اکنون شما کجا هستید؟
هدفتان کجاست؟
چه فاصلهای باید طی شود؟
خویش در جایی دور از دسترس نیست. شما همیشه همان خویش هستید. فقط نیاز است تا عادت خود را رها کنید همان عادت قدیمیِ هم هویت شدگی با غیر خویش.
تمام تلاشها برای همین است. با چرخش ذهن به بیرون شما دنیا را دیدهاید، همان غیر خویش را. اگر آن را به درون برگردانید خویش را خواهید دید.
#رامانا ماهارشی
Where are you now?
Where is the goal?
What is the distance to be covered?
The Self is not somewhere far away to be reached. You are always that. You have only to give up your habit, a long-standing one, of identifying yourself with the non-self.
All effort is only for that. By turning the mind outwards, you have been seeing the world, the non-Self. If you turn it inwards you will see the Self.
Sri #Ramana Maharshi
هدفتان کجاست؟
چه فاصلهای باید طی شود؟
خویش در جایی دور از دسترس نیست. شما همیشه همان خویش هستید. فقط نیاز است تا عادت خود را رها کنید همان عادت قدیمیِ هم هویت شدگی با غیر خویش.
تمام تلاشها برای همین است. با چرخش ذهن به بیرون شما دنیا را دیدهاید، همان غیر خویش را. اگر آن را به درون برگردانید خویش را خواهید دید.
#رامانا ماهارشی
Where are you now?
Where is the goal?
What is the distance to be covered?
The Self is not somewhere far away to be reached. You are always that. You have only to give up your habit, a long-standing one, of identifying yourself with the non-self.
All effort is only for that. By turning the mind outwards, you have been seeing the world, the non-Self. If you turn it inwards you will see the Self.
Sri #Ramana Maharshi
زمانی که روشنشدگی اتفاق بیفتد «من» در فرد بهطور کامل از بین رفته است، کاملاً فنا شده است. «من» دیگر وجود ندارد؛ و برای آن وجود، دیگر کسی نمانده که روشنضمیر شود. آن وجود در ماهیت حقیقیاش ساکن شده، در نیستی*، نیستی مطلق. هیچ کس نمیتواند روشنضمیر شود. هیچ کس نمیتواند آزاد شود زیرا آن تویی که فکر میکند میتواند آزاد و رها شود اصلاً وجود ندارد.
تویی وجود ندارد. شخصی وجود ندارد. انسانی وجود ندارد که یک روز انسان باشد و روز بعد رها و آزاد گردد. فقط آن خویشِ رها وجود دارد و تو همانی. تو آن چیزی که به نظر میرسد نیستی. آن نمودی از خودت که فکر میکنی آن هستی کاذب است.
#رابرت آدامز
* «هیچ کس را تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه کبریا
چیست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین نیستی»
#مولانا
تویی وجود ندارد. شخصی وجود ندارد. انسانی وجود ندارد که یک روز انسان باشد و روز بعد رها و آزاد گردد. فقط آن خویشِ رها وجود دارد و تو همانی. تو آن چیزی که به نظر میرسد نیستی. آن نمودی از خودت که فکر میکنی آن هستی کاذب است.
#رابرت آدامز
* «هیچ کس را تا نگردد او فنا
نیست ره در بارگاه کبریا
چیست معراج فلک این نیستی
عاشقان را مذهب و دین نیستی»
#مولانا
"When ["enlightenment" happens] in a person the I has been totally destroyed, totally annihilated. The me no longer exists. And to that being there is absolutely no one who became enlightened. That being is resting in his true nature, in nothingness, absolute nothingness. No one can become enlightened. No one can be liberated, for the you that thinks it can be liberated doesn't even exist.
There is no you. There is no person. There is no human being who is a human being one day and the next day becomes liberated. There is only the liberated Self and you are that. There is not you as you appear. The appearance of you, which you think you are, is false."
#Robert Adams (20th century American Advaita mystic)
There is no you. There is no person. There is no human being who is a human being one day and the next day becomes liberated. There is only the liberated Self and you are that. There is not you as you appear. The appearance of you, which you think you are, is false."
#Robert Adams (20th century American Advaita mystic)
" زمانی ذهن ارضا میشود که شما به چیزی که دوست دارید برسید در این هنگام ذهن در قلب آرام میگیرد. وقتی ذهن در قلب آرام بگیرد شادی بهخودیخود از پسش خواهد آمد به خاطر اینکه شادی همان ذات حقیقی توست. هرزمان که ذهن برای جستجوی چیزی بیرون میرود تا تو را خوشحال کند، تا زمانی که چیزی که میخواهی را به دست نیاوردهای خوشحال نیستی. زمانی که آن را به دست آوردی دوباره ذهن در قلب آرام میگیرد و تو خوشحال میشوی. تمام مدت تو در این فکری که چیزی در بیرون از تو وجود دارد که شادی و خوشبختی برایت به همراه خواهد داشت. رسیدن به آن هدف برایت شادی عظیمی همراه خواهد داشت. درواقع آن موضوع و هدف هیچ ارتباطی به شادی ندارد. بلکه شادی زمانی اتفاق میفتد و زمانی شما رضایت خواهید داشت که ذهن در قلب آرام میگیرد. پس ما برای اینکه همیشه شاد باقی بمانیم باید یاد بگیریم که ذهن را در قلب آرام نگهداریم. تا زمانی که به ذهن اجازه ندهیم از قلب بیرون بیاید میتوانیم در هر شرایطی شادباشیم.
درست مثل شخصی که زیر آفتاب داغ نشسته و در حال سوختن است و سپس به زیر سایه درختی میرود و احساس راحتی میکند. بهمحض اینکه این شخص احساس راحتی کرد دوباره زیر آفتاب میرود و دوباره آفتاب داغ او را میسوزاند و او دوباره به سمت سایه درخت پناه میبرد. فقط یک احمق میتواند چنین کاری بکند اما این دقیقاً همان کاری است که ما انجام میدهیم ما به بیرون میرویم تا دنبال چیزی بگردیم که خوشحالمان کند و بعد زمانی که چیزها از بین رفتند احساس بدبختی میکنیم این در حالی است که ما میتوانیم خودمان همین احساس عظیم آرامش و شادی را داشته باشیم. میتوانیم به سینما یا هرکجای دیگر که میخواهیم برویم و این احساس شادی درونمان هیچ تغییری نکند. شادی، خویش حقیقی تو است. تو آنی.
باید همیشه نسبت به آن آگاه باشی. باید این نکته را با خودت یادآوری کنی که: من مجبور نیستم که به اینجاوآنجا بروم. اگر من به اینجاوآنجا میروم به خاطر این است که خودم میخواهم و این مطلقاً هیچ ارتباطی با شادی من ندارد. اینکه من جاهای مختلفی بروم و کارهای مختلفی انجام دهدم مرا آدم بهتری نخواهد کرد. تمام دانشی که نیاز داری، درون خودت است. تمام شادی و سروری که نیاز داری، درون خودت است. تمام عشقی که نیاز داری، درون خودت است و ازآنجاییکه خویشِ تو همه فراگیر و حضوری مطلق است بنابراین به هرکجا بنگری و هر جا بروی درون خویشت هستی. فقط یک خویش وجود دارد. زمانی که آن خویش را بشناسی دیگران هم همان خویش خواهند شد، دنیا همان خویش خواهد شد، درختان، آسمان، سیارات و کل کیهان همان خویش است بنابراین هر جا بروی و هر کاری انجام دهی خویش را خواهی دید و خویش همیشه عشق و محبت و صلح و سعادت است. ازآنجاییکه تو دیگر چیزی را جدای از خودت نمیبینی دیگر چیزی نمیتواند تو را ناراحت کند به این خاطر که تو در حال دیدن خویشت هستی."
#رابرت آدامز
درست مثل شخصی که زیر آفتاب داغ نشسته و در حال سوختن است و سپس به زیر سایه درختی میرود و احساس راحتی میکند. بهمحض اینکه این شخص احساس راحتی کرد دوباره زیر آفتاب میرود و دوباره آفتاب داغ او را میسوزاند و او دوباره به سمت سایه درخت پناه میبرد. فقط یک احمق میتواند چنین کاری بکند اما این دقیقاً همان کاری است که ما انجام میدهیم ما به بیرون میرویم تا دنبال چیزی بگردیم که خوشحالمان کند و بعد زمانی که چیزها از بین رفتند احساس بدبختی میکنیم این در حالی است که ما میتوانیم خودمان همین احساس عظیم آرامش و شادی را داشته باشیم. میتوانیم به سینما یا هرکجای دیگر که میخواهیم برویم و این احساس شادی درونمان هیچ تغییری نکند. شادی، خویش حقیقی تو است. تو آنی.
باید همیشه نسبت به آن آگاه باشی. باید این نکته را با خودت یادآوری کنی که: من مجبور نیستم که به اینجاوآنجا بروم. اگر من به اینجاوآنجا میروم به خاطر این است که خودم میخواهم و این مطلقاً هیچ ارتباطی با شادی من ندارد. اینکه من جاهای مختلفی بروم و کارهای مختلفی انجام دهدم مرا آدم بهتری نخواهد کرد. تمام دانشی که نیاز داری، درون خودت است. تمام شادی و سروری که نیاز داری، درون خودت است. تمام عشقی که نیاز داری، درون خودت است و ازآنجاییکه خویشِ تو همه فراگیر و حضوری مطلق است بنابراین به هرکجا بنگری و هر جا بروی درون خویشت هستی. فقط یک خویش وجود دارد. زمانی که آن خویش را بشناسی دیگران هم همان خویش خواهند شد، دنیا همان خویش خواهد شد، درختان، آسمان، سیارات و کل کیهان همان خویش است بنابراین هر جا بروی و هر کاری انجام دهی خویش را خواهی دید و خویش همیشه عشق و محبت و صلح و سعادت است. ازآنجاییکه تو دیگر چیزی را جدای از خودت نمیبینی دیگر چیزی نمیتواند تو را ناراحت کند به این خاطر که تو در حال دیدن خویشت هستی."
#رابرت آدامز
When the mind is satisfied that you have something that you love in your life, the mind rests in the heart. When the mind rests in the heart, happiness ensues all by itself. For happiness is the very nature of yourself. Whenever the mind goes out searching for something to make you happy, then you are not happy until you accomplish whatever you want to do. Once you're accomplishing it, once it's done the mind rests in the heart and you have happiness. All the time you believe that it is the thing outside of you that brings you the happiness. It's the object that has brought you great happiness. The object has absolutely nothing to do with it. It is when you are satisfied and the mind rests in the heart and you become happy. So we learn to make the mind rest in the heart all of the time and we will always be happy. We can be happy under all circumstances.... As long as you do not allow the mind to come out of your heart you have to be happy.
It is like the person who sits in the hot sun and burns then goes under a shade tree and feels comfortable. As soon as the person is comfortable he goes back into the sun again and again the sun burns him. So he runs back under the shade tree. Only a fool would keep running back into the sun then go back under the shade tree. But that is exactly what we do. We go out searching for things to make us happy. And then when the things wear off we become miserable. Whereas we can sit by ourselves and have tremendous peace and happiness. We can go to a movie, we can go anywhere we want and the happiness never changes. The happiness is your Self. You are That.
You have to always be aware of this. You have to realize that I don't have to run here or run there or go here or go there. If I'm going here or going there it's because I want to but it has absolutely nothing to do with my happiness. It will not make me a better person if I go anywhere or do anything else. All the knowledge that you need is within yourself. All the peace that you need is within yourself. All the joy that you need is within yourself. All the love that you need is within yourself. And since your Self is all-pervading, omnipresence, therefore anywhere you look, anywhere you go you are in your Self. There is only one Self. When you know that Self others become that Self, the world becomes the Self, the tree becomes the Self, the sky becomes the Self, the planets becomes the Self, the whole universe is the Self. Therefore wherever you go whatever you do you are seeing the Self. And the Self is always love and compassion and peace and bliss. That’s why nothing can make you unhappy. For you're not seeing something apart from you. You're seeing your Self.
#Robert Adams
It is like the person who sits in the hot sun and burns then goes under a shade tree and feels comfortable. As soon as the person is comfortable he goes back into the sun again and again the sun burns him. So he runs back under the shade tree. Only a fool would keep running back into the sun then go back under the shade tree. But that is exactly what we do. We go out searching for things to make us happy. And then when the things wear off we become miserable. Whereas we can sit by ourselves and have tremendous peace and happiness. We can go to a movie, we can go anywhere we want and the happiness never changes. The happiness is your Self. You are That.
You have to always be aware of this. You have to realize that I don't have to run here or run there or go here or go there. If I'm going here or going there it's because I want to but it has absolutely nothing to do with my happiness. It will not make me a better person if I go anywhere or do anything else. All the knowledge that you need is within yourself. All the peace that you need is within yourself. All the joy that you need is within yourself. All the love that you need is within yourself. And since your Self is all-pervading, omnipresence, therefore anywhere you look, anywhere you go you are in your Self. There is only one Self. When you know that Self others become that Self, the world becomes the Self, the tree becomes the Self, the sky becomes the Self, the planets becomes the Self, the whole universe is the Self. Therefore wherever you go whatever you do you are seeing the Self. And the Self is always love and compassion and peace and bliss. That’s why nothing can make you unhappy. For you're not seeing something apart from you. You're seeing your Self.
#Robert Adams
بعضی از مردم همچنان از من میپرسند که: وقتی میگویی عشق را احساس میکنی، منظورت چیست؟
عشقی که من احساس میکنم کاملاً بیقیدوشرط است. به همین دلیل است که میتوانم بدون توجه به اینکه شما چه کار میکنید یا چطور عمل میکنید یا از کجا میآیید عاشق شما باشم. من میتوانم عاشق شما باشم زیرا من عاشق خودم هستم؛ و فقط یک «خویش» است که وجود دارد. بنابراین آن خویشی که من عاشقش هستم شما هستید و چیزی جدا نیست.
اگر بهعنوان یک وجود مستقل شما را دوست میداشتم آنگاه مشکل پیش میآمد زیرا جدایی مراحل مختلف زندگی شما را به من نشان میدهد؛ اما نمیتوانم این کار را انجام دهم من فقط میتوانم دوست داشته باشم چراکه خویش عشق است. آن عشق، شخصی نیست. آن همهجانبه و همه فراگیر است. بنابراین همانطور که من یک تجسمی از عشق هستم شما هم در آن عشق هستید. فقط یک عشق وجود دارد و آن عشق، آگاهی است و تو همانی.
#رابرت آدامز
عشقی که من احساس میکنم کاملاً بیقیدوشرط است. به همین دلیل است که میتوانم بدون توجه به اینکه شما چه کار میکنید یا چطور عمل میکنید یا از کجا میآیید عاشق شما باشم. من میتوانم عاشق شما باشم زیرا من عاشق خودم هستم؛ و فقط یک «خویش» است که وجود دارد. بنابراین آن خویشی که من عاشقش هستم شما هستید و چیزی جدا نیست.
اگر بهعنوان یک وجود مستقل شما را دوست میداشتم آنگاه مشکل پیش میآمد زیرا جدایی مراحل مختلف زندگی شما را به من نشان میدهد؛ اما نمیتوانم این کار را انجام دهم من فقط میتوانم دوست داشته باشم چراکه خویش عشق است. آن عشق، شخصی نیست. آن همهجانبه و همه فراگیر است. بنابراین همانطور که من یک تجسمی از عشق هستم شما هم در آن عشق هستید. فقط یک عشق وجود دارد و آن عشق، آگاهی است و تو همانی.
#رابرت آدامز
"Some people still ask me 'When you say you feel love, what do you mean?' The love that I feel is totally unconditioned. This is the reason I can love you no matter what you do, no matter how you act, no matter where you come from, no matter what's going on. I can love you because I love myself. And there is only one Self. So the Self that I love is you. It's not separate.
If I loved you as a separate entity I’d have a problem, for the separateness would show me different phases of your life. But I can’t do that. I can only love, for the Self is love. It is not a personal love. It is all-pervading. So, as I am an embodiment of love, you are in that love also. There is only one love and that love is consciousness, and you are that.”
#Robert Adams (20th century American Advaita mystic)
If I loved you as a separate entity I’d have a problem, for the separateness would show me different phases of your life. But I can’t do that. I can only love, for the Self is love. It is not a personal love. It is all-pervading. So, as I am an embodiment of love, you are in that love also. There is only one love and that love is consciousness, and you are that.”
#Robert Adams (20th century American Advaita mystic)
شخصی نزد پاپاجی گلایه میکرد که ذهنش برای چند روز کاملاً ساکن میشود اما بعد، آن حالت را از دست میدهد. پاپاجی به او اینطور پاسخ داد:
آن خویش روشن شده گوهری گرانبهاست. با داشتن آن ، شما همه چیز دارید.
چطور میتوانید آن را از دست بدهید؟ فقط با ترس از گم کردنش و تمایل به نگهداشتنش است که میتوانید از دستش بدهید. شما آن را از دست ندادهاید. با پیدا کردن آن گوهر قیمتی که در درون شما پنهان است و شعلهور، چطور میتوانید از دستش بدهید؟ آن با نور خودش در حال درخشیدن است.
اما توجه شما جای دیگری است،توجه شما در عینیتها منعکس شده و این انعکاس شما را به سمت عینیتها جذب میکند.این جذبشدگی خرد و دانایی نیست.بجای آن پیدا کنید که این زیبایی، این درخشش، این انعکاس از کجا میآید.چرا به آنجا نرویم؟ (در اینصورت) شما روی خود را از عینیتهایی که منعکسشدهاند و دیده میشوند برمیگردانید.
به سوی دیگر خواهید رفت، جایی که این درخشش از آنجا میاید.در آنجا خواهید دید که این درخشش همیشه آنجا بوده و آن مال خود شماست.آن خود تویی.چطور میتوانی از دستش بدهی؟ غرق آن نور شو و آنگاه تو خودِ نوری.تو همان گوهر گرانبهایی.چطور میتوانی خویش خودت را از دست بدهی؟
#پاپاجی
آن خویش روشن شده گوهری گرانبهاست. با داشتن آن ، شما همه چیز دارید.
چطور میتوانید آن را از دست بدهید؟ فقط با ترس از گم کردنش و تمایل به نگهداشتنش است که میتوانید از دستش بدهید. شما آن را از دست ندادهاید. با پیدا کردن آن گوهر قیمتی که در درون شما پنهان است و شعلهور، چطور میتوانید از دستش بدهید؟ آن با نور خودش در حال درخشیدن است.
اما توجه شما جای دیگری است،توجه شما در عینیتها منعکس شده و این انعکاس شما را به سمت عینیتها جذب میکند.این جذبشدگی خرد و دانایی نیست.بجای آن پیدا کنید که این زیبایی، این درخشش، این انعکاس از کجا میآید.چرا به آنجا نرویم؟ (در اینصورت) شما روی خود را از عینیتهایی که منعکسشدهاند و دیده میشوند برمیگردانید.
به سوی دیگر خواهید رفت، جایی که این درخشش از آنجا میاید.در آنجا خواهید دید که این درخشش همیشه آنجا بوده و آن مال خود شماست.آن خود تویی.چطور میتوانی از دستش بدهی؟ غرق آن نور شو و آنگاه تو خودِ نوری.تو همان گوهر گرانبهایی.چطور میتوانی خویش خودت را از دست بدهی؟
#پاپاجی
Someone complained to Papaji that his mind had become perfectly still for a couple of days but then he "lost it." Papaji responded:
"[The enlightened Self] is a precious stone. Having it, you have everything. How can you lose it? Only by having a fear that it can be lost and then wanting to keep it. You have not lost it. Having found that precious stone which is hidden inside of you, burning, how can you lose it? It is shining by its own luster.
Because your attention is somewhere else, it is reflected on objects, and this reflection attracts you to the objects. This attraction is not wisdom. Instead, find out where this beauty, this shine, this luster, this reflection is coming from. Why not go there? You will turn your face from the object which is being reflected and shown.
You will go on the other side, where this luster is coming from. There, you will see that this shine has always been there, and it is yours. It is you itself. How are you going to lose it? Merge into the light and you are the light. You are the precious stone. How can you lose your own Self?”
~ H.W.L. Poonja, "#Papaji" (20th century Indian Advaita mystic)
"[The enlightened Self] is a precious stone. Having it, you have everything. How can you lose it? Only by having a fear that it can be lost and then wanting to keep it. You have not lost it. Having found that precious stone which is hidden inside of you, burning, how can you lose it? It is shining by its own luster.
Because your attention is somewhere else, it is reflected on objects, and this reflection attracts you to the objects. This attraction is not wisdom. Instead, find out where this beauty, this shine, this luster, this reflection is coming from. Why not go there? You will turn your face from the object which is being reflected and shown.
You will go on the other side, where this luster is coming from. There, you will see that this shine has always been there, and it is yours. It is you itself. How are you going to lose it? Merge into the light and you are the light. You are the precious stone. How can you lose your own Self?”
~ H.W.L. Poonja, "#Papaji" (20th century Indian Advaita mystic)
Forwarded from تفحص خویش
دوستان مطلب مهمی است که پیشنهاد میکنم با دقت مطالعه کنید:
هر چیز که ظاهر میشود باید در چیزی یا بر روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحهنمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلماتِ یک رمان بدون یک صفحهی سفید وجود داشته باشند. مکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که افکار بدونِ...
بدونِ چی؟
علاوه بر این اگر ما مشغول دیدن یک فیلم باشیم درواقع داریم صفحهنمایش را تجربه میکنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع داریم صفحه را تجربه میکنیم. اگر ابرها را میبینیم، آسمان را تجربه میکنیم؛ بنابراین اگر افکارمان را تجربه میکنیم (که همه آنها را تجربه کردهایم) باید آن چیزی که آنها بر روی آن ظاهر میشوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟
و همانطور که صفحهنمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه سفید از کلمات رمان ساخته نشده و آسمان از ابرها ساخته نشده پس هر چیزی که فکرها بر روی آن ظاهر میشوند نیز از جنس افکار ساخته نشده است.
همانطور که صفحهنمایش از کیفیتهای محدودِ فیلم رها است، همانطور که صفحهی سفید از کیفیتهای محدودِ داستانِ رمان رها است و همانطور که آسمان از کیفیتهای محدودِ ابرهایی که بر روی آن ظاهر میشوند رها است به همین ترتیب هر چیزی که افکار بر روی آن ظاهر میشوند نیز رها از محدودیت افکار است و بنابراین نامحدود است.
علاوه بر این تنها ماده اصلی موجود در فیلمِ محدود، صفحهنمایش نامحدود است. تنها ماده اصلی موجود در کلماتِ محدود، صفحهی نامحدود است و تنها ماده اصلی موجود در ابرهای محدود، آسمانِ نامحدود است.
همینطور گفته میشود که صفحهنمایش، اصالت فیلم است، کاغذ، حقیقت و اصالت کلمات است و آسمان، حقیقت ابرها. فیلم، کلمات و ابرها، ظهوری موقت از حقیقتِ همیشه حاضرشان هستند.
به همین ترتیب تنها ماده اصلی موجود در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن ظاهر میشوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود بر روی آن ظاهر میشوند، حقیقت و اصالت آن است.
در رابطه با افکار، به این چیزِ نامحدود، آگاهی میگویند. آن حاضر و آگاه است.
یک فکرِ محدود، یک ظهور موقت از آن آگاهی نامحدود است. بهعبارتدیگر، فکر از فکر ساخته نمیشود، فکر از آگاهی ساخته میشود.
یخ از یخ ساخته نمیشود بلکه از آب ساخته میشود. یخ اسم و فرمی موقت از آب همیشه حاضر است. آب اصالت یخ است. زمانی که یخ از یخ بودنش متوقف میشود تمام چیزی که از دست میدهد اسم و فرم موقتیاش است اما حقیقت و اصالت یخ یعنی آب از بین نمیرود. آن حاضر و موجود باقی میماند تا اسم و فرم بعدی را به خود بگیرد.
بنابراین زمانی که یک فکر محو میشود ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمیرود بلکه فقط یک اسم و فرم موقت را از دست میدهد و در دسترس باقی میماند، آماده است تا اسم و فرم ظاهر بعدیاش را بگیرد.
#روپرت اسپایرا
هر چیز که ظاهر میشود باید در چیزی یا بر روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحهنمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلماتِ یک رمان بدون یک صفحهی سفید وجود داشته باشند. مکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که افکار بدونِ...
بدونِ چی؟
علاوه بر این اگر ما مشغول دیدن یک فیلم باشیم درواقع داریم صفحهنمایش را تجربه میکنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع داریم صفحه را تجربه میکنیم. اگر ابرها را میبینیم، آسمان را تجربه میکنیم؛ بنابراین اگر افکارمان را تجربه میکنیم (که همه آنها را تجربه کردهایم) باید آن چیزی که آنها بر روی آن ظاهر میشوند را تجربه کنیم.
آن چیست؟
و همانطور که صفحهنمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه سفید از کلمات رمان ساخته نشده و آسمان از ابرها ساخته نشده پس هر چیزی که فکرها بر روی آن ظاهر میشوند نیز از جنس افکار ساخته نشده است.
همانطور که صفحهنمایش از کیفیتهای محدودِ فیلم رها است، همانطور که صفحهی سفید از کیفیتهای محدودِ داستانِ رمان رها است و همانطور که آسمان از کیفیتهای محدودِ ابرهایی که بر روی آن ظاهر میشوند رها است به همین ترتیب هر چیزی که افکار بر روی آن ظاهر میشوند نیز رها از محدودیت افکار است و بنابراین نامحدود است.
علاوه بر این تنها ماده اصلی موجود در فیلمِ محدود، صفحهنمایش نامحدود است. تنها ماده اصلی موجود در کلماتِ محدود، صفحهی نامحدود است و تنها ماده اصلی موجود در ابرهای محدود، آسمانِ نامحدود است.
همینطور گفته میشود که صفحهنمایش، اصالت فیلم است، کاغذ، حقیقت و اصالت کلمات است و آسمان، حقیقت ابرها. فیلم، کلمات و ابرها، ظهوری موقت از حقیقتِ همیشه حاضرشان هستند.
به همین ترتیب تنها ماده اصلی موجود در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن ظاهر میشوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود بر روی آن ظاهر میشوند، حقیقت و اصالت آن است.
در رابطه با افکار، به این چیزِ نامحدود، آگاهی میگویند. آن حاضر و آگاه است.
یک فکرِ محدود، یک ظهور موقت از آن آگاهی نامحدود است. بهعبارتدیگر، فکر از فکر ساخته نمیشود، فکر از آگاهی ساخته میشود.
یخ از یخ ساخته نمیشود بلکه از آب ساخته میشود. یخ اسم و فرمی موقت از آب همیشه حاضر است. آب اصالت یخ است. زمانی که یخ از یخ بودنش متوقف میشود تمام چیزی که از دست میدهد اسم و فرم موقتیاش است اما حقیقت و اصالت یخ یعنی آب از بین نمیرود. آن حاضر و موجود باقی میماند تا اسم و فرم بعدی را به خود بگیرد.
بنابراین زمانی که یک فکر محو میشود ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمیرود بلکه فقط یک اسم و فرم موقت را از دست میدهد و در دسترس باقی میماند، آماده است تا اسم و فرم ظاهر بعدیاش را بگیرد.
#روپرت اسپایرا
Forwarded from تفحص خویش
Whatever appears must appear IN something or ON something. It is not possible to have a movie without a screen. It’s not possible to have the words of a novel without a white page. It’s not possible to have a cloud without a sky. It’s not possible to have a thought without …
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.
So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#Rupert Spira
… without what? [Silence]
Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.
What is that? [Silence]
And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.
Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.
Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.
As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.
Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.
In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.
A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.
Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.
So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.
#Rupert Spira
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بخش قابل تأملی از جلسه چهل و یکم شرح مثنوی عبدالکریم سروش
یکی دیگر از راههای شناخت پیشرفت معنوی این است که دیگر با هیچ شرایطی پریشان و دگرگون نمیشوی. ممکن است شغلت را از دست بدهی یا یکی از اعضای خانوادهات را از دست بدهی، ممکن است تجارب متفاوتی را پشت سر بگذرانی اما ناامید نمیشوی زیرا قادری تا از میان این تجارب سمت دیگری را ببینی؛ و این سمت دیگر بهجز وضعیتهای رؤیا، خواب و بیداری است، آن وضعیتِ چهارمِ آگاهی است.
در وضعیتِ چهارمِ آگاهی همیشه سعادت و شادی وجود دارد چراکه آن اساس هرچیزی است که میبینی. بازهم انتخاب با خودت است. تو آزادی تا یا با دنیا خودت را هم هویت کنی یا با خویش حقیقیات. اگر توجه ات را روی خدا یا خویش بگذاری آنگاه هیچ کس یا هیچ چیزی وجود ندارد تا به تو آسیب برساند یا پریشان و مضطربت کند.
#رابرت آدامز
در وضعیتِ چهارمِ آگاهی همیشه سعادت و شادی وجود دارد چراکه آن اساس هرچیزی است که میبینی. بازهم انتخاب با خودت است. تو آزادی تا یا با دنیا خودت را هم هویت کنی یا با خویش حقیقیات. اگر توجه ات را روی خدا یا خویش بگذاری آنگاه هیچ کس یا هیچ چیزی وجود ندارد تا به تو آسیب برساند یا پریشان و مضطربت کند.
#رابرت آدامز