پرسشگر: چطور میتوانم به ادراک خویش نائل گردم؟
باگوان #رامانا ماهارشی: ادراک خویش چیز جدیدی برای به دست آوردن نیست. آن هماکنون همانجاست. تمام آنچه ضروری است خلاص شدن از این فکرِ «من هنوز به ادراک خویش نرسیدم» است.
سکون یا آرامش ادراک خویش است. لحظهای نیست که خویش وجود نداشته باشد. تا زمانی که تردید یا احساسی از عدم ادراک خویش وجود داشته باشد باید تلاش شود تا خود را از این افکار خلاص کنیم. اینها به خاطر هم هویت کردن خویش با غیرخویش است. هنگامیکه غیرخویش محو گردد، خویش بهتنهایی باقی میماند. برای باز شدنِ فضا در یک اتاق، کافی است تا اشیا برداشته شوند. اتاق از جای دیگری به اینجا آورده نمیشود.
باگوان #رامانا ماهارشی: ادراک خویش چیز جدیدی برای به دست آوردن نیست. آن هماکنون همانجاست. تمام آنچه ضروری است خلاص شدن از این فکرِ «من هنوز به ادراک خویش نرسیدم» است.
سکون یا آرامش ادراک خویش است. لحظهای نیست که خویش وجود نداشته باشد. تا زمانی که تردید یا احساسی از عدم ادراک خویش وجود داشته باشد باید تلاش شود تا خود را از این افکار خلاص کنیم. اینها به خاطر هم هویت کردن خویش با غیرخویش است. هنگامیکه غیرخویش محو گردد، خویش بهتنهایی باقی میماند. برای باز شدنِ فضا در یک اتاق، کافی است تا اشیا برداشته شوند. اتاق از جای دیگری به اینجا آورده نمیشود.
Q: How can I attain Self-realisation?
A: Realisation is nothing to be gained afresh; it is already there. All that is necessary is to get rid of the though 'I have not realised'.
Stillness or peace is realisation. There is no moment when the Self is not. So long as there is doubt or the feeling of non-realisation, the attempt should be made to rid oneself of these thoughts. They are due to the identification of the Self with the not-Self. When the not-Self disappears, the Self alone remains. To make room, it is enough that objects be removed. Room is not brought in from elsewhere.
#Ramana Maharshi - BE AS YOU ARE
A: Realisation is nothing to be gained afresh; it is already there. All that is necessary is to get rid of the though 'I have not realised'.
Stillness or peace is realisation. There is no moment when the Self is not. So long as there is doubt or the feeling of non-realisation, the attempt should be made to rid oneself of these thoughts. They are due to the identification of the Self with the not-Self. When the not-Self disappears, the Self alone remains. To make room, it is enough that objects be removed. Room is not brought in from elsewhere.
#Ramana Maharshi - BE AS YOU ARE
هیچ رازی بزرگتر از این وجود ندارد که ما مدام در جستجوی حقیقت هستیم اما درواقع ما خودمان حقیقتیم.فکر میکنیم که چیزی حقیقت را مخفی کرده است و آن چیز باید قبل از اینکه حقیقت به دست آید نابود شود. چقدر مسخره! روزی خواهد آمد که به تمام تلاشهای گذشته خودتان خواهید خندید.همان روزی هم که قرار است بیاید تا شما بخندید همین اینجا و اکنون است.
باگوان #رامانا ماهارشی
There is no greater mystery than this, that we keep seeking reality though in fact, we are reality. We think that there is something hiding reality and that this must be destroyed before reality is gained. How ridiculous! A day will dawn when you will laugh at all your past efforts. That which will be the day you laugh is also here and now.
~Sri #Ramana Maharshi
باگوان #رامانا ماهارشی
There is no greater mystery than this, that we keep seeking reality though in fact, we are reality. We think that there is something hiding reality and that this must be destroyed before reality is gained. How ridiculous! A day will dawn when you will laugh at all your past efforts. That which will be the day you laugh is also here and now.
~Sri #Ramana Maharshi
روزی که مادرم مرد در دفترچهی روزانهام اینطور نوشتم: «سختترین مصیبت زندگی من از راه رسید.» بعد از مرگ مادرم بیشتر از یک سال رنج کشیدم. اما یکشب در ارتفاعات ویتنام در کلبهی خلوتگاه خودم خوابی دیدم. خواب مادرم را دیدم. خواب دیدم که با او نشستهام و باهم گرم صحبتیم. او زیبا و جوان بود و موهای بلندی داشت. نشستن در آنجا و صحبت کردن با او چنان دلپذیر بود که گویی هرگز نمرده است. هنگامیکه از خواب بیدار شدم حدود ساعت دو صبح بود و من بهشدت احساس میکردم که هرگز مادرم را از دست ندادهام.بهوضوح تصور میکردم که مادرم همچنان با من است. فهمیدم که این باور که مادرم را ازدستدادهام فقط یک باور بود. در آن لحظه برایم آشکار شد که مادرم همیشه در من زنده است.
در را باز کردم و به بیرون رفتم. سراسر دامنه کوه غرق در نور مهتاب بود. این تپه پوشیده از بوتههای چای بود و کلبه من در پشت معبد در نیمه راه قرار داشت. هنگامیکه در نور ماه بهآرامی در میان بوتههای چای قدم میزدم متوجه شدم که مادرم همچنان با من است. مادرم مهتابی بود که با لطافت و شیرینی مرا نوازش میکرد. هرزمان که پاهایم زمین را لمس میکرد میدانستم که مادرم آنجا با من است. فهمیدم که این بدن مال من نیست بلکه این بدن ادامهی زندگی مادر و پدر و پدربزرگ و مادربزرگ و اجدادم است. تمام اجدادم. این پاهایی که به گمانم پاهای «من» است درواقع پاهای «ما» بود و این رد پا روی خاک مرطوب، ردپای من و مادرم بود.
از آن لحظه به بعد این باور که من مادرم را ازدستدادهام دیگر هرگز وجود نداشت. تنها کاری که باید میکردم این بود که به کف دستانم نگاه کنم، زمین زیر پایم را حس کنم یا نسیم روی صورتم را حس کنم تا به یاد بیاورم که مادرم همیشه و هرلحظه با من است.
#تیک نات هان
در را باز کردم و به بیرون رفتم. سراسر دامنه کوه غرق در نور مهتاب بود. این تپه پوشیده از بوتههای چای بود و کلبه من در پشت معبد در نیمه راه قرار داشت. هنگامیکه در نور ماه بهآرامی در میان بوتههای چای قدم میزدم متوجه شدم که مادرم همچنان با من است. مادرم مهتابی بود که با لطافت و شیرینی مرا نوازش میکرد. هرزمان که پاهایم زمین را لمس میکرد میدانستم که مادرم آنجا با من است. فهمیدم که این بدن مال من نیست بلکه این بدن ادامهی زندگی مادر و پدر و پدربزرگ و مادربزرگ و اجدادم است. تمام اجدادم. این پاهایی که به گمانم پاهای «من» است درواقع پاهای «ما» بود و این رد پا روی خاک مرطوب، ردپای من و مادرم بود.
از آن لحظه به بعد این باور که من مادرم را ازدستدادهام دیگر هرگز وجود نداشت. تنها کاری که باید میکردم این بود که به کف دستانم نگاه کنم، زمین زیر پایم را حس کنم یا نسیم روی صورتم را حس کنم تا به یاد بیاورم که مادرم همیشه و هرلحظه با من است.
#تیک نات هان
"The day my mother died, I wrote in my journal, "A serious misfortune of my life has arrived." I suffered for more than one year after the passing away of my mother. But one night, in the highlands of Vietnam, I was sleeping in the hut in my hermitage. I dreamed of my mother. I saw myself sitting with her, and we were having a wonderful talk. She looked young and beautiful, her hair flowing down. It was so pleasant to sit there and talk to her as if she had never died. When I woke up, it was about two in the morning, and I felt very strongly that I had never lost my mother. The impression that my mother was still with me was very clear. I understood then that the idea of having lost my mother was just an idea. It was obvious in that moment that my mother is always alive in me.
I opened the door and went outside. The entire hillside was bathed in moonlight. It was a hill covered with tea plants, and my hut was set behind the temple halfway up. Walking slowly in the moonlight through the rows of tea plants, I noticed my mother was still with me. She was the moonlight caressing me as she had done so often, very tender, very sweet... wonderful! Each time my feet touched the earth I knew my mother was there with me. I knew this body was not mine but a living continuation of my mother and my father and my grandparents and great-grandparents. Of all my ancestors. Those feet that I saw as "my" feet were actually "our" feet. Together my mother and I were leaving footprints in the damp soil.
From that moment on, the idea that I had lost my mother no longer existed. All I had to do was look at the palm of my hand, feel the breeze on my face or the earth under my feet to remember that my mother is always with me, available at any time.”
~ #Thich Nhat Hanh
I opened the door and went outside. The entire hillside was bathed in moonlight. It was a hill covered with tea plants, and my hut was set behind the temple halfway up. Walking slowly in the moonlight through the rows of tea plants, I noticed my mother was still with me. She was the moonlight caressing me as she had done so often, very tender, very sweet... wonderful! Each time my feet touched the earth I knew my mother was there with me. I knew this body was not mine but a living continuation of my mother and my father and my grandparents and great-grandparents. Of all my ancestors. Those feet that I saw as "my" feet were actually "our" feet. Together my mother and I were leaving footprints in the damp soil.
From that moment on, the idea that I had lost my mother no longer existed. All I had to do was look at the palm of my hand, feel the breeze on my face or the earth under my feet to remember that my mother is always with me, available at any time.”
~ #Thich Nhat Hanh
Forwarded from سایت پانویس
داغ
همهٔ آنچه تو تحت عنوان «من» میدانی، چیزی نیست جز القای محیط و جامعه از دوران کودکیات به این طرف.
آیا میتوانی بدون مجموعه چیزهایی که دربارهٔ خودت میدانی، به این سوال پاسخ دهی که: من کی هستم؟
داغی که جامعه از کودکی بر ذهن ما زده است، برچسب است. از جنس فکر است و تصویر. اصالت ندارد. برچسبهای عناوین شخصیتی و فرقهای و مذهبی و ملیت و غیره. این «کسی» که خودش را یک طرف و دنیا و زندگی را یک طرف میبیند.
@Panevisdotcom
داغ
همهٔ آنچه تو تحت عنوان «من» میدانی، چیزی نیست جز القای محیط و جامعه از دوران کودکیات به این طرف.
آیا میتوانی بدون مجموعه چیزهایی که دربارهٔ خودت میدانی، به این سوال پاسخ دهی که: من کی هستم؟
داغی که جامعه از کودکی بر ذهن ما زده است، برچسب است. از جنس فکر است و تصویر. اصالت ندارد. برچسبهای عناوین شخصیتی و فرقهای و مذهبی و ملیت و غیره. این «کسی» که خودش را یک طرف و دنیا و زندگی را یک طرف میبیند.
@Panevisdotcom
اکثر مردم بدون اینکه بدانند یک ویروس ذهنی را تجربه میکنند؛ یعنی به این صورت که یک فکر رشد میکند، تکثیر میشود و منجر به سایر افکارِ مرتبط میگردد و درنهایت این مجموعهی افکار، شما را تصاحب میکنند. سپس هر چیزی که تجربه میکنید تحت تأثیر این افکار شدید قرار خواهند گرفت. اما شما چنان با آن فکرها هم هویت شدهاید که حتی متوجه آنها نیز نیستید. از دیدگاه معنوی شما به خوابرفتهاید. این روشی افتضاح برای زندگی کردن است که اصلاً هم غیرمعمول نیست.
اساساً آنها حتی افکار شما نیز نیستند. شما آنها را از افکار جمعی جذب کردهاید. این شرطی شدگیِ ذهن شماست که منجر به ناراحتیهای زیادی میشود.
کلید رهایی شما از این سرنوشت هولناک، هشیاری است. بیداریِ آگاهی با این شناخت ساده آغاز میشود که شما آن فکرهایی که در ذهنتان میگذرند نیستید.
#اکهارت تله
اساساً آنها حتی افکار شما نیز نیستند. شما آنها را از افکار جمعی جذب کردهاید. این شرطی شدگیِ ذهن شماست که منجر به ناراحتیهای زیادی میشود.
کلید رهایی شما از این سرنوشت هولناک، هشیاری است. بیداریِ آگاهی با این شناخت ساده آغاز میشود که شما آن فکرهایی که در ذهنتان میگذرند نیستید.
#اکهارت تله
"Many people experience a mental virus without knowing it, which means one thought grows, replicates, leads to other related thoughts, and this bundle of thoughts takes possession of you. Almost anything that you experience is then coloured by these obsessive thoughts. But you're so identified with it that you don't even realize that. You're asleep, spiritually speaking. That's an awful way to live, not uncommon at all.
Ultimately, they are not even your thoughts. You have absorbed these thoughts from the collective. It is the conditioning of your mind that creates so much unhappiness.
The key which frees you from this terrible fate is awareness. The awakening of consciousness begins with the simple realization that all the thoughts that go through your mind are not who you are."
#Eckhart Tolle
Ultimately, they are not even your thoughts. You have absorbed these thoughts from the collective. It is the conditioning of your mind that creates so much unhappiness.
The key which frees you from this terrible fate is awareness. The awakening of consciousness begins with the simple realization that all the thoughts that go through your mind are not who you are."
#Eckhart Tolle
بعد از مدتی که با اکهارت تله آشنا شدم و کتابهایش را خواندم. بیدار شدم و ناگهان متوجه شدم. ناگهان فهمیدم که چطور این افکار فقط توهماند و آنها مسئول بیشتر رنجی هستند که ما تجربه میکنیم؛ و بعد ناگهان احساس کردم که دارم از منظر دیگری به افکار نگاه میکنم و با تعجب از خودم پرسیدم این چه کسی است که از این «من دارم فکر میکنم» آگاه است؟ و بعد ناگهان از خودم و از مشکلاتم به آن احساسِ رهاییِ شگفتانگیزِ گسترده پرتاب شدم. دیدم که من از بدنم و آنچه انجام میدهم وسیعترم. من همهچیز و همه کسم. من دیگر فقط یکذرهای در جهان نیستم. من خودِ جهانم.
جیم کری
جیم کری
"After knowing Eckhart Tolle for a while and studying the books, I woke up and suddenly got it. I understood suddenly how thought is just illusory, and that thought is responsible for most, if not all of the suffering we experience. And then I suddenly felt like I was looking at thoughts from another perspective, and I wondered, who is it that is aware that 'I' am thinking? And suddenly I was thrown into this expansive amazing feeling of freedom - from myself, from my problems. I saw that I am bigger than what I do, bigger than my body. I am everything and everyone. I am no longer a fragment of the universe. I am the universe."
Jim Carrey
Jim Carrey
Forwarded from من کیستم؟
شاگرد: آیا نباید نهایت حقیقت جهان، شخصیت فردی و خدا را کشف کنیم؟
ماهاریشی : همه اینها چارچوبهای ذهنی "من" هستند. آنها فقط پس از حلول "من – فکر" بروز میکنند. آیا شما از آنها در خواب عمیق خود فکر میکردید؟ شما در خواب عمیق وجود داشتید و همان شما اکنون صحبت میکنید. اگر آنها واقعی هستند آیا نباید در خواب عمیق شما نیز باشند؟ آنها فقط وابسته بر "من – فکر" هستند. از دوباره ، آیا جهان به شما میگوید "من جهان هستم"؟ آیا جسم میگوید " من جسم هستم "؟ شما میگویید " این جهان هست ..."، " این جسم هست " و الی آخر. بنابراین اینها فقط مفاهیم ذهنی شما هستند. کشف کنید کیستید و پایانی بر همه شک و تردیدهایتان خواهد بود.
شاگرد: پس از درک واقعیت خویش با جسم چه میشود؟ آیا او وجود دارد یا ندارد؟ ما میبینیم انسانهایی که خویش را درک کردهاند مثل دیگران عمل میکنند.
ماهاریشی : این پرسش نباید اکنون بروز کند. بگذارید او پس از درک واقعیت خویش ، اگر لازم باشد مطرح شود. و در مورد انسانهایی که واقعیت خویش را درک کردهاند بگذارید آنها از خودشان مراقبت کنند. چرا شما درباره آنها نگران هستید؟ در واقع، پس از درک واقعیت خویش، جسم فیزیکی و همه چیز دیگری که مغایر با خویش است ظاهر نخواهد شد.
شاگرد: خدایی که همیشه وجود – آگاهی – سعادت است، چرا ما را در سختیها قرار میدهد؟ او چرا ما را آفرید؟
ماهاریشی : آیا خدا میآید و به شما میگوید که شما را در سختیها قرار داده است؟ این شما هستید که اینطور میگویید. او از دوباره "منِ" غلط است. اگر آن ناپدید شود هیچ کس نخواهد بود که بگوید که خداوند این یا آن را آفریده است. آنی که هست حتی نمیگوید "من هستم." چرا که، آیا هیچگونه شکی برمیخیزد که " من نیستم "؟ فقط در چنین صورتی است که فرد باید به خودش یادآوری کند " من یک انسان هستم." انسان او را انجام نمیدهد. از طرفی دیگر، اگر شکی برخیزد که آیا او یک گاو یا یک گاو وحشی است او باید به خودش یادآوری کند که او یک گاو ، و غیره نیست ، بلکه " من یک انسان هستم." این هرگز اتفاق نخواهد افتاد. همینگونه نیز با خود وجود خود و درک واقعیت خویش است.
Talks with Sri Ramana Maharshi, By Munagala Venkatramiah
ماهاریشی : همه اینها چارچوبهای ذهنی "من" هستند. آنها فقط پس از حلول "من – فکر" بروز میکنند. آیا شما از آنها در خواب عمیق خود فکر میکردید؟ شما در خواب عمیق وجود داشتید و همان شما اکنون صحبت میکنید. اگر آنها واقعی هستند آیا نباید در خواب عمیق شما نیز باشند؟ آنها فقط وابسته بر "من – فکر" هستند. از دوباره ، آیا جهان به شما میگوید "من جهان هستم"؟ آیا جسم میگوید " من جسم هستم "؟ شما میگویید " این جهان هست ..."، " این جسم هست " و الی آخر. بنابراین اینها فقط مفاهیم ذهنی شما هستند. کشف کنید کیستید و پایانی بر همه شک و تردیدهایتان خواهد بود.
شاگرد: پس از درک واقعیت خویش با جسم چه میشود؟ آیا او وجود دارد یا ندارد؟ ما میبینیم انسانهایی که خویش را درک کردهاند مثل دیگران عمل میکنند.
ماهاریشی : این پرسش نباید اکنون بروز کند. بگذارید او پس از درک واقعیت خویش ، اگر لازم باشد مطرح شود. و در مورد انسانهایی که واقعیت خویش را درک کردهاند بگذارید آنها از خودشان مراقبت کنند. چرا شما درباره آنها نگران هستید؟ در واقع، پس از درک واقعیت خویش، جسم فیزیکی و همه چیز دیگری که مغایر با خویش است ظاهر نخواهد شد.
شاگرد: خدایی که همیشه وجود – آگاهی – سعادت است، چرا ما را در سختیها قرار میدهد؟ او چرا ما را آفرید؟
ماهاریشی : آیا خدا میآید و به شما میگوید که شما را در سختیها قرار داده است؟ این شما هستید که اینطور میگویید. او از دوباره "منِ" غلط است. اگر آن ناپدید شود هیچ کس نخواهد بود که بگوید که خداوند این یا آن را آفریده است. آنی که هست حتی نمیگوید "من هستم." چرا که، آیا هیچگونه شکی برمیخیزد که " من نیستم "؟ فقط در چنین صورتی است که فرد باید به خودش یادآوری کند " من یک انسان هستم." انسان او را انجام نمیدهد. از طرفی دیگر، اگر شکی برخیزد که آیا او یک گاو یا یک گاو وحشی است او باید به خودش یادآوری کند که او یک گاو ، و غیره نیست ، بلکه " من یک انسان هستم." این هرگز اتفاق نخواهد افتاد. همینگونه نیز با خود وجود خود و درک واقعیت خویش است.
Talks with Sri Ramana Maharshi, By Munagala Venkatramiah
Forwarded from مسیر مستقیم
من آن چیزی هستم که تمام تجربهها را میداند و از آنها آگاه است اما خودم یک تجربه نیستم. من از افکار آگاهم اما خودم یک فکر نیستم، من از احساسات و حواس آگاهم اما خودم احساس و حواس نیستم.
من از ادراکات آگاهم اما خودم یک درک نیستم. محتوای تجربه هرچه که باشد من آن را میدانم یا از آن آگاهم؛ بنابراین دانستن یا آگاه بودن عنصر ضروری در تمام دانشها است آن عامل مشترک در تمام تجربههاست.
#روپرت_اسپایرا
I am that which knows or is aware of all experience, but I am not myself an experience. I am aware of thoughts but am not myself a thought; I am aware of feelings and sensations but am not myself a feeling or sensation;
I am aware of perceptions but am not myself a perception. Whatever the content of experience, I know or am aware of it. Thus, knowing or being aware is the essential element in all knowledge, the common factor in all experience.
#Rupert Spira
Excerpt from: The Nature of Consciousness:
‘Essays on the Unity of Mind and Matter’
من از ادراکات آگاهم اما خودم یک درک نیستم. محتوای تجربه هرچه که باشد من آن را میدانم یا از آن آگاهم؛ بنابراین دانستن یا آگاه بودن عنصر ضروری در تمام دانشها است آن عامل مشترک در تمام تجربههاست.
#روپرت_اسپایرا
I am that which knows or is aware of all experience, but I am not myself an experience. I am aware of thoughts but am not myself a thought; I am aware of feelings and sensations but am not myself a feeling or sensation;
I am aware of perceptions but am not myself a perception. Whatever the content of experience, I know or am aware of it. Thus, knowing or being aware is the essential element in all knowledge, the common factor in all experience.
#Rupert Spira
Excerpt from: The Nature of Consciousness:
‘Essays on the Unity of Mind and Matter’
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیات ۳۲ تا ۴۵ سوره کهف
ترجمه مسعود ریاعی
ترجمه مسعود ریاعی