آنان که ترسی بینهایت از مرگ دارند به خداوند متعال که بی مرگ و بی تولد است پناه ببرند. آیا ترس از مرگ میتواند برای آنانی که «من» و «مال من» شان را نابود کردهاند و جاودانه شدهاند رخ دهد؟
#رامانا ماهارشی
Those who have an infinite fear of death take refuge in the feet of the supreme Lord who is without birth and death. Can the thought of death occur to those who have destroyed their “I” and “mine” and have become immortal?
#Ramana Maharshi, Forty Verses on Reality
#رامانا ماهارشی
Those who have an infinite fear of death take refuge in the feet of the supreme Lord who is without birth and death. Can the thought of death occur to those who have destroyed their “I” and “mine” and have become immortal?
#Ramana Maharshi, Forty Verses on Reality
سوگواری و ماتم معیاری بر عشق حقیقی نیست بلکه آن نمایانگر عشق به عینیت و شکل است. آن عشق نیست. عشق حقیقی بهطور مسلم نشان میدهد که عینیت عشق در خویش است و خویش هم هرگز نمیتواند نیست و لا وجود گردد.
اگر این چشمانداز جسمانی رها شود و شخص بهعنوان آن خویش وجود داشته باشد آنگاه هیچ رنجی وجود نخواهد داشت. مرگ و تولدی وجود ندارد. آنی که به دنیا آمده فقط جسم است. بدن خلقشدهی ایگو است؛ اما نفس معمولاً بدون بدن درک نمیشود. آن همیشه با بدن شناسایی میشود. اگر فردی اینطور در نظر بگیرد که متولد شده است نمیتواند جلوی ترس از مرگ را بگیرد. اجازه بدهید تا پیدا کند که آیا او متولد شده است یا اینکه آیا خویش اصلاً تولدی دارد. او کشف خواهد کرد که خویش همیشه وجود دارد، اینکه بدنِ متولد شده، خودش را در فکر فرومیبرد و اینکه ظهور فکر ریشهی تمام بدبختیهاست.
بیابید که افکار از کجا برمیخیزند آنگاه در آن خویشِ همیشه حاضرِ درون، پایدار خواهید ماند و از باورِ تولد و ترسِ از مرگ رها خواهید شد.
#رامانا ماهارشی
اگر این چشمانداز جسمانی رها شود و شخص بهعنوان آن خویش وجود داشته باشد آنگاه هیچ رنجی وجود نخواهد داشت. مرگ و تولدی وجود ندارد. آنی که به دنیا آمده فقط جسم است. بدن خلقشدهی ایگو است؛ اما نفس معمولاً بدون بدن درک نمیشود. آن همیشه با بدن شناسایی میشود. اگر فردی اینطور در نظر بگیرد که متولد شده است نمیتواند جلوی ترس از مرگ را بگیرد. اجازه بدهید تا پیدا کند که آیا او متولد شده است یا اینکه آیا خویش اصلاً تولدی دارد. او کشف خواهد کرد که خویش همیشه وجود دارد، اینکه بدنِ متولد شده، خودش را در فکر فرومیبرد و اینکه ظهور فکر ریشهی تمام بدبختیهاست.
بیابید که افکار از کجا برمیخیزند آنگاه در آن خویشِ همیشه حاضرِ درون، پایدار خواهید ماند و از باورِ تولد و ترسِ از مرگ رها خواهید شد.
#رامانا ماهارشی
Mourning is not the index of true love. It betrays love of the object, of its shape only. That is not love. True love is shown by the certainty that the object of love is in the Self and that it can never become non-existent.
There will be no pain if the physical outlook is given up and if the person exists as the Self. There is no death nor birth. That which is born is only the body. The body is the creation of the ego. But the ego is not ordinarily perceived without the body. It is always identified with the body. If a man considers he is born he cannot avoid the fear of death. Let him find out if he has been born or if the Self has any birth. He will discover that the Self always exists, that the body which is born resolves itself into thought and that the emergence of thought is the root of all mischief.
Find where from thoughts emerge. abide Then you will in the ever-present inmost Self and be free from the idea of birth or the fear of death.
(Talks with #Ramana Maharshi)
There will be no pain if the physical outlook is given up and if the person exists as the Self. There is no death nor birth. That which is born is only the body. The body is the creation of the ego. But the ego is not ordinarily perceived without the body. It is always identified with the body. If a man considers he is born he cannot avoid the fear of death. Let him find out if he has been born or if the Self has any birth. He will discover that the Self always exists, that the body which is born resolves itself into thought and that the emergence of thought is the root of all mischief.
Find where from thoughts emerge. abide Then you will in the ever-present inmost Self and be free from the idea of birth or the fear of death.
(Talks with #Ramana Maharshi)
Forwarded from مسیر مستقیم
تصاویرِ رویِ پرده نمایش مدام در حال روشن و خاموش شدن هستند و به همین خاطر، همهویت شدن با این تصاویر، به علت دائم التغییر بودنشان درد و رنج به همراه خواهد داشت درحالیکه صفحهنمایشِ زیرِ این تصاویر، بهطور دائم و همیشگی، ثابت و پابرجا است. این منِ شخص هم تصویری روی این صفحهنمایش است، حقیقتِ منِ شخص چیست؟ ماهیت تمام این تصاویر چیست؟
شما دو انتخاب دارید:
یا خودتان را تصویری در مواجهه با سایر تصاویر دیگر در نظر بگیرید یعنی جسم و ذهنی در ارتباط با دنیا
یا خودتان را آن صفحهنمایشِ زیرینِ تمامِ این ماجراها بدانید.
سؤال: من اصلاً دوست ندارم این تصویر باشم. من اصلاً نمیخواستم بهعنوان این تصویر ظاهر بشم.
جواب: این کسی که الآن داره این سؤال رو میپرسه کیه؟
سوال: چطور باید خودم رو به عنوان اون صفحه نمایش بشناسم؟
جواب: شاید دیدن ویدئوی زیر سودمند باشه.
شما دو انتخاب دارید:
یا خودتان را تصویری در مواجهه با سایر تصاویر دیگر در نظر بگیرید یعنی جسم و ذهنی در ارتباط با دنیا
یا خودتان را آن صفحهنمایشِ زیرینِ تمامِ این ماجراها بدانید.
سؤال: من اصلاً دوست ندارم این تصویر باشم. من اصلاً نمیخواستم بهعنوان این تصویر ظاهر بشم.
جواب: این کسی که الآن داره این سؤال رو میپرسه کیه؟
سوال: چطور باید خودم رو به عنوان اون صفحه نمایش بشناسم؟
جواب: شاید دیدن ویدئوی زیر سودمند باشه.
Forwarded from مسیر مستقیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چرا هنوز به روشنشدگی نرسیدم؟ - #روپرت_اسپایرا
Forwarded from سایت محمدجعفر مصفا
«من» فکر است
درک کن که "منِ" تو با "منِ" دیگری در رابطه نیست؛ فقط فکر با فکر در ارتباط است! این را عمیقاً درک کن که فکر نمیتواند "من" باشد. احساس درونیات را با فکر - فکر بعنوان "من" - قطع کن! باطناً درک کن که آنچه را تا بحال "من" تصور میکردهای فقط فکر است!
درک باطنی این معنا کار بازی فکر را - که تحت عنوان "من" و "هویت" در جریان است - تعطیل میکند و ذهن و فکر را در نقش و جایگاه ذاتی آن قرار میدهد!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«من» فکر است
درک کن که "منِ" تو با "منِ" دیگری در رابطه نیست؛ فقط فکر با فکر در ارتباط است! این را عمیقاً درک کن که فکر نمیتواند "من" باشد. احساس درونیات را با فکر - فکر بعنوان "من" - قطع کن! باطناً درک کن که آنچه را تا بحال "من" تصور میکردهای فقط فکر است!
درک باطنی این معنا کار بازی فکر را - که تحت عنوان "من" و "هویت" در جریان است - تعطیل میکند و ذهن و فکر را در نقش و جایگاه ذاتی آن قرار میدهد!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
اگر جواب هر مشکلی را میخواهی پیش روانپزشک یا حقوقدان یا دکتر نرو بلکه با خودت خلوت کن و گوش کن. خویشِ تو تمام جوابها را دارد. چرا؟ چون هر اتمی در کیهان درون تو هست. تو آنی. تو تمام کیهانی. تو عالمی کوچک در عالمی بزرگی. بنابراین تمام پاسخهای جهان باید در تو نیز وجود داشته باشند. تمام راهحلها، تمام حکمت، سعادت و برکتی که در جستجویش بودی درون خودت است.
به همین دلیل عیسی گفت: «من و پدرم یکی هستیم.» و همینطور «اگر مرا دیده باشید، پدر را نیز دیدهاید.» او درباره شخصی به نام پدر حرف نمیزد بلکه او درباره اصل جهانی هارمونی و همآهنگی، برکت و سرور حرف میزد.او درباره آگاهی حرف میزد.آن درون خودت است. آن تو هستی. تو همانی. تو همیشه همان بودی. آن خیلی دور نیست. آن درست همانجایی است که تو هستی؛ و همینطور که در سکوت مینشینی و به این چیزها فکر میکنی شروع به درک چیزی بسیار شگفتانگیز میکنی.
به این درک و فهم میرسی که: «خب اگر بدن من آگاهی است پس این نمیتواند فقط یک بدن باشد چون نمیتواند دو چیز وجود داشته باشد. آن نمیتواند هم آگاهی باشد و هم بدنِ من باشد. چون این دوگانگی است.» بنابراین همینطور که در سکوت شروع به تفکر درباره آگاهی میکنی برایت آشکار میشود که بدنی نداری. فقط آگاهی است که وجود دارد؛ و این هم اصلاً چیز غریبی نیست. چون وقتی شروع به فهم و ادراک آن میکنی که آگاهی واقعاً چیست، متوجه میشوی که آن چیزی جامع است. (برای وجودش نیاز به چیز دیگری ندارد.م)
آگاهی فقط آگاهی را میشناسد. آگاهی جهان را نمیشناسد. بدنها را نمیشناسد. مشکلات را نمیشناسد. جنگها را نمیشناسد. بیرحمی انسان به انسان را نمیشناسد. آن این چیزها که شما میدانید را نمیشناسد. آن فقط خودش را بهعنوان هشیاری محض میشناسد. و همینطور که شما با خودتان در سکوت بنشینید این چیز کاملاً روشن میشود و ناگهان به این ادراک میرسید که: «من هیچ مشکلی ندارم. مطلقاً هیچ مشکلی در جهان وجود ندارد. هیچچیزی در جریان نیست. فقط آگاهی وجود دارد.»
#رابرت آدامز
به همین دلیل عیسی گفت: «من و پدرم یکی هستیم.» و همینطور «اگر مرا دیده باشید، پدر را نیز دیدهاید.» او درباره شخصی به نام پدر حرف نمیزد بلکه او درباره اصل جهانی هارمونی و همآهنگی، برکت و سرور حرف میزد.او درباره آگاهی حرف میزد.آن درون خودت است. آن تو هستی. تو همانی. تو همیشه همان بودی. آن خیلی دور نیست. آن درست همانجایی است که تو هستی؛ و همینطور که در سکوت مینشینی و به این چیزها فکر میکنی شروع به درک چیزی بسیار شگفتانگیز میکنی.
به این درک و فهم میرسی که: «خب اگر بدن من آگاهی است پس این نمیتواند فقط یک بدن باشد چون نمیتواند دو چیز وجود داشته باشد. آن نمیتواند هم آگاهی باشد و هم بدنِ من باشد. چون این دوگانگی است.» بنابراین همینطور که در سکوت شروع به تفکر درباره آگاهی میکنی برایت آشکار میشود که بدنی نداری. فقط آگاهی است که وجود دارد؛ و این هم اصلاً چیز غریبی نیست. چون وقتی شروع به فهم و ادراک آن میکنی که آگاهی واقعاً چیست، متوجه میشوی که آن چیزی جامع است. (برای وجودش نیاز به چیز دیگری ندارد.م)
آگاهی فقط آگاهی را میشناسد. آگاهی جهان را نمیشناسد. بدنها را نمیشناسد. مشکلات را نمیشناسد. جنگها را نمیشناسد. بیرحمی انسان به انسان را نمیشناسد. آن این چیزها که شما میدانید را نمیشناسد. آن فقط خودش را بهعنوان هشیاری محض میشناسد. و همینطور که شما با خودتان در سکوت بنشینید این چیز کاملاً روشن میشود و ناگهان به این ادراک میرسید که: «من هیچ مشکلی ندارم. مطلقاً هیچ مشکلی در جهان وجود ندارد. هیچچیزی در جریان نیست. فقط آگاهی وجود دارد.»
#رابرت آدامز
"If you want the answer to any problem, do not run to a psychiatrist, or a lawyer, or even a doctor, but sit by yourself and listen. Your self has all the answers. Why? [Because] every atom of the universe is within you. You are that. You are the entire universe. You are the microcosm in the macrocosm. Therefore all the answers in the universe must also be in you. All of the solutions, all of the wisdom, all of the happiness and bliss you've been searching for, it's within you.
That’s what Jesus meant when he said, ‘I and my Father are one,’ and also, ‘if you have seen me, you have seen the Father.’ He wasn’t talking about a person called the Father. He was talking about a universal principal of harmony, of bliss, of joy. He was speaking of consciousness. It’s within you. It is you. You are that. You have always been that. It isn’t far away. It’s right where you are. And as you sit in the silence, and think of these things, you will begin to realize something very interesting.
You will begin to realize and understand, ‘Well, if my body is consciousness, it cannot be a body, for it cannot be both. It cannot be consciousness and my body. So it’s duality.’ So as you start to think about the word consciousness in the silence, it is revealed to you that you have no body. There is only consciousness. And it doesn’t seem strange at all. For when you begin to understand and fathom what consciousness really is you will realize it is self-contained.
Consciousness knows only consciousness. It doesn’t know the universe. It doesn’t know bodies. It doesn’t know problems. It doesn’t know wars. It doesn’t know man’s inhumanity to man. It doesn’t know anything you know. It only knows itself as pure awareness. And as you sit by yourself in the silence this becomes perfectly clear. And all of a sudden the realization comes to you, ‘I have no problems. There’s absolutely nothing wrong with the world. There is nothing going on. There is only consciousness.’
#Robert Adams (20th century American Advaita mystic)
That’s what Jesus meant when he said, ‘I and my Father are one,’ and also, ‘if you have seen me, you have seen the Father.’ He wasn’t talking about a person called the Father. He was talking about a universal principal of harmony, of bliss, of joy. He was speaking of consciousness. It’s within you. It is you. You are that. You have always been that. It isn’t far away. It’s right where you are. And as you sit in the silence, and think of these things, you will begin to realize something very interesting.
You will begin to realize and understand, ‘Well, if my body is consciousness, it cannot be a body, for it cannot be both. It cannot be consciousness and my body. So it’s duality.’ So as you start to think about the word consciousness in the silence, it is revealed to you that you have no body. There is only consciousness. And it doesn’t seem strange at all. For when you begin to understand and fathom what consciousness really is you will realize it is self-contained.
Consciousness knows only consciousness. It doesn’t know the universe. It doesn’t know bodies. It doesn’t know problems. It doesn’t know wars. It doesn’t know man’s inhumanity to man. It doesn’t know anything you know. It only knows itself as pure awareness. And as you sit by yourself in the silence this becomes perfectly clear. And all of a sudden the realization comes to you, ‘I have no problems. There’s absolutely nothing wrong with the world. There is nothing going on. There is only consciousness.’
#Robert Adams (20th century American Advaita mystic)
Forwarded from مسیر مستقیم
اکثریت ما چنان با محتوای تجربه یعنی افکار، تصاویر، احساسات، حواس و ادراکات فریفته شدهایم که آن آگاهی که با آن تمام این دانشها و تجربهها شناخته میشوند و تمام این دانشها و تجربهها از همان ساختهشدهاند را نادیده میگیریم.
#روپرت_اسپایرا
#روپرت_اسپایرا
در ذهنت خاموش باش
در حسهایت خاموش باش
و همچنین در بدنت خاموش باش.
آنگاه هنگامیکه همهی اینها خاموش شدند
هیچ کاری نکن.
در آن وضعیت
حقیقت، خودش را برای شما آشکار خواهد کرد.
کبیر
Be quiet in your mind,
quiet in your senses,
and also quiet in your body.
Then, when all these are quiet,
don't do anything.
In that state,
truth will reveal itself to you.
Kabir
در حسهایت خاموش باش
و همچنین در بدنت خاموش باش.
آنگاه هنگامیکه همهی اینها خاموش شدند
هیچ کاری نکن.
در آن وضعیت
حقیقت، خودش را برای شما آشکار خواهد کرد.
کبیر
Be quiet in your mind,
quiet in your senses,
and also quiet in your body.
Then, when all these are quiet,
don't do anything.
In that state,
truth will reveal itself to you.
Kabir
پرسشگر: چطور میتوانم به ادراک خویش نائل گردم؟
باگوان #رامانا ماهارشی: ادراک خویش چیز جدیدی برای به دست آوردن نیست. آن هماکنون همانجاست. تمام آنچه ضروری است خلاص شدن از این فکرِ «من هنوز به ادراک خویش نرسیدم» است.
سکون یا آرامش ادراک خویش است. لحظهای نیست که خویش وجود نداشته باشد. تا زمانی که تردید یا احساسی از عدم ادراک خویش وجود داشته باشد باید تلاش شود تا خود را از این افکار خلاص کنیم. اینها به خاطر هم هویت کردن خویش با غیرخویش است. هنگامیکه غیرخویش محو گردد، خویش بهتنهایی باقی میماند. برای باز شدنِ فضا در یک اتاق، کافی است تا اشیا برداشته شوند. اتاق از جای دیگری به اینجا آورده نمیشود.
باگوان #رامانا ماهارشی: ادراک خویش چیز جدیدی برای به دست آوردن نیست. آن هماکنون همانجاست. تمام آنچه ضروری است خلاص شدن از این فکرِ «من هنوز به ادراک خویش نرسیدم» است.
سکون یا آرامش ادراک خویش است. لحظهای نیست که خویش وجود نداشته باشد. تا زمانی که تردید یا احساسی از عدم ادراک خویش وجود داشته باشد باید تلاش شود تا خود را از این افکار خلاص کنیم. اینها به خاطر هم هویت کردن خویش با غیرخویش است. هنگامیکه غیرخویش محو گردد، خویش بهتنهایی باقی میماند. برای باز شدنِ فضا در یک اتاق، کافی است تا اشیا برداشته شوند. اتاق از جای دیگری به اینجا آورده نمیشود.
Q: How can I attain Self-realisation?
A: Realisation is nothing to be gained afresh; it is already there. All that is necessary is to get rid of the though 'I have not realised'.
Stillness or peace is realisation. There is no moment when the Self is not. So long as there is doubt or the feeling of non-realisation, the attempt should be made to rid oneself of these thoughts. They are due to the identification of the Self with the not-Self. When the not-Self disappears, the Self alone remains. To make room, it is enough that objects be removed. Room is not brought in from elsewhere.
#Ramana Maharshi - BE AS YOU ARE
A: Realisation is nothing to be gained afresh; it is already there. All that is necessary is to get rid of the though 'I have not realised'.
Stillness or peace is realisation. There is no moment when the Self is not. So long as there is doubt or the feeling of non-realisation, the attempt should be made to rid oneself of these thoughts. They are due to the identification of the Self with the not-Self. When the not-Self disappears, the Self alone remains. To make room, it is enough that objects be removed. Room is not brought in from elsewhere.
#Ramana Maharshi - BE AS YOU ARE
هیچ رازی بزرگتر از این وجود ندارد که ما مدام در جستجوی حقیقت هستیم اما درواقع ما خودمان حقیقتیم.فکر میکنیم که چیزی حقیقت را مخفی کرده است و آن چیز باید قبل از اینکه حقیقت به دست آید نابود شود. چقدر مسخره! روزی خواهد آمد که به تمام تلاشهای گذشته خودتان خواهید خندید.همان روزی هم که قرار است بیاید تا شما بخندید همین اینجا و اکنون است.
باگوان #رامانا ماهارشی
There is no greater mystery than this, that we keep seeking reality though in fact, we are reality. We think that there is something hiding reality and that this must be destroyed before reality is gained. How ridiculous! A day will dawn when you will laugh at all your past efforts. That which will be the day you laugh is also here and now.
~Sri #Ramana Maharshi
باگوان #رامانا ماهارشی
There is no greater mystery than this, that we keep seeking reality though in fact, we are reality. We think that there is something hiding reality and that this must be destroyed before reality is gained. How ridiculous! A day will dawn when you will laugh at all your past efforts. That which will be the day you laugh is also here and now.
~Sri #Ramana Maharshi
روزی که مادرم مرد در دفترچهی روزانهام اینطور نوشتم: «سختترین مصیبت زندگی من از راه رسید.» بعد از مرگ مادرم بیشتر از یک سال رنج کشیدم. اما یکشب در ارتفاعات ویتنام در کلبهی خلوتگاه خودم خوابی دیدم. خواب مادرم را دیدم. خواب دیدم که با او نشستهام و باهم گرم صحبتیم. او زیبا و جوان بود و موهای بلندی داشت. نشستن در آنجا و صحبت کردن با او چنان دلپذیر بود که گویی هرگز نمرده است. هنگامیکه از خواب بیدار شدم حدود ساعت دو صبح بود و من بهشدت احساس میکردم که هرگز مادرم را از دست ندادهام.بهوضوح تصور میکردم که مادرم همچنان با من است. فهمیدم که این باور که مادرم را ازدستدادهام فقط یک باور بود. در آن لحظه برایم آشکار شد که مادرم همیشه در من زنده است.
در را باز کردم و به بیرون رفتم. سراسر دامنه کوه غرق در نور مهتاب بود. این تپه پوشیده از بوتههای چای بود و کلبه من در پشت معبد در نیمه راه قرار داشت. هنگامیکه در نور ماه بهآرامی در میان بوتههای چای قدم میزدم متوجه شدم که مادرم همچنان با من است. مادرم مهتابی بود که با لطافت و شیرینی مرا نوازش میکرد. هرزمان که پاهایم زمین را لمس میکرد میدانستم که مادرم آنجا با من است. فهمیدم که این بدن مال من نیست بلکه این بدن ادامهی زندگی مادر و پدر و پدربزرگ و مادربزرگ و اجدادم است. تمام اجدادم. این پاهایی که به گمانم پاهای «من» است درواقع پاهای «ما» بود و این رد پا روی خاک مرطوب، ردپای من و مادرم بود.
از آن لحظه به بعد این باور که من مادرم را ازدستدادهام دیگر هرگز وجود نداشت. تنها کاری که باید میکردم این بود که به کف دستانم نگاه کنم، زمین زیر پایم را حس کنم یا نسیم روی صورتم را حس کنم تا به یاد بیاورم که مادرم همیشه و هرلحظه با من است.
#تیک نات هان
در را باز کردم و به بیرون رفتم. سراسر دامنه کوه غرق در نور مهتاب بود. این تپه پوشیده از بوتههای چای بود و کلبه من در پشت معبد در نیمه راه قرار داشت. هنگامیکه در نور ماه بهآرامی در میان بوتههای چای قدم میزدم متوجه شدم که مادرم همچنان با من است. مادرم مهتابی بود که با لطافت و شیرینی مرا نوازش میکرد. هرزمان که پاهایم زمین را لمس میکرد میدانستم که مادرم آنجا با من است. فهمیدم که این بدن مال من نیست بلکه این بدن ادامهی زندگی مادر و پدر و پدربزرگ و مادربزرگ و اجدادم است. تمام اجدادم. این پاهایی که به گمانم پاهای «من» است درواقع پاهای «ما» بود و این رد پا روی خاک مرطوب، ردپای من و مادرم بود.
از آن لحظه به بعد این باور که من مادرم را ازدستدادهام دیگر هرگز وجود نداشت. تنها کاری که باید میکردم این بود که به کف دستانم نگاه کنم، زمین زیر پایم را حس کنم یا نسیم روی صورتم را حس کنم تا به یاد بیاورم که مادرم همیشه و هرلحظه با من است.
#تیک نات هان
"The day my mother died, I wrote in my journal, "A serious misfortune of my life has arrived." I suffered for more than one year after the passing away of my mother. But one night, in the highlands of Vietnam, I was sleeping in the hut in my hermitage. I dreamed of my mother. I saw myself sitting with her, and we were having a wonderful talk. She looked young and beautiful, her hair flowing down. It was so pleasant to sit there and talk to her as if she had never died. When I woke up, it was about two in the morning, and I felt very strongly that I had never lost my mother. The impression that my mother was still with me was very clear. I understood then that the idea of having lost my mother was just an idea. It was obvious in that moment that my mother is always alive in me.
I opened the door and went outside. The entire hillside was bathed in moonlight. It was a hill covered with tea plants, and my hut was set behind the temple halfway up. Walking slowly in the moonlight through the rows of tea plants, I noticed my mother was still with me. She was the moonlight caressing me as she had done so often, very tender, very sweet... wonderful! Each time my feet touched the earth I knew my mother was there with me. I knew this body was not mine but a living continuation of my mother and my father and my grandparents and great-grandparents. Of all my ancestors. Those feet that I saw as "my" feet were actually "our" feet. Together my mother and I were leaving footprints in the damp soil.
From that moment on, the idea that I had lost my mother no longer existed. All I had to do was look at the palm of my hand, feel the breeze on my face or the earth under my feet to remember that my mother is always with me, available at any time.”
~ #Thich Nhat Hanh
I opened the door and went outside. The entire hillside was bathed in moonlight. It was a hill covered with tea plants, and my hut was set behind the temple halfway up. Walking slowly in the moonlight through the rows of tea plants, I noticed my mother was still with me. She was the moonlight caressing me as she had done so often, very tender, very sweet... wonderful! Each time my feet touched the earth I knew my mother was there with me. I knew this body was not mine but a living continuation of my mother and my father and my grandparents and great-grandparents. Of all my ancestors. Those feet that I saw as "my" feet were actually "our" feet. Together my mother and I were leaving footprints in the damp soil.
From that moment on, the idea that I had lost my mother no longer existed. All I had to do was look at the palm of my hand, feel the breeze on my face or the earth under my feet to remember that my mother is always with me, available at any time.”
~ #Thich Nhat Hanh
Forwarded from سایت پانویس
داغ
همهٔ آنچه تو تحت عنوان «من» میدانی، چیزی نیست جز القای محیط و جامعه از دوران کودکیات به این طرف.
آیا میتوانی بدون مجموعه چیزهایی که دربارهٔ خودت میدانی، به این سوال پاسخ دهی که: من کی هستم؟
داغی که جامعه از کودکی بر ذهن ما زده است، برچسب است. از جنس فکر است و تصویر. اصالت ندارد. برچسبهای عناوین شخصیتی و فرقهای و مذهبی و ملیت و غیره. این «کسی» که خودش را یک طرف و دنیا و زندگی را یک طرف میبیند.
@Panevisdotcom
داغ
همهٔ آنچه تو تحت عنوان «من» میدانی، چیزی نیست جز القای محیط و جامعه از دوران کودکیات به این طرف.
آیا میتوانی بدون مجموعه چیزهایی که دربارهٔ خودت میدانی، به این سوال پاسخ دهی که: من کی هستم؟
داغی که جامعه از کودکی بر ذهن ما زده است، برچسب است. از جنس فکر است و تصویر. اصالت ندارد. برچسبهای عناوین شخصیتی و فرقهای و مذهبی و ملیت و غیره. این «کسی» که خودش را یک طرف و دنیا و زندگی را یک طرف میبیند.
@Panevisdotcom