تفحص خویش
21.3K subscribers
2.1K photos
805 videos
37 files
365 links
ابتدای کانال:

| https://t.me/selfinquiry/5
Download Telegram
تفحص خویش
Photo
دوستان من، ماهیت حقیقی شما مانند صفحه‌نمایش است. شما آن تصویری که به نظر می‌رسد از میان رنج‌ها و مصیبت‌های گوناگون می‌گذرد یا به نظر می‌رسد که از زندگی حداکثر لذت را می‌برد نیستید.
هردوی آن‌ها فریبنده هستند. شما مانند آن صفحه‌نمایش هستید. حقیقتاً هرگز هیچ تصویری نبوده. تصویر فقط برای مدتی به نظر می‌رسد. آن فقط به نظر می‌رسد زیرا اگر سعی کنید تا تصویر روی صفحه را بگیرید، چه چیزی به دستتان خواهد آمد؟ صفحه‌نمایش.
به همین دلیل آن فقط یک ظاهر است.
باورش سخت است که زندگی شما یعنی آنچه اکنون به نظر می‌رسد، غیرحقیقی است؛ فقط به این دلیل که شما خودتان را با آن شدیداً یکی پنداشته‌اید. این چیزی است که به آن مایا یا توهم بزرگ میگویند.
شما به شدت خودتان را با ظاهر زندگی‌تان یکی پنداشته‌اید و با آن هم هویت شده‌اید و بر این اساس واکنش نشان می‌دهید. هرزمان که واکنش نشان می‌دهید "کارما" اضافه می‌کنید. و کارماهای اضافه یعنی اینکه تصویر همچنان بارها و بارها ادامه پیدا خواهد کرد؛ یعنی ایگو قوی‌تر و قوی‌تر خواهد شد و حتی زمانی که این بدن را ترک کنید در بدنی دیگر همچنان ادامه پیدا کرده و پایانی برایش وجود ندارد.
چرخه‌های زیادی چه خوب، چه بد را طی می‌کنید. همه نوع تجربه‌ای خواهید داشت؛ اما تا زمانی که ادراک کنید که شما تجربه کننده نیستید و تجربه‌ای وجود ندارد بارها و بارها، بی‌نهایت و بی‌پایان از این چرخه‌ی کارما خواهید گذاشت. فقط زمانی که از این بازی مایا خسته شده باشید و از بازی کردن قسمتی به نام لی لا خسته شده باشید، آنگاه تصمیم می‌گیرید تا جوابی برای هستی خودتان پیدا کنید. شما باید بارها و بارها از این بازی عبور کنید تا نهایتاً شروع به جستجو کنید.
جستجوگر می‌شوید. شروع به خواندن فلسفه معنویت می‌کنید. ممکن است استادی پیدا کنید و آنگاه شما در مسیر هستید. آنچه انجام می‌دهید تعیین می‌کند که ازآنجا به کجا خواهید رفت. وقتی به جلسه‌ای مثل اینجا میایید، وقتی در یک ست سانگ (گردهمایی معنوی) مانند اینجا شرکت می‌کنید می‌توانید مطمئن باشید که در زندگی قبلی کارهای معنوی انجام داده‌اید. شما لایق این هستید تا اینجا باشید و حقیقت را درک کنید. درک کنید که چطور از ذهن، ایگو یا آن خویشِ شخصی فراتر روید.
همان‌طور که شروع به تمرین تفحص خویش، شاهد بودن، مراقبه «من هستم» می‌کنید، اتفاقاتی میفتد. شما در جستجوی ادراک خویش هستید درحالی‌که تمام این مدت ادراک خویش دقیقاً همان‌جایی که شما هستید بوده است. شما همیشه همان بوده‌اید اما بااین‌حال معتقدید که باید جستجو کنید، باید کتاب بخوانید، فلسفه‌هایی عمیق، درحالی‌که تنها کاری که باید انجام دهید بیدار شدن است. تمام کاری که باید انجام دهید بیدار شدن است درست همان‌طور که صبح از رویایتان بیدار می‌شوید. اکنون هم همان‌طور است.
فقط باید بیدار شوید.
اما چه چیزی شما را از بیداری بازمی‌دارد؟ نگرش‌های شما. شما به احساساتتان وابسته‌اید و درنتیجه چیزها را در زندگی‌تان به‌صورت ظواهر درست و غلط می‌بینید. تا زمانی که یک مفهوم درست یا غلط داشته باشید هرگز نمی‌توانید به فراتر از بدن رفته و آزاد شوید.
عده‌ای از مردم می‌پرسند: «اما چیزها در این دنیا درست و غلط هستند. من باید درباره آن‌ها موضع بگیرم.»
پرسش من از آن افراد همیشه یک چیز است: «آن برای چه کسی درست و غلط است؟ چه کسی آن را درست و چه کسی آن را غلط احساس می‌کند؟» فقط ایگو است. در حقیقت درست و غلطی وجود ندارد. فقط تجربیات یک رویای در حال آشکار شدن وجود دارد. بااین‌حال رؤیا وجود ندارد. هرگز وجود نداشته. جهانی که در حال حاضر به نظر می‌رسد وجود ندارد. هرگز وجود نداشت. آن‌طوری که معتقدی هستی، وجود ندارد هرگز وجود نداشت.
فقط یک چیز وجود دارد و تو همانی. هرگز چیزی به جز آن وجود نداشته. فقط آن یگانه‌ی واحد وجود دارد.
بااین‌حال اکثر شما نمی‌توانید آن را احساس کنید. شما تا آن حدی با مایا هم هویت شده‌اید که دنیای ظواهر باعث می‌شود احساساتی بشوید؛ بنابراین باید روی خودتان کار کنید. شما باید برای خودتان کاری کنید، به خودتان کمک کنید تا آزاد شوید. اگر خودتان را تنها بگذارید و هیچ کاری نکنید زندگی‌های مختلفی را یکی پس از دیگری روی سیارات مختلف خواهید گذراند. بدن‌های مختلفی خواهید داشت، زن، مرد شاید بدن‌هایی دیگر و این هرگز برای شما تمام نمی‌شود.
بنابراین شروع کن تا در مورد هستی خودت تحقیق کنی. این اولین قدم است. اینکه درباره وجود و هستی خودت تحقیق کنی. درباره وجود و هستی خودت با این سؤالات تفحص کن:
من کیستم؟
من از کجا آمده‌ام؟
ماهیت حقیقی من چیست؟
#رابرت آدامز
My friends, your true nature is like the screen. You are not the image that appears to go through different trials and tribulations, or appears to be enjoying life to the utmost.
They're both impostors. You are like the screen. There never really was an image. The image appeared for a time. It appeared. It appeared due to the fact that if you try to grab the image on the screen, what would you grab? The screen.
That's why it is an appearance.
It is hard to believe that your life, what appears right now, is unreal, simply because you have identified with it strongly. This is what is called maya, the grand illusion.
You have strongly identified with your appearance of life, and you are reacting accordingly. Every time you react you are accruing karma. Accruing karma simply means the image is continuing again and again, the ego becoming stronger and stronger. And even when you leave this body, it continues into another body. There’s no end.
You go through many cycles, some good, some bad. You have all kinds of experiences. But until you realize that you are not the experiencer and there’s no experience, you will go through the cycles of karma again, again, again, ad infinitum, no end. It is only when you get tired of playing the game called maya, playing a part called leela, that you decide to find the answer to your existence. You have to go through the game over and over again, and finally begin to search.
You become a seeker. You begin to read spiritual philosophy. You may find a teacher and you’re on the path. Depending on what you do, this determines where you go from there. When you come to a meeting like this, when you attend a satsang like this, you can rest assured that you have done spiritual work in a previous life. You deserve to be here to understand the reality, to understand how to transcend the mind, the ego, the personal self.
As you begin to practice self-inquiry, witnessing, the I am meditation, things begin to happen. You're searching for self-realization, whereas all this time, self-realization has been exactly where you are. You have always been that, yet you believe you've got to search, you've got to read books, deep philosophies, when all you had to do was to wake up. All you had to do was awaken, just as when you awaken in the morning from your dream, you awaken. It's the same thing now.
You simply have to awaken.
Yet what is keeping you from awakening? Your attitudes. You are attached to your emotions and you are seeing things in your life that either appear wrong or appear either appear right. As long as you have a concept of right or wrong, you can never transcend your body and become free.
Some people ask, “But things are right and wrong in this world. I have to take a stand.” My question to those people are always the same. “To whom is there right and wrong? Who feels right and who feels wrong?” Only the ego. In reality there’s no right and there’s no wrong. There are just experiences of a dream unfolding. Yet the dream doesn’t exist. It never did. The world, as it appears right now, does not exist. It never did. The way you believe you are, does not exist. It never did.
There is only one and you are that. There never were others. There's only the one.
Yet most of you cannot feel this. You're so identified with maya that the world of appearances cause you to feel emotional. You therefore have to work on yourself. You have to do something to yourself, to help you become free. If you leave yourself alone, and you do nothing, you'll go through life, after life, after life, on various planets. You'll have various bodies, female, male, maybe other bodies. It will never end for you.
Therefore you begin to question your existence. That is the first step. You question your existence. You question your existence by inquiring,
“Who am I?
Where did I come from?
What is my real nature?”
#Robert Adams Satsangs
T93: Silence, The Spiritual Center
Forwarded from تفحص خویش
جایی که فکری تمام می‌شود و فکر دیگری هنوز ظاهرنشده، آن آگاهی است، آن رهایی است، آن مأمن و منزلگه توست. تو همیشه همان‌جا هستی، متوجهی؟
گشتالت و توجه ات را تغییر بده. به شکل و ظاهر نگاه نکن، به پس‌زمینه نگاه کن. اگر یک‌ تخته‌سیاه خیلی بزرگ به ‌اندازه این دیوار اینجا قرار بدهم و یک نقطه سفید روی آن بکشم و بعد از شما بپرسم که چه می‌بینید؟ ۹۹ درصد شما خواهید گفت: یک نقطه سفید کوچک. (صدای خنده)
تخته‌سیاه به این بزرگی را نمی‌بینید و آن نقطه‌ی سفید که تقریباً نامریی است را می‌بینید. چرا؟ به خاطر اینکه آن الگوی ثابت ذهن است که به شکل‌ها نگاه کند و نه پس‌زمینه، به ابرها نگاه می‌کند و نه به آسمان، به افکار نگاه می‌کند و نه آگاهی.
تمام چیزی که باید آموزش داد همین است. همیشه به آگاهی نگاه کنید. به آگاهی نگاه کنید و بدانید که این چیزی است که شما هستید (حقیقت شما این است). منزلگه و جایگاه شما همین‌جاست، اینجا باش. در اینجا کسی دستش به شما نمی‌رسد. چه کسی می‌تواند وارد اینجا شود؟ حتی ذهن هم نمی‌تواند داخل شود.
#پاپاجی
Forwarded from تفحص خویش
Where the first thought has left and the other is not arisen, that is Consciousness, that is Freedom, that is your own place, your own abode. You are always there, you see.

Shift attention, change the gestalt. Don't look at the figure, look at the background! If I put a big blackboard the size of a wall here and mark it with a white point and ask you, "What do you see?" Ninety-nine percent of you will not see the blackboard! (Laughs) You will say, "I see a little white spot." Such a big blackboard and its not seen, and only a little white spot, which is almost invisible is seen! Why? Because this is the fixed pattern of the mind. To look at the figure , not the blackboard, to look at the cloud , not at the sky; to look at the thought and not Consciousness.

That's all the teaching is. Always look to Consciousness. Always look to Consciousness and know this is what you are! This is your own place, your own abode, Stay Here. No one can touch you. Who can enter Here where you are? Even your mind cannot enter.

#Papaji
Forwarded from OSHO MOVIES
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#لیسا_کرنز
"مرگ" قسمت دوم

❤️❤️❤️❤️
@oshomovies
مجموعه عکسهایی از لحظات بی «خود» ی (با توجه به ابیات بالا)

در طول روز هر بار که به این واژه «من» اشاره می‌کنیم دقیقاً به چه چیز اشاره می‌کنیم؟
گاهی مراقبه گون روی این واژه تعمق کنید.
«من»
این من چیزی جدای از مجموعه افکار، احساسات، ادراکات و تجارب و خاطراتی که در گذشته شکل‌گرفته نیست یعنی مجموعه دریافت‌هایی که تا همین لحظه وجود داشته و همچنین مجموعه تصوراتی از آینده.
حال اگر تماماً حقیقتاً در لحظه حال باشیم آیا این «من» میتواند وجود داشته باشد؟
بودنِ تمام و کمال در لحظه حال منجر به محو این «من» میشود. در لحظه حال فقط «بودن» وجود دارد. فقط هستی وجود دارد. بودنِ محض و نه هیچ‌چیز دیگر.

تفحص خویش
@selfinquiry
«هیچ‌کس بدون تلاش موفق نمی‌شود»

مرید: چطور می‌توان ذهن سرکش را تحت کنترل درآورد؟

رامانا ماهارشی: یا منشأ آن را جستجو کنید تا ناپدید شود یا تسلیمش کنید تا از پا درآید.

مرید: اما ذهن از کنترل ما خارج می‌شود

رامانا ماهارشی: بگذار همین‌طور باشد. فکرش را نکن. زمانی که دوباره خودت را به یاد آوردی برش گردان و آن را به سمت درون ببر. همین کافی است.
هیچ‌کس بدون تلاش موفق نمی‌شود. کنترل ذهن چیزی نیست که در هنگام تولد با شما باشد (بلکه برای رسیدن به آن باید تلاش کرد. م) آن معدودی که موفق‌اند موفقیتشان را مدیون ثبات قدم و پشتکارشان هستند.
یک مسافر در قطار با حماقتش بارش را روی سرش نگه می‌دارد. بگذارید تا بارش را زمین بگذارد آنگاه او متوجه خواهد شد که (بدون اینکه سختی نگه داشتن بار روی سرش را تحمل کند. م) بار بازهم به مقصد می‌رسد. به همین صورت بگذارید تا ژست فاعل بودن را به خود نگیریم بلکه از خودمان در برابر آن قدرت هدایتگر دست بکشیم.

#رامانا ماهارشی
NO ONE SUCCEEDS WITHOUT EFFORT
D.: How can the rebellious mind be brought under control?
M.: Either seek its source so that it may disappear or surrender that it may be struck down.
D.: But the mind slips away from our control.
M.: Be it so. Do not think of it. When you recollect yourself bring it back and turn it inward. That is enough.
No one succeeds without effort. Mind control is not one’s birthright. The successful few owe their success to their perseverance.
A passenger in a train keeps his load on the head by his own folly. Let him put it down: he will find the load reaches the destination all the same. Similarly, let us not pose as the doers, but resign ourselves to the guiding Power.

#Ramana Maharshi
- Talk 398.
14th April 1937
در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور

مثلِ خواب دمِ صبح

و چنان بی تابم

که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت

بروم تا سرِ کوه

دورها آواییست که مرا می خواند...



"سهراب سپهری"