تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
805 videos
37 files
365 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور

مثلِ خواب دمِ صبح

و چنان بی تابم

که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت

بروم تا سرِ کوه

دورها آواییست که مرا می خواند...



"سهراب سپهری"
خویش، تنها حقیقتی است که همیشه وجود دارد و با نور خویش است که سایر چیزها دیده می‌شوند.
ما این را فراموش می‌کنیم و بر ظواهر متمرکزیم. نورِ درونِ تالار، زمانی که افراد چیزی را نمایش می‌دهند مانند تئاتر و یا زمانی که چیزی نمایش نمی‌دهند، روشن است.
این نور است که ما را قادر می‌سازد تا سالن، افراد و نمایش را ببینیم.
ما به‌شدت مجذوب عینیت‌ها یا ظواهری هستیم که با نور آشکار می‌شوند و همین باعث می‌شود تا به نور توجهی نکنیم.
در وضعیت‌های بیداری یا خواب (با رؤیا) که در آن چیزها ظاهر می‌شوند و همچنین در وضعیت خواب (بدون رؤیا) که در آن ما چیزی نمی‌بینیم، آن نور آگاهی یا خویش همیشه وجود دارد مانند چراغ سالن که همیشه روشن است. کاری که باید انجام شود این است که روی مشاهده‌کننده متمرکز شوید نه روی مشاهده‌شده، نه روی عینیت‌های بیرونی بلکه روی نوری که آن‌ها را آشکار می‌کند.
#رامانا ماهارشی

*برای ادراک عمیق این موضوع پیشنهاد میکنم ویدئوی تفحص خویش از سارواپریاناندا را ببینید.
The Self is the one Reality that always exists, and it is by the light of the Self that all other things are seen.
We forget it and concentrate on the appearance. The light in the hall burns both when persons are enacting something, as in a theatre, and when nothing is being enacted.
It is the light which enables us to see the hall, the persons and the acting.
We are so engrossed with the objects or appearances revealed by the light, that we
pay no attention to the light.
In the waking or dream state in which things appear, and in the sleep state in which we see nothing, there is always the light of Consciousness or Self, like the hall lamp which is always burning. The thing to do is to concentrate on the seer and not on the seen, not on the objects, but on the Light which reveals them.
~ Gems from Bhagvan Sri #Ramana Maharshi.
«آنکه کرد او در رخ خوبانت دَنگ
نور خورشیدست از شیشهٔ سه رنگ»
*معنی بیت:
آن چیزی که تو را شیفته و مبهوت چیزها و افراد زیبا کرده، نور خورشید است که از شیشه رنگارنگ تافته است.

«شیشه‌های رنگ‌رنگ آن نور را
می‌نمایند این چنین رنگین بما»
*معنی بیت
این شیشه‌های رنگارنگ هستند که آن نور خورشید را این‌گونه رنگین به ما نشان می‌دهد.

«چون نماند شیشه‌های رنگ‌رنگ
نورِ بی‌رنگت کند آنگاه دنگ»
*معنی بیت
هرگاه شیشه‌های رنگارنگ کنار برود، نور بی‌رنگ خورشید مات و مبهوتت می‌کند.

«خوی کُن بی‌شیشه دیدن نور را
تا چو شیشه بشکند نبود عَمی»
*معنی بیت
عادت کن که نور را بدون شیشه مشاهده کنی، تا اگر احیاناً شیشه شکست کور نشوی.

#مولانا
مثنوی معنوی دفتر پنجم بیت ۹۸۸
بر مشاهده‌گر تمرکز کنید نه بر مشاهده‌شده. تمام آنچه می‌بینی کاذب است و فقط مشاهده‌کننده حقیقی است.
#رامانا ماهارشی

«خوی کُن بی شیشه دیدن نور را»
#مولانا

Concentrate on the Seer, not on the seen. All that you see is false and the Seer alone is true.
#Ramana Maharshi
مقالات #شمس صفحه ۱۰۳

*دوستانی که با مطالب پیشین همراه بودند اشاره‌ی موج و دریا براشون آشناست.
تفحص خویش
Photo
#آنامالای سوامی
مراقبه بر خویش

وقتی به شما میگویم که «بر خویش مراقبه کنید» از شما می‌خواهم که آن «خویش» باشید نه اینکه به آن فکر کنید. آگاه باشید که وقتی افکار متوقف می‌شوند چه چیز باقی می‌ماند. از آن آگاهی که منشأ تمام افکار است آگاه شوید. همان آگاهی باشید. احساس کنید که این همان چیزی است که شما حقیقتاً هستید. اگر این کار را انجام بدهید شما بر خویش مراقبه کرده‌اید.
اما اگر به دلیل واساناهای *خیلی قوی و خیلی فعال نمی‌توانید بر آگاهی ثابت بمانید در این صورت نگهداشتن این فکر که «من خویش هستم»، «من همه‌چیز هستم» سودمند است. اگر به این صورت مراقبه کنید دیگر با آن واساناهایی که خودآگاهی شما را مسدود می‌کنند همکاری نخواهید کرد.
اگر با آن‌ها همکاری نکنید دیر یا زود آن‌ها مجبورند شما را ترک کنند. اگر این روش هم برای شما جذابیتی ندارد پس فقط با توجهی کامل، ذهن را مشاهده کنید. هرزمان که ذهن پرسه میزند از آن آگاه باشید. ببینید که چطور افکار با هم ارتباط برقرار می‌کنند و مشاهده کنید که چطور این شبحی که ذهن نامیده می‌شود همه‌ی فکرهای شما را می‌گیرد و می‌گوید: این فکر من است.
این روش‌های ذهن را بدون اینکه به‌هیچ‌وجه با آن هم هویت بشوید مشاهده کنید. اگر به ذهن توجه کامل و غیر وابسته داشته باشید آنگاه شروع به ادراک بیهودگی تمام فعالیت‌های ذهنی می‌کنید. مشاهده کنید که چطور ذهن اینجاوآنجا پرسه میزند و باورها و چیزهای بی‌فایده و غیرضروری را جستجو می‌کند که درنهایت فقط برای خودش رنج و بدبختی ایجاد خواهد کرد.
مشاهده ذهن به ما دانشی می‌دهد تا از روندهای درونی آن آگاه شویم. این انگیزه‌ای به ما می‌دهد تا از تمام افکار خود جدا بمانیم. درنهایت اگر به‌اندازه کافی تلاش کنیم این توانایی را به ما می‌دهد تا بدون تأثیر از افکارِ گذرا، به عنوان آگاهی باقی بمانیم.
*واسانا = امیال نفسانی یا الگوها وعادت های ذهنی گذشته
#Annamalai Swami
Meditate on the Self
When I say, “Meditate on the Self” I am asking you to be the Self, not think about it. Be aware of what remains when thoughts stop. Be aware of the consciousness that is the origin of all your thoughts. Be that consciousness. Feel that this is what you really are. If you do this you are meditating on the Self.
But if you cannot stabilize in that consciousness because your vasanas are too strong and too active, it is beneficial to hold onto the thought, “I am the Self; I am everything.” If you meditate in this way you will not be cooperating with the vasanas that are blocking your Self-awareness.
If you don’t cooperate with them, sooner or later they are bound to leave you. If this method doesn’t appeal to you, then just watch the mind with full attention. Whenever the mind wanders, become aware of it. See how thoughts connect with each other and watch how this ghost called mind catches hold of all your thoughts, saying, “This is my thought”.
Watch the ways of the mind without identifying with them in any way. If you give your mind your full, detached attention, you begin to understand the futility of all mental activities. Watch the mind wandering here and there, seeking out useless and unnecessary things or ideas, which will ultimately only create misery for itself.
Watching the mind gives us a knowledge of its inner processes. It gives us an incentive to stay detached from all our thoughts. Ultimately, if we try hard enough, it gives us the ability to remain as consciousness, unaffected by transient thoughts.
روزی روزگاری مرد قدیسی مُرد و به آن دنیا رفت. به دروازه‌های مرواریدی بهشت که رسید در زد، خدا بیرون آمد و پرسید: "چی میخوای؟"
مرد قدیس پاسخ داد: "سرورم من خدمتگزار شما هستم که الآن اینجا اومدم."
خدا پاسخ داد: "متأسفم جایی برای تو این داخل نیست خوش اومدی" و رفت.
مرد قدیس گیج شده بود. جلوی دروازه بهشت نشست و شروع به فکر کردن کرد.
" چرا خدا اجازه نداد که برم داخل؟ چرا نتونستم وارد بهشت بشم؟"
دو سال به این چیزها فکر کرد؛ و نهایتاً چیزی به ذهنش رسید.
دوباره در زد خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟ چی میخوای؟ " مرد قدیس گفت: " من خدمتگزار شما هستم من هزاران نفر رو مسیحی کردم من به میلیون‌ها نفر انجیل رو موعظه کردم. این‌همه کارهای خوب انجام دادم اجازه بدید بیام داخل"
خدا گفت: " متأسفم، برام مهم نیست که چیکار کردی اینجا جایی برای تو نیست" این‌ها را گفت و رفت.
این بار مرد قدیس خیلی پریشان شد و به هم ریخت. نمی‌توانست درک کند.
او با خودش گفت: "چرا خدا اجازه نمیده برم داخل؟"
دوباره جلوی دروازه نشست. قرن‌ها گذشت. البته فراموش نکنید که او مرده بود پس سپری شدن این مدت مهم نبود.
عمیقاً با خودش فکر می‌کرد که چرا خدا به او اجازه ورود نداده و ناگهان چیزی به ذهنش رسید بلند شد و بر دروازه مرواریدی بهشت کوبید.
خدا آمد و پرسید: "کی هستی؟ چی میخوای؟"
و او گفت: " خدایا من بنده و خدمتگزار فروتن تو هستم اما باید به گناهانم اعتراف کنم خدایا من با مریدان زن روابط جنسی داشتم، خدایا من گوشت می‌خوردم درحالی‌که به همه می‌گفتم گیاه‌خوارم. حالا که به همه‌چیز اعتراف کردم میتونم بیام داخل؟
خدا نگاهی به او کرد و گفت: " برام مهم نیست که چیکار کردی درهرصورت اینجا جایی برای تو نیست." و رفت.
مرد قدیس پیش خودش گفت: " یعنی چی؟ مگه میشه؟ هرکاری میتونستم کردم. تا ابدم که شده همین‌جا میشینم تا بفهمم ماجرا از چه قراره و مشکل کجاست."
بنابراین سال‌ها و قرن‌ها تعمق یکی پس از دیگری سپری شدند.
" من به گناهانم اعتراف کردم، من کارهای خوبی که کرده بودم رو هم گفتم. من میخوام برم داخل بهشت. واسا ببینم ... این"من " کیه؟ این منی که گناه کرده کیه؟ این منی که کارهای خوب کرده کیه؟ این منی که میخواد بره بهشت کیه؟ من کی هستم؟"
و ناگهان شروع کرد به خندیدن، فهمیده بود ماجرا از چه قرار است. همین‌طور که شدیداً می‌خندید بلند شد و در زد. خدا آمد و پرسید: " کی هستی؟" مرد قدیس گفت: " من خود تو هستم" خدا دروازه را باز کرد و گفت: "بیا تو. این داخل هیچ‌وقت برای دو نفر جا نیست."*

#رابرت آدامز

همچنین این ابیات از دفتر اول مثنوی #مولانا به همین مضمون اشاره دارد.
* آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت "من" گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق

رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس باز گشت
باز گرد خانهٔ همباز گشت

حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم تویی ای دلستان

گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا
There was once a holy man who died and went up to heaven. He came to the pearly gates and banged on the gate. And God came out and said, "What do you want?" And the holy man said, "I am your servant. I have come." And God came said, "Sorry, there's no room for you here. Goodbye," and left. The holy man was perplexed. He sat down in front of the gate and started to ponder. "Why didn't God let me in?" And he sat for two years thinking, "Why couldn't I get into heaven?" And finally it came to him. So he banged on the gate again and God came and said, "Who are you? What do you want?" The holy man said, "I am your servant. I have converted thousands of people on your behalf. I have preached the bible to millions. I have done good deeds. Let me in." And God said, "Sorry, I don't care what you've done, there's no room in here for you," and went away.
This time the holy man was really disturbed. He couldn't understand this. "Why won't God let me in?" he said. So he sat down in front of the gate again. Centuries passed. Remember he was dead anyway so it didn't matter. He was pondering why God didn't let him in. Then it came to him. So again he got up and he banged on the door, on the pearly gates. God came out and said, "Who are you? What do you want?" And he said, "Lord, I am your humble servant, but I must confess my sins. I have had sexual affairs with my female devotees. I have eaten meat and told people I was a vegetarian. But I confess everything to you. Can I come in now?" So God looked at him and said, "I don't care what you do, there's no room for you here." And went away.
Again the holy man said, "What is this? I've done everything I can. I'm going to sit at this gate if I have to sit here for all eternity, until I find out what the problem is." So he sat for years and century after century, pondering. "I confessed my sins to God. I confessed my good deeds to God. I want to get into heaven.
Wait a minute, who is this I? Who is the I that committed sins? Who is the I that committed good deeds? Who is the I that wants to get into heaven? Who am I?" And all of a sudden he started laughing. It came to him. He rolled over in laughter and he got up and banged on the gate. And God came and said, "Who are you?" And he said, "I am yourself." And God opened the gate and said, "Come in. There never was a room here for me and you."
#Robert Adams
راه نو و راه روشن از دید #مولانا در داستان طوطی و بازرگان

در زمان‌های قدیم، بازرگانی ثروتمند یک طوطی سخنگو و زیبا داشت. بازرگان این طوطی را در قفس زندانی کرده بود و هر وقت که می‌خواست با او حرف می‌زد.

روزی بازرگان تصمیم گرفت که برای سفری به هندوستان برود؛ ازآنجایی‌که رسم بود کسانی که از سفر برمی‌گردند، برای دوستان و آشنایان خود، هدیه‌ای بیاورند، بازرگان به اعضای خانواده و خدمتکاران خود گفت: «بگویید ببینم، چه چیزی را دوست دارید که از هندوستان برای شما سوغات بیاورم؟»

ادامه مطلب را اینجا بخوانید

https://virgool.io/@selfinquiry/zbvzxmbtigdb