تفحص خویش
Photo
#آنامالای سوامی
مراقبه بر خویش
وقتی به شما میگویم که «بر خویش مراقبه کنید» از شما میخواهم که آن «خویش» باشید نه اینکه به آن فکر کنید. آگاه باشید که وقتی افکار متوقف میشوند چه چیز باقی میماند. از آن آگاهی که منشأ تمام افکار است آگاه شوید. همان آگاهی باشید. احساس کنید که این همان چیزی است که شما حقیقتاً هستید. اگر این کار را انجام بدهید شما بر خویش مراقبه کردهاید.
اما اگر به دلیل واساناهای *خیلی قوی و خیلی فعال نمیتوانید بر آگاهی ثابت بمانید در این صورت نگهداشتن این فکر که «من خویش هستم»، «من همهچیز هستم» سودمند است. اگر به این صورت مراقبه کنید دیگر با آن واساناهایی که خودآگاهی شما را مسدود میکنند همکاری نخواهید کرد.
اگر با آنها همکاری نکنید دیر یا زود آنها مجبورند شما را ترک کنند. اگر این روش هم برای شما جذابیتی ندارد پس فقط با توجهی کامل، ذهن را مشاهده کنید. هرزمان که ذهن پرسه میزند از آن آگاه باشید. ببینید که چطور افکار با هم ارتباط برقرار میکنند و مشاهده کنید که چطور این شبحی که ذهن نامیده میشود همهی فکرهای شما را میگیرد و میگوید: این فکر من است.
این روشهای ذهن را بدون اینکه بههیچوجه با آن هم هویت بشوید مشاهده کنید. اگر به ذهن توجه کامل و غیر وابسته داشته باشید آنگاه شروع به ادراک بیهودگی تمام فعالیتهای ذهنی میکنید. مشاهده کنید که چطور ذهن اینجاوآنجا پرسه میزند و باورها و چیزهای بیفایده و غیرضروری را جستجو میکند که درنهایت فقط برای خودش رنج و بدبختی ایجاد خواهد کرد.
مشاهده ذهن به ما دانشی میدهد تا از روندهای درونی آن آگاه شویم. این انگیزهای به ما میدهد تا از تمام افکار خود جدا بمانیم. درنهایت اگر بهاندازه کافی تلاش کنیم این توانایی را به ما میدهد تا بدون تأثیر از افکارِ گذرا، به عنوان آگاهی باقی بمانیم.
*واسانا = امیال نفسانی یا الگوها وعادت های ذهنی گذشته
مراقبه بر خویش
وقتی به شما میگویم که «بر خویش مراقبه کنید» از شما میخواهم که آن «خویش» باشید نه اینکه به آن فکر کنید. آگاه باشید که وقتی افکار متوقف میشوند چه چیز باقی میماند. از آن آگاهی که منشأ تمام افکار است آگاه شوید. همان آگاهی باشید. احساس کنید که این همان چیزی است که شما حقیقتاً هستید. اگر این کار را انجام بدهید شما بر خویش مراقبه کردهاید.
اما اگر به دلیل واساناهای *خیلی قوی و خیلی فعال نمیتوانید بر آگاهی ثابت بمانید در این صورت نگهداشتن این فکر که «من خویش هستم»، «من همهچیز هستم» سودمند است. اگر به این صورت مراقبه کنید دیگر با آن واساناهایی که خودآگاهی شما را مسدود میکنند همکاری نخواهید کرد.
اگر با آنها همکاری نکنید دیر یا زود آنها مجبورند شما را ترک کنند. اگر این روش هم برای شما جذابیتی ندارد پس فقط با توجهی کامل، ذهن را مشاهده کنید. هرزمان که ذهن پرسه میزند از آن آگاه باشید. ببینید که چطور افکار با هم ارتباط برقرار میکنند و مشاهده کنید که چطور این شبحی که ذهن نامیده میشود همهی فکرهای شما را میگیرد و میگوید: این فکر من است.
این روشهای ذهن را بدون اینکه بههیچوجه با آن هم هویت بشوید مشاهده کنید. اگر به ذهن توجه کامل و غیر وابسته داشته باشید آنگاه شروع به ادراک بیهودگی تمام فعالیتهای ذهنی میکنید. مشاهده کنید که چطور ذهن اینجاوآنجا پرسه میزند و باورها و چیزهای بیفایده و غیرضروری را جستجو میکند که درنهایت فقط برای خودش رنج و بدبختی ایجاد خواهد کرد.
مشاهده ذهن به ما دانشی میدهد تا از روندهای درونی آن آگاه شویم. این انگیزهای به ما میدهد تا از تمام افکار خود جدا بمانیم. درنهایت اگر بهاندازه کافی تلاش کنیم این توانایی را به ما میدهد تا بدون تأثیر از افکارِ گذرا، به عنوان آگاهی باقی بمانیم.
*واسانا = امیال نفسانی یا الگوها وعادت های ذهنی گذشته
Telegram
تفحص خویش
گفتگو با #آنامالای سوامی
سؤال: شما صحبتهای زیادی در خصوص واسانا میکنید. امکان دارد لطفاً دقیقاً به من بگویید که آنها چه هستند و چطور عمل میکنند؟
آنامالای سوامی: واساناها عادات ذهنی هستند. آنها هم هویت شدگیهای اشتباه و الگوهای تکراری افکار هستند که پشت…
سؤال: شما صحبتهای زیادی در خصوص واسانا میکنید. امکان دارد لطفاً دقیقاً به من بگویید که آنها چه هستند و چطور عمل میکنند؟
آنامالای سوامی: واساناها عادات ذهنی هستند. آنها هم هویت شدگیهای اشتباه و الگوهای تکراری افکار هستند که پشت…
#Annamalai Swami
Meditate on the Self
When I say, “Meditate on the Self” I am asking you to be the Self, not think about it. Be aware of what remains when thoughts stop. Be aware of the consciousness that is the origin of all your thoughts. Be that consciousness. Feel that this is what you really are. If you do this you are meditating on the Self.
But if you cannot stabilize in that consciousness because your vasanas are too strong and too active, it is beneficial to hold onto the thought, “I am the Self; I am everything.” If you meditate in this way you will not be cooperating with the vasanas that are blocking your Self-awareness.
If you don’t cooperate with them, sooner or later they are bound to leave you. If this method doesn’t appeal to you, then just watch the mind with full attention. Whenever the mind wanders, become aware of it. See how thoughts connect with each other and watch how this ghost called mind catches hold of all your thoughts, saying, “This is my thought”.
Watch the ways of the mind without identifying with them in any way. If you give your mind your full, detached attention, you begin to understand the futility of all mental activities. Watch the mind wandering here and there, seeking out useless and unnecessary things or ideas, which will ultimately only create misery for itself.
Watching the mind gives us a knowledge of its inner processes. It gives us an incentive to stay detached from all our thoughts. Ultimately, if we try hard enough, it gives us the ability to remain as consciousness, unaffected by transient thoughts.
Meditate on the Self
When I say, “Meditate on the Self” I am asking you to be the Self, not think about it. Be aware of what remains when thoughts stop. Be aware of the consciousness that is the origin of all your thoughts. Be that consciousness. Feel that this is what you really are. If you do this you are meditating on the Self.
But if you cannot stabilize in that consciousness because your vasanas are too strong and too active, it is beneficial to hold onto the thought, “I am the Self; I am everything.” If you meditate in this way you will not be cooperating with the vasanas that are blocking your Self-awareness.
If you don’t cooperate with them, sooner or later they are bound to leave you. If this method doesn’t appeal to you, then just watch the mind with full attention. Whenever the mind wanders, become aware of it. See how thoughts connect with each other and watch how this ghost called mind catches hold of all your thoughts, saying, “This is my thought”.
Watch the ways of the mind without identifying with them in any way. If you give your mind your full, detached attention, you begin to understand the futility of all mental activities. Watch the mind wandering here and there, seeking out useless and unnecessary things or ideas, which will ultimately only create misery for itself.
Watching the mind gives us a knowledge of its inner processes. It gives us an incentive to stay detached from all our thoughts. Ultimately, if we try hard enough, it gives us the ability to remain as consciousness, unaffected by transient thoughts.
روزی روزگاری مرد قدیسی مُرد و به آن دنیا رفت. به دروازههای مرواریدی بهشت که رسید در زد، خدا بیرون آمد و پرسید: "چی میخوای؟"
مرد قدیس پاسخ داد: "سرورم من خدمتگزار شما هستم که الآن اینجا اومدم."
خدا پاسخ داد: "متأسفم جایی برای تو این داخل نیست خوش اومدی" و رفت.
مرد قدیس گیج شده بود. جلوی دروازه بهشت نشست و شروع به فکر کردن کرد.
" چرا خدا اجازه نداد که برم داخل؟ چرا نتونستم وارد بهشت بشم؟"
دو سال به این چیزها فکر کرد؛ و نهایتاً چیزی به ذهنش رسید.
دوباره در زد خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟ چی میخوای؟ " مرد قدیس گفت: " من خدمتگزار شما هستم من هزاران نفر رو مسیحی کردم من به میلیونها نفر انجیل رو موعظه کردم. اینهمه کارهای خوب انجام دادم اجازه بدید بیام داخل"
خدا گفت: " متأسفم، برام مهم نیست که چیکار کردی اینجا جایی برای تو نیست" اینها را گفت و رفت.
این بار مرد قدیس خیلی پریشان شد و به هم ریخت. نمیتوانست درک کند.
او با خودش گفت: "چرا خدا اجازه نمیده برم داخل؟"
دوباره جلوی دروازه نشست. قرنها گذشت. البته فراموش نکنید که او مرده بود پس سپری شدن این مدت مهم نبود.
عمیقاً با خودش فکر میکرد که چرا خدا به او اجازه ورود نداده و ناگهان چیزی به ذهنش رسید بلند شد و بر دروازه مرواریدی بهشت کوبید.
خدا آمد و پرسید: "کی هستی؟ چی میخوای؟"
و او گفت: " خدایا من بنده و خدمتگزار فروتن تو هستم اما باید به گناهانم اعتراف کنم خدایا من با مریدان زن روابط جنسی داشتم، خدایا من گوشت میخوردم درحالیکه به همه میگفتم گیاهخوارم. حالا که به همهچیز اعتراف کردم میتونم بیام داخل؟
خدا نگاهی به او کرد و گفت: " برام مهم نیست که چیکار کردی درهرصورت اینجا جایی برای تو نیست." و رفت.
مرد قدیس پیش خودش گفت: " یعنی چی؟ مگه میشه؟ هرکاری میتونستم کردم. تا ابدم که شده همینجا میشینم تا بفهمم ماجرا از چه قراره و مشکل کجاست."
بنابراین سالها و قرنها تعمق یکی پس از دیگری سپری شدند.
" من به گناهانم اعتراف کردم، من کارهای خوبی که کرده بودم رو هم گفتم. من میخوام برم داخل بهشت. واسا ببینم ... این"من " کیه؟ این منی که گناه کرده کیه؟ این منی که کارهای خوب کرده کیه؟ این منی که میخواد بره بهشت کیه؟ من کی هستم؟"
و ناگهان شروع کرد به خندیدن، فهمیده بود ماجرا از چه قرار است. همینطور که شدیداً میخندید بلند شد و در زد. خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟" مرد قدیس گفت: " من خود تو هستم" خدا دروازه را باز کرد و گفت: "بیا تو. این داخل هیچوقت برای دو نفر جا نیست."*
#رابرت آدامز
همچنین این ابیات از دفتر اول مثنوی #مولانا به همین مضمون اشاره دارد.
* آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت "من" گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
مرد قدیس پاسخ داد: "سرورم من خدمتگزار شما هستم که الآن اینجا اومدم."
خدا پاسخ داد: "متأسفم جایی برای تو این داخل نیست خوش اومدی" و رفت.
مرد قدیس گیج شده بود. جلوی دروازه بهشت نشست و شروع به فکر کردن کرد.
" چرا خدا اجازه نداد که برم داخل؟ چرا نتونستم وارد بهشت بشم؟"
دو سال به این چیزها فکر کرد؛ و نهایتاً چیزی به ذهنش رسید.
دوباره در زد خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟ چی میخوای؟ " مرد قدیس گفت: " من خدمتگزار شما هستم من هزاران نفر رو مسیحی کردم من به میلیونها نفر انجیل رو موعظه کردم. اینهمه کارهای خوب انجام دادم اجازه بدید بیام داخل"
خدا گفت: " متأسفم، برام مهم نیست که چیکار کردی اینجا جایی برای تو نیست" اینها را گفت و رفت.
این بار مرد قدیس خیلی پریشان شد و به هم ریخت. نمیتوانست درک کند.
او با خودش گفت: "چرا خدا اجازه نمیده برم داخل؟"
دوباره جلوی دروازه نشست. قرنها گذشت. البته فراموش نکنید که او مرده بود پس سپری شدن این مدت مهم نبود.
عمیقاً با خودش فکر میکرد که چرا خدا به او اجازه ورود نداده و ناگهان چیزی به ذهنش رسید بلند شد و بر دروازه مرواریدی بهشت کوبید.
خدا آمد و پرسید: "کی هستی؟ چی میخوای؟"
و او گفت: " خدایا من بنده و خدمتگزار فروتن تو هستم اما باید به گناهانم اعتراف کنم خدایا من با مریدان زن روابط جنسی داشتم، خدایا من گوشت میخوردم درحالیکه به همه میگفتم گیاهخوارم. حالا که به همهچیز اعتراف کردم میتونم بیام داخل؟
خدا نگاهی به او کرد و گفت: " برام مهم نیست که چیکار کردی درهرصورت اینجا جایی برای تو نیست." و رفت.
مرد قدیس پیش خودش گفت: " یعنی چی؟ مگه میشه؟ هرکاری میتونستم کردم. تا ابدم که شده همینجا میشینم تا بفهمم ماجرا از چه قراره و مشکل کجاست."
بنابراین سالها و قرنها تعمق یکی پس از دیگری سپری شدند.
" من به گناهانم اعتراف کردم، من کارهای خوبی که کرده بودم رو هم گفتم. من میخوام برم داخل بهشت. واسا ببینم ... این"من " کیه؟ این منی که گناه کرده کیه؟ این منی که کارهای خوب کرده کیه؟ این منی که میخواد بره بهشت کیه؟ من کی هستم؟"
و ناگهان شروع کرد به خندیدن، فهمیده بود ماجرا از چه قرار است. همینطور که شدیداً میخندید بلند شد و در زد. خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟" مرد قدیس گفت: " من خود تو هستم" خدا دروازه را باز کرد و گفت: "بیا تو. این داخل هیچوقت برای دو نفر جا نیست."*
#رابرت آدامز
همچنین این ابیات از دفتر اول مثنوی #مولانا به همین مضمون اشاره دارد.
* آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت "من" گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم تویی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
There was once a holy man who died and went up to heaven. He came to the pearly gates and banged on the gate. And God came out and said, "What do you want?" And the holy man said, "I am your servant. I have come." And God came said, "Sorry, there's no room for you here. Goodbye," and left. The holy man was perplexed. He sat down in front of the gate and started to ponder. "Why didn't God let me in?" And he sat for two years thinking, "Why couldn't I get into heaven?" And finally it came to him. So he banged on the gate again and God came and said, "Who are you? What do you want?" The holy man said, "I am your servant. I have converted thousands of people on your behalf. I have preached the bible to millions. I have done good deeds. Let me in." And God said, "Sorry, I don't care what you've done, there's no room in here for you," and went away.
This time the holy man was really disturbed. He couldn't understand this. "Why won't God let me in?" he said. So he sat down in front of the gate again. Centuries passed. Remember he was dead anyway so it didn't matter. He was pondering why God didn't let him in. Then it came to him. So again he got up and he banged on the door, on the pearly gates. God came out and said, "Who are you? What do you want?" And he said, "Lord, I am your humble servant, but I must confess my sins. I have had sexual affairs with my female devotees. I have eaten meat and told people I was a vegetarian. But I confess everything to you. Can I come in now?" So God looked at him and said, "I don't care what you do, there's no room for you here." And went away.
Again the holy man said, "What is this? I've done everything I can. I'm going to sit at this gate if I have to sit here for all eternity, until I find out what the problem is." So he sat for years and century after century, pondering. "I confessed my sins to God. I confessed my good deeds to God. I want to get into heaven.
Wait a minute, who is this I? Who is the I that committed sins? Who is the I that committed good deeds? Who is the I that wants to get into heaven? Who am I?" And all of a sudden he started laughing. It came to him. He rolled over in laughter and he got up and banged on the gate. And God came and said, "Who are you?" And he said, "I am yourself." And God opened the gate and said, "Come in. There never was a room here for me and you."
#Robert Adams
This time the holy man was really disturbed. He couldn't understand this. "Why won't God let me in?" he said. So he sat down in front of the gate again. Centuries passed. Remember he was dead anyway so it didn't matter. He was pondering why God didn't let him in. Then it came to him. So again he got up and he banged on the door, on the pearly gates. God came out and said, "Who are you? What do you want?" And he said, "Lord, I am your humble servant, but I must confess my sins. I have had sexual affairs with my female devotees. I have eaten meat and told people I was a vegetarian. But I confess everything to you. Can I come in now?" So God looked at him and said, "I don't care what you do, there's no room for you here." And went away.
Again the holy man said, "What is this? I've done everything I can. I'm going to sit at this gate if I have to sit here for all eternity, until I find out what the problem is." So he sat for years and century after century, pondering. "I confessed my sins to God. I confessed my good deeds to God. I want to get into heaven.
Wait a minute, who is this I? Who is the I that committed sins? Who is the I that committed good deeds? Who is the I that wants to get into heaven? Who am I?" And all of a sudden he started laughing. It came to him. He rolled over in laughter and he got up and banged on the gate. And God came and said, "Who are you?" And he said, "I am yourself." And God opened the gate and said, "Come in. There never was a room here for me and you."
#Robert Adams
راه نو و راه روشن از دید #مولانا در داستان طوطی و بازرگان
در زمانهای قدیم، بازرگانی ثروتمند یک طوطی سخنگو و زیبا داشت. بازرگان این طوطی را در قفس زندانی کرده بود و هر وقت که میخواست با او حرف میزد.
روزی بازرگان تصمیم گرفت که برای سفری به هندوستان برود؛ ازآنجاییکه رسم بود کسانی که از سفر برمیگردند، برای دوستان و آشنایان خود، هدیهای بیاورند، بازرگان به اعضای خانواده و خدمتکاران خود گفت: «بگویید ببینم، چه چیزی را دوست دارید که از هندوستان برای شما سوغات بیاورم؟»
ادامه مطلب را اینجا بخوانید
https://virgool.io/@selfinquiry/zbvzxmbtigdb
در زمانهای قدیم، بازرگانی ثروتمند یک طوطی سخنگو و زیبا داشت. بازرگان این طوطی را در قفس زندانی کرده بود و هر وقت که میخواست با او حرف میزد.
روزی بازرگان تصمیم گرفت که برای سفری به هندوستان برود؛ ازآنجاییکه رسم بود کسانی که از سفر برمیگردند، برای دوستان و آشنایان خود، هدیهای بیاورند، بازرگان به اعضای خانواده و خدمتکاران خود گفت: «بگویید ببینم، چه چیزی را دوست دارید که از هندوستان برای شما سوغات بیاورم؟»
ادامه مطلب را اینجا بخوانید
https://virgool.io/@selfinquiry/zbvzxmbtigdb
ویرگول
راه نو و راه روشن از دید مولانا در داستان طوطی و بازرگان*
«خواجه گفتش فی امان الله برو مر مرا اکنون نمودی راه نو خواجه با خود گفت کین پند من است راه او گیرم که این ره، روشن است»
Forwarded from تفحص خویش
اکنون شما میدانید که مشکلات به این خاطر که شما به «من» تان باور دارید وجود دارند. زمانی که متوجه شوید که «من» وجود ندارد، همهچیز از بین خواهد رفت. آن زمانهایی که به شما میگویم: "مشکلی وجود ندارد، هرگز هیچ مشکلی نبوده و نخواهد بود"، منظورم همین است. اما بهمحض اینکه شروع به فکر کردن میکنید مشکلات به وجود میآیند."
#رابرت آدامز
"You know by now that your problem exists because you believe in your 'I'. When you realize 'I' does not exist, everything disappears. This is what I mean when I tell you sometimes, there are no problems, there never were any problems and there never will be any problems. But as soon as you begin to think, there are problems."
#Robert Adams
#رابرت آدامز
"You know by now that your problem exists because you believe in your 'I'. When you realize 'I' does not exist, everything disappears. This is what I mean when I tell you sometimes, there are no problems, there never were any problems and there never will be any problems. But as soon as you begin to think, there are problems."
#Robert Adams
رنج و ناراحتی فراوان زمانی برمیخیزند که شما هر فکری که به ذهنتان میرسد را حقیقت بپندارید. موقعیتها شما را ناراحت نمیکنند، ممکن است که آنها منجر به درد جسمی شوند اما شما را ناراحت نمیکنند. این افکار هستند که شما را ناراحت و ناخرسند میکنند. این تعبیرها و داستانهایی که به خودتان میگویید هستند که شما را ناراحت میکنند.
«این افکاری که الان دارم به آنها فکر میکنم هستند که مرا ناراحت میکنند» این ادراک، آن همهویت شدگی ناآگاهانه با افکار را میشکند.
«چه روز مزخرفی»، «شعورشو نداشت که جواب زنگ منو بده »،«منو قال گذاشت» (جملاتی با تعبیر ذهنی.م)
داستانهای بیارزشی که ما به خودمان و به دیگران میگوییم و اغلب این داستانها در قالب شکوه و شکایت هستند. آنها بهطور ناآگاهانه طوری طراحیشدهاند تا احساس کمبود همیشگی خود را از طریق حقبهجانب بودن و مقصر دانستن چیزها یا دیگران تقویت کنیم. این حقبهجانب بودن، ما را در یک موقعیت برتریِ خیالی قرار میدهد و بنابراین حس اشتباهی که از خود داریم، یعنی ایگو را تقویت میکند. ایگو همچنین شروع به دشمنتراشی میکند.
بله ایگو برای تعیین مرزهایش به دشمن نیاز دارد؛ و حتی آبوهوا هم میتوانند در خدمت آن عملکرد باشند. از طریق عادت قضاوت ذهنی و انقباض عاطفی شما یک رابطه واکنشی شخصی با افراد و رویدادهای زندگیتان دارید. همه اینها فرمهای رنج خودخواسته هستند اما اینطور به نظر نمیرسند زیرا آنها برای ایگو رضایت بخشند. ایگو خودش را از طریق واکنش و ستیزه تقویت میکند. چقدر زندگی بدون آن داستانها ساده میشود.
«داره بارون میاد» «زنگ نزد» «من اونجا بودم اون نبود» (همان جملات بدون تعابیر و داستانهای ذهنی.م)
#اکهارت تول
«این افکاری که الان دارم به آنها فکر میکنم هستند که مرا ناراحت میکنند» این ادراک، آن همهویت شدگی ناآگاهانه با افکار را میشکند.
«چه روز مزخرفی»، «شعورشو نداشت که جواب زنگ منو بده »،«منو قال گذاشت» (جملاتی با تعبیر ذهنی.م)
داستانهای بیارزشی که ما به خودمان و به دیگران میگوییم و اغلب این داستانها در قالب شکوه و شکایت هستند. آنها بهطور ناآگاهانه طوری طراحیشدهاند تا احساس کمبود همیشگی خود را از طریق حقبهجانب بودن و مقصر دانستن چیزها یا دیگران تقویت کنیم. این حقبهجانب بودن، ما را در یک موقعیت برتریِ خیالی قرار میدهد و بنابراین حس اشتباهی که از خود داریم، یعنی ایگو را تقویت میکند. ایگو همچنین شروع به دشمنتراشی میکند.
بله ایگو برای تعیین مرزهایش به دشمن نیاز دارد؛ و حتی آبوهوا هم میتوانند در خدمت آن عملکرد باشند. از طریق عادت قضاوت ذهنی و انقباض عاطفی شما یک رابطه واکنشی شخصی با افراد و رویدادهای زندگیتان دارید. همه اینها فرمهای رنج خودخواسته هستند اما اینطور به نظر نمیرسند زیرا آنها برای ایگو رضایت بخشند. ایگو خودش را از طریق واکنش و ستیزه تقویت میکند. چقدر زندگی بدون آن داستانها ساده میشود.
«داره بارون میاد» «زنگ نزد» «من اونجا بودم اون نبود» (همان جملات بدون تعابیر و داستانهای ذهنی.م)
#اکهارت تول
Much suffering, much unhappiness arises when you take each thought that comes into your head for the truth. Situations don’t make you unhappy. They may cause you physical pain, but they don’t make you unhappy. Your thoughts make you unhappy. Your interpretations, the stories you tell yourself make you unhappy. “The thoughts I’m thinking right now make me unhappy.” This realization breaks you unconscious identification with those thoughts.
“What a miserable day.” “He didn’t have the decency to return my call.” “She let me down.” Little stores we tell ourselves and others, often in the form of complaints. They are unconsciously designed to enhance our always deficient sense of self through being right and making something or someone wrong. Being right places us in a position of imagined superiority and so strengthens our false sense of self, the ego. This also creates some kind of enemy.
Yes, the ego needs enemies to define its boundary. And even the weather can serve that function. Through habitual mental judgment and emotional contraction you have a personalized reactive relationship to people and events in your life. These are all forms of self- created suffering but are not recognized as such because to the ego they are satisfying. The ego enhances itself through reactivity and conflict. How simple life would be without those stories. “It is raining.” “He did not call.” “I was there, she was not.”
#Eckhart Tolle
“What a miserable day.” “He didn’t have the decency to return my call.” “She let me down.” Little stores we tell ourselves and others, often in the form of complaints. They are unconsciously designed to enhance our always deficient sense of self through being right and making something or someone wrong. Being right places us in a position of imagined superiority and so strengthens our false sense of self, the ego. This also creates some kind of enemy.
Yes, the ego needs enemies to define its boundary. And even the weather can serve that function. Through habitual mental judgment and emotional contraction you have a personalized reactive relationship to people and events in your life. These are all forms of self- created suffering but are not recognized as such because to the ego they are satisfying. The ego enhances itself through reactivity and conflict. How simple life would be without those stories. “It is raining.” “He did not call.” “I was there, she was not.”
#Eckhart Tolle
"اگر شما به مفهوم نیستی تنها بهعنوان خالی بودن بیندیشید و به این مفهومِ خالی بودن بچسبید، نمیتوانید نیستی را درک کنید. نیستی درواقع مانند نیستیِ درون فضا است که تمام کیهان را درون خودش جا داده است. تمام خورشیدها، ماهها، ستارهها، کوهها و رودخانهها، انسانهای خوب و بد، حیوانات و حشرات تمام ذرات در این تهیا وجود دارند. بنابراین تمام چیزها از درونِ این هیچ میآیند و تو آن هیچی. چه چیز دیگری جز این میتوانی باشی؟"
#الن واتس
«کارگاه و گنج حق در نیستیست
غرهٔ هستی چه دانی نیست چیست»
#مولانا
"If you think of this idea of nothingness as mere blankness, and you hold onto this idea of blankness, you haven't understood it. Nothingness is really like the nothingness of space, which contains the whole universe. All the suns, moons and stars, and the mountains and rivers, and the good men and bad men, and the animals and the insects, the whole bit - all are contained in the void. So out of this void comes everything and you are it. What else could you be?"
#Alan Watts
#الن واتس
«کارگاه و گنج حق در نیستیست
غرهٔ هستی چه دانی نیست چیست»
#مولانا
"If you think of this idea of nothingness as mere blankness, and you hold onto this idea of blankness, you haven't understood it. Nothingness is really like the nothingness of space, which contains the whole universe. All the suns, moons and stars, and the mountains and rivers, and the good men and bad men, and the animals and the insects, the whole bit - all are contained in the void. So out of this void comes everything and you are it. What else could you be?"
#Alan Watts
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آیا ما آزادی شخصی داریم؟ (قیاس مری و جین) - #روپرت اسپایرا
پیشنهاد میکنم بعد از دیدن ویدئوی قابل تأمل بالا برای ادراک بهتر، مطلب «قیاس مری و جین» رو مطالعه کنید.
Telegram
تفحص خویش
✨🌀 قیاس مری و جین
#روپرت اسپایرا
چطور چیزی که نامتناهی و بینهایت هست میتواند ظاهر فرمی محدود و فانی به خود بگیرد؟ در پاسخ به این سؤال دوست دارم از یک قیاس استفاده کنم. تصور کنید زنی به اسم مری همینجا در تیتینانو (شهری در ایتالیا) به خواب میرود. ضمیر…
#روپرت اسپایرا
چطور چیزی که نامتناهی و بینهایت هست میتواند ظاهر فرمی محدود و فانی به خود بگیرد؟ در پاسخ به این سؤال دوست دارم از یک قیاس استفاده کنم. تصور کنید زنی به اسم مری همینجا در تیتینانو (شهری در ایتالیا) به خواب میرود. ضمیر…
همینکه تو خودتو از سر راه برداری، همون قدرتی که باعث رشد چمن میشه، همونی که باعث شکوفه زدن گلها میشه، همونکه باعث به وجود اومدن پرتقال روی درخت پرتقال میشه از تو هم مراقبت میکنه، پس از هیچی نترس.
#رابرت آدامز
"As you get yourself out of the way, the same power that appears to grow the grass, that causes the flowers to bloom, that grows oranges on orange trees, will take care of you. You have nothing to fear."
#Robert Adams
#رابرت آدامز
"As you get yourself out of the way, the same power that appears to grow the grass, that causes the flowers to bloom, that grows oranges on orange trees, will take care of you. You have nothing to fear."
#Robert Adams
بدنها، ذهنها، اعتقادات و احساسات مانند لباسی است که هشیاری میپوشد و ما در پی این هستیم که بفهمیم چه چیزی در زیر این لباسها وجود دارد. درک این نکته که تو آن چیزی که فکر میکردی نیستی، باورها و اعتقاداتت نیستی، هویتت نیستی، ایگو (نفست) نیستی میتواند بسیار دگرگونکننده باشد. تو چیزی جدای از اینها هستی، چیزی که ساکن درون است، چیزی در درونیترین مرکز وجودیات.
در حال حاضر ما آن چیز را هشیاری مینامیم. ماهیت اساسی این بینش اینطور نیست که بگوییم هشیاری چیزی است که تو مالک آن هستی یا برای رسیدن به آن نظم و انضباط یا ضرورتی نیاز است بلکه هشیاری درواقع همان چیزی است که تو هستی، هشیاری ماهیت وجودیات است. نهفقط تو بلکه هشیاری ماهیت حقیقی همه است.
#آدیاشانتی
در حال حاضر ما آن چیز را هشیاری مینامیم. ماهیت اساسی این بینش اینطور نیست که بگوییم هشیاری چیزی است که تو مالک آن هستی یا برای رسیدن به آن نظم و انضباط یا ضرورتی نیاز است بلکه هشیاری درواقع همان چیزی است که تو هستی، هشیاری ماهیت وجودیات است. نهفقط تو بلکه هشیاری ماهیت حقیقی همه است.
#آدیاشانتی
"Bodies and minds and beliefs and feelings are like clothing that awareness puts on, and we are finding out what is underneath this clothing. It can be quite transformative to realize that you are not what you thought you were, that you are not your beliefs, that you are not your personality, that you are not your ego. You are something other than that, something that resides on the inside, at the innermost core of your being.
For the moment we are calling that something 'awareness' itself. The radical nature of this insight is not that awareness is something you possess, or that you need discipline or need to learn how to do. Awareness is actually what you are; it’s the essence of your being. And not only is awareness what you are, it is also what everyone else is, too."
#Adyashanti (20th-21st century American mystic)
For the moment we are calling that something 'awareness' itself. The radical nature of this insight is not that awareness is something you possess, or that you need discipline or need to learn how to do. Awareness is actually what you are; it’s the essence of your being. And not only is awareness what you are, it is also what everyone else is, too."
#Adyashanti (20th-21st century American mystic)