دقت کنید که چیزی درون شما نسبت به احساسات و عواطفتان آگاه است.چه چیزی نسبت به غمگین بودن شما آگاه است؟ چه چیزی نسبت به شاد بودن شما آگاه است؟ شما "آن" هستید و نه خودِ غم و شادی. با "آن" بمانید. "آن" چیزی که از احساسات و عواطف شما آگاه است همان چیزی است که خود به خودی درون شما نفس میکشد، همان چیزی است که غذایی که میخورید را هضم میکند همان چیزی است که این بدن را به شما داده. شما با همان میبینید، با همان میشنوید و ... . این همان چیزی است که از وجود افکار و احساسات و ادراکات آگاه هست. در مثال صفحه نمایش و محتوای آن، همان صفحه نمایش است که ثابت و بدون تغییر است، همان چیزی است که از تجربهها آگاه است. تو آنی. خودت را با محتوای زندگیت اشتباه نگیر.
@selfinquiry
@selfinquiry
اکهارت: هر آنچه هست را بپذیر
پرسشگر: من واقعاً نمیتوانم، من در این مورد پریشان و عصبانی هستم
اکهارت: پس هر آنچه هست را بپذیر
پرسشگر: بپذیرم که من عصبانی و پریشانم؟ بپذیرم که نمیتوانم بپذیرم؟
اکهارت: بله. پذیرش را به عدم پذیرشت بیاور. تسلیم را به عدم تسلیمت بیاور. آنگاه ببین که چه اتفاقی میفتد.
#اکهارت تول
Eckhart: "Accept what is."
Questioner: "I truly cannot. I am agitated and angry about this."
Eckhart : "Then accept what is."
Questioner: "Accept that I am agitated and angry? Accept that I cannot accept?"
Eckhart: "Yes. Bring acceptance into your non-acceptance. Bring surrender into your non- surrender. Then see what happens.
#Eckhart Tolle
پرسشگر: من واقعاً نمیتوانم، من در این مورد پریشان و عصبانی هستم
اکهارت: پس هر آنچه هست را بپذیر
پرسشگر: بپذیرم که من عصبانی و پریشانم؟ بپذیرم که نمیتوانم بپذیرم؟
اکهارت: بله. پذیرش را به عدم پذیرشت بیاور. تسلیم را به عدم تسلیمت بیاور. آنگاه ببین که چه اتفاقی میفتد.
#اکهارت تول
Eckhart: "Accept what is."
Questioner: "I truly cannot. I am agitated and angry about this."
Eckhart : "Then accept what is."
Questioner: "Accept that I am agitated and angry? Accept that I cannot accept?"
Eckhart: "Yes. Bring acceptance into your non-acceptance. Bring surrender into your non- surrender. Then see what happens.
#Eckhart Tolle
بسیاری از افراد معنوی گرفتار یک عدم پذیرش اساسی با آنچه اتفاق میفتد هستند. میخواهند از آنچه اتفاق میفتد فراتر بروند، از آن خلاص شوند، از آن خارج شوند از آن دور شوند. هیچ مشکلی در این احساس وجود ندارد اما این روش جواب نمیدهد، زیرا این نوعی فرار از واقعیت در لباس معنوی است. فرار از واقعیتی است که در قالب و مفاهیم معنوی آمده اما در حقیقت هیچ فرقی با مستی که در جوی افتاده و نمیخواهد بیش از این درد بکشد ندارد. وقتی همه چیز را تماماً و کاملاً بپذیرید و با آن بمانید خودبخود به فراتر از آن خواهید رفت.
#آدیاشانتی
#آدیاشانتی
"Many spiritual people are involved in a radical denial of what is happening. They want to transcend it, get rid of it, get out of it, get away from it. There’s nothing wrong with that feeling, but the approach doesn’t work because it’s escapism in spiritual clothing. It’s wearing spiritual clothing and spiritual concepts, but it is really no different than a drunk in the gutter who doesn’t want to feel the pain anymore. When you abide and accept everything completely and fully, you automatically go beyond."
#Adyashanti (20th-21st century American mystic)
#Adyashanti (20th-21st century American mystic)
Forwarded from تفحص خویش
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تفحص خویش
افکار ما از کجا می آیند تاثیر ذهن جمعی بر افکار #اکهارت تول @selfinquiry
آغاز رهایی ادراک این نکته است که تو «فکر کننده» نیستی. زمانی که شروع به مشاهدهی فکر کننده میکنی، سطح بالاتری از آگاهی فعال میشود. آنگاه پی میبری که در فراسوی افکار، قلمرو وسیع آگاهی وجود دارد که این افکار فقط جنبه بسیار کوچکی از آن آگاهی هستند.
تو همچنین متوجه میشوی که تمام چیزهایی که حقیقتاً اهمیت دارند مانند زیبایی، عشق، خلاقیت، شور و آرامشِ درون از جایی فراسوی ذهن برمیخیزند.آنگاه شروع به بیدار شدن میکنی.
#اکهارت تول
“The beginning of freedom is the realization that you are not “the thinker.” The moment you start watching the thinker, a higher level of consciousness becomes activated. You then begin to realize that there is a vast realm of intelligence beyond thought, that thought is only a tiny aspect of that intelligence.
You also realize that all the things that truly matter – beauty, love, creativity, joy, inner peace – arise from beyond the mind. You begin to awaken.”
#Eckhart Tolle
تو همچنین متوجه میشوی که تمام چیزهایی که حقیقتاً اهمیت دارند مانند زیبایی، عشق، خلاقیت، شور و آرامشِ درون از جایی فراسوی ذهن برمیخیزند.آنگاه شروع به بیدار شدن میکنی.
#اکهارت تول
“The beginning of freedom is the realization that you are not “the thinker.” The moment you start watching the thinker, a higher level of consciousness becomes activated. You then begin to realize that there is a vast realm of intelligence beyond thought, that thought is only a tiny aspect of that intelligence.
You also realize that all the things that truly matter – beauty, love, creativity, joy, inner peace – arise from beyond the mind. You begin to awaken.”
#Eckhart Tolle
تفحص خویش
"تمرینِ فقط بودن"
"تمرینِ فقط بودن"
هرچیزی که به "فقط بودن" اضافه میشه رو در بیار از خودت
اسمت
فامیلیت
جنسیتت
مشکل جسمیت
عشقت
پدرت
مادرت
فرزندت
ملیتتت
اعتقاداتت
زبانی که با اون حرف میزنی
خاطراتت
گذشته
آینده
حال
هر ایده ای که درباره هرچیز و هر کسی داری
حتی درباره همین متن
درباره رامانا ماهارشی
عرفان
خدا
تمام اساتید
وحدت
تفحص خویش
پرویز شهبازی
مولانا
از هرچییییییییییییزی خارج شو
"فقط باش"
همین
"فقط باش"
از همه چیز بیا بیرون اجازه نده هیچ چیزی درونت باشه
به کل از خودت و ماجراهای خودت بیا بیرون
"فقط باش"
حتی اگر تو زندانی و قراره نیم ساعت دیگه اعدام بشی
از همه ماجراهات به کل بیا بیرون
بدهی ها
ورشکستگی
تنهایی
اینها همه به این "من" وصل هستند
"من" که حذف بشه همه اینها فرو میریزند
فکر کن تو عکسی که اینجا گذاشتم اون "من" حذف بشه دیگه اون مشکلها نمیتونن به چیزی آویزون باشن
وقتی "من" حذف بشه همه باهم یهو فرو میریزن و محو میشن
از همه چیز بیا بیرون
اونقدر از همه چیز بیا بیرون که دیگه چیزی اون تو نمونه
خالیِ خالیِ خالیِ خالیِ خالی
«چون که باشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان»
عطار
این یعنی «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» بمیر قبل از اینکه میرانده شوی
همه ی چیزهای عالم همین "فقط بودن" هستند و وقتی به "فقط بودن" میرسی اونوقت میفهمی که تو با همه چیز و همه کس یکی هستی و همه چیز فقط "هست"
در انتها فراموش نکنید که "شما" نمیتونید با تلاش به حضور دست پیدا کنید شما فقط باید از "من ذهنی یا ایگو یا نفس" یا بهتر بگم از خودتون خلاص بشید چرا که تو "خود" حجاب خودی. این حجاب که برداشته بشه آن نوری که پیشاپیش حضور داشته خودبخودی خواهد درخشید.
راز تمام آموزه ها همینه:
«هیچ کس را تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه کبریا»
مولانا
و چه مبارک است که این متن در شب عید قربان نوشته شد
«الله اکبر تو خوش نیست با سر تو
این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد»
مولانا
*به عکسها دقت کنید
هرچیزی که به "فقط بودن" اضافه میشه رو در بیار از خودت
اسمت
فامیلیت
جنسیتت
مشکل جسمیت
عشقت
پدرت
مادرت
فرزندت
ملیتتت
اعتقاداتت
زبانی که با اون حرف میزنی
خاطراتت
گذشته
آینده
حال
هر ایده ای که درباره هرچیز و هر کسی داری
حتی درباره همین متن
درباره رامانا ماهارشی
عرفان
خدا
تمام اساتید
وحدت
تفحص خویش
پرویز شهبازی
مولانا
از هرچییییییییییییزی خارج شو
"فقط باش"
همین
"فقط باش"
از همه چیز بیا بیرون اجازه نده هیچ چیزی درونت باشه
به کل از خودت و ماجراهای خودت بیا بیرون
"فقط باش"
حتی اگر تو زندانی و قراره نیم ساعت دیگه اعدام بشی
از همه ماجراهات به کل بیا بیرون
بدهی ها
ورشکستگی
تنهایی
اینها همه به این "من" وصل هستند
"من" که حذف بشه همه اینها فرو میریزند
فکر کن تو عکسی که اینجا گذاشتم اون "من" حذف بشه دیگه اون مشکلها نمیتونن به چیزی آویزون باشن
وقتی "من" حذف بشه همه باهم یهو فرو میریزن و محو میشن
از همه چیز بیا بیرون
اونقدر از همه چیز بیا بیرون که دیگه چیزی اون تو نمونه
خالیِ خالیِ خالیِ خالیِ خالی
«چون که باشی فانی مطلق ز خویش
هست مطلق گردی اندر لامکان»
عطار
این یعنی «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» بمیر قبل از اینکه میرانده شوی
همه ی چیزهای عالم همین "فقط بودن" هستند و وقتی به "فقط بودن" میرسی اونوقت میفهمی که تو با همه چیز و همه کس یکی هستی و همه چیز فقط "هست"
در انتها فراموش نکنید که "شما" نمیتونید با تلاش به حضور دست پیدا کنید شما فقط باید از "من ذهنی یا ایگو یا نفس" یا بهتر بگم از خودتون خلاص بشید چرا که تو "خود" حجاب خودی. این حجاب که برداشته بشه آن نوری که پیشاپیش حضور داشته خودبخودی خواهد درخشید.
راز تمام آموزه ها همینه:
«هیچ کس را تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه کبریا»
مولانا
و چه مبارک است که این متن در شب عید قربان نوشته شد
«الله اکبر تو خوش نیست با سر تو
این سر چو گشت قربان الله اکبر آمد»
مولانا
*به عکسها دقت کنید
تفحص خویش
"تمرینِ فقط بودن" هرچیزی که به "فقط بودن" اضافه میشه رو در بیار از خودت اسمت فامیلیت جنسیتت مشکل جسمیت عشقت پدرت مادرت فرزندت ملیتتت اعتقاداتت زبانی که با اون حرف میزنی خاطراتت گذشته آینده حال هر ایده ای که درباره هرچیز و هر کسی داری حتی درباره همین متن…
درخصوص مطلب بالا ویدئو زیر رو ببینید 👇
Forwarded from OSHO MOVIES
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آخِر، این «اَنَا الْحَقّ» گفتن، مردم میپندارند که دعویِ بزرگی است. «اَنَا الْعَبْد» گفتن، دعوی بزرگ است. اَنَا الْحَق عظیم تواضع است، زیرا که این میگوید که: من عَبدِ خدایم، دو هستی اثبات میکند: یکی خود را و یکی خدا را. امّا آنکه «اَنَا الْحَق» میگوید، خود را عَدَم کرد، به باد داد. میگوید که: اَنَا الْحَق، یعنی من نیستم، همه اوست، جز خدا را هستی نیست، من به کلّی عَدَمِ مَحضام و هیچام. تواضع در این بیشتر است. این است که مردم فَهم نمیکنند.
#مولانا
دعوی = ادعا
#مولانا
دعوی = ادعا
تفحص خویش
Photo
"رحمت بیحد روانه هر زمان
خفتهاید از درک آن ای مردمان"
مولانا
زندگی همه زیبایی، میمنت و خجستگی است. ولی رنجها و زشتیهایی که ما از تصاویر فکری با خود میکشیم مانع ادراک ما از رحمت و زیبایی روان و پویای زندگی میگردد. هماکنون که تو به تماشای این غروب، به تماشای این ستارهها و به تماشای هر چیز ایستادهای، آیا تصویر اینکه «من چه آدم حقیری هستم، چه آدم بیعرضه، ترسو، محروم و ناکام و عقبماندهای هستم»، و صدها تصویر دیگر را با خودت داری یا نه؟ اگر داری، آیا این تصويرها میگذارند تو يكدله و با تمام وجود در تماشای ستارهها باشی!؟ آیا تو یک توبره سنگین از تصاویر کریه و زشت بر ذهنت بار نکردهای و از طريق آنها به خورشید نگاه میکنی!؟ آیا تنها به تماشا نشستهای، یا «من»، یعنی آن «عجوزه» و عفريت را هم در ذهنت نشاندهای و همراه خود داری؟ آیا احساس نمیکنی که انگار وجودت سنگین است؟ انگار چیزی مدام سوزن به چشم و ذهن و حواست فرو میکند و نمیگذارد با دل درست و فارغ تماشا و احساس کنی!؟
خب ای آدمیزاد، فقط یکبار، یکبار این عجوزه را با خودت به تماشای زندگی نبر. تو وقتی با این عجوزه به تماشای غروب آفتاب نشستهای در حقیقت او به تماشا نشسته است. غیرازاین است؟ آیا هماکنون تو داری غروب آفتاب را نگاه میکنی، یا موجودی که حقیر و عقبمانده و بدهکار و طلبکار و پر ترس و پراضطراب است؟ یکبار «من» را با خود نبر تا شکوه زندگی را حس کنی تا زندگی را چنان ببینی که هرگز ندیدهای.
محمدجعفر #مصفا – از کتاب با پیر بلخ صفحه ۲۹۲
خفتهاید از درک آن ای مردمان"
مولانا
زندگی همه زیبایی، میمنت و خجستگی است. ولی رنجها و زشتیهایی که ما از تصاویر فکری با خود میکشیم مانع ادراک ما از رحمت و زیبایی روان و پویای زندگی میگردد. هماکنون که تو به تماشای این غروب، به تماشای این ستارهها و به تماشای هر چیز ایستادهای، آیا تصویر اینکه «من چه آدم حقیری هستم، چه آدم بیعرضه، ترسو، محروم و ناکام و عقبماندهای هستم»، و صدها تصویر دیگر را با خودت داری یا نه؟ اگر داری، آیا این تصويرها میگذارند تو يكدله و با تمام وجود در تماشای ستارهها باشی!؟ آیا تو یک توبره سنگین از تصاویر کریه و زشت بر ذهنت بار نکردهای و از طريق آنها به خورشید نگاه میکنی!؟ آیا تنها به تماشا نشستهای، یا «من»، یعنی آن «عجوزه» و عفريت را هم در ذهنت نشاندهای و همراه خود داری؟ آیا احساس نمیکنی که انگار وجودت سنگین است؟ انگار چیزی مدام سوزن به چشم و ذهن و حواست فرو میکند و نمیگذارد با دل درست و فارغ تماشا و احساس کنی!؟
خب ای آدمیزاد، فقط یکبار، یکبار این عجوزه را با خودت به تماشای زندگی نبر. تو وقتی با این عجوزه به تماشای غروب آفتاب نشستهای در حقیقت او به تماشا نشسته است. غیرازاین است؟ آیا هماکنون تو داری غروب آفتاب را نگاه میکنی، یا موجودی که حقیر و عقبمانده و بدهکار و طلبکار و پر ترس و پراضطراب است؟ یکبار «من» را با خود نبر تا شکوه زندگی را حس کنی تا زندگی را چنان ببینی که هرگز ندیدهای.
محمدجعفر #مصفا – از کتاب با پیر بلخ صفحه ۲۹۲
تفحص خویش
Photo
کریشنامورتی می گوید: هر حرکت فکر نه تنها موجب تداوم «من» می گردد، بلکه نفس آن حرکت عین یک مرز، قالب و محدوده است برای ذهن. فکر هرگز نمی تواند از قالبی که خود ساخته است خارج بشود و به ماورا آن برود. زمانی هم که ذهن می کوشد تا قالب را بشکند و به ماورا برود، قالب دیگری ایجاد کرده است. تنها زمانی حقیقت و ماوراء خود را بر ذهن باز می نمایند که فکر از تلاش و حرکت باز ایستاده است. مولوی در ده ها رمز و تمثیل بر همین موضوع تکیه می کند:
«ذوق ازادی ندیده جان او
هست صندوق صور میدان او»
موضوع را از این زیباتر و روشن تر می توان بیان کرد؟ «صندوق» یعنی مرز و محدوده، یعنی قالب. و آنچه تشکیل این صندوق و قالب را می دهد، «صور» است؛ یعنی image
«اگر زصندوقی به صندوقی رود
او سمائی نیست، صندوقی بود»
هر قدر با فکر - که عین تصویر و صورت است - حرکت کنی، داخل صندوق خواهی بود. «سمائی نیست»، یعنی باز نیست، نمی تواند به ماورا برود.
«حیرتی آمد درونش آنزمان
که برون شد از زمین و آسمان»
حیرت یعنی عدم اِشعار؛ و عدم اشعار هنگامی است که فکر حرکت و دخالتی ندارد. در این صورت است که هرگونه جهت، مرز و قالب از ذهن برخاسته و ذهن از زمین و آسمان و تعین خارج گشته است.
محمد جعفر #مصفا
از مقدمه کتاب نگاه در سکوت کریشنامورتی
«ذوق ازادی ندیده جان او
هست صندوق صور میدان او»
موضوع را از این زیباتر و روشن تر می توان بیان کرد؟ «صندوق» یعنی مرز و محدوده، یعنی قالب. و آنچه تشکیل این صندوق و قالب را می دهد، «صور» است؛ یعنی image
«اگر زصندوقی به صندوقی رود
او سمائی نیست، صندوقی بود»
هر قدر با فکر - که عین تصویر و صورت است - حرکت کنی، داخل صندوق خواهی بود. «سمائی نیست»، یعنی باز نیست، نمی تواند به ماورا برود.
«حیرتی آمد درونش آنزمان
که برون شد از زمین و آسمان»
حیرت یعنی عدم اِشعار؛ و عدم اشعار هنگامی است که فکر حرکت و دخالتی ندارد. در این صورت است که هرگونه جهت، مرز و قالب از ذهن برخاسته و ذهن از زمین و آسمان و تعین خارج گشته است.
محمد جعفر #مصفا
از مقدمه کتاب نگاه در سکوت کریشنامورتی