فرد دانشآموختهای از شمال هند پس از ادای احترام به باگوان در ردیف اول نشستند و سؤالشان را به زبان انگلیسی دقیقی پرسیدند:
ملاقاتکننده: علت و منشأ این جهان هستی چیست؟
باگوان سری #رامانا ماهارشی: آیا شما دغدغهای نسبت به خودتان ندارید؟
ملاقاتکننده: البته که دارم و به خاطر همین هم هست که میخواهم درباره زندگی، مرگ و آگاهی و غیره بدانم.
باگوان: از ابتدا شروع کنیم: چه کسی این زندگی، آگاهی و غیره را دارد. مثلاً آیا شما زندگی دارید؟
ملاقاتکننده: البته که من میدانم که من زنده هستم چون من بدنم را میبینم.
باگوان: آیا همیشه بدن را میبینید؟ پس وقتیکه میخوابید چه اتفاقی برای بدن شما و جهان هستی میفتد؟
ملاقاتکننده: نمیدانم، گویا این یک راز است.
باگوان: ممکن است که شما ندانید چه اتفاقی برای آنها میفتد اما آیا بخاطر اینکه نمیدانید، وجودتان متوقف میشود؟
ملاقاتکننده: نمیدانم
باگوان: پس چطور میدانید که اکنون وجود دارید؟
ملاقاتکننده: در حال حاضر من هشیارم و میبینم که بدنم حرکت میکند و فکر میکنم.
باگوان: اما وقتی بدن شما در این مکان عمیقاً خوابیده باشد شما باز در خواب، بدنتان را میبینید که حرکت میکند و فکر میکند و در مکانهای گوناگونی وجود دارد.
ملاقاتکننده: این یک راز است. آیا میتوانم اینطور بگویم که منِ ابدی و همیشه حی و حاضر هستم و فقط نفسِ (ایگو) من در تغییر است؟
باگوان: پس آیا اینطور فکر میکنید که دو نفر هستید یکی «منِ» ابدی و دیگری نفس. آیا چنین چیزی ممکن است؟
ملاقاتکننده: لطفاً مسیر حقیقت را به من نشان دهید.
باگوان: حقیقت همیشه حاضر است مانند صفحهنمایشی که تمام تصاویر سینمایی روی آن حرکت میکنند. هنگامیکه تصاویر روی آن ظاهر شوند آن نامریی باقی میماند. تصاویر را متوقف کن و آنگاه صفحهنمایشی که در تمام طول این مدت حاضر بوده و درواقع تنها چیزی بوده که حقیقتاً وجود داشته، واضح خواهد شد. تمام این کائنات، انسانها، عینیتها، افکار و اتفاقات فقط تصاویر متحرکی روی پرده نمایشِ آگاهی خالص که تنها فقط همان حقیقی است، هستند. اشکال و پدیدهها میگذرند اما آگاهی همیشه باقی میماند.
-چند روز بعد باگوان جواب دیگری به سؤالی مشابه دادند که توسط دکتر گدل یک افسر پزشک فرانسوی از کانال سوئز پرسیده شده بود.
ایشان به دکتر گفتند: شما باید بین آن «من» که در خودش خالص است و «من-فکر» تمایز قائل شوید. من-فکر فقط یک فکر است که دیگران و چیزها را میبیند، میخوابد، بیدار میشود، میخورد و فکر میکند، میمیرد و دوباره متولد میشود. اما «من» خالص، وجودی محض و خالص است، وجودی ابدی است که عاری از جهل و وهم-فکر است. اگر بهعنوان این «من» یعنی فقط همین بودنِ بدون افکار باقی بمانید، «من-فکر» از بین رفته و آن توهم برای همیشه ناپدید خواهد شد. در یک سالن سینما شما تصاویر را فقط در یک نور خیلی کم یا تاریکی میتوانید ببینید اما وقتیکه تمام چراغها روشن شد، تمام تصاویر ناپدید میشوند. بنابراین در نورافکنِ آن خویشِ متعال تمام عینیتها ناپدید خواهند شد.
دکتر گدل: آن وضعیت متعالی است.
باگوان: نه، متعال و برتر از چه چیز و توسط چه کسی؟ تنها شما هستید که وجود دارید.
ملاقاتکننده: علت و منشأ این جهان هستی چیست؟
باگوان سری #رامانا ماهارشی: آیا شما دغدغهای نسبت به خودتان ندارید؟
ملاقاتکننده: البته که دارم و به خاطر همین هم هست که میخواهم درباره زندگی، مرگ و آگاهی و غیره بدانم.
باگوان: از ابتدا شروع کنیم: چه کسی این زندگی، آگاهی و غیره را دارد. مثلاً آیا شما زندگی دارید؟
ملاقاتکننده: البته که من میدانم که من زنده هستم چون من بدنم را میبینم.
باگوان: آیا همیشه بدن را میبینید؟ پس وقتیکه میخوابید چه اتفاقی برای بدن شما و جهان هستی میفتد؟
ملاقاتکننده: نمیدانم، گویا این یک راز است.
باگوان: ممکن است که شما ندانید چه اتفاقی برای آنها میفتد اما آیا بخاطر اینکه نمیدانید، وجودتان متوقف میشود؟
ملاقاتکننده: نمیدانم
باگوان: پس چطور میدانید که اکنون وجود دارید؟
ملاقاتکننده: در حال حاضر من هشیارم و میبینم که بدنم حرکت میکند و فکر میکنم.
باگوان: اما وقتی بدن شما در این مکان عمیقاً خوابیده باشد شما باز در خواب، بدنتان را میبینید که حرکت میکند و فکر میکند و در مکانهای گوناگونی وجود دارد.
ملاقاتکننده: این یک راز است. آیا میتوانم اینطور بگویم که منِ ابدی و همیشه حی و حاضر هستم و فقط نفسِ (ایگو) من در تغییر است؟
باگوان: پس آیا اینطور فکر میکنید که دو نفر هستید یکی «منِ» ابدی و دیگری نفس. آیا چنین چیزی ممکن است؟
ملاقاتکننده: لطفاً مسیر حقیقت را به من نشان دهید.
باگوان: حقیقت همیشه حاضر است مانند صفحهنمایشی که تمام تصاویر سینمایی روی آن حرکت میکنند. هنگامیکه تصاویر روی آن ظاهر شوند آن نامریی باقی میماند. تصاویر را متوقف کن و آنگاه صفحهنمایشی که در تمام طول این مدت حاضر بوده و درواقع تنها چیزی بوده که حقیقتاً وجود داشته، واضح خواهد شد. تمام این کائنات، انسانها، عینیتها، افکار و اتفاقات فقط تصاویر متحرکی روی پرده نمایشِ آگاهی خالص که تنها فقط همان حقیقی است، هستند. اشکال و پدیدهها میگذرند اما آگاهی همیشه باقی میماند.
-چند روز بعد باگوان جواب دیگری به سؤالی مشابه دادند که توسط دکتر گدل یک افسر پزشک فرانسوی از کانال سوئز پرسیده شده بود.
ایشان به دکتر گفتند: شما باید بین آن «من» که در خودش خالص است و «من-فکر» تمایز قائل شوید. من-فکر فقط یک فکر است که دیگران و چیزها را میبیند، میخوابد، بیدار میشود، میخورد و فکر میکند، میمیرد و دوباره متولد میشود. اما «من» خالص، وجودی محض و خالص است، وجودی ابدی است که عاری از جهل و وهم-فکر است. اگر بهعنوان این «من» یعنی فقط همین بودنِ بدون افکار باقی بمانید، «من-فکر» از بین رفته و آن توهم برای همیشه ناپدید خواهد شد. در یک سالن سینما شما تصاویر را فقط در یک نور خیلی کم یا تاریکی میتوانید ببینید اما وقتیکه تمام چراغها روشن شد، تمام تصاویر ناپدید میشوند. بنابراین در نورافکنِ آن خویشِ متعال تمام عینیتها ناپدید خواهند شد.
دکتر گدل: آن وضعیت متعالی است.
باگوان: نه، متعال و برتر از چه چیز و توسط چه کسی؟ تنها شما هستید که وجود دارید.
2nd February, 1949
A well-educated North Indian came forward, prostrated to Sri Bhagavan and sat in the front line. He asked in excellent English thus:
Visitor: What is the cause and origin of the universe?
Bhagwan Sri #Ramana Maharshi: Have you no worries of your own?
Visitor: Of course I have; that is why I want to know about Life, Death, Consciousness, etc.
Bhagwan Sri Ramana: Begin with the beginning: who has Life, Consciousness, etc.? Have you, for instance, life?
Visitor: Of course I know I am alive, for I see my body.
Bhagwan Sri Ramana: Do you always see the body? What happens to it and to the universe when you go to sleep?
Visitor: I don’t know, it is a mystery.
Bhagwan Sri Ramana: You may not know what happens to them, but do you for that reason cease to exist?
Visitor: I don’t know.
Bhagwan Sri Ramana: How do you then know that you exist even now?
Visitor: Now I have awareness and see my body moving and thinking.
Bhagwan Sri Ramana: But you see your body also moving and thinking and being in all sorts of places while it is actually lying fast asleep in Tiruvannamalai.
Visitor: It is a mystery. Can I say that I, the permanent, am ever present and only my ego changes?
Bhagwan Sri Ramana: So you think you are two persons: the permanent ‘I’ and the ego. Is that possible?
Visitor: Then please show me the way to the real.
Bhagwan Sri Ramana: The Real is ever-present, like the screen on which all the cinematographic pictures move. While the pictures appear on it, it remains invisible. Stop the pictures, and the screen, which has all along been present, in fact the only object that has existed throughout, will become clear. All these universes, humans, objects, thoughts and events are merely pictures moving on the screen of Pure Consciousness, which alone is real. Shapes and phenomena pass away, but Consciousness remains ever.
A few days later Sri Bhagavan gave a different answer to a similar question asked by Dr. Godel, a French Medical Officer of the Suez Canal. He told the doctor: “You must distinguish between the ‘I’, pure in itself, and the I-thought. The latter, being merely a thought, sees subject and object, sleeps, wakes up, eats and thinks, dies and is reborn. But the pure ‘I’ is the pure Being, eternal existence, free from ignorance and thought-illusion. If you stay as the ‘I’, your being alone, without thought, the I-thought will disappear and the delusion will vanish forever. In a cinema-show you can see pictures only in a very dim light or in darkness. But when all lights are switched on, all pictures disappear. So also in the flood-light of the Supreme Atman all objects disappear.”
Dr. Godel: That is the Transcendental State.
Bhagwan Sri Ramana: No, transcending what, and by whom? You alone exist.
Source: Guru Ramana
A well-educated North Indian came forward, prostrated to Sri Bhagavan and sat in the front line. He asked in excellent English thus:
Visitor: What is the cause and origin of the universe?
Bhagwan Sri #Ramana Maharshi: Have you no worries of your own?
Visitor: Of course I have; that is why I want to know about Life, Death, Consciousness, etc.
Bhagwan Sri Ramana: Begin with the beginning: who has Life, Consciousness, etc.? Have you, for instance, life?
Visitor: Of course I know I am alive, for I see my body.
Bhagwan Sri Ramana: Do you always see the body? What happens to it and to the universe when you go to sleep?
Visitor: I don’t know, it is a mystery.
Bhagwan Sri Ramana: You may not know what happens to them, but do you for that reason cease to exist?
Visitor: I don’t know.
Bhagwan Sri Ramana: How do you then know that you exist even now?
Visitor: Now I have awareness and see my body moving and thinking.
Bhagwan Sri Ramana: But you see your body also moving and thinking and being in all sorts of places while it is actually lying fast asleep in Tiruvannamalai.
Visitor: It is a mystery. Can I say that I, the permanent, am ever present and only my ego changes?
Bhagwan Sri Ramana: So you think you are two persons: the permanent ‘I’ and the ego. Is that possible?
Visitor: Then please show me the way to the real.
Bhagwan Sri Ramana: The Real is ever-present, like the screen on which all the cinematographic pictures move. While the pictures appear on it, it remains invisible. Stop the pictures, and the screen, which has all along been present, in fact the only object that has existed throughout, will become clear. All these universes, humans, objects, thoughts and events are merely pictures moving on the screen of Pure Consciousness, which alone is real. Shapes and phenomena pass away, but Consciousness remains ever.
A few days later Sri Bhagavan gave a different answer to a similar question asked by Dr. Godel, a French Medical Officer of the Suez Canal. He told the doctor: “You must distinguish between the ‘I’, pure in itself, and the I-thought. The latter, being merely a thought, sees subject and object, sleeps, wakes up, eats and thinks, dies and is reborn. But the pure ‘I’ is the pure Being, eternal existence, free from ignorance and thought-illusion. If you stay as the ‘I’, your being alone, without thought, the I-thought will disappear and the delusion will vanish forever. In a cinema-show you can see pictures only in a very dim light or in darkness. But when all lights are switched on, all pictures disappear. So also in the flood-light of the Supreme Atman all objects disappear.”
Dr. Godel: That is the Transcendental State.
Bhagwan Sri Ramana: No, transcending what, and by whom? You alone exist.
Source: Guru Ramana
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پذیرش
خویش را خالی کن از اوضاف خویش
تا ببینی چهر پاک صاف خویش
برگرفته از کانال پانویس
@Panevisdotcom
پذیرش
خویش را خالی کن از اوضاف خویش
تا ببینی چهر پاک صاف خویش
برگرفته از کانال پانویس
@Panevisdotcom
«آنچه هست»
«آنچه هست» برای کسی اتفاق نمیافتد. بیشتر این بدنها با این توهم در درونشان به سر میبرند. با توهمی از «من» و باور دارند که زندگی برای آن شخص اتفاق میفتد. آنها احساس میکنند که آن شخص است که زندگی را تجربه میکند درحالیکه آن شخص نیز خودش یک تجربه است، آنها احساس میکنند که آن شخص هستند و زندگی را جداگانه تجربه میکنند. این توهم همان چیزی است که تمام این رنجها را در انسان به وجود آورده است.
انسانها تمام زندگیشان را بر اساس این توهم پایهگذاری کردهاند. تمام زندگی انسان بر اساس «من و دنیا»، «من و دیگران» بنا شده است و تلاش میکنند تا آن را واقعی جلوه دهند درحالیکه واقعی نیست. تلاش میکنند تا یک توهم را ثابت نگهدارند تلاش میکنند تا یک دنیای خیالی و توهمی را حقیقی جلوه دهند و هرگز نمیتواند اینطور باشد و هرگز هم نخواهد بود.
#لیسا_کرنز
«آنچه هست» برای کسی اتفاق نمیافتد. بیشتر این بدنها با این توهم در درونشان به سر میبرند. با توهمی از «من» و باور دارند که زندگی برای آن شخص اتفاق میفتد. آنها احساس میکنند که آن شخص است که زندگی را تجربه میکند درحالیکه آن شخص نیز خودش یک تجربه است، آنها احساس میکنند که آن شخص هستند و زندگی را جداگانه تجربه میکنند. این توهم همان چیزی است که تمام این رنجها را در انسان به وجود آورده است.
انسانها تمام زندگیشان را بر اساس این توهم پایهگذاری کردهاند. تمام زندگی انسان بر اساس «من و دنیا»، «من و دیگران» بنا شده است و تلاش میکنند تا آن را واقعی جلوه دهند درحالیکه واقعی نیست. تلاش میکنند تا یک توهم را ثابت نگهدارند تلاش میکنند تا یک دنیای خیالی و توهمی را حقیقی جلوه دهند و هرگز نمیتواند اینطور باشد و هرگز هم نخواهد بود.
#لیسا_کرنز
What IS
What IS isn't happening for someone. Most bodies go around with this illusion in them. An illusion of 'I' and they believe that life is happening to that person. They feel that's the person that is experiencing life, rather than that person being an experience as well, they feel that they are that person and that they experience life separately. This illusion is what created all suffering in humans.
The humans bases his whole life on that illusion. His whole life is based on 'me and the world,' 'me and the other' and it runs around trying to make that a reality when it's not. It runs around trying to fix an illusion, trying to make the dream-world, the illusory world a real one. And it can never be, it never will be.
#Lisa Cairns
What IS isn't happening for someone. Most bodies go around with this illusion in them. An illusion of 'I' and they believe that life is happening to that person. They feel that's the person that is experiencing life, rather than that person being an experience as well, they feel that they are that person and that they experience life separately. This illusion is what created all suffering in humans.
The humans bases his whole life on that illusion. His whole life is based on 'me and the world,' 'me and the other' and it runs around trying to make that a reality when it's not. It runs around trying to fix an illusion, trying to make the dream-world, the illusory world a real one. And it can never be, it never will be.
#Lisa Cairns
تو آن یگانگی خالی و دستنخوردهای. تو آنی که در جستجویش هستی. ازاینرو تمام برنامهها و مفاهیم و باورهایی که درباره خودت داری صرفنظر از اینکه چقدر واقعی به نظر برسند درنهایت نیستند.
تمام باورها درباره اسمت، شغلت، داستان زندگیات اینکه فکر میکنی چه کسی هستی باید رها شود. تو بدنت نیستی بنابراین تو اسمت یا جنسیتت نیستی به همین ترتیب تمام درد و رنجها، سلامتی و بیماری نیز نیستی. تو یک داستان نیستی. همه باید تسلیم شود.
«ندانستن» فقط به معنای ساکن بودن، توقف افکار و دست کشیدن از تلاش برای دانستن است. جستجوی بیرون از خودت را رها کن و اجازه بده تا «لحظه حال» تو را در برگیرد.
#پادما برجی
تمام باورها درباره اسمت، شغلت، داستان زندگیات اینکه فکر میکنی چه کسی هستی باید رها شود. تو بدنت نیستی بنابراین تو اسمت یا جنسیتت نیستی به همین ترتیب تمام درد و رنجها، سلامتی و بیماری نیز نیستی. تو یک داستان نیستی. همه باید تسلیم شود.
«ندانستن» فقط به معنای ساکن بودن، توقف افکار و دست کشیدن از تلاش برای دانستن است. جستجوی بیرون از خودت را رها کن و اجازه بده تا «لحظه حال» تو را در برگیرد.
#پادما برجی
You are that untouched Empty Oneness. You are That which you seek. Therefore all plans, concepts, and beliefs you have about yourself, no matter how real they seem, are ultimately not.
All ideas about your name, your job, your life stories of who you think you are, must be let go. You are not your body, so you are not your name or gender. Nor are you all the aches and pains and ill health. You are not a story. All must be surrendered.
‘Not Know’ only means be still, stop thinking, and stop trying to know.
Stop seeking outside of yourself and let 'Now' have you.
#Padmā Bearji
All ideas about your name, your job, your life stories of who you think you are, must be let go. You are not your body, so you are not your name or gender. Nor are you all the aches and pains and ill health. You are not a story. All must be surrendered.
‘Not Know’ only means be still, stop thinking, and stop trying to know.
Stop seeking outside of yourself and let 'Now' have you.
#Padmā Bearji
هنگامیکه از یک خواب بیدار شویم، متوجه میشویم که ما آن فردِ درونِ خواب نبودیم بلکه تمام آن خواب درون ما اتفاق میافتاد. بهطور مشابه هنگامیکه ما از رؤیای زندگی روزمره بیدار شویم پی میبریم که آگاهی، درون بدن نیست بلکه تمام بدن، ذهن و دنیا درون آگاهی هستند.
#روپرت اسپایرا
When we wake up from a dream, we understand that we were not a self in the dream but rather that the entire dream took place in us. Similarly, when we wake up from the ‘dream’ of everyday life we discover that Consciousness is not in the body but that the entire body, mind and world are in Consciousness.
#Rupert Spira
#روپرت اسپایرا
When we wake up from a dream, we understand that we were not a self in the dream but rather that the entire dream took place in us. Similarly, when we wake up from the ‘dream’ of everyday life we discover that Consciousness is not in the body but that the entire body, mind and world are in Consciousness.
#Rupert Spira
«بهشت» همین لحظه است.
«جهنم» میل شدید برای اینکه این لحظه طور دیگری باشد.
به همین سادگی.
#جف فاستر
آزادی حقیقی و پایان رنج، زندگی کردن به نحوی است که گویا هرچه در این لحظه احساس یا تجربه میکنید را کاملاً انتخاب کرده بودید. این هماهنگی درونی با لحظه حال، پایان رنج است.
#اکهارت تول
True freedom and the end of suffering is living in such a way as if you had completely chosen whatever you feel or experience at this moment. This inner alignment with Now is the end of suffering
#Eckhart Tolle
«جهنم» میل شدید برای اینکه این لحظه طور دیگری باشد.
به همین سادگی.
#جف فاستر
آزادی حقیقی و پایان رنج، زندگی کردن به نحوی است که گویا هرچه در این لحظه احساس یا تجربه میکنید را کاملاً انتخاب کرده بودید. این هماهنگی درونی با لحظه حال، پایان رنج است.
#اکهارت تول
True freedom and the end of suffering is living in such a way as if you had completely chosen whatever you feel or experience at this moment. This inner alignment with Now is the end of suffering
#Eckhart Tolle
تفحص خویش
وحدت - قیاس کوزه و خاک رس سوامی #سارواپریاناندا
✨🌀با توجه به ویدئوی بالا روی مطلب زیر تعمق کنید و با آن بمانید.
تفحص خویش
Photo
رنگان که همکلاسی و دوست دوران کودکی باگوان بود دچار مشکلاتی شد: زنش بیمار بود، دخترش ازدواج نکرده بود، شغلش را ازدستداده بود و نمیتوانست کرایهخانهاش را بدهد.
باگوان سری #رامانا به او گفتند: بیا و اینجا با من بمان. این بار باگوان خیلی به او سخت گرفتند چون رنگان مدام ناله و شکایت میکرد.
"باگوان شما به سؤالهای دیگران جواب میدهید اما حتی با من حرف هم نمیزنید. این رسم رفاقت نیست. من اینجا دارم برای مشکلاتم ضجه میزنم اما شما کوچکترین شفقتی نثار من نمیکنید." اینها شکایتهای همیشگی رنگان بود.
باگوان مثل یک صخره باقی میماند (جوابی به او نمیداد). نزدیک یک یا دو ماه شبانهروز این ماجرا ادامه داشت. گریه و زاری دائمی رنگان با سکوتی خونسردانه از طرف باگوان همراه بود.
یکی از شبهای تابستان رنگان دیگر نتوانست تحمل کند. بهپای باگوان افتاد و گریه کرد: "من شما را رها نمیکنم، باید جواب مرا بدهید. من دارم رنج میکشم، کمکم کنید، شما حتی به صورت من هم نگاه نمیکنید!"
باگوان به او کمک کرد تا بلند شود و به آسمان اشاره کردند. در شهر تیرووانامالای در آسمان صاف شبهای تابستان ستارگان مثل الماس در همه جای آسمان میدرخشیدند. باگوان شروع کردند تا از طریق گفتگوی زیر بینشی ژرف به او بدهند:
باگوان: بالا را نگاه کن، آن کوچکترین ستاره در جهان ما را ببین. خورشید ستاره بزرگی است و در قیاس با آن زمین ما بسیار کوچک است. بااینحال در قیاس با آن ستاره کوچک که در آنجاست خورشید ما خیلی کوچک است.
متوجه ای؟
رنگان: بله
باگوان: خب حالا اگر در قیاس با آن ستاره، خورشید اینقدر کوچک باشد پس ببین زمین در برابر آن چقدر کوچک خواهد بود.
" خیلی کوچک است باگوان"
حالا آسیا در قیاس با آن ستاره چه اندازه است؟
-آن حتی خیلی کوچکتر است باگوان
در قیاس با آن ستاره، هند چقدر است؟
-یک نقطه کوچک است باگوان
کوه اروناچالا در قیاس با آن چه اندازه است؟
-آن نقطهای کوچکتر است
در قیاس با آن ستاره رامانا آشرام چقدر است؟
-آن حتی نقطهای بهمراتب کوچکتر است
در قیاس با آن ستاره تو چیستی؟
این جمله چشم رنگان را گشود.
"تو مدام درباره خودت یعنی این کوچکترین ذره فکر میکنی."
باگوان کلام را خاتمه دادند.
این سخنان بلافاصله دریچه قلب رنگان را باز کردند او در پیشگاه باگوان سری رامانا ماهارشی به خاک افتاد و شدیداً گریه کرد. با فیض باگوان او به وجد روشنشدگی رسید.
باگوان سری #رامانا به او گفتند: بیا و اینجا با من بمان. این بار باگوان خیلی به او سخت گرفتند چون رنگان مدام ناله و شکایت میکرد.
"باگوان شما به سؤالهای دیگران جواب میدهید اما حتی با من حرف هم نمیزنید. این رسم رفاقت نیست. من اینجا دارم برای مشکلاتم ضجه میزنم اما شما کوچکترین شفقتی نثار من نمیکنید." اینها شکایتهای همیشگی رنگان بود.
باگوان مثل یک صخره باقی میماند (جوابی به او نمیداد). نزدیک یک یا دو ماه شبانهروز این ماجرا ادامه داشت. گریه و زاری دائمی رنگان با سکوتی خونسردانه از طرف باگوان همراه بود.
یکی از شبهای تابستان رنگان دیگر نتوانست تحمل کند. بهپای باگوان افتاد و گریه کرد: "من شما را رها نمیکنم، باید جواب مرا بدهید. من دارم رنج میکشم، کمکم کنید، شما حتی به صورت من هم نگاه نمیکنید!"
باگوان به او کمک کرد تا بلند شود و به آسمان اشاره کردند. در شهر تیرووانامالای در آسمان صاف شبهای تابستان ستارگان مثل الماس در همه جای آسمان میدرخشیدند. باگوان شروع کردند تا از طریق گفتگوی زیر بینشی ژرف به او بدهند:
باگوان: بالا را نگاه کن، آن کوچکترین ستاره در جهان ما را ببین. خورشید ستاره بزرگی است و در قیاس با آن زمین ما بسیار کوچک است. بااینحال در قیاس با آن ستاره کوچک که در آنجاست خورشید ما خیلی کوچک است.
متوجه ای؟
رنگان: بله
باگوان: خب حالا اگر در قیاس با آن ستاره، خورشید اینقدر کوچک باشد پس ببین زمین در برابر آن چقدر کوچک خواهد بود.
" خیلی کوچک است باگوان"
حالا آسیا در قیاس با آن ستاره چه اندازه است؟
-آن حتی خیلی کوچکتر است باگوان
در قیاس با آن ستاره، هند چقدر است؟
-یک نقطه کوچک است باگوان
کوه اروناچالا در قیاس با آن چه اندازه است؟
-آن نقطهای کوچکتر است
در قیاس با آن ستاره رامانا آشرام چقدر است؟
-آن حتی نقطهای بهمراتب کوچکتر است
در قیاس با آن ستاره تو چیستی؟
این جمله چشم رنگان را گشود.
"تو مدام درباره خودت یعنی این کوچکترین ذره فکر میکنی."
باگوان کلام را خاتمه دادند.
این سخنان بلافاصله دریچه قلب رنگان را باز کردند او در پیشگاه باگوان سری رامانا ماهارشی به خاک افتاد و شدیداً گریه کرد. با فیض باگوان او به وجد روشنشدگی رسید.
Rangan was soon steeped in troubles again: his wife was sick, his daughters were not married, he had lost his job and he could not pay the mortgage for his house. Bhagavan Sri Ramana said, “Come and stay with me.” This time, Bhagavan was very stern, because Rangan kept complaining. “Bhagavan, you are answering other’s questions, but you are not even talking to me. How friendly we have been! I am lamenting over my problems, but you do not even show the slightest compassion to me.” This was Rangan’s constant grouse.
Bhagavan Sri #Ramana remained like a rock. For nearly a month or two, day and night, this continued. Rangan’s constant lamentations were met by Bhagavan’s stoic silence.
One summer night, Rangan could not bear it anymore.
He fell at Bhagavan Sri Ramana’s feet and cried,
“I am not going to let go. You have to answer me.
I am suffering! Help! You do not even look at my face! Please!”
Bhagavan Sri Ramana helped him to his feet and pointed to the sky. In Tiruvannamalai, on clear, summer nights, the stars shine brightly like diamonds strewn all over the sky. Bhagavan Sri Ramana proceeded to give him a deep insight through the following dialogue:
Bhagavan Sri Ramana:
“Look up, see the smallest star there in our universe.
The sun is a large star, and compared to it, our earth is very small.
However, compared to that small star there,
our sun is very small.
Do you understand?”
Rangan: “Yes,
Bhagavan Sri Ramana.“So, when compared to that star,
if even the sun is so small,
how small is the earth?”
“It is very small, Bhagavan.”
“When compared to that star, how big is Asia?”
“It is even smaller, Bhagavan.”
“When compared to that star, what is India like?”
“Bhagavan, it is like a tiny dot.”
“When compared to that star, how small is Arunachala?”
“It is a very tiny dot, Bhagavan.”
“When compared to that star, how about Ramanasramam?
“It is an even tinier dot, Bhagavan.”
“Compared to that star what are you?”
This proved to be an eye opener for Rangan.
“All the time you think about you,
the tiniest spot.”
Bhagavan Sri Ramana concluded.
This immediately opened the floodgates of Rangan’s Heart;
he prostrated before Bhagavan Sri Ramana and wept profusely.
With Bhagavan’s grace, he had the ecstasy of enlightenment.
~ From Ramana Periya Puranam book
Bhagavan Sri #Ramana remained like a rock. For nearly a month or two, day and night, this continued. Rangan’s constant lamentations were met by Bhagavan’s stoic silence.
One summer night, Rangan could not bear it anymore.
He fell at Bhagavan Sri Ramana’s feet and cried,
“I am not going to let go. You have to answer me.
I am suffering! Help! You do not even look at my face! Please!”
Bhagavan Sri Ramana helped him to his feet and pointed to the sky. In Tiruvannamalai, on clear, summer nights, the stars shine brightly like diamonds strewn all over the sky. Bhagavan Sri Ramana proceeded to give him a deep insight through the following dialogue:
Bhagavan Sri Ramana:
“Look up, see the smallest star there in our universe.
The sun is a large star, and compared to it, our earth is very small.
However, compared to that small star there,
our sun is very small.
Do you understand?”
Rangan: “Yes,
Bhagavan Sri Ramana.“So, when compared to that star,
if even the sun is so small,
how small is the earth?”
“It is very small, Bhagavan.”
“When compared to that star, how big is Asia?”
“It is even smaller, Bhagavan.”
“When compared to that star, what is India like?”
“Bhagavan, it is like a tiny dot.”
“When compared to that star, how small is Arunachala?”
“It is a very tiny dot, Bhagavan.”
“When compared to that star, how about Ramanasramam?
“It is an even tinier dot, Bhagavan.”
“Compared to that star what are you?”
This proved to be an eye opener for Rangan.
“All the time you think about you,
the tiniest spot.”
Bhagavan Sri Ramana concluded.
This immediately opened the floodgates of Rangan’s Heart;
he prostrated before Bhagavan Sri Ramana and wept profusely.
With Bhagavan’s grace, he had the ecstasy of enlightenment.
~ From Ramana Periya Puranam book