Forwarded from مسیر مستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بوسهای از سوی خداوند - #روپرت_اسپایرا
*آیا شما هم آن بوسهای که هماکنون بخاطرش مشغول دیدن این ویدئو هستید را به یاد میاورید؟
البته که جنس آن بوسه «مینماید آتش و جمله خوشیست.»
*آیا شما هم آن بوسهای که هماکنون بخاطرش مشغول دیدن این ویدئو هستید را به یاد میاورید؟
البته که جنس آن بوسه «مینماید آتش و جمله خوشیست.»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی وی را گفتند: سرّ توحید را به مثالی روشن کن.
گفت: دو آینه و سیبی.
نورالدّین عبد الرّحمن #جامی – نفحات الانس ص ۴۷۵
گفت: دو آینه و سیبی.
نورالدّین عبد الرّحمن #جامی – نفحات الانس ص ۴۷۵
ماهیت شما آرامش و شادی است. افکار موانعی برای ادراک خویش هستند. منظور از تمرکز یا مراقبه فقط رها شدن از این موانع است و نه دستیابی به خویش.
#رامانا ماهارشی
Your nature is Peace and Happiness. Thoughts are the obstacles to realisation. One’s meditation or concentration is meant to get rid of obstacles and not to gain the Self.
#Ramana Maharshi
(Talk 462)
#رامانا ماهارشی
Your nature is Peace and Happiness. Thoughts are the obstacles to realisation. One’s meditation or concentration is meant to get rid of obstacles and not to gain the Self.
#Ramana Maharshi
(Talk 462)
با توجه به مطلب بالا از باگوان رامانا ماهارشی پیشنهاد میکنم روی این ابیات تعمق بفرمایید.
«وجود تو همه خار است و خاشاک
برون انداز از خود جمله را پاک
برو تو خانهٔ دل را فرو روب
مهیا کن مقام و جای محبوب
چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید
موانع تا نگردانی ز خود دور
درون خانهٔ دل نایدت نور»
شیخ محمود #شبستری
«وجود تو همه خار است و خاشاک
برون انداز از خود جمله را پاک
برو تو خانهٔ دل را فرو روب
مهیا کن مقام و جای محبوب
چو تو بیرون شدی او اندر آید
به تو بی تو جمال خود نماید
موانع تا نگردانی ز خود دور
درون خانهٔ دل نایدت نور»
شیخ محمود #شبستری
ایگو
۱۷ فوریه ۱۹۳۷
خانم جیناراجاداسا، همسر ریاست فقید انجمن تئوسوفی ساکن منطقه ادیار در شهر مَدرَس قصد داشتند تا ریشه ایگوی بشر که علت اختلافات و منازعات فراوان در بین ملتها، خانوادهها و افراد است را موردبررسی قرار دهند.
پرسش: فرق بین ایگو و خویش چیست؟
باگوان: آنی که میآید و میرود، برمیخیزد و فرومینشیند، زاده شده و میمیرد ایگو است.
آنی که همیشه پایدار است، هرگز تغییر نکرده و عاری از کیفیات است خویش است.
پرسش: آیا میتوانم اینطور بگویم که خدا آن شعله است و ما جرقههایی از آنیم؟
باگوان: اگرچه بارقهها از شعله برمیخیزند اما از آن جدا شده و به هوا پرتاب میشوند درحالیکه ما هرگز جدا از خدا نیستیم.
پرسش: آیا خدایی جدا از ما وجود دارد؟ طبیعتاً این جهان باید خالقی داشته باشد.
باگوان: اگر منظورتان از «ما» بدنتان است آنگاه بله باید خالقی وجود داشته باشد اما اگر منظور، آن خویش ناب باشد در این صورت چیزی جز خویش وجود ندارد. اگر جهانی را عینیت ببخشید و آن را ببینید آنگاه ناگزیر خواهید بود تا علاوه بر خودتان چیزهای زیادی ببینید و یک خدا یا خالق را فرض کنید.
بدن، خدا و دنیا با همدیگر از خویش برخاسته و در آن فرومینشینند. اگر خدا جدا از خویش باشد آنگاه او باید بی خویش باشد که این یعنی خارج از هستی وجود دارد و این یعنی نباید هستی و وجودی داشته باشد.
پرسش: من اینطور گمان میکنم که فرد باید ایگوی خود را به آن خویش حقیقی تعالی دهد.
باگوان: چیزی بهعنوان ایگوی فرد وجود ندارد.
پرسش: اگر وجود ندارد پس چرا اینقدر مشکلساز است؟ به این فجایعی که در بین ملل و مردم ایجاد کرده است نگاه کنید. اینها برای هرکسی وحشتناک است.
باگوان: دردسر و مشکل برای چه کسی است؟ حتی این دردسر هم تصور و تخیل میشود. لذت و درد، متعلق به ایگویی است که خودش متصور شده است. هنگامیکه ایگو از طریق تفحص مدام در ماهیتش ناپدید شود، این توهم لذت و درد نیز از بین میرود و آنگاه آن خویش یعنی سرچشمهی آنها، بهتنهایی باقی خواهد ماند. در آن حقیقت نه ایگویی وجود دارد و نه جهل و بیخبریای.
پرسش: پس ایگو چطور برمیخیزد؟
باگوان: ایگو وجود ندارد، در غیر این صورت شما باید بهجای یکچیز، دو چیز میبودید یعنی تویِ ایگو و تویِ خویش. شما یک کل یکپارچهی واحد هستید. در مورد خودتان تفحص کنید و آنگاه این ایگو و غفلتِ ظاهری ناپدید خواهد شد.
پرسش: (اگر وجود ندارد) پس چرا نیاز هست که تمرکز کنیم؟
باگوان: تمرکز، مراقبه و تمام تمرینات معنوی با هدف ادراک خویش صورت نمیگیرد زیرا خویش همیشه حی و حاضر است بلکه این چیزها با هدف ادراک لاوجود بودنِ آن بیخبری و غفلت است که انجام میشود.
هر انسانی معترف به هستی یا وجود خودش است و نیاز نیست که این را با یک آینه به او اثبات کنیم. وجود یا هستی، آگاهی است. آن نفی جهل است. حالا چرا انسان رنج میکشد؟ زیرا او خودش را چیزی غیر ازآنچه حقیقتاً است تصور میکند، چیزی مثل بدن، این، آن و دیگران. مثلاً من گوپال هستم، پسر پراشورام و پدر ناتسان و چیزهایی از این قبیل.
اما در حقیقت او فقط معرفت «من-هستم» است. عاری از هر خصوصیات و الحاقاتی همچون اسمها و فرمها. آیا او بدن و تمام این خصوصیات ازجمله اشکال و رنگها را در خواب عمیق بدون رؤیا میبیند؟ اما او نمیتواند منکر این شود که او بدون بدن هم وجود دارد. او باید به آن وجود بچسبد، آن وجود صرف. حتی هنگامیکه در وضعیت بیداری است.
انسان خردمند حقیقتاً هست.«هستم آنکه هستم» خلاصهی تمام حقیقت است. این روش خلاصهشده است در «ساکن باش و بدان که من خدا هستم». ساکن بودن به چه معناست؟ به معنای پایان افکار که این افکار دنیای اشکال، رنگها، کیفیات، زمان، مکان و تمام مفاهیم و قواعد است.
باگوان #رامانا ماهارشی
۱۷ فوریه ۱۹۳۷
خانم جیناراجاداسا، همسر ریاست فقید انجمن تئوسوفی ساکن منطقه ادیار در شهر مَدرَس قصد داشتند تا ریشه ایگوی بشر که علت اختلافات و منازعات فراوان در بین ملتها، خانوادهها و افراد است را موردبررسی قرار دهند.
پرسش: فرق بین ایگو و خویش چیست؟
باگوان: آنی که میآید و میرود، برمیخیزد و فرومینشیند، زاده شده و میمیرد ایگو است.
آنی که همیشه پایدار است، هرگز تغییر نکرده و عاری از کیفیات است خویش است.
پرسش: آیا میتوانم اینطور بگویم که خدا آن شعله است و ما جرقههایی از آنیم؟
باگوان: اگرچه بارقهها از شعله برمیخیزند اما از آن جدا شده و به هوا پرتاب میشوند درحالیکه ما هرگز جدا از خدا نیستیم.
پرسش: آیا خدایی جدا از ما وجود دارد؟ طبیعتاً این جهان باید خالقی داشته باشد.
باگوان: اگر منظورتان از «ما» بدنتان است آنگاه بله باید خالقی وجود داشته باشد اما اگر منظور، آن خویش ناب باشد در این صورت چیزی جز خویش وجود ندارد. اگر جهانی را عینیت ببخشید و آن را ببینید آنگاه ناگزیر خواهید بود تا علاوه بر خودتان چیزهای زیادی ببینید و یک خدا یا خالق را فرض کنید.
بدن، خدا و دنیا با همدیگر از خویش برخاسته و در آن فرومینشینند. اگر خدا جدا از خویش باشد آنگاه او باید بی خویش باشد که این یعنی خارج از هستی وجود دارد و این یعنی نباید هستی و وجودی داشته باشد.
پرسش: من اینطور گمان میکنم که فرد باید ایگوی خود را به آن خویش حقیقی تعالی دهد.
باگوان: چیزی بهعنوان ایگوی فرد وجود ندارد.
پرسش: اگر وجود ندارد پس چرا اینقدر مشکلساز است؟ به این فجایعی که در بین ملل و مردم ایجاد کرده است نگاه کنید. اینها برای هرکسی وحشتناک است.
باگوان: دردسر و مشکل برای چه کسی است؟ حتی این دردسر هم تصور و تخیل میشود. لذت و درد، متعلق به ایگویی است که خودش متصور شده است. هنگامیکه ایگو از طریق تفحص مدام در ماهیتش ناپدید شود، این توهم لذت و درد نیز از بین میرود و آنگاه آن خویش یعنی سرچشمهی آنها، بهتنهایی باقی خواهد ماند. در آن حقیقت نه ایگویی وجود دارد و نه جهل و بیخبریای.
پرسش: پس ایگو چطور برمیخیزد؟
باگوان: ایگو وجود ندارد، در غیر این صورت شما باید بهجای یکچیز، دو چیز میبودید یعنی تویِ ایگو و تویِ خویش. شما یک کل یکپارچهی واحد هستید. در مورد خودتان تفحص کنید و آنگاه این ایگو و غفلتِ ظاهری ناپدید خواهد شد.
پرسش: (اگر وجود ندارد) پس چرا نیاز هست که تمرکز کنیم؟
باگوان: تمرکز، مراقبه و تمام تمرینات معنوی با هدف ادراک خویش صورت نمیگیرد زیرا خویش همیشه حی و حاضر است بلکه این چیزها با هدف ادراک لاوجود بودنِ آن بیخبری و غفلت است که انجام میشود.
هر انسانی معترف به هستی یا وجود خودش است و نیاز نیست که این را با یک آینه به او اثبات کنیم. وجود یا هستی، آگاهی است. آن نفی جهل است. حالا چرا انسان رنج میکشد؟ زیرا او خودش را چیزی غیر ازآنچه حقیقتاً است تصور میکند، چیزی مثل بدن، این، آن و دیگران. مثلاً من گوپال هستم، پسر پراشورام و پدر ناتسان و چیزهایی از این قبیل.
اما در حقیقت او فقط معرفت «من-هستم» است. عاری از هر خصوصیات و الحاقاتی همچون اسمها و فرمها. آیا او بدن و تمام این خصوصیات ازجمله اشکال و رنگها را در خواب عمیق بدون رؤیا میبیند؟ اما او نمیتواند منکر این شود که او بدون بدن هم وجود دارد. او باید به آن وجود بچسبد، آن وجود صرف. حتی هنگامیکه در وضعیت بیداری است.
انسان خردمند حقیقتاً هست.«هستم آنکه هستم» خلاصهی تمام حقیقت است. این روش خلاصهشده است در «ساکن باش و بدان که من خدا هستم». ساکن بودن به چه معناست؟ به معنای پایان افکار که این افکار دنیای اشکال، رنگها، کیفیات، زمان، مکان و تمام مفاهیم و قواعد است.
باگوان #رامانا ماهارشی
EGO
17th February 1937
1. Mrs. D. Jinarajadasa, the wife of the late President of the Theosophical Society and resident of Adyar, Madras, wanted to go to the root of the human ego, which is the cause of so much discord between nations, families, and individuals.
Mrs. J. What is the difference between the ego and the Self?
Bhagavan: That which comes and goes, rises and sets, is born and dies is the ego. That which always abides never changes and is devoid of qualities is the Self.
Mrs. J. Can I say that God is the Flame and we are the sparks?
Bhagavan: Although the sparks rise from the flame, they fall away from it into space, whereas we are never outside God.
Mrs. J. But is there a God apart from ourselves? Naturally, there must be a creator of this universe.
Bhagavan: If by “ourselves” you mean your body, then there is a creator, but if you mean the pure Self, then there is nothing but It. If you objectify and see a universe, then you are bound to see many things besides yourself and postulate a God, the creator. Body, God, and world rise and set together from, and into, the Self. If God is apart from the Self, then He would be Self-less, that is, outside existence, that is, non-existent.
Mrs. J. I suppose one has to sublimate the ego-self into the true Self.
Bhagavan: The ego-self does not exist at all.
Mrs. J. Then why does it give so much trouble? Look at the havoc it has created among nations and people. It is dreadful even to oneself.
Bhagavan: To whom is the trouble? The trouble also is imagined. Pain and pleasure are to the ego, which is itself imagined. When the ego disappears through constant inquiry into its nature, the illusion of pleasure and pain also disappears, and the Self, their source, alone remains. There is neither ego nor ignorance in Reality.
Mrs. J. But how did the ego arise?
Bhagavan: Ego is non-existent, otherwise, you would be two instead of one – you the ego and you the Self. You are a single, indivisible whole. Inquire into yourself, and the apparent ego and ignorance will disappear.
Mrs. J. Why then do we need to concentrate?
Bhagavan: Concentration, meditation, and all spiritual practices are not performed with the object of realizing the Self, because the Self is ever-present, but of realizing the non-existence of ignorance.
Every man admits his own existence and does not need a mirror to prove it to him. Existence is awareness, which is the negation of ignorance. Then why does a man suffer? Because he imagines himself other than what he, in reality, is, e.g., the body, this, that, and the other – “I am Gopal, son of Parashuram, father of Natesan,” etc.
In reality, he is the intelligent “I-am” alone, stripped of qualities and superimpositions, of names and forms. Does he see his body and all these qualities, shapes, and colors in dreamless sleep? Yet he does not deny that he is then himself existing even without a body. He must hold on to that existence, that lone being – Kaivalya – even when he is in the waking state.
The man of wisdom simply is. “I-Am-That-I-Am” sums up the whole Truth. The method is summed up by “Be still and know that I am God.” What does stillness mean? Cessation of thinking, which is the universe of forms, colors, qualities, time, space, all concepts, and precepts whatever.
- GURU #RAMANA
17th February 1937
1. Mrs. D. Jinarajadasa, the wife of the late President of the Theosophical Society and resident of Adyar, Madras, wanted to go to the root of the human ego, which is the cause of so much discord between nations, families, and individuals.
Mrs. J. What is the difference between the ego and the Self?
Bhagavan: That which comes and goes, rises and sets, is born and dies is the ego. That which always abides never changes and is devoid of qualities is the Self.
Mrs. J. Can I say that God is the Flame and we are the sparks?
Bhagavan: Although the sparks rise from the flame, they fall away from it into space, whereas we are never outside God.
Mrs. J. But is there a God apart from ourselves? Naturally, there must be a creator of this universe.
Bhagavan: If by “ourselves” you mean your body, then there is a creator, but if you mean the pure Self, then there is nothing but It. If you objectify and see a universe, then you are bound to see many things besides yourself and postulate a God, the creator. Body, God, and world rise and set together from, and into, the Self. If God is apart from the Self, then He would be Self-less, that is, outside existence, that is, non-existent.
Mrs. J. I suppose one has to sublimate the ego-self into the true Self.
Bhagavan: The ego-self does not exist at all.
Mrs. J. Then why does it give so much trouble? Look at the havoc it has created among nations and people. It is dreadful even to oneself.
Bhagavan: To whom is the trouble? The trouble also is imagined. Pain and pleasure are to the ego, which is itself imagined. When the ego disappears through constant inquiry into its nature, the illusion of pleasure and pain also disappears, and the Self, their source, alone remains. There is neither ego nor ignorance in Reality.
Mrs. J. But how did the ego arise?
Bhagavan: Ego is non-existent, otherwise, you would be two instead of one – you the ego and you the Self. You are a single, indivisible whole. Inquire into yourself, and the apparent ego and ignorance will disappear.
Mrs. J. Why then do we need to concentrate?
Bhagavan: Concentration, meditation, and all spiritual practices are not performed with the object of realizing the Self, because the Self is ever-present, but of realizing the non-existence of ignorance.
Every man admits his own existence and does not need a mirror to prove it to him. Existence is awareness, which is the negation of ignorance. Then why does a man suffer? Because he imagines himself other than what he, in reality, is, e.g., the body, this, that, and the other – “I am Gopal, son of Parashuram, father of Natesan,” etc.
In reality, he is the intelligent “I-am” alone, stripped of qualities and superimpositions, of names and forms. Does he see his body and all these qualities, shapes, and colors in dreamless sleep? Yet he does not deny that he is then himself existing even without a body. He must hold on to that existence, that lone being – Kaivalya – even when he is in the waking state.
The man of wisdom simply is. “I-Am-That-I-Am” sums up the whole Truth. The method is summed up by “Be still and know that I am God.” What does stillness mean? Cessation of thinking, which is the universe of forms, colors, qualities, time, space, all concepts, and precepts whatever.
- GURU #RAMANA
یک وجودِ به حقیقت خویش نائل گشته، همچون زرگری که «طلا» را در زیورآلات مختلف تخمین میزند، «خویش» را میبیند. هنگامیکه شما خودتان را با بدن هم هویت کنید آنگاه فقط فرمها و اشکال در آنجا وجود دارند. اما هنگامیکه از بدن فراتر بروید دیگران به همراهِ آگاهیتان از بدن ناپدید میشوند.
باگوان #رامانا ماهارشی
A realised being sees the Self, just like a goldsmith estimating the gold in various jewels. When you identify yourself with the body then only the forms and shapes are there. But when you transcend your body the others disappear along with your body-consciousness.
Sri #Ramana Maharshi
باگوان #رامانا ماهارشی
A realised being sees the Self, just like a goldsmith estimating the gold in various jewels. When you identify yourself with the body then only the forms and shapes are there. But when you transcend your body the others disappear along with your body-consciousness.
Sri #Ramana Maharshi
در «من هستم» ثابت و پایدار بمانید، آنگاه دیگر یک "شخص" نیستید.
#نیسارگاداتا ماهاراج
Stabilize in the “I am”, then you are no more an individual.
#Nisargadatta Maharaj
#نیسارگاداتا ماهاراج
Stabilize in the “I am”, then you are no more an individual.
#Nisargadatta Maharaj
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«من هستم» ناب ترین و ساده ترینِ مراقبهها است - #موجی
پرسشگر: سادهترین و مؤثرترین راه تفحص خویش چیست؟
باگوان #رامانا ماهارشی: اینکه همیشه در هر موقعیتی آگاهانه نسبت به «من هستم» هشیار باشید. مهم نیست که چهکاری انجام میدهید هرکجا که هستید در قلبتان از «من هستم» هشیار باشید.
این مؤثرترین تمرین است.
Q: What is the easiest way and most effective way to do atma-vichara, self-inquiry?
M: “To always be aware consciously in all situations of the ‘I-am’.
No matter what you’re doing where you are be aware of the ‘I-am’ in your heart.
This is the most effective practice."
Talks with Bhagvan Sri #Ramana Maharishi
باگوان #رامانا ماهارشی: اینکه همیشه در هر موقعیتی آگاهانه نسبت به «من هستم» هشیار باشید. مهم نیست که چهکاری انجام میدهید هرکجا که هستید در قلبتان از «من هستم» هشیار باشید.
این مؤثرترین تمرین است.
Q: What is the easiest way and most effective way to do atma-vichara, self-inquiry?
M: “To always be aware consciously in all situations of the ‘I-am’.
No matter what you’re doing where you are be aware of the ‘I-am’ in your heart.
This is the most effective practice."
Talks with Bhagvan Sri #Ramana Maharishi
Forwarded from مسیر مستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«من هستم» برترین مراقبه است - #روپرت_اسپایرا
گفتگو با #آنامالای سوامی
دیدنِ صفحه
پرسش: شما میگویید که همهچیز خویش است حتی مایا یا توهم. اگر چنین است پس چرا من نمیتوانم خویش را بهوضوح ببینم؟ چرا از من پنهان است؟
آنامالای سوامی: چون شما به سمت اشتباهی نگاه میکنید. شما این باور را دارید که خویش چیزی است دیدنی یا تجربه شدنی. چنین نیست. خویش هشیاری یا آگاهیای است که دیدن و تجربه کردن در آن اتفاق میفتد.
حتی اگر شما خویش را نمیبینید، خویش همچنان آنجاست. باگوان رامانا ماهارشی گاهی با طنز اظهار میداشتند که: «مردم فقط روزنامه را باز میکنند و نگاهی به آن میاندازند و بعد میگویند "من آن صفحات را نگاه کردم" اما در حقیقت آنها آن صفحات را نگاه نکردند بلکه فقط کلمات و عکسهای روی آن را دیدند. بدون آن صفحه، هیچ کلمه و عکسی وجود نخواهد داشت اما مردم هنگام خواندن کلمات همیشه صفحه را فراموش میکنند.»
باگوان از این تشبیه برای این استفاده میکردند تا نشان دهند که مردم فقط اسمها و فرمهایی که روی صفحهی آگاهی پدیدار میشوند را میبینند و خودِ صفحه را نادیده میگیرند. با این نوع دیدِ جزئی بهراحتی میتوان به این نتیجه رسید که تمام فرمها هم از همدیگر و هم از شخصی که آنها را میبیند جدا هستند.
اگر مردم بهجای فرمهایی که در آگاهی پدیدار میشوند متوجهی خودِ آگاهی میشدند آنگاه ادراک میکردند که تمام این فرمها فقط ظواهری هستند که درون آن آگاهیِ واحدِ یکپارچه ظاهر میشوند.
آن آگاهی همان خویشی است که تو در جستجویش هستی. تو میتوانی آن آگاهی باشی اما هرگز نمیتوانی آن را ببینی زیرا آن چیزی جدا از تو نیست.
دیدنِ صفحه
پرسش: شما میگویید که همهچیز خویش است حتی مایا یا توهم. اگر چنین است پس چرا من نمیتوانم خویش را بهوضوح ببینم؟ چرا از من پنهان است؟
آنامالای سوامی: چون شما به سمت اشتباهی نگاه میکنید. شما این باور را دارید که خویش چیزی است دیدنی یا تجربه شدنی. چنین نیست. خویش هشیاری یا آگاهیای است که دیدن و تجربه کردن در آن اتفاق میفتد.
حتی اگر شما خویش را نمیبینید، خویش همچنان آنجاست. باگوان رامانا ماهارشی گاهی با طنز اظهار میداشتند که: «مردم فقط روزنامه را باز میکنند و نگاهی به آن میاندازند و بعد میگویند "من آن صفحات را نگاه کردم" اما در حقیقت آنها آن صفحات را نگاه نکردند بلکه فقط کلمات و عکسهای روی آن را دیدند. بدون آن صفحه، هیچ کلمه و عکسی وجود نخواهد داشت اما مردم هنگام خواندن کلمات همیشه صفحه را فراموش میکنند.»
باگوان از این تشبیه برای این استفاده میکردند تا نشان دهند که مردم فقط اسمها و فرمهایی که روی صفحهی آگاهی پدیدار میشوند را میبینند و خودِ صفحه را نادیده میگیرند. با این نوع دیدِ جزئی بهراحتی میتوان به این نتیجه رسید که تمام فرمها هم از همدیگر و هم از شخصی که آنها را میبیند جدا هستند.
اگر مردم بهجای فرمهایی که در آگاهی پدیدار میشوند متوجهی خودِ آگاهی میشدند آنگاه ادراک میکردند که تمام این فرمها فقط ظواهری هستند که درون آن آگاهیِ واحدِ یکپارچه ظاهر میشوند.
آن آگاهی همان خویشی است که تو در جستجویش هستی. تو میتوانی آن آگاهی باشی اما هرگز نمیتوانی آن را ببینی زیرا آن چیزی جدا از تو نیست.