Sri #Mooji
Arrogance (Ego)
“Arrogance is the most prevalent state of disgrace in the human world. As soon as we feel some inner opening, we begin strutting about like some pigeon. As soon as we receive some insights, we start thinking we are something special, whereas the truth is we are Nothing.”
Arrogance (Ego)
“Arrogance is the most prevalent state of disgrace in the human world. As soon as we feel some inner opening, we begin strutting about like some pigeon. As soon as we receive some insights, we start thinking we are something special, whereas the truth is we are Nothing.”
غرور
" تکبر و غرور شایعترین حالت رسوایی در جهان بشری است. بهمحض اینکه کمی گشایش درونی را تجربه میکنیم، مانند بعضی از کبوتران شروع به فخرفروشی میکنیم. بهمحض اینکه کمی بینش و بصیرت پیدا میکنیم حس میکنیم خیلی فرد خاصی هستیم درحالیکه حقیقت این است که ما هیچچیز نیستیم."
#موجی
"هيچ كس را تا نگردد او فنا / نيست ره در بارگاه كبريا"
#مولانا
" تکبر و غرور شایعترین حالت رسوایی در جهان بشری است. بهمحض اینکه کمی گشایش درونی را تجربه میکنیم، مانند بعضی از کبوتران شروع به فخرفروشی میکنیم. بهمحض اینکه کمی بینش و بصیرت پیدا میکنیم حس میکنیم خیلی فرد خاصی هستیم درحالیکه حقیقت این است که ما هیچچیز نیستیم."
#موجی
"هيچ كس را تا نگردد او فنا / نيست ره در بارگاه كبريا"
#مولانا
Forwarded from من کیستم؟
گفتگو با آنامالای سوامی
سؤال: این به کلی تلاش نیاز دارد تا ثبات در خویش بدست آورده شود. من مطمئن نیستم که دوست من توانایی عملی ساختن تلاش را داشته باشد.
آنامالای سوامی : بله، به تلاش عظیمی نیاز هست. وقتی که چوب خیس باشد آتش را فوراً نخواهد گرفت. او باید نخست در آفتاب خشک شود. وقتی که ذهنهای ما با مدیتیشن پیوسته خشک شده باشند، جرقه کوچکی از خویش آنها را شعلهور خواهد ساخت.
بعضی از انسانها به خاطر اعمال {Karma} پرگناه گذشته خودشان دستخوش رنج بسیاری میشوند. این رنج نیز تا همان اندازهای که نور آفتاب چوب خیس را خشک میکند ذهن آنها را تا اندازهای تطهیر میبخشد. پس از آنکه ذهنهای آنها تا اندازهی معینی تطهیر شده باشند آنها برای اشراق بر حقیقت {Jnana} آمادهتر میشوند.
خداوند اغلب کلی سختی را برای ما میآفریند تا فقط توجه ما را از جهان منحرف کرده و به سوی خودش برگرداند.
وقتی که احساس رنج و ناامیدی میکنیم شروع میکنیم
بپرسیم: " ما چه کار میتوانیم بکنیم که به ما کمک خواهد کرد تا از این رنج خلاصی پیدا کنیم؟"
ما اغلب برای کمک به سوی خداوند روی برمیگردانیم. رنجهای در این دنیا اغلب موهبتی از خداوند هستند. این از طریق دروازه شوربختی و رنج است که میتوانیم وارد عرش آسمانی خداوند شویم.
رنج، فقط به نظر میرسد که وجود داشته باشد زیرا ما با جسم و ذهن همهویت میشویم. در حقیقت اما هیچ شوربختی و هیچ رنجی وجود ندارد. بگوان عادت داشتند تا بگویند "هیچ خطایی با آفرینش خداوند وجود ندارد. شوربختی و رنج فقط در ذهن وجود دارند."
صفحه 329
LWB
سؤال: این به کلی تلاش نیاز دارد تا ثبات در خویش بدست آورده شود. من مطمئن نیستم که دوست من توانایی عملی ساختن تلاش را داشته باشد.
آنامالای سوامی : بله، به تلاش عظیمی نیاز هست. وقتی که چوب خیس باشد آتش را فوراً نخواهد گرفت. او باید نخست در آفتاب خشک شود. وقتی که ذهنهای ما با مدیتیشن پیوسته خشک شده باشند، جرقه کوچکی از خویش آنها را شعلهور خواهد ساخت.
بعضی از انسانها به خاطر اعمال {Karma} پرگناه گذشته خودشان دستخوش رنج بسیاری میشوند. این رنج نیز تا همان اندازهای که نور آفتاب چوب خیس را خشک میکند ذهن آنها را تا اندازهای تطهیر میبخشد. پس از آنکه ذهنهای آنها تا اندازهی معینی تطهیر شده باشند آنها برای اشراق بر حقیقت {Jnana} آمادهتر میشوند.
خداوند اغلب کلی سختی را برای ما میآفریند تا فقط توجه ما را از جهان منحرف کرده و به سوی خودش برگرداند.
وقتی که احساس رنج و ناامیدی میکنیم شروع میکنیم
بپرسیم: " ما چه کار میتوانیم بکنیم که به ما کمک خواهد کرد تا از این رنج خلاصی پیدا کنیم؟"
ما اغلب برای کمک به سوی خداوند روی برمیگردانیم. رنجهای در این دنیا اغلب موهبتی از خداوند هستند. این از طریق دروازه شوربختی و رنج است که میتوانیم وارد عرش آسمانی خداوند شویم.
رنج، فقط به نظر میرسد که وجود داشته باشد زیرا ما با جسم و ذهن همهویت میشویم. در حقیقت اما هیچ شوربختی و هیچ رنجی وجود ندارد. بگوان عادت داشتند تا بگویند "هیچ خطایی با آفرینش خداوند وجود ندارد. شوربختی و رنج فقط در ذهن وجود دارند."
صفحه 329
LWB
تفحص خویش
Photo
🌀تا زمانی که توی دریا برای نجاتت دست و پا میزنی بیشتر میری پایینتر و غرق میشی (اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر) اما زمانی که مثل مرده ها روی آب میمونی اون موقع نجات پیدا میکنی
تفحص خویش
Photo
☀️🌱 اشاره های پیاپی مولانا و سایر عرفا به مرگ بر خویشتن برای این بود که تا زمانیکه تو بر این چیزی که به اشتباه ساختی و گمان میکنی که خودت هستی نمیری نمیتونی به حقیقت خودت زنده بشی. باید بر این ذهن شرطی شده بمیری تا ببینی وقتی از خودت مردی اینطور نیست که نابود بشی. با مرگِ ذهنِ شرطی شده، حجاب حقیقتی که سالها خودت رو با اون اشتباه میگرفتی کنار میره و خودِ حقیقیت رو میبینی که غیر قابل وصفه. تویی که به اشتباه فکر میکنی تویی، داره درون اون فضا اتفاق میوفته اون حقیقت خیلی بزرگتر از تو و ماجراهای زندگیت هست. فراموش نکنید در داستان طوطی بازرگان اشاره اون طوطی ها تو کشور هندوستان (عالم حقیقت) این بود که ای طوطی که توی قفس گیر کردی باید بمیری تا رها بشی و وقتی طوطی اشاره رو از مرد بزرگان دریافت کرد مُرد و بعد رها شد.این همه اشاره در جاهای مختلف در کلام بزرگان که همه همسو به چیزی اشاره میکنند رو باید خیلی جدی گرفت.
"You have to become nothing, and that hurts some of you, because you say, 'After all I've gone to school for fifty years, I've got a profession, I'm doing this and I'm doing that. And now you tell me I have to become nothing?' Well, consciousness is nothing, it is no thing. What you call God is nothing. So if nothing is good enough for God, it should be good enough for you too."
~ #Robert Adams
~ #Robert Adams
" تو باید هیچ شوی و این هیچ شدن برای بعضی از شما دردآور است زیرا شما میگویید: من پنجاه سال مدرسه رفتم شغل به دست آوردم این کار را کردم آن کار را کردم والان تو به من میگویی که تبدیل به هیچ بشم؟
بله چون آگاهی هیچ است آن نه - چیز است.
چیزی که تو خدا مینامی هم نه- چیز هست.
پس اگر این نه چیز بودن بهاندازه کافی برای خدا خوب است مطمئن باش که برای توهم خوب خواهد بود."
#رابرت آدامز
بله چون آگاهی هیچ است آن نه - چیز است.
چیزی که تو خدا مینامی هم نه- چیز هست.
پس اگر این نه چیز بودن بهاندازه کافی برای خدا خوب است مطمئن باش که برای توهم خوب خواهد بود."
#رابرت آدامز
آیا نمیبینی که تمام مشکلاتت مشکل جسم است؟
غذا، لباس، سرپناه، خانواده، دوستان، اسم، شهرت، امنیت، بقا.
همه اینها لحظهای که متوجه شوی که تو فقط این جسم نیستی معنایشان را از دست میدهند.
#نیسارگاداتا
غذا، لباس، سرپناه، خانواده، دوستان، اسم، شهرت، امنیت، بقا.
همه اینها لحظهای که متوجه شوی که تو فقط این جسم نیستی معنایشان را از دست میدهند.
#نیسارگاداتا
#Rupert Spira
Only Awareness is Aware
For the sake of clarity, let me define the way I use the terms ‘Awareness’ and ‘mind’. By ‘Awareness’ I mean whatever it is that is aware of our experience. By ‘mind’ I mean thoughts and images (although in a wider context I sometimes use the term to include feelings, sensations and perceptions as well.)
The relationship of Awareness to the mind (thoughts) is very similar to the relationship of the screen (a self-aware screen) to an image that appears on it: the image is made of the screen but the screen is not made of the image. All thoughts are made out of Awareness (that is, they are made of the ‘knowing’-awareness – of them) but Awareness is not made out of thought.
Awareness is ever-present; thoughts are intermittent. Something that is ever-present cannot be made of or indeed be known by something that is intermittent. This is, of course, said from the point of view of Enlightened Duality in which we provisionally concede a distinction between Awareness and its objects, in this case, thoughts.
If we go more deeply into the nature of experience, we do not find this distinction. In this case, the thought is understood to be nothing other than Awareness itself (if we can still legitimately call it ‘Awareness’). As such, a thought is the shape that Awareness is taking at that particular moment – a temporary name and form of its ever-present, nameless, formless substance – and it is Awareness that knows it as such. In other words, it is Awareness that knows itself modulating itself in the form of an apparent thought.
So it is Awareness, not the mind (using my definitions of the words) that has the ability to perceive – either to perceive an apparent object (Enlightened Duality) or to know itself alone (Embodied Enlightenment).
The belief that the mind perceives or is aware, doesn’t make sense. Mind is perceived; it does not perceive. Only Awareness is aware.
Only Awareness is Aware
For the sake of clarity, let me define the way I use the terms ‘Awareness’ and ‘mind’. By ‘Awareness’ I mean whatever it is that is aware of our experience. By ‘mind’ I mean thoughts and images (although in a wider context I sometimes use the term to include feelings, sensations and perceptions as well.)
The relationship of Awareness to the mind (thoughts) is very similar to the relationship of the screen (a self-aware screen) to an image that appears on it: the image is made of the screen but the screen is not made of the image. All thoughts are made out of Awareness (that is, they are made of the ‘knowing’-awareness – of them) but Awareness is not made out of thought.
Awareness is ever-present; thoughts are intermittent. Something that is ever-present cannot be made of or indeed be known by something that is intermittent. This is, of course, said from the point of view of Enlightened Duality in which we provisionally concede a distinction between Awareness and its objects, in this case, thoughts.
If we go more deeply into the nature of experience, we do not find this distinction. In this case, the thought is understood to be nothing other than Awareness itself (if we can still legitimately call it ‘Awareness’). As such, a thought is the shape that Awareness is taking at that particular moment – a temporary name and form of its ever-present, nameless, formless substance – and it is Awareness that knows it as such. In other words, it is Awareness that knows itself modulating itself in the form of an apparent thought.
So it is Awareness, not the mind (using my definitions of the words) that has the ability to perceive – either to perceive an apparent object (Enlightened Duality) or to know itself alone (Embodied Enlightenment).
The belief that the mind perceives or is aware, doesn’t make sense. Mind is perceived; it does not perceive. Only Awareness is aware.
فقط آگاهی آگاه است
برای اینکه مسئله روشن شود اجازه بدید واژههای آگاهی و ذهن را تعریف کنم. منظورم از آگاهی، چیزی است که از تجربیات ما آگاه است و منظورم از ذهن افکار و تصاویر است. (البته بهطور گستردهتر من گاهی احساسات، حواس و ادراکات را نیز شامل ذهن میدانم)
رابطه آگاهی و ذهن (افکار) بسیار شبیه رابطه صفحهنمایش (صفحه آگاه از خود) با تصویری است که بر روی آن ظاهر میشود. تصویر بهواسطه صفحهنمایش وجود دارد، اما صفحهنمایش بهواسطه تصویر وجود ندارد به همین ترتیب تمام افکار از آگاهی ساختهشدهاند اما آگاهی از افکار ساخته نشده.
آگاهی «همیشه حاضر» است اما افکار گاهوبیگاه هستند. چیزی که همیشه حاضر است نمیتواند توسط چیزی که گاهی هست و گاهی نیست ساختهشده باشد یا توسط آن شناخته شود. البته این چیزی که ما اینجا دربارش صحبت میکنیم ازنقطهنظر دوگانگی است که بهطور موقت توافق میکنیم که تمایزی بین آگاهی و موضوعات آن که در اینجا افکار هستند قائل شویم.
اگر عمیقتر به ذات تجربه برویم این تمایز را پیدا نخواهیم کرد. در اینجا اینطور درک میشود که افکار چیزی جز خودِ آگاهی نیستند همینطور یک فکر، شکلی است که آگاهی در آن لحظه خاص به خودش گرفته. درواقع یک اسم و فرم موقت از ماهیت همیشه حاضرِ بینام و بی فرم خودش؛ و این آگاهی است که آن را برین اساس میشناسد. بهعبارتدیگر این آگاهی است که خودش را میشناسد و خودش را با فرمِ یک فکرِ ظاهرشده، تنظیم میکند.
پس این آگاهی است و نه ذهن که قابلیت ادراک دارد خواه درک یک چیز آشکار باشد یا شناخت خودش.
این اعتقاد که ذهن درک میکند یا آگاه است بیمعنی است. ذهن ادراک و مشاهده میشود. ذهن درک نمیکند فقط آگاهی آگاه است.
#روپرت اسپیرا
برای اینکه مسئله روشن شود اجازه بدید واژههای آگاهی و ذهن را تعریف کنم. منظورم از آگاهی، چیزی است که از تجربیات ما آگاه است و منظورم از ذهن افکار و تصاویر است. (البته بهطور گستردهتر من گاهی احساسات، حواس و ادراکات را نیز شامل ذهن میدانم)
رابطه آگاهی و ذهن (افکار) بسیار شبیه رابطه صفحهنمایش (صفحه آگاه از خود) با تصویری است که بر روی آن ظاهر میشود. تصویر بهواسطه صفحهنمایش وجود دارد، اما صفحهنمایش بهواسطه تصویر وجود ندارد به همین ترتیب تمام افکار از آگاهی ساختهشدهاند اما آگاهی از افکار ساخته نشده.
آگاهی «همیشه حاضر» است اما افکار گاهوبیگاه هستند. چیزی که همیشه حاضر است نمیتواند توسط چیزی که گاهی هست و گاهی نیست ساختهشده باشد یا توسط آن شناخته شود. البته این چیزی که ما اینجا دربارش صحبت میکنیم ازنقطهنظر دوگانگی است که بهطور موقت توافق میکنیم که تمایزی بین آگاهی و موضوعات آن که در اینجا افکار هستند قائل شویم.
اگر عمیقتر به ذات تجربه برویم این تمایز را پیدا نخواهیم کرد. در اینجا اینطور درک میشود که افکار چیزی جز خودِ آگاهی نیستند همینطور یک فکر، شکلی است که آگاهی در آن لحظه خاص به خودش گرفته. درواقع یک اسم و فرم موقت از ماهیت همیشه حاضرِ بینام و بی فرم خودش؛ و این آگاهی است که آن را برین اساس میشناسد. بهعبارتدیگر این آگاهی است که خودش را میشناسد و خودش را با فرمِ یک فکرِ ظاهرشده، تنظیم میکند.
پس این آگاهی است و نه ذهن که قابلیت ادراک دارد خواه درک یک چیز آشکار باشد یا شناخت خودش.
این اعتقاد که ذهن درک میکند یا آگاه است بیمعنی است. ذهن ادراک و مشاهده میشود. ذهن درک نمیکند فقط آگاهی آگاه است.
#روپرت اسپیرا
It is like a cinema-show. There is the light on the screen and the shadows flitting across impress the audience as the enactment of some piece. Similarly also will it be, if in the same play an audience also is shown. The seer, the seen, will then only be the screen. Apply it to yourself. You are the screen, the Self has created the ego, the ego has its accretions of thoughts which are displayed as the world, the trees, plants, etc., of which you are asking. In reality, all these are nothing but the Self. If you see the Self, the same will be found to be all, everywhere and always. Nothing but the Self exists.
#Ramana Maharshi
#Ramana Maharshi