سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
"لَبَّیْكَ، إنَّ الحَمدَ و النِعمَهَٔ لَكَ وَ المُلْكَ"
ایستادگی جمهوری اسلامی ایران مقابل آمریکا و زیر بار زور نرفتن ملت ایران، حقیقتی جذاب برای دنیا است که باید از این جاذبه برای نشر حقایق اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
"امت اسلامی به معنای واقعی آن، یعنی یک واحد منسجم که با اراده و هدف مشترک اقدام کند"، هنوز شکل نگرفته است و متأسفانه در مقابل دعوت دلسوزان و خیرخواهان به اتحاد اسلامی، تهمتزنی و تعارض و جنگ در کشورهای اسلامی رواج دارد.
الگوی مردمسالاری دینی برای دنیا ناشناخته است. از حج براي تبیین این الگو و مسائلی مانند علت دشمنی آمریکا و منطق زیر بار زور نرفتن ملت ایران استفاده کرد.
علت عصبانیت آمریکاییها از ملت ایران، جذابیت ناشی از تصویر ایستادگی یک نظام مستقل در مقابل یک قلدر سر گردنه است که باید از این جاذبه برای نشر و توسعه حقیقت اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
خودسازی و تغییر بنیادین و اساسی افراد پس از بازگشت از حج را مهم دانستند و مسئولان سازمان حج را به برخورد گرم، گیرا، مهربانانه و متواضعانه در مواجهه با زائران و مسائل آنان توصیه کردند.
رهبر انقلاب اسلامي
🌹متي ترانا و نراک
@SEEN1
ایستادگی جمهوری اسلامی ایران مقابل آمریکا و زیر بار زور نرفتن ملت ایران، حقیقتی جذاب برای دنیا است که باید از این جاذبه برای نشر حقایق اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
"امت اسلامی به معنای واقعی آن، یعنی یک واحد منسجم که با اراده و هدف مشترک اقدام کند"، هنوز شکل نگرفته است و متأسفانه در مقابل دعوت دلسوزان و خیرخواهان به اتحاد اسلامی، تهمتزنی و تعارض و جنگ در کشورهای اسلامی رواج دارد.
الگوی مردمسالاری دینی برای دنیا ناشناخته است. از حج براي تبیین این الگو و مسائلی مانند علت دشمنی آمریکا و منطق زیر بار زور نرفتن ملت ایران استفاده کرد.
علت عصبانیت آمریکاییها از ملت ایران، جذابیت ناشی از تصویر ایستادگی یک نظام مستقل در مقابل یک قلدر سر گردنه است که باید از این جاذبه برای نشر و توسعه حقیقت اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
خودسازی و تغییر بنیادین و اساسی افراد پس از بازگشت از حج را مهم دانستند و مسئولان سازمان حج را به برخورد گرم، گیرا، مهربانانه و متواضعانه در مواجهه با زائران و مسائل آنان توصیه کردند.
رهبر انقلاب اسلامي
🌹متي ترانا و نراک
@SEEN1
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
"خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری"
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
قيصر امين پور
@SEEN1
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
"خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری"
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
قيصر امين پور
@SEEN1
يک پيکره ي واحد!
سبلان در مرداد ماه هم سرد است. سومین کوه بلند ایران بعد از دماوند و علم کوه. ولی سرمای حاکم همیشگیش حتی در تابستان و فضای گاها مه الودش ان را متمایز می کند. برای صعود به چنین کوهی یا باید کوهنورد قابل باشیم و به درجه ی راهنمایی رسیده باشیم یا باید راهنمایی مطمئن داشته باشیم و با گروه خوبی حرکت کنیم.
سبلان قله ی بسیار زیبا با شکوه و عظمت که وقتی نگاهش میکنیم، دوست داریم فتحش کنیم. بافت مسیر هم بافتی جذاب و دوست داشتنی است. نه کاملا مالرو و نه کاملا سنگی، بین این دو . گاهی باید مسیری سنگی برویم با شیب مثبت 70. گاهی در مسیری بدون شیب ولی ان سو دره. وقتی شروع به بالا رفتن می کنیم ممکن است هزار بار به خودمان فحش بدهیم که این چه انتخابی بود برای یک کوهنوردی.
هنگام حرکت باید با احتیاط و قدم به قدم راه برویم، یک اشتباه به راحتی ما را به دره می اندازد و یک گم شدگی به راحتی ما را به دهان یک خرس یا یخ زدگی سوق می دهد. اگر فضا مه الود شود دیگر باید کاملا نزدیک به راهنما حرکت کنیم، چون نمی توانیم چند قدمی جلوتر خود را ببینیم. همه ی این مخاطره می ارزد وقتی به دریاچه ی بالای قله می رسیم.
دریاچه ای زیبا که می گویند زرتشت پیامبر در ان سرمایش 40 بار شنا کرده و بعد به پیامبری مبعوث شد. و برای همین کوهی مقدس شمرده می شود.
و زمانی که بعد از ان همه مخاطره، ترس، احتیاط، خستگی، می نشینیم وبه دریاچه ی زیبای بالای کوهی دست نیافتنی، نگاه میکنیم، تازه احساس غرور، عزت نفس، توانایی به ما دست می دهد و با خودمان فکر میکنیم ما الان جایی هستیم که خیلی ها ارزو داشتند و نتوانستند یا اصلا به قوه ی فکر و درکشان نرسید که چنین جایی هم هست. همان حس خوبي که بعد از انجام يک کار سخت به ما دست مي دهد و اينکه غيرممکني را ممکن کرديم.
ما جایی هستیم که زرتشت مبعوث شد و ایمان خلق گشت!
برای پایین امدن و به سرمنزل مقصود رسیدن، هم همین احتیاطها لازم است. قدم به قدم و با احتیاط فراوان تا به جانپناه برسیم. جانپناهی سنگی که فقط فرصتی برای استراحتی نیمبند می دهد و سرمای زیاد کوه خوابی عمیق را اجازه نمی دهد. و باز هم به خودمان فحش می دهیم که خدایا چرا اینجاییم الان. شب ولی قشنگ است، شبی تاریک، بدون نور و پر از ستاره. ستارهایی که هر روز، ارزو داریم ببینیمشان.
تیغه های اسپیلت با اینکه به نسبت سبلان ارتفاع پایینی دارند، ولی به دلیل بافت سنگی و تیغه گونه اش خطرات خودش را دارد.
در هر دو مسیر راهنما و عقبدار گروه تمام دقتشان را می کنند، تا گروه به سلامت عبور کنند. به سلامت به قله برسند و به سلامت از قله پایین بیایند. حمایتهای خوب راهنما و عقبدار، بسیار کمک کننده است. مهم این است که همه می دانند برای یک تیم هستند، و هر اتفاقی برای تیم بیفتد، همه نگران و ناراحت می شوند و تلاششان را می کنند تا ان مشکل و مساله حل شود. یک گروه کوهنوردی، یک گروه واحد و یک پیکره است. این دانستن مهم است. در این صورت می توانیم نوع عملکرد، و بیان یک تیم را تحلیل کنیم و برداشت درست ان را بدانیم.
نمی دانم امروز کجای این تیم هستم؟
راهنما، عقب دار، یا جزء عادی از گروه
هر جایی که باشم فقط یک چیز را می دانم من جزئی از این تیم هستم و می خواهم حمایت شوم . بدون نگرانی و ترس از تیغه های اسپیلت یا یخ زدگی یا گم شدگی در سبلان، صحبت کنم و احساس کنم که به درستی درک می شوم.🌹
@SEEN1
سبلان در مرداد ماه هم سرد است. سومین کوه بلند ایران بعد از دماوند و علم کوه. ولی سرمای حاکم همیشگیش حتی در تابستان و فضای گاها مه الودش ان را متمایز می کند. برای صعود به چنین کوهی یا باید کوهنورد قابل باشیم و به درجه ی راهنمایی رسیده باشیم یا باید راهنمایی مطمئن داشته باشیم و با گروه خوبی حرکت کنیم.
سبلان قله ی بسیار زیبا با شکوه و عظمت که وقتی نگاهش میکنیم، دوست داریم فتحش کنیم. بافت مسیر هم بافتی جذاب و دوست داشتنی است. نه کاملا مالرو و نه کاملا سنگی، بین این دو . گاهی باید مسیری سنگی برویم با شیب مثبت 70. گاهی در مسیری بدون شیب ولی ان سو دره. وقتی شروع به بالا رفتن می کنیم ممکن است هزار بار به خودمان فحش بدهیم که این چه انتخابی بود برای یک کوهنوردی.
هنگام حرکت باید با احتیاط و قدم به قدم راه برویم، یک اشتباه به راحتی ما را به دره می اندازد و یک گم شدگی به راحتی ما را به دهان یک خرس یا یخ زدگی سوق می دهد. اگر فضا مه الود شود دیگر باید کاملا نزدیک به راهنما حرکت کنیم، چون نمی توانیم چند قدمی جلوتر خود را ببینیم. همه ی این مخاطره می ارزد وقتی به دریاچه ی بالای قله می رسیم.
دریاچه ای زیبا که می گویند زرتشت پیامبر در ان سرمایش 40 بار شنا کرده و بعد به پیامبری مبعوث شد. و برای همین کوهی مقدس شمرده می شود.
و زمانی که بعد از ان همه مخاطره، ترس، احتیاط، خستگی، می نشینیم وبه دریاچه ی زیبای بالای کوهی دست نیافتنی، نگاه میکنیم، تازه احساس غرور، عزت نفس، توانایی به ما دست می دهد و با خودمان فکر میکنیم ما الان جایی هستیم که خیلی ها ارزو داشتند و نتوانستند یا اصلا به قوه ی فکر و درکشان نرسید که چنین جایی هم هست. همان حس خوبي که بعد از انجام يک کار سخت به ما دست مي دهد و اينکه غيرممکني را ممکن کرديم.
ما جایی هستیم که زرتشت مبعوث شد و ایمان خلق گشت!
برای پایین امدن و به سرمنزل مقصود رسیدن، هم همین احتیاطها لازم است. قدم به قدم و با احتیاط فراوان تا به جانپناه برسیم. جانپناهی سنگی که فقط فرصتی برای استراحتی نیمبند می دهد و سرمای زیاد کوه خوابی عمیق را اجازه نمی دهد. و باز هم به خودمان فحش می دهیم که خدایا چرا اینجاییم الان. شب ولی قشنگ است، شبی تاریک، بدون نور و پر از ستاره. ستارهایی که هر روز، ارزو داریم ببینیمشان.
تیغه های اسپیلت با اینکه به نسبت سبلان ارتفاع پایینی دارند، ولی به دلیل بافت سنگی و تیغه گونه اش خطرات خودش را دارد.
در هر دو مسیر راهنما و عقبدار گروه تمام دقتشان را می کنند، تا گروه به سلامت عبور کنند. به سلامت به قله برسند و به سلامت از قله پایین بیایند. حمایتهای خوب راهنما و عقبدار، بسیار کمک کننده است. مهم این است که همه می دانند برای یک تیم هستند، و هر اتفاقی برای تیم بیفتد، همه نگران و ناراحت می شوند و تلاششان را می کنند تا ان مشکل و مساله حل شود. یک گروه کوهنوردی، یک گروه واحد و یک پیکره است. این دانستن مهم است. در این صورت می توانیم نوع عملکرد، و بیان یک تیم را تحلیل کنیم و برداشت درست ان را بدانیم.
نمی دانم امروز کجای این تیم هستم؟
راهنما، عقب دار، یا جزء عادی از گروه
هر جایی که باشم فقط یک چیز را می دانم من جزئی از این تیم هستم و می خواهم حمایت شوم . بدون نگرانی و ترس از تیغه های اسپیلت یا یخ زدگی یا گم شدگی در سبلان، صحبت کنم و احساس کنم که به درستی درک می شوم.🌹
@SEEN1
"زیرسایه ی شما"
روایتی از خود
غرب اسیا، به قبل و بعد از شهادت سردار عزیزمان، تقسیم خواهد شد، و مطالب این کانال.
و چه تفاوت است از منطقه ی به ان بزرگی تا کانال به این کوچکی. و همین است عظمت ان مرد. دیدن کوچکترینها تا خلق بزرگترینها.
از کودکی در محیطهايي بزرگ شدم که ديدن مسئولين مختلف، در کوچه و محله مان عادي بود. و یکی از تفریحات زندگیم، رد شدن از کنار همين مسئولين با بي تفاوتي بود. انگار که مردم عادي هستند. :) و حتي اگر انها با کنجکاوي به بي تفاوتيم نگاه ميکردند، من بيشتر حس پيروزي داشتم :)
"اما سردار! با نگاه پر از جذبه اش گويي مرا شکار مي کرد. مردي که امکان ندارد بتوانيم بي تفاوت از کنارش رد شويم هر چقدر هم خيره سر باشيم. "
وقتی خبر شهادتش را شنیدم ناخواسته بر سر زدم و گفتم خاک برسر شدیم. در کسري از ثانیه. احساس ناامنی، غربت و بزرگ شدني به یکباره. دیگر کودکیهایم تمام شد.
بعد از شهادتش بسیار به خرده رفتارهایم فکر میکنم. انهایی که باعث می شوند در لحظه و در آن، فرصتی گرانبها را از دست دهیم. خرده رفتارهایی که نمی دانیم تا چه حد می توانند مانع یک دیدار مهم، یک تصمیم بزرگ، یا رسیدن به سعادتی ابدی باشند.
یک غرور، یک سهل انگاری، يک انکار، یک قدرناشناسی و کوچک شماری جایگاه یک عزیز. یا نه دیر شناختي و دیرمعرفتی، چقدر می تواند حسرت و اندوه به دنبال داشته باشد. گاهي حتي خرده علاقه هاي بي ارزش که فکرش را نمي کنيم هم ممکن است در بزنگاهي پايمان را عليل کند.
چرا انقدر همه چیز سخت و پیچیده است؟
اين روزها، هر محبتي که بخواهد اتش خشم و کينه ي من را نسبت به امريکا و قاتلين سردار عزيزمان کم کند از قلبم دور ميکنم. از فرهنگهاي غلطشان تا افکار پوسيده و زنگار زده ايي که کشتن انساني به اين زيبايي را توجيه پذير مي داند. و به جاي ان مهر کساني را به دل مي نشانم که با او نسبت دارند و او را مي فهمند. انسانيت را پاسداري مي کنند و انرا هر روز مشق مي کنند.
"چه بالاتر از اینکه کرامت انسان را حفظ کنیم و دفاع حرم یعنی همین. حرم یعنی همان محل خسارت خورده و دفاع از ان، یعنی دفاع از کرامت انسانهای اسیب دیده."
تو از قبيله ي مجنون، من از قبيله ي ليلي
تو از قبيله ي لبخند، من از قبيله ي اندوه
@SEEN1
روایتی از خود
غرب اسیا، به قبل و بعد از شهادت سردار عزیزمان، تقسیم خواهد شد، و مطالب این کانال.
و چه تفاوت است از منطقه ی به ان بزرگی تا کانال به این کوچکی. و همین است عظمت ان مرد. دیدن کوچکترینها تا خلق بزرگترینها.
از کودکی در محیطهايي بزرگ شدم که ديدن مسئولين مختلف، در کوچه و محله مان عادي بود. و یکی از تفریحات زندگیم، رد شدن از کنار همين مسئولين با بي تفاوتي بود. انگار که مردم عادي هستند. :) و حتي اگر انها با کنجکاوي به بي تفاوتيم نگاه ميکردند، من بيشتر حس پيروزي داشتم :)
"اما سردار! با نگاه پر از جذبه اش گويي مرا شکار مي کرد. مردي که امکان ندارد بتوانيم بي تفاوت از کنارش رد شويم هر چقدر هم خيره سر باشيم. "
وقتی خبر شهادتش را شنیدم ناخواسته بر سر زدم و گفتم خاک برسر شدیم. در کسري از ثانیه. احساس ناامنی، غربت و بزرگ شدني به یکباره. دیگر کودکیهایم تمام شد.
بعد از شهادتش بسیار به خرده رفتارهایم فکر میکنم. انهایی که باعث می شوند در لحظه و در آن، فرصتی گرانبها را از دست دهیم. خرده رفتارهایی که نمی دانیم تا چه حد می توانند مانع یک دیدار مهم، یک تصمیم بزرگ، یا رسیدن به سعادتی ابدی باشند.
یک غرور، یک سهل انگاری، يک انکار، یک قدرناشناسی و کوچک شماری جایگاه یک عزیز. یا نه دیر شناختي و دیرمعرفتی، چقدر می تواند حسرت و اندوه به دنبال داشته باشد. گاهي حتي خرده علاقه هاي بي ارزش که فکرش را نمي کنيم هم ممکن است در بزنگاهي پايمان را عليل کند.
چرا انقدر همه چیز سخت و پیچیده است؟
اين روزها، هر محبتي که بخواهد اتش خشم و کينه ي من را نسبت به امريکا و قاتلين سردار عزيزمان کم کند از قلبم دور ميکنم. از فرهنگهاي غلطشان تا افکار پوسيده و زنگار زده ايي که کشتن انساني به اين زيبايي را توجيه پذير مي داند. و به جاي ان مهر کساني را به دل مي نشانم که با او نسبت دارند و او را مي فهمند. انسانيت را پاسداري مي کنند و انرا هر روز مشق مي کنند.
"چه بالاتر از اینکه کرامت انسان را حفظ کنیم و دفاع حرم یعنی همین. حرم یعنی همان محل خسارت خورده و دفاع از ان، یعنی دفاع از کرامت انسانهای اسیب دیده."
تو از قبيله ي مجنون، من از قبيله ي ليلي
تو از قبيله ي لبخند، من از قبيله ي اندوه
@SEEN1
او از همه دلتنگ تر است
دوست داشتم پایان مراسم بزرگداشت سردار عزيزمان، ببینمش، تا با اغوش کشیدنش خودم را تسکین دهم، ولی چهره اش را نمی شناختم.
او نه اينبار که هزار بار جان داده است، روزي که از حالش خبر نداشته، يا روزي که مي دانسته در جنگيست. با هر بار زخمي شدن او، قلب او نيز مجروح شده است. چه فراقها، چه دلتنگيها، چه محروميت ها، چه محدوديت ها، که دوش به دوش و سنگر به سنگر طي کرده است.
اصلا مي شود او در دايره ي واژگان اين مکتب نباشد و اين همه استرس، اضطراب، تنهايي، دلتنگي، چشم انتظاري، را تاب بياورد؟ چگونه؟ و تا چه حد بايد همسر باشد تا مايه ي ارام گرفتنش باشد.
ارام گرفتن مردي که ايراني، منطقه اي، مردمي، جهاني را ايمن و امنيت بود. اصلا براي يک زن مسلمان ايراني انقلابي، يک زن ازاده، چه چيز مهم است؟ ايا جز خدمت به اسلام، و چه چيزي بهتر از خادم يک خادم اسلام و جهان اسلام؟
نمی دانم این روزها چگونه گرامیش می دارند؟ با لوحی، تقدیري... نمی دانم. ولی ما هیچ از سختی های این همه سال او برای ارامش چنين مردي نمی دانیم. سختي هاي زنانه ي يک زن.
و همين است عظمت و بزرگي چنين زناني. گمناماني در نهايت خدمت...
@SEEN1
دوست داشتم پایان مراسم بزرگداشت سردار عزيزمان، ببینمش، تا با اغوش کشیدنش خودم را تسکین دهم، ولی چهره اش را نمی شناختم.
او نه اينبار که هزار بار جان داده است، روزي که از حالش خبر نداشته، يا روزي که مي دانسته در جنگيست. با هر بار زخمي شدن او، قلب او نيز مجروح شده است. چه فراقها، چه دلتنگيها، چه محروميت ها، چه محدوديت ها، که دوش به دوش و سنگر به سنگر طي کرده است.
اصلا مي شود او در دايره ي واژگان اين مکتب نباشد و اين همه استرس، اضطراب، تنهايي، دلتنگي، چشم انتظاري، را تاب بياورد؟ چگونه؟ و تا چه حد بايد همسر باشد تا مايه ي ارام گرفتنش باشد.
ارام گرفتن مردي که ايراني، منطقه اي، مردمي، جهاني را ايمن و امنيت بود. اصلا براي يک زن مسلمان ايراني انقلابي، يک زن ازاده، چه چيز مهم است؟ ايا جز خدمت به اسلام، و چه چيزي بهتر از خادم يک خادم اسلام و جهان اسلام؟
نمی دانم این روزها چگونه گرامیش می دارند؟ با لوحی، تقدیري... نمی دانم. ولی ما هیچ از سختی های این همه سال او برای ارامش چنين مردي نمی دانیم. سختي هاي زنانه ي يک زن.
و همين است عظمت و بزرگي چنين زناني. گمناماني در نهايت خدمت...
@SEEN1
خبرت هست خبری در راه است
یکی از جالبترین مطالبی که در مورد امت واحده خواندم ریشه ی واژه بود.
"امت در اصل مفهومی گسترده دارد، ولی در عرف اسلامی اين واژه معنای اُم (مادر) را به ذهن برمی انگیزد. آنچه امت را پديد می آورد يک وضع سیاسی انسجام يافته نیست، بلكه اراده ی زندگی با هم است، آن هم اراده ای که در پرتو قواعد اخلاقی- بويژه آنچه که در قرآن به عنوان چارچوب روابط اجتماعی ترسیم گرديده- پديد آمده است. اعضای امت اسلامی همه عبادالله يا بندگان خدا هستند. همبستگی بین آنها در واقع بوسیله ی رشته های ايمان و باوری است که هر يک از مسلمانان را از رهگذر دين اسلام به خدای تعالی ربط میدهد".
مهمترین عنصر تشکیل دهنده امت، عنصر فرهنگی – دینی یعنی همان فرهنگ اسلامی و ارزش های دینی است که بر اساس ان تمامی مسلمانان حول محور اسلام و ارزش های اسلامی گرد هم می ایند و منسجم می شوند. بنابراین عامل هویت بخش در امت، خون نژاد قبیله زبان و سایر عناصر دیگر نیست بلکه هدف مشترکی است.
ایت الله جوادی املی می گوید: نه تنها مسلمان ها امت واحدند، بلکه مسیحی و کلیمی ها و همه پیروان انبیای الهی یک امت اند، زیرا معتقد به مبدا و مرجع و معاد و اصل رسالت و مانند ان هستند.
اما اگر بخواهیم نگاه معناگرایانه و عارفانه (به معنی دیدن باطن امور) داشته باشیم، می توانیم این ام و مادر را به مادرمان حضرت زهرا (س) منصوب کنیم، و بگوییم هر انکه تحت کساء ایشان است، همان امت واحده است. در اصل ایشان است که همه را به وحدت حقیقی می رساند.
در این مفهوم تعیین نسبت با مادرمان حضرت زهرا (س) مهم است. شاید یک نخ باریک اتصال یا حتی نه، یک حس کوچک به یک نیکی، نیکی که برای ان قیام کنند، بتواند انها را در بر بگیرد.
هر انکه انسانیت و فطرت انسانی را در طول عمرش لحاظ کند، حتی اگر به درستی اداب ادیان را نداند یا به هر دلیلی ظواهر اديان را رعایت نکند، ولی می فهمد انسانیت را و در موقع لازم از ان دفاع می کند.
شاید از همین روست که گروههای مختلفی که در سرتاسر دنیا علیه ظلم حاکم در جهان بین المللی، اقدام می کنند، قابلیت قرار گرفتن در این دسته، و همکاری و همراهی دارند.
نگاه وسیع داشتن به مفاهیم می تواند وسعت امت واحده را گسترش دهد و انرا فراتر از جغرافیا و فراتر از ظاهر ادیان قرار دهد.
هر انکه علیه ظلمی قیامی می کند و هر انکه نیکی را پاس می دارد.
@SEEN1
یکی از جالبترین مطالبی که در مورد امت واحده خواندم ریشه ی واژه بود.
"امت در اصل مفهومی گسترده دارد، ولی در عرف اسلامی اين واژه معنای اُم (مادر) را به ذهن برمی انگیزد. آنچه امت را پديد می آورد يک وضع سیاسی انسجام يافته نیست، بلكه اراده ی زندگی با هم است، آن هم اراده ای که در پرتو قواعد اخلاقی- بويژه آنچه که در قرآن به عنوان چارچوب روابط اجتماعی ترسیم گرديده- پديد آمده است. اعضای امت اسلامی همه عبادالله يا بندگان خدا هستند. همبستگی بین آنها در واقع بوسیله ی رشته های ايمان و باوری است که هر يک از مسلمانان را از رهگذر دين اسلام به خدای تعالی ربط میدهد".
مهمترین عنصر تشکیل دهنده امت، عنصر فرهنگی – دینی یعنی همان فرهنگ اسلامی و ارزش های دینی است که بر اساس ان تمامی مسلمانان حول محور اسلام و ارزش های اسلامی گرد هم می ایند و منسجم می شوند. بنابراین عامل هویت بخش در امت، خون نژاد قبیله زبان و سایر عناصر دیگر نیست بلکه هدف مشترکی است.
ایت الله جوادی املی می گوید: نه تنها مسلمان ها امت واحدند، بلکه مسیحی و کلیمی ها و همه پیروان انبیای الهی یک امت اند، زیرا معتقد به مبدا و مرجع و معاد و اصل رسالت و مانند ان هستند.
اما اگر بخواهیم نگاه معناگرایانه و عارفانه (به معنی دیدن باطن امور) داشته باشیم، می توانیم این ام و مادر را به مادرمان حضرت زهرا (س) منصوب کنیم، و بگوییم هر انکه تحت کساء ایشان است، همان امت واحده است. در اصل ایشان است که همه را به وحدت حقیقی می رساند.
در این مفهوم تعیین نسبت با مادرمان حضرت زهرا (س) مهم است. شاید یک نخ باریک اتصال یا حتی نه، یک حس کوچک به یک نیکی، نیکی که برای ان قیام کنند، بتواند انها را در بر بگیرد.
هر انکه انسانیت و فطرت انسانی را در طول عمرش لحاظ کند، حتی اگر به درستی اداب ادیان را نداند یا به هر دلیلی ظواهر اديان را رعایت نکند، ولی می فهمد انسانیت را و در موقع لازم از ان دفاع می کند.
شاید از همین روست که گروههای مختلفی که در سرتاسر دنیا علیه ظلم حاکم در جهان بین المللی، اقدام می کنند، قابلیت قرار گرفتن در این دسته، و همکاری و همراهی دارند.
نگاه وسیع داشتن به مفاهیم می تواند وسعت امت واحده را گسترش دهد و انرا فراتر از جغرافیا و فراتر از ظاهر ادیان قرار دهد.
هر انکه علیه ظلمی قیامی می کند و هر انکه نیکی را پاس می دارد.
@SEEN1
سفر انسان به انسان
در اسفار اربعه ی ملاصدرا، اخرین مرحله ی عرفان و یا همان سفر، حرکت از حق به خلق است. به نظر می رسد سخت ترین مرحله این بخش است که انسان عارف در مرحله ی پایانی خود به ان نائل می شود.
سفری درون خلائق. هر چند مراحل اسفار اربعه منقطع است و به نظرم هر انسانی در طول حیات و رشد حقیقی خود، همه ی مراحل را ناگزیر با هم طی میکند و شاید با محوریت یکی از سفرها.
باری انچه مقصود این نوشتار است صعب العبوری و سختی این حرکت است و البته ناگزیری ان.
همه ی ما سفرهای جغرافیایی داشتیم. از شهری به شهری، از کشوری به کشوری، حتی از مردمی به مردمی. می توانیم پیش بینی کنیم مسیر را، یا ملزومات سفر را، یا تهدیدات، فرصتها.
ولی دنیای یک انسان بسیار پیچیده است و برای سفر درون یک ناشناخته ی به غایت بدون نقشه. پر از ابهام.
فکر کنید وقتی می خواهید درون یک انسان سفر کنید، حتی نمی دانید گلبولهای سفید که اطرافتان را میگیرند دوستند یا دشمن. در حال استقبال از شما هستند یا در حال نابودی :)
ورود به یک انسان مثل زدن به دریاییست که حتی نمی دانیم طوفانیست یا ارام. غرق خواهیم شد یا نجات یافتگانيم.
تمام عمر در حال روشن کردن تاریکی وجود خویش هستیم، وتلاش می کنیم یکی یکی مجهولاتمان را حل کنیم، و خودمان را بیابیم. اما در همین عمر ناگزیر از مواجه با انسانهای دیگریم. اما اگر انسانی را برای سفر انتخاب کردیم، تازه انگار وارد تاریکی پشت تاریکی می شویم. انگار همه ی انچه که از خود می دانستیم، به یکباره فراموش می کنيم، همه چیز دوباره تاریک، تاريک و تاریک. سفریست که گاهی به وحشتمان می افزاید.
شاید برای همین است که اولیای خدا، اخرین مرحله ی سلوکشان این است، زیرا که تنها انانند که در این تاریکی در این همه مجهول و این همه حیرت و سرگشتگی، فانوسی با خود دارند. فانوس هدایت خداوند.
نه! خود نور شده اند، که انسان به سیمای هر انچه دوست دارد، در مي ايد. با دهان او سخن می گوید، با چشم او می بیند، با قلب او بیدار می شود. نه! خود او ... (سفر سوم)
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
@SEEN1
در اسفار اربعه ی ملاصدرا، اخرین مرحله ی عرفان و یا همان سفر، حرکت از حق به خلق است. به نظر می رسد سخت ترین مرحله این بخش است که انسان عارف در مرحله ی پایانی خود به ان نائل می شود.
سفری درون خلائق. هر چند مراحل اسفار اربعه منقطع است و به نظرم هر انسانی در طول حیات و رشد حقیقی خود، همه ی مراحل را ناگزیر با هم طی میکند و شاید با محوریت یکی از سفرها.
باری انچه مقصود این نوشتار است صعب العبوری و سختی این حرکت است و البته ناگزیری ان.
همه ی ما سفرهای جغرافیایی داشتیم. از شهری به شهری، از کشوری به کشوری، حتی از مردمی به مردمی. می توانیم پیش بینی کنیم مسیر را، یا ملزومات سفر را، یا تهدیدات، فرصتها.
ولی دنیای یک انسان بسیار پیچیده است و برای سفر درون یک ناشناخته ی به غایت بدون نقشه. پر از ابهام.
فکر کنید وقتی می خواهید درون یک انسان سفر کنید، حتی نمی دانید گلبولهای سفید که اطرافتان را میگیرند دوستند یا دشمن. در حال استقبال از شما هستند یا در حال نابودی :)
ورود به یک انسان مثل زدن به دریاییست که حتی نمی دانیم طوفانیست یا ارام. غرق خواهیم شد یا نجات یافتگانيم.
تمام عمر در حال روشن کردن تاریکی وجود خویش هستیم، وتلاش می کنیم یکی یکی مجهولاتمان را حل کنیم، و خودمان را بیابیم. اما در همین عمر ناگزیر از مواجه با انسانهای دیگریم. اما اگر انسانی را برای سفر انتخاب کردیم، تازه انگار وارد تاریکی پشت تاریکی می شویم. انگار همه ی انچه که از خود می دانستیم، به یکباره فراموش می کنيم، همه چیز دوباره تاریک، تاريک و تاریک. سفریست که گاهی به وحشتمان می افزاید.
شاید برای همین است که اولیای خدا، اخرین مرحله ی سلوکشان این است، زیرا که تنها انانند که در این تاریکی در این همه مجهول و این همه حیرت و سرگشتگی، فانوسی با خود دارند. فانوس هدایت خداوند.
نه! خود نور شده اند، که انسان به سیمای هر انچه دوست دارد، در مي ايد. با دهان او سخن می گوید، با چشم او می بیند، با قلب او بیدار می شود. نه! خود او ... (سفر سوم)
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
@SEEN1
چه تصويری از او در ذهن ماست؟
پهلوشکستگي، بستر مریضی،ضعف و ناتواني، درد، و درنهايت، شهادتي از روي عشق به امام علی (ع) و دفاع از ولی.
ایشان بعد از رحلت پدرشان، به علت منصوب بودن به ايشان، دارای وجاهت اجتماعیست. یعنی هنوز پیامبر دارای حرمت است و دختر ایشان نیز. ولی امام علی از این وجاهت برخوردار نیست. بنابراین برای دفاع از امام علی (ع) و گرفتن حق امامت، از وجاهت خود بهره می برد و با امام علی به در خانه های انصار و مهاجر می رود.
برای ساکت کردنش و البته در تنگنا قرار دادن اين خانواده از لحاظ مالي، فدک را از ایشان میگیرند. فدک هدیه ی پیامبر (ص) است، منطقه ای خوش اب و هوا، با موقعيت استراتژيک و يک منبع درآمدی خوب، که پشتوانه ی اقتصادی این خانواده و مهمتر، پشتوانه ی اقتصادی اسلام است. وحدتی که در این دو مفهوم است خیلی عمیق است.
ايشان برای گرفتن فدک به سوی ابوبکر می رود و انجا نه تنها دروغگویی ابوبکر را اثبات می کند بلکه دزدی و پلیدی او نیز اثبات می شود. ابوبکر به ناچار، نامه ای می نویسد، و فدک را باز می گرداند. ...
او برای عدل، برای قرار دادن هر چیزی جای خود، قیام کرد. می دانست رهبری پیشوایی مسلمین لباسی نیست که بر تن هر فردی قواره شود. او هم برای حق خود، یعنی نپذیرفتن هر فردی به زعامت قیام کرد. هم برای حق ولی، کسی که شایستگی زعامت را دارد قیام کرد. اگر این قیام نبود ایا فرقی بین درستي و نادرستي، حق و ناحق می ماند؟ ایا ما می توانستیم امروز مطالبه گر و متمایز کننده ی مفاهیم بنیادی ارزشهای انسانی، نه تنها در جایگاه فردی، که در جایگاه اجتماعی باشیم.
در اصل حملات بعدی به این ساحت مقدس یکی پس از دیگری، از روی عجز و ناتوانی در مقابل اندیشه، تدبیر، شجاعت، و جريان ساز بودن ايشان است.
وقتي نمی توانند ایشان را ساکت کنند، در مقابل استدلالش عاجز و درمانده اند، وقتي از پس افشاگری و رسوا شدنشان بر نمی ایند، راهی جز حذف فیزیکی او ندارند.
هر جا کشتند، تاب حضورش، نداشتند.
شهید هم اوست که نتوانستند، پنجه در پنجه اش افکنند.
@SEEN1
پهلوشکستگي، بستر مریضی،ضعف و ناتواني، درد، و درنهايت، شهادتي از روي عشق به امام علی (ع) و دفاع از ولی.
ایشان بعد از رحلت پدرشان، به علت منصوب بودن به ايشان، دارای وجاهت اجتماعیست. یعنی هنوز پیامبر دارای حرمت است و دختر ایشان نیز. ولی امام علی از این وجاهت برخوردار نیست. بنابراین برای دفاع از امام علی (ع) و گرفتن حق امامت، از وجاهت خود بهره می برد و با امام علی به در خانه های انصار و مهاجر می رود.
برای ساکت کردنش و البته در تنگنا قرار دادن اين خانواده از لحاظ مالي، فدک را از ایشان میگیرند. فدک هدیه ی پیامبر (ص) است، منطقه ای خوش اب و هوا، با موقعيت استراتژيک و يک منبع درآمدی خوب، که پشتوانه ی اقتصادی این خانواده و مهمتر، پشتوانه ی اقتصادی اسلام است. وحدتی که در این دو مفهوم است خیلی عمیق است.
ايشان برای گرفتن فدک به سوی ابوبکر می رود و انجا نه تنها دروغگویی ابوبکر را اثبات می کند بلکه دزدی و پلیدی او نیز اثبات می شود. ابوبکر به ناچار، نامه ای می نویسد، و فدک را باز می گرداند. ...
او برای عدل، برای قرار دادن هر چیزی جای خود، قیام کرد. می دانست رهبری پیشوایی مسلمین لباسی نیست که بر تن هر فردی قواره شود. او هم برای حق خود، یعنی نپذیرفتن هر فردی به زعامت قیام کرد. هم برای حق ولی، کسی که شایستگی زعامت را دارد قیام کرد. اگر این قیام نبود ایا فرقی بین درستي و نادرستي، حق و ناحق می ماند؟ ایا ما می توانستیم امروز مطالبه گر و متمایز کننده ی مفاهیم بنیادی ارزشهای انسانی، نه تنها در جایگاه فردی، که در جایگاه اجتماعی باشیم.
در اصل حملات بعدی به این ساحت مقدس یکی پس از دیگری، از روی عجز و ناتوانی در مقابل اندیشه، تدبیر، شجاعت، و جريان ساز بودن ايشان است.
وقتي نمی توانند ایشان را ساکت کنند، در مقابل استدلالش عاجز و درمانده اند، وقتي از پس افشاگری و رسوا شدنشان بر نمی ایند، راهی جز حذف فیزیکی او ندارند.
هر جا کشتند، تاب حضورش، نداشتند.
شهید هم اوست که نتوانستند، پنجه در پنجه اش افکنند.
@SEEN1
سَیِّده، مُحتَرَمه، مُمتَحَنه، حَنّانه
حانیه، عالِمه، اُم النُّجَباء، ریحانه
و خداوند اگر وَاعتصموا میگوید
از کرامات نخ چادر او میگوید
نه فقط جلوۀ او سورۀ انسان آورد
چادرش یکشبه هفتاد مسلمان آورد
بارها خادمهاش گفت: به لطفت شادم
«من از آن روز که در بند توام آزادم»
اولین شیعۀ بیتابِ علی، زهرا بود
که سراپای وجودش سپر مولا بود
مجید تال
@SEEN1
حانیه، عالِمه، اُم النُّجَباء، ریحانه
و خداوند اگر وَاعتصموا میگوید
از کرامات نخ چادر او میگوید
نه فقط جلوۀ او سورۀ انسان آورد
چادرش یکشبه هفتاد مسلمان آورد
بارها خادمهاش گفت: به لطفت شادم
«من از آن روز که در بند توام آزادم»
اولین شیعۀ بیتابِ علی، زهرا بود
که سراپای وجودش سپر مولا بود
مجید تال
@SEEN1
پارچه های روی شانه اش
تقديم به سردار، آيه اي از آيات پر رمز و راز خداوند
رهبر انقلاب ("حضرت اقا ""جانم به قربانش") چندین بار، بعد از شهادت سردار سلیمانی، از اخلاص گفتند. «عزیزان من اخلاص داشته باشید».
و براي مثال از سردار نام مي برند. مي گويند: "در جلساتِ بعد از عملیاتها، وقتی سراغش را می گرفتیم یک گوشه و کناری نشسته بود. و خودش را نشان نمی داد."
⚡️«وَ مآ امِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا اللّه َ مُخْلِصیِنَ لَهُ الدِّینَ»: بندگان، مأمور به اوامر الهیه نشدند، مگر به آن جهت که عبادت کنند، خدای را در حالتی که خالص باشند، براي دین او»
در فیلمهایی که این روزها از او منتشر می شود، جملات زيبا و تامل برانگیزی می بینیم. مثلا جایی می گوید: "بعد از ازادي جنوب لبنان، خدمت حضرت اقا رسیدیم. حضرت اقا برای تقدیر، به سید حسن نصرالله، انگشتر خودشان را دادند و به من نشان يا درجه. گفتم اي کاش، اقا اين نشان يا درجه را نمي داد، خيلي به کار من نمي ايد، انگشترش را مي داد. گفتم اگر من طلب کنم انگشتر را، من گرفتم . اما اگر او به من داد، معنايش اينست که من را لايق دانسته و انرا داده. من چيزي نگفتم. 6 سال بعد، وقتي از لبنان برگشتم، رفتم خدمت ایشان، گزارشی دادم از جنگ 33 روزه، جلسه که تمام شد، ایشان از جلسه که خارج شدند به من گفتند: بیا! مرا بغل کردند، بوسیدند و یک جمله ی مبارکی هم فرمودند. بعد انگشترشان را در اوردند، دست من کردند. من 6 سال در انتظار این حادثه! بودم."
(وه چه استعاره ی زیباییست برای سراییدن، غنیمتیِ یک عشق، و تنها تصويري که از او برجاي ماند!)
⚡️«فَمَنْ کَانَ یَرْجُواْ لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدا»: «هر که آرزوی ملاقات پروردگار خود داشته باشد، پس باید عمل صالح به جا آورد و در عبادت پروردگار خود، احدی را شریک نسازد»
او در کدام دنیا زندگی می کند؟ که پارچه های! روی شانه اش به کار نمی اید و خود را تنها سرباز می داند!
چقدر نه گفته، چقدر خواسته و نخواسته. چقدر شجاع بوده. و چقدر عزت نفس داشته تا انگونه بيانديشد که ديگران نمي انديشند، چقدر دیده، چقدر شنيده و چقدر در زمین بازی خدا، زمين خورده، ولی به بازی اغیار تن نداده.
⚡️اخلاص آن است که دیدار خویش را از فعل برداری یعنی چون فعلی کنی، نبینی و نگویی که من چه کرده ام . چون فعل خویش دید، خویشتن دید؛ و خویشتن بین خدابین نباشد.
می توانیم انتخاب کنیم، جوابهای معمولی به سوالات معمولی و تکراری انسانهای دور و برمان را، یا جوابی غیر عادی و منحصر به خودمان به سوالات معمولی و تکراری انسانهاي دور و برمان. و مهمتر اينکه مي توانيم سوالات خودمان را زندگي کنيم.
"و البته که می ارزد، به انتظار 6 ساله، برای گرفتن انگشتر حضرت اقا و ثبت تصويري جاويد از اين دلدادگي"
@SEEN1
تقديم به سردار، آيه اي از آيات پر رمز و راز خداوند
رهبر انقلاب ("حضرت اقا ""جانم به قربانش") چندین بار، بعد از شهادت سردار سلیمانی، از اخلاص گفتند. «عزیزان من اخلاص داشته باشید».
و براي مثال از سردار نام مي برند. مي گويند: "در جلساتِ بعد از عملیاتها، وقتی سراغش را می گرفتیم یک گوشه و کناری نشسته بود. و خودش را نشان نمی داد."
⚡️«وَ مآ امِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا اللّه َ مُخْلِصیِنَ لَهُ الدِّینَ»: بندگان، مأمور به اوامر الهیه نشدند، مگر به آن جهت که عبادت کنند، خدای را در حالتی که خالص باشند، براي دین او»
در فیلمهایی که این روزها از او منتشر می شود، جملات زيبا و تامل برانگیزی می بینیم. مثلا جایی می گوید: "بعد از ازادي جنوب لبنان، خدمت حضرت اقا رسیدیم. حضرت اقا برای تقدیر، به سید حسن نصرالله، انگشتر خودشان را دادند و به من نشان يا درجه. گفتم اي کاش، اقا اين نشان يا درجه را نمي داد، خيلي به کار من نمي ايد، انگشترش را مي داد. گفتم اگر من طلب کنم انگشتر را، من گرفتم . اما اگر او به من داد، معنايش اينست که من را لايق دانسته و انرا داده. من چيزي نگفتم. 6 سال بعد، وقتي از لبنان برگشتم، رفتم خدمت ایشان، گزارشی دادم از جنگ 33 روزه، جلسه که تمام شد، ایشان از جلسه که خارج شدند به من گفتند: بیا! مرا بغل کردند، بوسیدند و یک جمله ی مبارکی هم فرمودند. بعد انگشترشان را در اوردند، دست من کردند. من 6 سال در انتظار این حادثه! بودم."
(وه چه استعاره ی زیباییست برای سراییدن، غنیمتیِ یک عشق، و تنها تصويري که از او برجاي ماند!)
⚡️«فَمَنْ کَانَ یَرْجُواْ لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدا»: «هر که آرزوی ملاقات پروردگار خود داشته باشد، پس باید عمل صالح به جا آورد و در عبادت پروردگار خود، احدی را شریک نسازد»
او در کدام دنیا زندگی می کند؟ که پارچه های! روی شانه اش به کار نمی اید و خود را تنها سرباز می داند!
چقدر نه گفته، چقدر خواسته و نخواسته. چقدر شجاع بوده. و چقدر عزت نفس داشته تا انگونه بيانديشد که ديگران نمي انديشند، چقدر دیده، چقدر شنيده و چقدر در زمین بازی خدا، زمين خورده، ولی به بازی اغیار تن نداده.
⚡️اخلاص آن است که دیدار خویش را از فعل برداری یعنی چون فعلی کنی، نبینی و نگویی که من چه کرده ام . چون فعل خویش دید، خویشتن دید؛ و خویشتن بین خدابین نباشد.
می توانیم انتخاب کنیم، جوابهای معمولی به سوالات معمولی و تکراری انسانهای دور و برمان را، یا جوابی غیر عادی و منحصر به خودمان به سوالات معمولی و تکراری انسانهاي دور و برمان. و مهمتر اينکه مي توانيم سوالات خودمان را زندگي کنيم.
"و البته که می ارزد، به انتظار 6 ساله، برای گرفتن انگشتر حضرت اقا و ثبت تصويري جاويد از اين دلدادگي"
@SEEN1
پویش رای دهندگان
یکی از جذابیتهای انتخابات، بررسی فرایند انتخاب کردن مردم است. چگونه مردم در هر دوره ايي رای می دهند؟
فرایند انتخابات پر از ایراد است، ولی مراحل تبلیغات و معرفی کاندیدا، برای رای دهنده، بیشتر این چرخه ی معیوب را به نمایش می گذارد. انگار ناخواسته رای دهنده و حق انتخاب را از او سلب میکنند. چگونه؟
🔸اول اینکه چرا قانونگذار برای شهرهای بزرگ امکان رای دادن یک فرد به 30 نفر در تهران، یک نفر به 5 نفر در اصفهان و در شهرهای بزرگ دیگر به همین ترتیب، قائل شده است؟ ایا ساکن شهرهای بزرگ بودن، به معنی داشتن حقی بیشتر از حق باقی مردم ایران است؟ یعنی یک نفر ساکن تهران، می تواند به تنهایی ده درصد نمایندگان مجلس را تعیین کند. همین به ظاهر حق، باعث جبر رای دادن به لیست، و تن دادن بیشتر به خواست احزاب سیاسی شده است.
🔸دوم چرا شورای نگهبان، اطلاعات حداقلی از کاندیدا، به معنی چیزی فراتر از نام و نام خانوادگی و نام پدر در رسانه ها قرار نمی دهد، که راي دهنده، دسترسی به رزومه و بیوگرافی کاندیدا داشته باشد. همین عدم دسترسی به اطلاعات، فضا و بستر هزینه های گزاف تبلیغاتی را فراهم کرده و فساد مختلف ديگر. هر که پولش بیش، عکسش پخشتر.
یعنی گویا قانونگذار محترم و شورای نگهبان، اصولا رای دهنده را فقط به انگشت جوهری،لحظه ي رای دادنش می شناسد.
در اصل رای دهنده در این فضا بی هویت ترین فرد است، چرا که در جریان اطلاعات ازاد و حق فکر و انتخاب قرار نمی گیرد و در شهرهای بزرگ نیز مجبور به لیست می شود.
چگونه انتظار کنش و اعتماد از مردمی داریم که هویت رای دهندگی انها تثبیت نشده و یا اصلا ایجاد نشده. در اصل این مردم حتی به فکر خود نمی توانند اعتماد کنند، چه برسد به فضای انتخابات.
در اصل در بستر ايجاد شده، رای دهنده ناچار است که فکر خود را واگذار کند، به احزاب، به افرادی که قدرت و ثروت تبلیغات دارند.
طبق تحقیقات گذشته در مورد انتخاباتها، در شهرهای بزرگ، رایها سیاسی است. یعنی بر اساس خواست احزاب و گروها مردم رای می دهند. در شهرهای متوسط رایها بیشتر، صنفی است و شهرهای کوچک رایها بیشتر قومی و قبیله ای و خانوادگی می شود.
همين اطلاعات، گوياي بستر ايجاد شده براي راي مردم، و اسيبهاي موجود براي راي دهنده هست.
اما بعد، دوران زهرتر از زهری را که گذراندیم، بيشتر احساس مسئوليت و حق انتخاب را پررنگ مي کند، انقدر که تلاش کنيم تا لحظات منتهی به انتخابات، فرد شايسته را با معيارهايي که رهبر انقلاب بيان کردند و در شهرهاي بزرگ ليست شايسته را انتخاب کنيم و البته با نگاه واقع بينانه به شرايط موجود و تاثير راي و میزان رای اوری کانديداي مورد نظر و يا ليست مورد نظر.
بگذارید اینبار رای دهنده را از پشت درهای بسته شان جدی بگیرند، و در سالهاي آتي بگويند ما با مردمي فهيم روبرو هستيم.
@SEEN1
یکی از جذابیتهای انتخابات، بررسی فرایند انتخاب کردن مردم است. چگونه مردم در هر دوره ايي رای می دهند؟
فرایند انتخابات پر از ایراد است، ولی مراحل تبلیغات و معرفی کاندیدا، برای رای دهنده، بیشتر این چرخه ی معیوب را به نمایش می گذارد. انگار ناخواسته رای دهنده و حق انتخاب را از او سلب میکنند. چگونه؟
🔸اول اینکه چرا قانونگذار برای شهرهای بزرگ امکان رای دادن یک فرد به 30 نفر در تهران، یک نفر به 5 نفر در اصفهان و در شهرهای بزرگ دیگر به همین ترتیب، قائل شده است؟ ایا ساکن شهرهای بزرگ بودن، به معنی داشتن حقی بیشتر از حق باقی مردم ایران است؟ یعنی یک نفر ساکن تهران، می تواند به تنهایی ده درصد نمایندگان مجلس را تعیین کند. همین به ظاهر حق، باعث جبر رای دادن به لیست، و تن دادن بیشتر به خواست احزاب سیاسی شده است.
🔸دوم چرا شورای نگهبان، اطلاعات حداقلی از کاندیدا، به معنی چیزی فراتر از نام و نام خانوادگی و نام پدر در رسانه ها قرار نمی دهد، که راي دهنده، دسترسی به رزومه و بیوگرافی کاندیدا داشته باشد. همین عدم دسترسی به اطلاعات، فضا و بستر هزینه های گزاف تبلیغاتی را فراهم کرده و فساد مختلف ديگر. هر که پولش بیش، عکسش پخشتر.
یعنی گویا قانونگذار محترم و شورای نگهبان، اصولا رای دهنده را فقط به انگشت جوهری،لحظه ي رای دادنش می شناسد.
در اصل رای دهنده در این فضا بی هویت ترین فرد است، چرا که در جریان اطلاعات ازاد و حق فکر و انتخاب قرار نمی گیرد و در شهرهای بزرگ نیز مجبور به لیست می شود.
چگونه انتظار کنش و اعتماد از مردمی داریم که هویت رای دهندگی انها تثبیت نشده و یا اصلا ایجاد نشده. در اصل این مردم حتی به فکر خود نمی توانند اعتماد کنند، چه برسد به فضای انتخابات.
در اصل در بستر ايجاد شده، رای دهنده ناچار است که فکر خود را واگذار کند، به احزاب، به افرادی که قدرت و ثروت تبلیغات دارند.
طبق تحقیقات گذشته در مورد انتخاباتها، در شهرهای بزرگ، رایها سیاسی است. یعنی بر اساس خواست احزاب و گروها مردم رای می دهند. در شهرهای متوسط رایها بیشتر، صنفی است و شهرهای کوچک رایها بیشتر قومی و قبیله ای و خانوادگی می شود.
همين اطلاعات، گوياي بستر ايجاد شده براي راي مردم، و اسيبهاي موجود براي راي دهنده هست.
اما بعد، دوران زهرتر از زهری را که گذراندیم، بيشتر احساس مسئوليت و حق انتخاب را پررنگ مي کند، انقدر که تلاش کنيم تا لحظات منتهی به انتخابات، فرد شايسته را با معيارهايي که رهبر انقلاب بيان کردند و در شهرهاي بزرگ ليست شايسته را انتخاب کنيم و البته با نگاه واقع بينانه به شرايط موجود و تاثير راي و میزان رای اوری کانديداي مورد نظر و يا ليست مورد نظر.
بگذارید اینبار رای دهنده را از پشت درهای بسته شان جدی بگیرند، و در سالهاي آتي بگويند ما با مردمي فهيم روبرو هستيم.
@SEEN1
درياي آبي بي کران بي کران
جاده ای با شیب مثبت هفتاد، منتهی به در ابی بسیار ساده. پشت همين در ابی بسيار ساده، "دریایی وسيع که تا چشم کار مي کند، ادامه دارد و انتهايش ناپيدا. سنگريزه هاي کف دريا به راحتي در اين اب ديده مي شود و خورشید انتهاي دريا بسيار پرفروغ. دریایی بر روی ارتفاع با ساحلي پلکانی. ساحلي صخره اي توام با سنگريزه. که با اطمينان مي توان روي ان قدم برداشت و پا را درون اب قرار داد. بدون ترس از عمق يا فرو رفتن در ساحل."
راه رفتني دل انگيز در ساحل و اب شفاف و بسيار زلالش، و لمس سنگريزه هاي ان.
هر چند که مالک اين دريا و ساحلش نه ايم.
ان سوی شرقي ساحل پشت صخره، هم راستاي خورشيد، اتاقکی با میله های اهنی.که مسئول ساحل انجا نشسته. از پشت ميله هاي اهني کتاب به دست، پاسخي کوتاه و گذرا مي دهد.
مستاصل در این سرگرداني، ان سوي صخره و سمت غربي ساحل، مردماني ديده مي شوند در حال ساخت ظروف پخش غذاي رايگان. البته در سطحی پایینتر، خيلي پايينتر از سطح دریا. با گذر از اب و قرار گرفتن پا روي سنگريزه هاي درياي بي کران آبي، به انها مي پيونديم، نه از ان جهت که مهربانیم و مثلا می خواهیم به دیگران کمک کنیم و نه از ان جهت که فکر میکنیم خیلی کارشان جالب یا جذاب است فقط برای انکه بیشتر در ان ساحل بمانیم. ...
باقیش را هم نمی دانم، مثل همیشه.
@SEEN1
جاده ای با شیب مثبت هفتاد، منتهی به در ابی بسیار ساده. پشت همين در ابی بسيار ساده، "دریایی وسيع که تا چشم کار مي کند، ادامه دارد و انتهايش ناپيدا. سنگريزه هاي کف دريا به راحتي در اين اب ديده مي شود و خورشید انتهاي دريا بسيار پرفروغ. دریایی بر روی ارتفاع با ساحلي پلکانی. ساحلي صخره اي توام با سنگريزه. که با اطمينان مي توان روي ان قدم برداشت و پا را درون اب قرار داد. بدون ترس از عمق يا فرو رفتن در ساحل."
راه رفتني دل انگيز در ساحل و اب شفاف و بسيار زلالش، و لمس سنگريزه هاي ان.
هر چند که مالک اين دريا و ساحلش نه ايم.
ان سوی شرقي ساحل پشت صخره، هم راستاي خورشيد، اتاقکی با میله های اهنی.که مسئول ساحل انجا نشسته. از پشت ميله هاي اهني کتاب به دست، پاسخي کوتاه و گذرا مي دهد.
مستاصل در این سرگرداني، ان سوي صخره و سمت غربي ساحل، مردماني ديده مي شوند در حال ساخت ظروف پخش غذاي رايگان. البته در سطحی پایینتر، خيلي پايينتر از سطح دریا. با گذر از اب و قرار گرفتن پا روي سنگريزه هاي درياي بي کران آبي، به انها مي پيونديم، نه از ان جهت که مهربانیم و مثلا می خواهیم به دیگران کمک کنیم و نه از ان جهت که فکر میکنیم خیلی کارشان جالب یا جذاب است فقط برای انکه بیشتر در ان ساحل بمانیم. ...
باقیش را هم نمی دانم، مثل همیشه.
@SEEN1
5. وَ قَدْ نَزَلَ بی یا رَبِّ مَا قَدْ تَکأَّدَنِی ثِقْلُهُ، وَ أَلَمَّ بیمَا قَدْ بَهَظَنِی حَمْلُهُ.
6. وَ بِقُدْرَتِک أَوْرَدْتَهُ عَلَی وَ بِسُلْطَانِک وَجَّهْتَهُ إِلَی.
7. فَلَا مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ، وَ لَا صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ، وَ لَا فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ، وَ لَا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ، وَ لَا مُیسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ، وَ لَا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ.
10. فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بییا رَبِّ ذَرْعاً، وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَی هَمّاً، وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَی کشْفِ مَا مُنِیتُ بِهِ، وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِیهِ، فَافْعَلْ بیذَلِک وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْک، یا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِیمِ.
۵. الهی بلایی بر من فرود آمده که سختی و ثقل آن مرا در هم شکسته و گرفتاریهایی بر من حملهور شده که تحملش برای من دشوار است.
۶. و آن را تو از باب قدرتت بر من وارد کردهای و به اقتدار خود متوجه من نمودهای.
۷. اله من، چیزی را که تو آوردهای کسی نبرد و آنچه تو فرستادهای دیگری باز نگرداند و بسته تو را کسی نگشاید و چیزی را که تو بگشایی دیگری نبندد و آنچه را تو دشوار نمودهای کسی آسان نکند و آن را که تو ذلیل کردهای یاوری نباشد.
۱۰. چرا که من به سبب آنچه به سرم آمده بیتاب و توان شده، و قلبم از تحمل آنچه در زندگیم رخ نموده، لبریز از اندوه گشته و تو به رفع گرفتاریهایم و دفع آنچه در آن در افتادهام توانایی پس قدرتت را درباره من به کار بر، گرچه از جانب تو مستحق آن نیستم، ای صاحب عرش.
فرازي از دعاي هفتم صحيفه سجاديه
@SEEN1
6. وَ بِقُدْرَتِک أَوْرَدْتَهُ عَلَی وَ بِسُلْطَانِک وَجَّهْتَهُ إِلَی.
7. فَلَا مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ، وَ لَا صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ، وَ لَا فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ، وَ لَا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ، وَ لَا مُیسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ، وَ لَا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ.
10. فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بییا رَبِّ ذَرْعاً، وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَی هَمّاً، وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَی کشْفِ مَا مُنِیتُ بِهِ، وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِیهِ، فَافْعَلْ بیذَلِک وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْک، یا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِیمِ.
۵. الهی بلایی بر من فرود آمده که سختی و ثقل آن مرا در هم شکسته و گرفتاریهایی بر من حملهور شده که تحملش برای من دشوار است.
۶. و آن را تو از باب قدرتت بر من وارد کردهای و به اقتدار خود متوجه من نمودهای.
۷. اله من، چیزی را که تو آوردهای کسی نبرد و آنچه تو فرستادهای دیگری باز نگرداند و بسته تو را کسی نگشاید و چیزی را که تو بگشایی دیگری نبندد و آنچه را تو دشوار نمودهای کسی آسان نکند و آن را که تو ذلیل کردهای یاوری نباشد.
۱۰. چرا که من به سبب آنچه به سرم آمده بیتاب و توان شده، و قلبم از تحمل آنچه در زندگیم رخ نموده، لبریز از اندوه گشته و تو به رفع گرفتاریهایم و دفع آنچه در آن در افتادهام توانایی پس قدرتت را درباره من به کار بر، گرچه از جانب تو مستحق آن نیستم، ای صاحب عرش.
فرازي از دعاي هفتم صحيفه سجاديه
@SEEN1
الهي، لطف فرموده اي اين کمترين را با کتب اشنا کرده اي، لطفت مزيد بفرما و با صاحبان کتب اشنايش کن!
الهی، به وحدتت خلوتم ده و به کثرتت وحدتم ده!
الهی، اگر من بنده نیستم تو که مولای من هستی.
الهی، حسن را همين فخر بس که مقام واقعی حلقه به گوشی ابدی، از چون تو سلطان حقیقی سرمدی دارد.
الهی، اگر بهشت شیرین است، بهشت افرین شیرنتر است.
الهی، گاه گاهی می نمایی و می ربایی، نمودنت چه دل نشین است و ربودنت چه شیرین.
الهی، ان که درد دارد آه و ناله دارد، شیرینتر این که سفیر صادقت فرمود: «ان آه اسم من اسماء الله تعالی، فاذا قال المریض: آه، فقد استغاث بالله»، حسن از ملت ابراهیم آواه است، آه ، آه.
الهی، نماینده ات فرمود: «القلب حرم الله» ؛ حرمت را حفظ بفرما!
الهی، «لک الحمد»، که حسن را با شاهدان اسمانی اشنا کرده ای و اطلس بی نقش نفسش را قبه ی زرقاء.
الهی، هر کس به حسن حرفی اموخت، تو از وی راضی باش و او را از وی راضی بدار!
الهي، شکرت که يک زميني آسماني شد.
الهی، تا تو لبیک نگویی، کجا من الهی گویم.
الهی، اگر یک بار دلم را بشکنی، از من چه بشکن بشکنی.
الهی، از جهنم بُعد و حرمان از درک حقایق، رهایی ام ده!
الهی، حسنت کودک زبان نفهم بهانه گیر است، با هزار «لن ترانی»، «ارنی» گوست.
الهی، مجاز ما را تبدیل به حقیقت فرما!
الهی، سین را در دل حسن نهاده ای، یاسین را هم در دل حسن نه!
الهی، همه تو را خوانند: قُمری به قوقو، پوپک به پوپو، فاخته به کوکو، حسن به هوهو.
علامه حسن زاده آملي
@SEEN1
الهی، به وحدتت خلوتم ده و به کثرتت وحدتم ده!
الهی، اگر من بنده نیستم تو که مولای من هستی.
الهی، حسن را همين فخر بس که مقام واقعی حلقه به گوشی ابدی، از چون تو سلطان حقیقی سرمدی دارد.
الهی، اگر بهشت شیرین است، بهشت افرین شیرنتر است.
الهی، گاه گاهی می نمایی و می ربایی، نمودنت چه دل نشین است و ربودنت چه شیرین.
الهی، ان که درد دارد آه و ناله دارد، شیرینتر این که سفیر صادقت فرمود: «ان آه اسم من اسماء الله تعالی، فاذا قال المریض: آه، فقد استغاث بالله»، حسن از ملت ابراهیم آواه است، آه ، آه.
الهی، نماینده ات فرمود: «القلب حرم الله» ؛ حرمت را حفظ بفرما!
الهی، «لک الحمد»، که حسن را با شاهدان اسمانی اشنا کرده ای و اطلس بی نقش نفسش را قبه ی زرقاء.
الهی، هر کس به حسن حرفی اموخت، تو از وی راضی باش و او را از وی راضی بدار!
الهي، شکرت که يک زميني آسماني شد.
الهی، تا تو لبیک نگویی، کجا من الهی گویم.
الهی، اگر یک بار دلم را بشکنی، از من چه بشکن بشکنی.
الهی، از جهنم بُعد و حرمان از درک حقایق، رهایی ام ده!
الهی، حسنت کودک زبان نفهم بهانه گیر است، با هزار «لن ترانی»، «ارنی» گوست.
الهی، مجاز ما را تبدیل به حقیقت فرما!
الهی، سین را در دل حسن نهاده ای، یاسین را هم در دل حسن نه!
الهی، همه تو را خوانند: قُمری به قوقو، پوپک به پوپو، فاخته به کوکو، حسن به هوهو.
علامه حسن زاده آملي
@SEEN1
گفته قرآن، چنگ باید زد به حَبل ِللّه جمیعا
اهل عالم دست پیش آرید، من حبلُ المتینم
من معزالمومنینم، من مذل المشركینم
من بصیر باالعبادم، من هدی للمتقینم
باد و خاك و آب و آتش در پی فرمان گذاری
در شمال و در جنوب و در یسار و در یمینم
دردمندان را دوایم، بی نوایان را نوایم
بی پناهان را پناهم، بی معینان را معینم
گاه در سوز و گدازم، گاه در راز و نیازم
گاه در اوج معانی، گاه در بهر یقینم
مرغ او ز آشیانِ قدس در پرواز مانَد
یافتم بینای خلقِ اولین و آخرینم
@SEEN1
اهل عالم دست پیش آرید، من حبلُ المتینم
من معزالمومنینم، من مذل المشركینم
من بصیر باالعبادم، من هدی للمتقینم
باد و خاك و آب و آتش در پی فرمان گذاری
در شمال و در جنوب و در یسار و در یمینم
دردمندان را دوایم، بی نوایان را نوایم
بی پناهان را پناهم، بی معینان را معینم
گاه در سوز و گدازم، گاه در راز و نیازم
گاه در اوج معانی، گاه در بهر یقینم
مرغ او ز آشیانِ قدس در پرواز مانَد
یافتم بینای خلقِ اولین و آخرینم
@SEEN1