درونشان به سر می‌برند. با توهمی از «من» و آنها باور دارند که زندگی برای آن "شخص" اتفاق میفتد. آن‌ها احساس می‌کنند که آن شخص است که زندگی را تجربه می‌کند درحالی‌که این شخص نیز خودش یک تجربه است، آن‌ها احساس می‌کنند که آن شخص هستند و زندگی را جداگانه تجربه می‌کنند. این توهم همان چیزی است که تمام این رنج‌ها را در انسان به وجود آورده است.
#لیسا_کرنز

What IS

What IS isn't happening for someone. Most bodies go around with this illusion in them. An illusion of 'I' and they believe that life is happening to that person. They feel that's the person that is experiencing life, rather than that person being an experience as well, they feel that they are that person and that they experience life separately. This illusion is what created all suffering in humans.
#Lisa Cairns