"یکچیز" وجود دارد. آن قبل از اینکه زمین و آسمانها به وجود بیایند، وجود داشت و بعد از ناپدید شدن همه آنها نیز وجود خواهد داشت.آسمانها و زمین میتوانند هزاران بار ظاهرشده و دهها هزار بار از بین بروند اما این " یکچیز" هرگز تغییری نخواهد کرد.
عظمت این "یکچیز" خارج از ادراک و فهم است.تمام کائنات در قیاس با آن همچون قطرهی آبی نسبت به اقیانوس هستند. این "یکچیز" بهطور غیرقابل قیاس درخشانتر از میلیاردها میلیارد خورشید و ماه است و بهطور مدام همهچیز را روشن میسازد.این نورِ مطلقِ عظیم، فراتر از نور و تاریکی است و بااینحال تمام چیزهایی که وجود دارند را روشن میکند.
این "یکچیز" فراسوی توصیف و شناخت است و آن "مطلق" است. اما برای توصیف آن همین اصطلاح مطلق نیز کاملاً ناکافی است.اینکه آن را "یکچیز" بنامیم نیز درست نیست زیرا "یکچیز" فقط یک اسم است و این اسم شدیداً ناکافی است.اگر تمام روشنشدگان عالم میتوانستند تا ابد آن را توصیف کنند بازهم چنین تلاشی ناچیز بود.اگر روشنضمیر میشدی آنگاه خودت متوجه میشدی اما هرگز قادر نبودی تا آن را برای کسی توضیح دهی.
این "یکچیز" توسط آنانی که به روشنضمیری رسیدهاند "بودا" نامیده میشود.آن فراسوی این رنجِ زندگی و مرگ است و آنانی که آن را میشناسند تا ابد روان و آزادند. اما آنانی که به این "یکچیز" روشن نشدهاند در دریای زندگی و مرگ به تقلا و رنج ادامه میدهند در چرخه بیپایان چهار شکل تولد و شش قلمرو وجود.
حتی ریزترین فرم زندگی نیز شامل این "یکچیز" است.هم یک بودای روشنضمیر و هم یک مورچه غیر روشنضمیر نیز دارای او هستند.تنها تفاوت آنها در این است که یکی آن را میشناسد و دیگری از آن بیخبر است.
آن به حدی درخشان و حیرتانگیز است که حتی بودا و بودیدارما (بنیانگذار مکتب ذن) نیز وقتی چشمانشان را باز میکنند نمیتوانند به آن نگاه کنند. آنها دهانشان را باز میکنند اما نمیتوانند آن را توصیف کنند.آنها و تمام بزرگان ذن نیز در مواجهه با آن فقط کور و لال میشوند.
تنها کاری که فرد میتواند انجام دهد این است که نسبت به آن به روشنایی برسد و بعد کاملاً در آن آزادانه جاری میشود.
#تونگ سونگ چول (1912 - 1993)، یکی از بزرگترین اساتید ذن در قرن گذشته میلادی بوده است، ایشان بودای زنده کره نیز نامیده میشوند.
عظمت این "یکچیز" خارج از ادراک و فهم است.تمام کائنات در قیاس با آن همچون قطرهی آبی نسبت به اقیانوس هستند. این "یکچیز" بهطور غیرقابل قیاس درخشانتر از میلیاردها میلیارد خورشید و ماه است و بهطور مدام همهچیز را روشن میسازد.این نورِ مطلقِ عظیم، فراتر از نور و تاریکی است و بااینحال تمام چیزهایی که وجود دارند را روشن میکند.
این "یکچیز" فراسوی توصیف و شناخت است و آن "مطلق" است. اما برای توصیف آن همین اصطلاح مطلق نیز کاملاً ناکافی است.اینکه آن را "یکچیز" بنامیم نیز درست نیست زیرا "یکچیز" فقط یک اسم است و این اسم شدیداً ناکافی است.اگر تمام روشنشدگان عالم میتوانستند تا ابد آن را توصیف کنند بازهم چنین تلاشی ناچیز بود.اگر روشنضمیر میشدی آنگاه خودت متوجه میشدی اما هرگز قادر نبودی تا آن را برای کسی توضیح دهی.
این "یکچیز" توسط آنانی که به روشنضمیری رسیدهاند "بودا" نامیده میشود.آن فراسوی این رنجِ زندگی و مرگ است و آنانی که آن را میشناسند تا ابد روان و آزادند. اما آنانی که به این "یکچیز" روشن نشدهاند در دریای زندگی و مرگ به تقلا و رنج ادامه میدهند در چرخه بیپایان چهار شکل تولد و شش قلمرو وجود.
حتی ریزترین فرم زندگی نیز شامل این "یکچیز" است.هم یک بودای روشنضمیر و هم یک مورچه غیر روشنضمیر نیز دارای او هستند.تنها تفاوت آنها در این است که یکی آن را میشناسد و دیگری از آن بیخبر است.
آن به حدی درخشان و حیرتانگیز است که حتی بودا و بودیدارما (بنیانگذار مکتب ذن) نیز وقتی چشمانشان را باز میکنند نمیتوانند به آن نگاه کنند. آنها دهانشان را باز میکنند اما نمیتوانند آن را توصیف کنند.آنها و تمام بزرگان ذن نیز در مواجهه با آن فقط کور و لال میشوند.
تنها کاری که فرد میتواند انجام دهد این است که نسبت به آن به روشنایی برسد و بعد کاملاً در آن آزادانه جاری میشود.
#تونگ سونگ چول (1912 - 1993)، یکی از بزرگترین اساتید ذن در قرن گذشته میلادی بوده است، ایشان بودای زنده کره نیز نامیده میشوند.
There is One Thing - It existed before the earth and skies came into being, and it will exist long after they all have disappeared. The heavens and earth could appear a thousand times and be destroyed ten thousand times, but this One Thing would not change at all.
This One Thing is incomprehensibly huge. The entire universe is
just a spray of water in comparison to this ocean.
This One Thing is incomparably brighter than a trillion billion suns and moons, and it constantly lights up everything. This absolute Great Light is beyond light and dark, and yet it lights everything that exists.
This One Thing is beyond description, beyond discrimination, and
it is absolute. But even the term "absolute" is entirely inadequate to describe it. To call it "One Thing" is to lie, because "One Thing" is only a name, and a terribly inadequate name. All Buddhas of the universe could spend eternity describing it, but such an effort would be insignificant. If you were to become enlightened, then you yourself would know;
but you would never be able to explain it to anyone.
This One Thing is called "Buddha" by those who have become enlightened. It is beyond the agony of life and death, and those who know it become free-flowing for the rest of eternity. But those who have not become enlightened to this One Thing continue to struggle and suffer in the sea of life and death, in the everlasting cycle of the four forms of birth and the six realms of sentient existence.
Even the tiniest form of life includes this One Thing. Both an enlightened Buddha and an unenlightened ant possess it. The only difference between them is that one knows it and the other doesn't.
It is so brilliant and astounding that even the Buddha and Bodhidharma cannot look at it when they raise their eyes. They can open their mouths, but cannot describe it. They and all our other Zen patriarchs become merely blind and mute in the face of it.
All one can do is to become enlightened to it, and then become totally free-flowing in it.
#Tong Songchol (1912~1993), one of the great Zen masters in the last century was also called the Living Buddha of Korea.
This One Thing is incomprehensibly huge. The entire universe is
just a spray of water in comparison to this ocean.
This One Thing is incomparably brighter than a trillion billion suns and moons, and it constantly lights up everything. This absolute Great Light is beyond light and dark, and yet it lights everything that exists.
This One Thing is beyond description, beyond discrimination, and
it is absolute. But even the term "absolute" is entirely inadequate to describe it. To call it "One Thing" is to lie, because "One Thing" is only a name, and a terribly inadequate name. All Buddhas of the universe could spend eternity describing it, but such an effort would be insignificant. If you were to become enlightened, then you yourself would know;
but you would never be able to explain it to anyone.
This One Thing is called "Buddha" by those who have become enlightened. It is beyond the agony of life and death, and those who know it become free-flowing for the rest of eternity. But those who have not become enlightened to this One Thing continue to struggle and suffer in the sea of life and death, in the everlasting cycle of the four forms of birth and the six realms of sentient existence.
Even the tiniest form of life includes this One Thing. Both an enlightened Buddha and an unenlightened ant possess it. The only difference between them is that one knows it and the other doesn't.
It is so brilliant and astounding that even the Buddha and Bodhidharma cannot look at it when they raise their eyes. They can open their mouths, but cannot describe it. They and all our other Zen patriarchs become merely blind and mute in the face of it.
All one can do is to become enlightened to it, and then become totally free-flowing in it.
#Tong Songchol (1912~1993), one of the great Zen masters in the last century was also called the Living Buddha of Korea.
متوجه نیستی که همین جستجویت برای شادی است که باعث میشود تا احساس بدبختی کنی؟
راه دیگری را امتحان کن:
نسبت به درد و لذت بیتفاوت باش،
نه دنبال چیزی باش،
و نه چیزی را رد کن،
تمام توجه ات را به آن سطحی بده که در آن «من هستم» بهطور بی زمان حاضر است.
بهزودی درک خواهی کرد که آرامش و شادی در همین ذات خودت است و این جستجوی شادی و آرامش از طریق بعضی مجاری بخصوص است که باعث اذیت و آزار شما میشود.
فقط از این مجاری آزار دهنده اجتناب کن. همین.
نیازی به جستجو نیست،
آن چیزی که هماکنون نزد خودتان است نیازی به جستجو ندارد.
#نیسارگاداتا ماهاراج
راه دیگری را امتحان کن:
نسبت به درد و لذت بیتفاوت باش،
نه دنبال چیزی باش،
و نه چیزی را رد کن،
تمام توجه ات را به آن سطحی بده که در آن «من هستم» بهطور بی زمان حاضر است.
بهزودی درک خواهی کرد که آرامش و شادی در همین ذات خودت است و این جستجوی شادی و آرامش از طریق بعضی مجاری بخصوص است که باعث اذیت و آزار شما میشود.
فقط از این مجاری آزار دهنده اجتناب کن. همین.
نیازی به جستجو نیست،
آن چیزی که هماکنون نزد خودتان است نیازی به جستجو ندارد.
#نیسارگاداتا ماهاراج
"Don’t you see that it is your very search for happiness that makes you feel miserable?
Try the other way:
indifferent to pain and pleasure,
neither seeking,
nor refusing,
give all your attention to the level on which ‘I am’ is timelessly present.
Soon you will realize that peace and happiness are in your very nature and it is only seeking them through some particular channels that disturbs.
Avoid the disturbance that is all.
To seek there is no need;
you would not seek what you already have.
Guru #Nisargadatta Maharaj
Try the other way:
indifferent to pain and pleasure,
neither seeking,
nor refusing,
give all your attention to the level on which ‘I am’ is timelessly present.
Soon you will realize that peace and happiness are in your very nature and it is only seeking them through some particular channels that disturbs.
Avoid the disturbance that is all.
To seek there is no need;
you would not seek what you already have.
Guru #Nisargadatta Maharaj
هنگامیکه میگویم «من هستم» منظورم یک موجود مستقل که اساسش بر این بدن باشد نیست بلکه منظورم تمامیت هستی است، اقیانوس آگاهی، تمام این کائناتی که شناختهشده است. من هیچ میل و خواستهای ندارم زیرا من همیشه کامل هستم.
#نیسارگاداتا ماهاراج
When I say 'I am', do not mean a separate entity with a body as its nucleus; I mean the totality of being, the Ocean of consciousness, the entire universe of all that is known. I have nothing to desire for I am complete forever.
#Nisargadatta maharaj
#نیسارگاداتا ماهاراج
When I say 'I am', do not mean a separate entity with a body as its nucleus; I mean the totality of being, the Ocean of consciousness, the entire universe of all that is known. I have nothing to desire for I am complete forever.
#Nisargadatta maharaj
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
منشا افکار- #کریشنامورتی
*نکتهای در خصوص ترجمه این ویدئو از کریشنامورتی:
دوستان عزیز لغاتی که کریشنامورتی در سخنرانیها استفاده میکند با چیزی که ما پیشتر با آن آشنا هستیم کمی متفاوت است ازجمله مهمترین موضوعات، استفاده از واژه مغز (brain) بهجای چیزی که ما آن را بهعنوان ذهن (mind) میشناسیم است و همچنین کریشنامورتی واژه «ذهن» را برای «آن چیزی که از محتویات مغز آگاه است» به کار میبرد یعنی چیزی که ما به آن «آگاهی یا هشیاری» میگوییم. پس بهطور اختصار باید اینطور در نظر بگیریم:
مغز= ذهن
ذهن= آگاهی، هشیاری
ولی درهرصورت برای اینکه درک مطلب بهتر صورت بگیرد تمام این تغییرات در ترجمه اعمال شده است تا خواننده دچار تناقض نگردد. فقط نیاز بود که این توضیحات داده شود. همچنین میتوانید تفاوت ذهن و مغز را در این ویدئو از کریشنامورتی ببینید.
https://www.youtube.com/watch?v=JE87kndmAgE
*نکتهای در خصوص ترجمه این ویدئو از کریشنامورتی:
دوستان عزیز لغاتی که کریشنامورتی در سخنرانیها استفاده میکند با چیزی که ما پیشتر با آن آشنا هستیم کمی متفاوت است ازجمله مهمترین موضوعات، استفاده از واژه مغز (brain) بهجای چیزی که ما آن را بهعنوان ذهن (mind) میشناسیم است و همچنین کریشنامورتی واژه «ذهن» را برای «آن چیزی که از محتویات مغز آگاه است» به کار میبرد یعنی چیزی که ما به آن «آگاهی یا هشیاری» میگوییم. پس بهطور اختصار باید اینطور در نظر بگیریم:
مغز= ذهن
ذهن= آگاهی، هشیاری
ولی درهرصورت برای اینکه درک مطلب بهتر صورت بگیرد تمام این تغییرات در ترجمه اعمال شده است تا خواننده دچار تناقض نگردد. فقط نیاز بود که این توضیحات داده شود. همچنین میتوانید تفاوت ذهن و مغز را در این ویدئو از کریشنامورتی ببینید.
https://www.youtube.com/watch?v=JE87kndmAgE
پرسشگر: اگر همهچیز هیچ است پس چرا این چیزها بهخوبی دیده، استشمام و حس میشوند؟ چرا آن «مطلق» چنین تصویری به ما میدهد که رها کردنش اینقدر سخت باشد؟
رابرت: آن مطلق هرگز چیزی به شما نداده است. مطلق، مطلق باقی میماند. این شمایید که این چیزها را احساس میکنید. این شمایید که باز احساس جدایی میکنید. این شمایید که احساس میکنید که فانی هستید. آن مطلق هرگز هیچ کاری با آن ندارد. کشف کن کیستی. هویت واقعیات را کشف کن. از خودت بپرس:
"چه کسی این بدن را به من داده است؟"
با تفحص «من کیستم» تمام این چیزها برایت روشن خواهد شد.
تو آن مطلقی. تو خویش حقیقی هستی. همیشه آن خویش بودهای.تمام چیزهای دیگر مانند "تصویری بر روی پرده نمایش" هستند.
به درون برو، عمیقاً به درون برو، عمیقتر از همیشه، با این پرسش که :
من کیستم؟
چه کسی این ذهن را به من داده است؟
چه کسی این بدن را به من داده است؟
چه کسی این افکار را به من داده است؟
چه کسی این پرسشها را به من داده است؟
اگر بهاندازه کافی صادق باشید هیچکسی را پیدا نخواهید کرد. "کسی خانه نیست" و تو آگاهی محضی، همان مطلق. بهعبارتدیگر، هیچچیزی در حال اتفاق افتادن نیست. کلاسی مانند این در حال اتفاق افتادن نیست. هیچ جسمی وجود ندارد که بدن شما باشد. تجربیاتی وجود ندارند که تو آنها را تجربه کرده باشی. هیچچیزی آنطور که پدیدار میشود وجود ندارد.
دوباره از خودت بپرس، «پس آن از کجا میآید؟ من نمیخواهمش، از کجا میآید؟ دوباره تو میگویی، «من نمیخواهمش.» آن «من» است که آن را به تو میدهد. پس بهجای اینکه احساس پشیمانی داشته باشی یا اینکه احساس کنی که چیزی اشتباه و مبهم است بهتر است بر روی این «من» کار کنی و من را پاککنی. تلاش کن تا از شر من خلاص شوی من را از بین ببر و سپس ببین که به چه چیز تبدیل میشوی.
#رابرت آدامز
رابرت: آن مطلق هرگز چیزی به شما نداده است. مطلق، مطلق باقی میماند. این شمایید که این چیزها را احساس میکنید. این شمایید که باز احساس جدایی میکنید. این شمایید که احساس میکنید که فانی هستید. آن مطلق هرگز هیچ کاری با آن ندارد. کشف کن کیستی. هویت واقعیات را کشف کن. از خودت بپرس:
"چه کسی این بدن را به من داده است؟"
با تفحص «من کیستم» تمام این چیزها برایت روشن خواهد شد.
تو آن مطلقی. تو خویش حقیقی هستی. همیشه آن خویش بودهای.تمام چیزهای دیگر مانند "تصویری بر روی پرده نمایش" هستند.
به درون برو، عمیقاً به درون برو، عمیقتر از همیشه، با این پرسش که :
من کیستم؟
چه کسی این ذهن را به من داده است؟
چه کسی این بدن را به من داده است؟
چه کسی این افکار را به من داده است؟
چه کسی این پرسشها را به من داده است؟
اگر بهاندازه کافی صادق باشید هیچکسی را پیدا نخواهید کرد. "کسی خانه نیست" و تو آگاهی محضی، همان مطلق. بهعبارتدیگر، هیچچیزی در حال اتفاق افتادن نیست. کلاسی مانند این در حال اتفاق افتادن نیست. هیچ جسمی وجود ندارد که بدن شما باشد. تجربیاتی وجود ندارند که تو آنها را تجربه کرده باشی. هیچچیزی آنطور که پدیدار میشود وجود ندارد.
دوباره از خودت بپرس، «پس آن از کجا میآید؟ من نمیخواهمش، از کجا میآید؟ دوباره تو میگویی، «من نمیخواهمش.» آن «من» است که آن را به تو میدهد. پس بهجای اینکه احساس پشیمانی داشته باشی یا اینکه احساس کنی که چیزی اشتباه و مبهم است بهتر است بر روی این «من» کار کنی و من را پاککنی. تلاش کن تا از شر من خلاص شوی من را از بین ببر و سپس ببین که به چه چیز تبدیل میشوی.
#رابرت آدامز
Excerpt from: Satsang
Q: If everything is nothing why the hell does it all look, smell and feel so good. Why did the absolute give us this imagination that is so hard to give up?
R: The absolute never gave you anything. The absolute remains absolute. It is you who feels these things. It is you who feels separate again. It is you who feel that you are mortal. The absolute has nothing to do with it whatsoever. Find out who you are. Discover your true identity. Ask yourself, "Who gave me this body?" By inquiring, "Who am I?" all of these things will become clear to you.
You are the absolute. You are the self. You have always been the self. Everything else is like images on the screen. Go within, dive deep within, deeper than you've ever dove before by inquiring, "Who am I? Who gave me this mind? Who gave me this body? Who gave me these thoughts? Who gave me these questions?"
If you are sincere enough you'll realize nobody. There is nobody home and you are total consciousness, the absolute. In other words there is nothing going on here at all. There is no class like this happening. There is no body that appears to be your body. There is no experiences that you've ever gone through. Nothing exists the way it appears.
Again ask yourself, "Then where did it come from? I don't want it, where did it com from?" So again you say, "I don't want it." It is the I that gives it to you. It's better to work on the I, removing the I than to feel sorry for yourself or to feel something is wrong or obscure. Work on getting rid of the I, eliminate the I and then see what you become.
#Robert Adams
Q: If everything is nothing why the hell does it all look, smell and feel so good. Why did the absolute give us this imagination that is so hard to give up?
R: The absolute never gave you anything. The absolute remains absolute. It is you who feels these things. It is you who feels separate again. It is you who feel that you are mortal. The absolute has nothing to do with it whatsoever. Find out who you are. Discover your true identity. Ask yourself, "Who gave me this body?" By inquiring, "Who am I?" all of these things will become clear to you.
You are the absolute. You are the self. You have always been the self. Everything else is like images on the screen. Go within, dive deep within, deeper than you've ever dove before by inquiring, "Who am I? Who gave me this mind? Who gave me this body? Who gave me these thoughts? Who gave me these questions?"
If you are sincere enough you'll realize nobody. There is nobody home and you are total consciousness, the absolute. In other words there is nothing going on here at all. There is no class like this happening. There is no body that appears to be your body. There is no experiences that you've ever gone through. Nothing exists the way it appears.
Again ask yourself, "Then where did it come from? I don't want it, where did it com from?" So again you say, "I don't want it." It is the I that gives it to you. It's better to work on the I, removing the I than to feel sorry for yourself or to feel something is wrong or obscure. Work on getting rid of the I, eliminate the I and then see what you become.
#Robert Adams
بهمنظور رسیدگی به حقیقت خشم خود، شما میباید هیچ نوع قضاوتی روی آن نداشته باشید زیرا بهمحض اینکه متضاد آن را در ذهن متصور میشوید، درواقع آن را محکوم میکنید و درنتیجه قادر نیستید آن را همانگونه که «هست»، ببینید. هنگامیکه میگویید، شخصی را دوست ندارید یا از او متنفر هستید، این یک حقیقت است اگرچه به نظر وحشتناک میرسد. اگر به آن نگاه کنید و بهطور کامل به ژرفای آن فرو روید، این احساس، متوقف میشود، اما شما میگویید: «من نباید متنفر باشم، من باید در قلب خود، عشق را جای دهم»، درنتیجه شما در یک دنیای ریاکارانه با استانداردهای مضاعف، زندگی میکنید. زندگی با تمامیت و ژرفا در زمان حال یعنی زندگی کردن با «آنچه که هست» یعنی زندگی با واقعیت، بدون هیچگونه ملامت و توجیه. در آن صورت کاملاً درمییابید که این مسئله در شما پایان یافته است، وقتی به وضوح و روشنی «ببینید»، مسئله حل شده است؛ اما آیا قادرید چهره خشونت را به وضوح ببینید، منظور این است که چهره عصیان را نه فقط در خارج از خود، بلکه در درون خود نیز ببینید.
در ضمن خواهید دید، معنای دیدن خشم این است که بطور کامل از چنگال خشونت رهایی پیدا کردهاید. این امر مستلزم مراقبهای ژرف و عمیق است، نه صرفاً یک موافقت یا مخالفت لفظی.
حالا شما جملاتی را خواندهاید، آیا واقعاً مفهوم آنها را درک کردهاید؟ ذهن شرطی شده، روش زندگی، کل ساختار جامعهای که در آن زندگی میکنید، همه مانع شما برای دیدن یک حقیقت میشوند و اجازه نمیدهند که بهطور کامل و به طرز سریعی از آن رهایی پیدا کنید. شما میگویید، «راجع به آن فکر میکنم» یا «حالا مطالعه میکنم، ببینم آیا امکان دارد از چنگال خشونت خلاصی پیدا کرد یا نه» یا میگویید: «من سعی میکنم آزاد باشم». جمله «من سعی میکنم»، یکی از وحشتناکترین جملاتی است که میتوان گفت، نهایتاً هیچ سعی و کوششی وجود ندارد، یا این کار را میکنید یا نمیکنید. آیا وقتی خانه در حال سوختن است شما «زمان» را پذیرا میشوید!! خانه درنتیجهی خشونت حاکم بر جهان و حاکم بر شما، در حال سوختن است و شما میگویید: «اجازه دهید راجع به آن فکر کنم و ببینم کدام ایدئولوژی برای خاموش کردن آتش بهتر است؟» آیا هنگامیکه خانه در آتش است، شما راجع به رنگ و موی مردی که آب میآورد بحث میکنید؟
جیدو #کریشنامورتی
از کتاب رهایی از دانستگی ترجمه مرسده لسانی
در ضمن خواهید دید، معنای دیدن خشم این است که بطور کامل از چنگال خشونت رهایی پیدا کردهاید. این امر مستلزم مراقبهای ژرف و عمیق است، نه صرفاً یک موافقت یا مخالفت لفظی.
حالا شما جملاتی را خواندهاید، آیا واقعاً مفهوم آنها را درک کردهاید؟ ذهن شرطی شده، روش زندگی، کل ساختار جامعهای که در آن زندگی میکنید، همه مانع شما برای دیدن یک حقیقت میشوند و اجازه نمیدهند که بهطور کامل و به طرز سریعی از آن رهایی پیدا کنید. شما میگویید، «راجع به آن فکر میکنم» یا «حالا مطالعه میکنم، ببینم آیا امکان دارد از چنگال خشونت خلاصی پیدا کرد یا نه» یا میگویید: «من سعی میکنم آزاد باشم». جمله «من سعی میکنم»، یکی از وحشتناکترین جملاتی است که میتوان گفت، نهایتاً هیچ سعی و کوششی وجود ندارد، یا این کار را میکنید یا نمیکنید. آیا وقتی خانه در حال سوختن است شما «زمان» را پذیرا میشوید!! خانه درنتیجهی خشونت حاکم بر جهان و حاکم بر شما، در حال سوختن است و شما میگویید: «اجازه دهید راجع به آن فکر کنم و ببینم کدام ایدئولوژی برای خاموش کردن آتش بهتر است؟» آیا هنگامیکه خانه در آتش است، شما راجع به رنگ و موی مردی که آب میآورد بحث میکنید؟
جیدو #کریشنامورتی
از کتاب رهایی از دانستگی ترجمه مرسده لسانی
To investigate the fact of your own anger you must pass no judgement on it, for the moment you conceive of its opposite you condemn it and therefore you cannot see it as it is. When you say you dislike or hate someone that is a fact, although it sounds terrible. If you look at it, go into it completely, it ceases, but if you say, `I must not hate; I must have love in my heart', then you are living in a hypocritical world with double standards. To live completely, fully, in the moment is to live with what is, the actual, without any sense of condemnation or justification - then you understand it so totally that you are finished with it. When you see clearly the problem is solved.
But can you see the face of violence clearly - the face of violence not only outside you but inside you, which means that you are totally free from violence because you have not admitted ideology through which to get rid of it? This requires very deep meditation not just a verbal agreement or disagreement. You have now read a series of statements but have you really understood? Your conditioned mind, your way of life, the whole structure of the society in which you live, prevent you from looking at a fact and being entirely free from it immediately. You say, `I will think about it; I will consider whether it is possible to be free from violence or not. I will try to be free.' That is one of the most dreadful statements you can make, `I will try'. There is no trying, no doing your best. Either you do it or you don't do it. You are admitting time while the house is burning. The house is burning as a result of the violence throughout the world and in yourself and you say, `Let me think about it. Which ideology is best to put out the fire?' When the house is on fire, do you argue about the color of the hair of the man who brings the water?
J. #Krishnamurti
Freedom from the Known
But can you see the face of violence clearly - the face of violence not only outside you but inside you, which means that you are totally free from violence because you have not admitted ideology through which to get rid of it? This requires very deep meditation not just a verbal agreement or disagreement. You have now read a series of statements but have you really understood? Your conditioned mind, your way of life, the whole structure of the society in which you live, prevent you from looking at a fact and being entirely free from it immediately. You say, `I will think about it; I will consider whether it is possible to be free from violence or not. I will try to be free.' That is one of the most dreadful statements you can make, `I will try'. There is no trying, no doing your best. Either you do it or you don't do it. You are admitting time while the house is burning. The house is burning as a result of the violence throughout the world and in yourself and you say, `Let me think about it. Which ideology is best to put out the fire?' When the house is on fire, do you argue about the color of the hair of the man who brings the water?
J. #Krishnamurti
Freedom from the Known
همینکه رویابین بیدار شود، کُـلّ جهان رؤیا با تمام واقعیتهایش در آگاهیای که خودش در آن ساخته شده بود فرومیریزد.
هنگامیکه درک کنی تمام اینها یک رؤیا است، همان لحظه بیدار خواهی شد.
#نیسارگاداتا ماهاراج
*عکس: سکانس فروریختن رویا از فیلم Inception
Once the dreamer wakes up, the entire dream world with all its 'realities' collapses into the consciousness in which it was created.
When you do realize this is all a dream, you will’ve already awakened!
~Sri #Nisargadatta Maharaj
هنگامیکه درک کنی تمام اینها یک رؤیا است، همان لحظه بیدار خواهی شد.
#نیسارگاداتا ماهاراج
*عکس: سکانس فروریختن رویا از فیلم Inception
Once the dreamer wakes up, the entire dream world with all its 'realities' collapses into the consciousness in which it was created.
When you do realize this is all a dream, you will’ve already awakened!
~Sri #Nisargadatta Maharaj
خوشبختی چیست؟
خوشبختی همان ذات و ماهیتِ «خویش» است. خوشبختی و خویش متفاوت از هم نیستند. هیچ خوشبختیای در چیزهای بیرونیِ این دنیا وجود ندارد. ما به خاطر جهالتمان گمان میکنیم که میتوانیم از چیزها به خوشبختی برسیم. زمانی که ذهن به بیرون میرود رنج را تجربه میکند. در حقیقت زمانی که امیال و آرزوهایش برآورده شد به جایگاه اصلیاش بازمیگردد و از شادیِ «خویش» لذت میبرد. بهطور مشابه در وضعیت خواب، سامادهی (خویش آگاهی) و بیهوشی هم همین را تجربه میکند. و هنگامیکه چیزهایی که آرزویش را دارد به دست آمد، یا چیزهایی که از آنها بیزار است از بین رفت، ذهن درونی شده و از شادیِ نابِ «خویش» لذت خواهد برد. بنابراین ذهن بیوقفه بهطور متناوب از خویش بیرون آمده و به آن بازمیگردد. سایهی زیر درخت دلپذیر است و از طرفی خارج از آن در فضای باز گرما سوزان است.
کسی که در زیر آفتاب قرار دارد، هنگامیکه به سایه میرسد، احساس خنکی میکند. کسی که مدام از سایه به زیر آفتاب میآید و دوباره به سمت سایه میرود یک ابله است. یک فرد خردمند همیشه در سایه میماند. بهطور مشابه ذهن کسی که حقیقت را میشناسد برهمن (حقیقت غایی) را ترک نمیکند. اما از طرف دیگر ذهن نادان در دنیا میچرخد و احساس بدبختی میکند و برای مدت کوتاه به برهمن بازمیگردد تا خوشبختی را تجربه کند. درواقع آنچه دنیا مینامیم فقط فکر است. زمانی که دنیا محو شود، هنگامیکه دیگر فکری باقی نماند ذهن شادی و خوشبختی را تجربه میکند و زمانی که دنیا ظاهر شود باز بهسوی رنج و بدبختی میل میکند.
#رامانا ماهارشی
"گر جهان پیشت بزرگ و بیبنیست
پیش قدرت ذرهای میدان که نیست
این جهان خود حبس جانهای شماست
هین روید آن سو که صحرای شماست
این جهان محدود و آن خود بیحدست
نقش و صورت پیش آن معنی سدست"
" این جهان زندان و ما زندانیان
حفرهکن زندان و خود را وا رهان"
#مولانا
خوشبختی همان ذات و ماهیتِ «خویش» است. خوشبختی و خویش متفاوت از هم نیستند. هیچ خوشبختیای در چیزهای بیرونیِ این دنیا وجود ندارد. ما به خاطر جهالتمان گمان میکنیم که میتوانیم از چیزها به خوشبختی برسیم. زمانی که ذهن به بیرون میرود رنج را تجربه میکند. در حقیقت زمانی که امیال و آرزوهایش برآورده شد به جایگاه اصلیاش بازمیگردد و از شادیِ «خویش» لذت میبرد. بهطور مشابه در وضعیت خواب، سامادهی (خویش آگاهی) و بیهوشی هم همین را تجربه میکند. و هنگامیکه چیزهایی که آرزویش را دارد به دست آمد، یا چیزهایی که از آنها بیزار است از بین رفت، ذهن درونی شده و از شادیِ نابِ «خویش» لذت خواهد برد. بنابراین ذهن بیوقفه بهطور متناوب از خویش بیرون آمده و به آن بازمیگردد. سایهی زیر درخت دلپذیر است و از طرفی خارج از آن در فضای باز گرما سوزان است.
کسی که در زیر آفتاب قرار دارد، هنگامیکه به سایه میرسد، احساس خنکی میکند. کسی که مدام از سایه به زیر آفتاب میآید و دوباره به سمت سایه میرود یک ابله است. یک فرد خردمند همیشه در سایه میماند. بهطور مشابه ذهن کسی که حقیقت را میشناسد برهمن (حقیقت غایی) را ترک نمیکند. اما از طرف دیگر ذهن نادان در دنیا میچرخد و احساس بدبختی میکند و برای مدت کوتاه به برهمن بازمیگردد تا خوشبختی را تجربه کند. درواقع آنچه دنیا مینامیم فقط فکر است. زمانی که دنیا محو شود، هنگامیکه دیگر فکری باقی نماند ذهن شادی و خوشبختی را تجربه میکند و زمانی که دنیا ظاهر شود باز بهسوی رنج و بدبختی میل میکند.
#رامانا ماهارشی
"گر جهان پیشت بزرگ و بیبنیست
پیش قدرت ذرهای میدان که نیست
این جهان خود حبس جانهای شماست
هین روید آن سو که صحرای شماست
این جهان محدود و آن خود بیحدست
نقش و صورت پیش آن معنی سدست"
" این جهان زندان و ما زندانیان
حفرهکن زندان و خود را وا رهان"
#مولانا
What is happiness?
Happiness is the very nature of the Self; happiness and the Self are not different. There is no happiness in any object of the world. We imagine through our ignorance that we derive happiness from objects. When the mind goes out, it experiences misery. In truth, when its desires are fulfilled, it returns to its own place and enjoys the happiness that is the Self. Similarly, in the states of sleep, samadhi and fainting, and when the object desired is obtained or the object disliked is removed, the mind becomes inward-turned, and enjoys pure Self-happiness. Thus the mind moves without rest alternately going out of the Self and returning to it. Under the tree the shade is pleasant; out in the open the heat is scorching. A person who has been going about in the sun feels cool when he reaches the shade. Someone who keeps on going from the shade into the sun and then back into the shade is a fool. A wise man stays permanently in the shade. Similarly, the mind of the one who knows the truth does not leave Brahman. The mind of the ignorant, on the contrary, revolves in the world, feeling miserable, and for a little time returns to Brahman to experience happiness. In fact, what is called the world is only thought. When the world disappears, i.e., when there is no thought, the mind experiences happiness; and when the world appears, it goes through misery.
A person who has been going about in the sun feels cool when he reaches the shade. Someone who keeps on going from the shade into the sun and then back into the shade is a fool. A wise man stays permanently in the shade. Similarly, the mind of the one who knows the truth does not leave Brahman. The mind of the ignorant, on the contrary, revolves in the world, feeling miserable, and for a little time returns to Brahman to experience happiness. In fact, what is called the world is only thought. When the world disappears, i.e., when there is no thought, the mind experiences happiness; and when the world appears, it goes through misery
#Ramana Maharshi
Happiness is the very nature of the Self; happiness and the Self are not different. There is no happiness in any object of the world. We imagine through our ignorance that we derive happiness from objects. When the mind goes out, it experiences misery. In truth, when its desires are fulfilled, it returns to its own place and enjoys the happiness that is the Self. Similarly, in the states of sleep, samadhi and fainting, and when the object desired is obtained or the object disliked is removed, the mind becomes inward-turned, and enjoys pure Self-happiness. Thus the mind moves without rest alternately going out of the Self and returning to it. Under the tree the shade is pleasant; out in the open the heat is scorching. A person who has been going about in the sun feels cool when he reaches the shade. Someone who keeps on going from the shade into the sun and then back into the shade is a fool. A wise man stays permanently in the shade. Similarly, the mind of the one who knows the truth does not leave Brahman. The mind of the ignorant, on the contrary, revolves in the world, feeling miserable, and for a little time returns to Brahman to experience happiness. In fact, what is called the world is only thought. When the world disappears, i.e., when there is no thought, the mind experiences happiness; and when the world appears, it goes through misery.
A person who has been going about in the sun feels cool when he reaches the shade. Someone who keeps on going from the shade into the sun and then back into the shade is a fool. A wise man stays permanently in the shade. Similarly, the mind of the one who knows the truth does not leave Brahman. The mind of the ignorant, on the contrary, revolves in the world, feeling miserable, and for a little time returns to Brahman to experience happiness. In fact, what is called the world is only thought. When the world disappears, i.e., when there is no thought, the mind experiences happiness; and when the world appears, it goes through misery
#Ramana Maharshi
جغجغه
توجهات را به یك یا دو نكتهٔ قابل تأمل جلب كنم: اول اینكه صرف نوشتن چند كتاب ـ به قول دوستان بیسر و ته ـ نشانهٔ خردمندی نیست! دوم اینكه صرف هفتاد و دو سال عمر، و حتی هشتاد و نود و صد سالش هم بدان معنا نیست كه ما زندگی را تجربه كردهایم؛ پخته شدهایم؛ و شما جوانهای تازهوارد ناپختهاید. به تفصیل توضیح دادهایم كه چگونه جامعه كودك را هنوز چشم به زندگی باز نكرده است كه در یك قالب توهمی فرو میاندازد؛ و در این قالب او را خواب میكند؛ و تا پایان عمر او را در یك خواب و رؤیای شبهبیداری نگه میدارد! و انسانی كه در این قالب توهمی فرو رفت؛ و بنابراین زندگی و قضایای هستی را از درون و از پشت آن قالب نگاه كرد، اگر هزار سال هم عمر كند كور، نابالغ و ناپخته باقی خواهد ماند. چنین انسان فرو رفته در قالب توهمات، خیلی كه هشیار باشد، خیلی كه متواضع باشد حداكثر میتواند درك كند كه در یك قالب است ـ ولی اینكه از قالب برون شود یا نه، امر دیگری است! چنین انسانی نمیتواند تجربهای از واقعیت زندگی داشته باشد!
جامعه بلایی به سر فرد میآورد كه فرد جرأت نمیكند لااقل به عمق وخامت و مصیبت آن بلا نگاه كند؛ توجه كند. به این جهت انسان با چشم نیمهباز و نیمهبسته از كنار زندگی رد میشود. جامعه جوهر هستی معنوی و فطری فرد را از او میستاند (یا بگوییم اصالت او را به خواب فرو میبرد)؛ و در عوض انواع مشغولیتهای پر زرق و برق و فریبنده را به او نشان میدهد؛ و او را به دنبال آنها میدواند. (نه اینكه حتی این چیزهای پوچ و فریبنده را به او بدهد! مصلحت جامعه این است كه فرد را فقط بدواند!) یا اینطور بگوییم: جامعه از هر چیز یك جغجغه میسازد؛ و مدام آن را پشت گوش فردی كه بچه مانده است ـ فردی كه وقتی به قالب رفت در صد سالگی هم یك كودك نابالغ است ـ تكان میدهد تا او را خواب كند؛ یا با همان جغجغههای پوچ مشغولش دارد! آخر جامعهٔ نامهربان ـ كه خودم نیز فردی از تو هستم ـ من فلان شغل و منصب و شهرت را ـ كه از فرط پوچی جرأت نام بردن آن را ندارم ـ میخواهم چه كنم ـ كه تو در ازاء آن ـ آن جغجغه ـ اصالت مرا، جوهر هستی معنوی مرا میكشی؛ خشك میكنی؛ مرا به صورت یك مردهٔ متحرك، ویلان و سرگردان در پهنهٔ زندگی رها میكنی؟!
محمدجعفر #مصفا
توجهات را به یك یا دو نكتهٔ قابل تأمل جلب كنم: اول اینكه صرف نوشتن چند كتاب ـ به قول دوستان بیسر و ته ـ نشانهٔ خردمندی نیست! دوم اینكه صرف هفتاد و دو سال عمر، و حتی هشتاد و نود و صد سالش هم بدان معنا نیست كه ما زندگی را تجربه كردهایم؛ پخته شدهایم؛ و شما جوانهای تازهوارد ناپختهاید. به تفصیل توضیح دادهایم كه چگونه جامعه كودك را هنوز چشم به زندگی باز نكرده است كه در یك قالب توهمی فرو میاندازد؛ و در این قالب او را خواب میكند؛ و تا پایان عمر او را در یك خواب و رؤیای شبهبیداری نگه میدارد! و انسانی كه در این قالب توهمی فرو رفت؛ و بنابراین زندگی و قضایای هستی را از درون و از پشت آن قالب نگاه كرد، اگر هزار سال هم عمر كند كور، نابالغ و ناپخته باقی خواهد ماند. چنین انسان فرو رفته در قالب توهمات، خیلی كه هشیار باشد، خیلی كه متواضع باشد حداكثر میتواند درك كند كه در یك قالب است ـ ولی اینكه از قالب برون شود یا نه، امر دیگری است! چنین انسانی نمیتواند تجربهای از واقعیت زندگی داشته باشد!
جامعه بلایی به سر فرد میآورد كه فرد جرأت نمیكند لااقل به عمق وخامت و مصیبت آن بلا نگاه كند؛ توجه كند. به این جهت انسان با چشم نیمهباز و نیمهبسته از كنار زندگی رد میشود. جامعه جوهر هستی معنوی و فطری فرد را از او میستاند (یا بگوییم اصالت او را به خواب فرو میبرد)؛ و در عوض انواع مشغولیتهای پر زرق و برق و فریبنده را به او نشان میدهد؛ و او را به دنبال آنها میدواند. (نه اینكه حتی این چیزهای پوچ و فریبنده را به او بدهد! مصلحت جامعه این است كه فرد را فقط بدواند!) یا اینطور بگوییم: جامعه از هر چیز یك جغجغه میسازد؛ و مدام آن را پشت گوش فردی كه بچه مانده است ـ فردی كه وقتی به قالب رفت در صد سالگی هم یك كودك نابالغ است ـ تكان میدهد تا او را خواب كند؛ یا با همان جغجغههای پوچ مشغولش دارد! آخر جامعهٔ نامهربان ـ كه خودم نیز فردی از تو هستم ـ من فلان شغل و منصب و شهرت را ـ كه از فرط پوچی جرأت نام بردن آن را ندارم ـ میخواهم چه كنم ـ كه تو در ازاء آن ـ آن جغجغه ـ اصالت مرا، جوهر هستی معنوی مرا میكشی؛ خشك میكنی؛ مرا به صورت یك مردهٔ متحرك، ویلان و سرگردان در پهنهٔ زندگی رها میكنی؟!
محمدجعفر #مصفا
بدون دخالت ذهنِ شخصی، زندگی به روشی طبیعی و هماهنگ در جریان است. وقت را برای آرزوی بهتر شدن چیزها تلف نکن. تمام دنیا مشغول چنین کاری هستند و هیچکس هم واقعاً خوشحال نیست. ما زندگی حقیقی را گمکردهایم. شادی در حقیقت زمانی به وجود میآید که تو جستجوی هر چیزی بهجز طبیعت خالص خودت را متوقف کنی و سپس این شادی درونت پایدار خواهد ماند.
تمایل جمعی انسانها جستجوی شادی پایدار در عرصه اسمها و فرمها است. یک عرصه فانی و گذرا. این کار درواقع نوعی اجتناب از آن حضور بیزمان و همیشه کامل درون ماست، همان ذات الهی یا خویش. بیخبری از حقیقت دلیل اصلی بدبختی است.
انتظار کشیدن را رها کنید بخصوص انتظار برای یک اتفاق بعدی بهعنوان نوید خوشبختی. آگاه باشید که این احساس خوب بعدی، ماجرای بعدی یا دعوت از ذهن، یا بهاختصار تجربه بعدی که درواقع کاملاً هم برعکس عمل میکند، فقط توجه شما را از حضور ناب یعنی آن جایگاه سرور دور میکند. هیچکس تاکنون آینده را تجربه نکرده است. تمامش تصورات است.
حال چگونه این تمایلات را بهسادگی تغییر دهیم؟
با توجه کردن به وضعیت طبیعی بیفکری، احساس خالص «وجود داشتن» و این احساس «من هستم» که بهطور طبیعی در شما حاضر است. توجه را از این ترافیک ذهنی تغییر داده و اجازه دهید تا در هشیاری غیرشخصی آرام بگیرد.
هرزمان که توجه به سمت چیزهای حسی یا تمایلات قوی شخصی رفت این کار را انجام دهید. توجه به خویش، شروع خودشناسی حقیقی است و توجه را به سمت منشأش برمیگرداند یعنی همان خویش. عادت کنید تا در حالت طبیعی و بیطرف «بودن» (وجود داشتن) باقی بمانید. این وضعیت خالی بودن است.
از این وضعیت نترسید. درواقع بهطور فزایندهای به خالی بودن عادت کنید. خالی بودن و سرور باهم مترادفاند. آنها یکی هستند. این درواقع همان «لذت خویش» است. این وضعیت خرسندی، خرد، عشق و شادی ماندگار است.
#موجی
تمایل جمعی انسانها جستجوی شادی پایدار در عرصه اسمها و فرمها است. یک عرصه فانی و گذرا. این کار درواقع نوعی اجتناب از آن حضور بیزمان و همیشه کامل درون ماست، همان ذات الهی یا خویش. بیخبری از حقیقت دلیل اصلی بدبختی است.
انتظار کشیدن را رها کنید بخصوص انتظار برای یک اتفاق بعدی بهعنوان نوید خوشبختی. آگاه باشید که این احساس خوب بعدی، ماجرای بعدی یا دعوت از ذهن، یا بهاختصار تجربه بعدی که درواقع کاملاً هم برعکس عمل میکند، فقط توجه شما را از حضور ناب یعنی آن جایگاه سرور دور میکند. هیچکس تاکنون آینده را تجربه نکرده است. تمامش تصورات است.
حال چگونه این تمایلات را بهسادگی تغییر دهیم؟
با توجه کردن به وضعیت طبیعی بیفکری، احساس خالص «وجود داشتن» و این احساس «من هستم» که بهطور طبیعی در شما حاضر است. توجه را از این ترافیک ذهنی تغییر داده و اجازه دهید تا در هشیاری غیرشخصی آرام بگیرد.
هرزمان که توجه به سمت چیزهای حسی یا تمایلات قوی شخصی رفت این کار را انجام دهید. توجه به خویش، شروع خودشناسی حقیقی است و توجه را به سمت منشأش برمیگرداند یعنی همان خویش. عادت کنید تا در حالت طبیعی و بیطرف «بودن» (وجود داشتن) باقی بمانید. این وضعیت خالی بودن است.
از این وضعیت نترسید. درواقع بهطور فزایندهای به خالی بودن عادت کنید. خالی بودن و سرور باهم مترادفاند. آنها یکی هستند. این درواقع همان «لذت خویش» است. این وضعیت خرسندی، خرد، عشق و شادی ماندگار است.
#موجی