سين
540 subscribers
186 photos
108 videos
74 files
172 links
اين كانال زيرمجموعه سايت آزادانديشي سين مي باشد.
سایت سین محلی برای تمرین تفکر نقادانه و بالا رفتن تحمل شنیدن حرف مخالف است.
seen1.ir

https://youtube.com/@somayehchiti?si=ZrOt7uozHn1kCENt
Download Telegram
سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
ققنوس!


قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،

آواره مانده از وزش بادهای سرد،

بر شاخ خیزران،

بنشسته است فرد

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان

او ناله های گمشده ترکیب می کند،

از رشته های پاره ی صدها صدای دور،

در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،

دیوار یک بنای خیالی

می سازد

از آن زمان که زردی خورشید روی موج

کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال، و مرد دهاتی

کرده ست روشن آتش پنهان خانه را

قرمز به چشم، شعله ی خردی

خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب

وندر نقاط دور،

خلق اند در عبور

او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،

از آن مکان که جای گزیده ست می پرد

در بین چیزها که گره خورده می شود

یا روشنی و تیرگی این شب دراز

می گذرد

یک شعله را به پیش

می نگرد

جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی

ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،

نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است

حس می کند که آرزوی مرغها چو او

تیره ست همچو دود، اگر چند امیدشان

چون خرمنی ز آتش

در چشم می نماید و صبح سپیدشان

حس می کند که زندگی او چنان

مرغان دیگر ار بسر آید

در خواب و خورد

رنجی بود کز آن نتوانند نام برد

آن مرغ نغزخوان،

در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،

اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،

بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان

چشمان تیزبین

وز روی تپه،

ناگاه، چون بجای پر و بال می زند

بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،

که معنیش نداند هر مرغ رهگذر

آنگه ز رنج های درونیش مست،

خود را به روی هیبت آتش می افکند

باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!

خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!

پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.

نیما یوشیج @SEEN1
به سلامی مرا مهمان کن

روزها، شبها، رفتنها، امدنها، خوردنها، خوابیدنها و تکرارهایی که هر روز با ولع می بلعیمشان تا ما را به مرگ نزدیک تر کنند. تکرار پشت تکرار

در این دنیای پر تکرار گاهی ادمهایی را می بینیم که انقدر بی تکرارند که همه ی تکرارهایمان را دگرگون می کنند. همانهایی که هر 600 سال یکبار ظهور می کنند.
بعد از ان، همان روز، همان شب، همان خوردن، همان خوابیدن، هر بار مفهومی جدید می یابد.
و تکرار دیگر تمام می شود.

هر روز روزیست بی تکرار. هر شب همان شب نیست.
خوردن دیگر فقط خوردن نیست برای بقاء، خوردن فرصتی است برای یک دقیقه زنده ماندن، برای یک دقیقه بیشتر نفس کشیدن تا ببینیم تا بفهمیم تا مثل او بی تکرار شویم.

هر لحظه یعنی همان که تا دیروز بلعیدن مرگ بود، امروز یعنی عطش حیات.
مرگ دیروز یعنی پایان یافتن و امروز یعنی ادامه ی حیات برای پیوستن...

انجا کسی هست که اغوشش پر از مهر است، انقدر که به شوقش بمیریم، انقدر که به شوقش همه ی مفاهمیمان را تغییر دهیم تا با او جاودانگی را جشن بگیریم.

حسرت یکبار سلام کردن، یکبار دیدن، یکبار بحث وگفتگو داشتن با برخی ادمها روی دل انچنان سنگینی می کند که حاضریم برای این لحظه بمیریم و سرعتمان را بیشتر کنیم.
دوبار فرصت داشتم با او صحبت کنم و نکردم. فکر می کردم مثل باقی ادمهایی است که در این سالها دیده ام. که فقط مرا سرخورده، ناامید و دلشکسته کرده اند. ادمهایی که اصالت حرکت برایشان تنها به معنی بلندتر شدن پایه های میزشان است. فکر می کردم ابدی و جاوید است وقتی در این همه جنگ هنوز زنده است پس باز هم زنده می ماند و من فرصت می کنم کارهایم را انجام دهم و بعد... او را روئین تن می دانستم.

ایمان دو سر دارد یکی به خود و به دیگری، برای بالا رفتن، هر دو سر طناب لازم است. من به خود ایمان نداشتم و ان سوی هم پر از عدم قطعیت. برزخ همینجاست، انجایی که نه پایینی نه بالا و نه می توانی برگردی و نه می توانی بالا روی.
ناب بودن یک انسان، بی تکرار بودگی ان، مرا به وجد می اورد. به من شوق حیات می دهد انقدر که با همه ی بی ایمانیم خود را به مخاطره اندازم، تا شاید سرطناب را بگیرم. انقدر که نخواهم به راحتی از کنارش بگذرم و بگذرم.

به من ایمانی مرحمت فرما که به شوقش طناب را محکم بگیرم و بالا بیایم.

مرا به سلامی مهمان کن.

@SEEN1
زماني که دبير انجمن اسلامي دانشگاه الزهرا (س) بودم به مناسبت دفن شهداي گمنام در دانشگاه اميرکبير بيانيه اي نوشتم به ياد شهيد آويني.

"شهيد ناميده اند زيرا با جان خويش به يگانگي خداوند شهادت داده است. چه باطل است انان که مي پندارند شهادت از مذهب جداست و شهيد از خدا."

قصد داشتم بعد از تشييع شهيد، محمد جعفر حسيني(ابوزينب)،"فرمانده ي لشکر فاطميون" از شهداي افغانستاني، که روز پنجشنبه قبل از شهادت سردار سليماني برگزار شد، اين بيانيه را منتشر کنم. ولي به نظرم رسيد بايد کمي تغييرش دهم و صبر کردم. فرداي ان، خبر شهادت سردار سليماني را شنيدم، باز اين بيانيه به يادم امد، ولي باز هم صبر کردم چون همه ي بيانيه مناسب ان روز نبود. و امروز، که خبر علت سقوط هواپيماي مسافربري را شنيدم، به نظرم رسيد بايد از شهادت گفت از شهادت نوشت.
گويا درهاي شهادت باز شده است.

"شهيدان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند، چگونه است که محل دفن اين زندگان را به قبرستان تشبيه مي کنند، چه تفاوت است از قبرستان تا گلزار شهداء، از مرده تا زنده،
ايا مي شود زنده بود ولي تاثيرگذار نبود؟ مي شود زنده بود و نظاره گر؟
چه زنده اي بهتر از شهيد مي تواند ارمانهاي انقلاب را به دانشجو گوشزد کند و به او ياداور شود ادامه راه به عهده اوست."

خداوند "شهيدان سقوط هواپيما" را با سردار "شهيد قاسم سليماني" و "شهيدان مدافع حرم"، که حيات پاکيزه شان به ما حيات دوباره داد، همنشين گرداند و خداوند ما را از ايشان و با ايشان قرار دهد.

@SEEN1
داغ‌های تازه‌شده و ترومای (روان‌زخم) میان‌نسلی را بشنویم.

حوادث تلخ روزهای گذشته که دنیا را تکان داد، دل‌های ایرانیان زیادی را هم به شکل‌های گوناگون و البته متضاد تکان داد. عصب‌شناسان امروزه بهتر می‌دانند آنچه که ما از آن به «تازه شدن داغ» یاد می‌کنیم چه فرایند مغزی و عصب‌شناختی‌ای دارد. سازوکارهایی در زیست‌ و روان ما انسان‌ها وجود دارند که باعث می شوند برخی اتفاق‌ها که در زمان حال می‌افتند ما را به تجربه‌ها، احساسات و عواطف، و عزم‌ها و عهدهای گذشته وصل کنند. این همه، محصول اتفاق‌های بزرگ است. هر آدمی به نحوی به آن وصل می‌شود، وجودش پُر می‌شود از احساس و عاطفه و فکر و تحلیل، و این‌ها را جایی در ظرفی می‌ریزد.

این روزها ظرف‌های مجازی پر شده است از غم و خشم و تهدید و ناسزا و یاد و نوحه و بدوبیراه و عشق و نفرت. سیل کلمات و جملات بعضاً متضاد ایرانی‌ها در این چند روز آینه‌ی تمام نمای نورون‌های آینه‌ای و ترومای میان‌نسلی بود. در این میان سه جمله ذهنم را تکان داد و برایم انگیزه‌ی این نوشته شد. اول یکی از دوستان بود که گفت: “احساس می‌کنم پدرم دوباره شهید شده است!” و دیگری محمود دولت‌آبادی که نوشته بود: “آیا این است سرنوشت همه‌ی فرزندان شایسته‌ی این آب و خاک با هر اندیشه و هر گرایشی؟ انهدام؟” و سوم اینکه: “ما هنوز در مورد هواپیمایی که در دهه‌ی هفتاد به کوه کرکس خورد و برادر و دایی‌ام را از دست دادم، اطلاعات درستی نداریم.”

واقعاً این‌گونه است. اتفاق‌هایی که ابعاد بزرگی دارند، بیشینه‌ی آدم‌هایی که با آن‌ها مواجه می‌شوند را (صرف‌نظر از گرایش و نوعِ اندیشه‌شان) وصل می‌کنند به نقاط حساس در گذشته‌ی زندگی‌شان: زمان‌هایی که آسیب دید‌ه‌اند یا در معرض آسیب قرار گرفته‌اند. علم جدید به ما می‌گوید که در این شرایط همان نقاطی از مغز تحریک می‌شوند که در زمان آسیب‌دیدن تحریک شده بوده‌اند. و این یعنی «داغ‌شان تازه می‌شود». تجربه‌ی مغز به گونه ای است که انگار آن اتفاق تکرار شده است.

بدانیم و بفهمیم ما از کجا و با چه پیشینه‌ای به این اتفاق‌ها وصل می شویم. برای همین است که می‌بینیم ناگهان انگار فرزندانی دوباره در جنگ شهید شدند، مبارزانی دوباره اعدام شدند، جوانانی دوباره در گورهای بی‌نام‌ونشانی خاک‌شدند، مردمی دوباره خانه‌هایشان موشک‌باران شد، چمران دوباره شهید شد، هواپیماهای متعددی دوباره دچار نقض فنی شدند، خلبان‌های متوفایی دوباره مسئول سقوط هواپیما شدند، سربازان وطن دوباره شهید شدند، و خانواده‌هایی دوباره عزیزان‌شان را در کف خیابان‌های اعتراض از دست دادند. به زبان دیگر این اتفاق‌ها هر کدام از ما را به تجربه‌ای از گذشته‌مان وصل کرد و همه‌ی ترس‌ها و خشم‌ها یا عقده‌ها و تنفرهای یا غم‌وغصه‌های همراه با آن را با خود آورد. این عواطف و احساسات کلماتی را برانگیخت که در صفحه‌های مجازی به سوی هم پرتاب کردیم.

موضوع این نوشته درست و غلط یا حق و ناحق بودن آن کلمات یا قضاوت نگارنده در مورد هیچ کدام از وقایع این چند روز نیست، بلکه توجه بر سازوکارِ باز تولید این کلمات و جملات تهدیدآمیز یا توهین کننده یا حق‌به‌جانب یا تکفیر کننده است. یادآوری آسیب‌های گذشته می‌تواند از منابعی باشد که اظهار نظر آدم‌هایی که له یا علیه سلیمانی، موشک‌باران، سقوط هواپیما، و تصادف اتوبوس حرف می‌زنند، از آن می‌جوشد.

علاوه بر این، تروماهای میان‌نسلی در این شرایط دوباره جان می‌گیرند. دردهایی که نسل‌ها به هم منتقل کرده‌اند زنده می شوند. ترومای میان‌نسلی با ذهن‌های ما چنان می‌کند که گویی قهرمانان شاهنامه دوباره به خاک می‌افتند، قلب حمزه دوباره از سینه بیرون کشیده می‌شود، دستان ابالفضل دوباره قلم می‌شوند، بیگانگان دوباره خاک ایران را اشغال می کنند، آمریکا دوباره کودتا می‌کند، مصدق دوباره تبعید می‌شود، سینه‌ی گلسرخی‌ها دوباره هدف گرفته می‌شود، و زندان‌ها دوباره پر می‌شوند از آزادی‌خواهان. این‌ها به سلیمانی، موشک، و سقوط هواپیما چه ربطی دارند؟ برای ما مهم نیست که آیا این‌ها ربط منطقی با حوادث یک هفته گذشته دارند یا نه، مهم این است که تو چگونه و از کجا به این اتفاق ها گوش سپرده‌ای و چه تروماهایی نسل به نسل به تو منتقل شده‌اند و اکنون فراخوانده می‌شوند.

تا زمانی که تروما اجازه‌ی بروز پیدا نکند و شنیده نشود، ناگزیر نسل به نسل منتقل خواهد شد. پرسش اینجاست که ما کِی و در کدام دوره از ادوار تاریخی‌مان شنیده شده‌ایم؟ من فکر نمی‌کنم این همه خشم حاصل آنچه باشد که در این یک هفته کتمان یا برملا شده است. این بغضی انباشته است که دهه‌ها و شاید سده‌هایی است که حبس و حصر شده است. هر چند وقت یکبار می‌شکند اما زود فروخورده می‌شود. صدای این گریه نیاز دارد آزاد شود، بلند شود، همراه با شیون باشد. نیاز دارد همدلانه شنیده شود. منظورم گریه‌ای است که همه‌ی ایرانی‌ها می کنند، هر کس به دلیلی.

@SEEN1 | @Aussiedu
داغ‌های تازه‌شده و ترومای (روان‌زخم) میان‌نسلی را بشنویم.

من همه‌ی هم‌وطنانی که داغی از داغ‌هایشان تازه شده است یا درِ صندوقچه‌ی ترومایی که به ارث برده‌اند باز شده است و این احساس‌ها را دارند، می نویسند، نظر می‌دهند، خشمگین می‌شوند، و حتی ناسزا می‌گویند را هموطن خودم می‌دانم (و اینجا کاری با کسانی که مزد می‌گیرند تا ناسزا بگویند ندارم. هرچند که آن‌ها هم به نوعی از این دایره خارج نیستند.)

با آن‌که بسیاری از این ابرازهای تند و تیز و تلخ را نمی‌فهمم، نمی‌پسندم، و درک نمی‌کنم، اما دو چیز را می دانم. اول این‌که همین قضاوتِ من هم دستخوش همه‌ی چیزهایی است که به ارث برده‌ام و هم حاصل تجربه‌هایی است که در چهار دهه از زندگی‌ام داشته‌ام که متعاقباً دستگاه فکری و احساسی‌ام را شکل داده‌اند. پس در قضاوت محتاطم. دوم این‌که برای همه‌ی این هم‌وطنانم یک کار می توانم بکنم: این‌که صبورانه به حرف‌هایشان گوش دهم، به آن‌ها حق حرف‌زدن، ابراز، و خالی‌کردن این ظرف‌های سنگین و پُر را بدهم.

گیرم که به نظر ما بعضی از گویندگان و نویسندگان در این روزها آدم‌های مغرض، خائن، وابسته، جیره‌خوار، و مأمور هستند و به‌هیچ‌وجه نمی‌توان و نباید به آن‌ها فرصت ابراز داد. قبول! اما می‌توانی و می‌توانیم به دیگرانی که چنین تصوری درباره‌شان نداریم گوش بدهیم. بقیه را بشنو! کسانی که می‌توانی به ایشان فرصت ابراز بدهی هنوز بسیار زیادند. اما اگر تحمل شنیدن هیچ کسی که مانند تو فکر نمی‌کند را نداری، پیشنهاد می‌کنم از خودت مراقبت کنی! بگردی و کسی را پیدا کنی که خودت را بشنود. ظرفت خیلی پر است! خیلی هم خودت تقصیر نداری! من با همه‌ی وجود آماده‌ام تا تو را بشنوم. مانند من و شنونده‌تر از من هم بسیارند.

کلام آخر این‌که تاریخ گذشته و معاصر ما شوخی نیست. انباشته است از تروماهایی که به هزار دلیل فرصت شنیده‌‌شدن نداشته‌اند. این روزها اینترنت و شبکه‌های اجتماعی می‌توانند این فرصت را در اختیار همه بگذارند که یکدیگر را بشنویم. کافی است ما در ذهن و دل، و در نظرها (کامنت‌ها) و دنبال‌کردن‌ها (فالوها) و پسند‌ها (لایک‌ها) این فرصت شنیده‌شدن را به هم بدهیم. بیشتر بشنویم و کمتر ملامت کنیم. حرف هیچ کس بر پیشانی من حک نخواهد شد، حتی اگر کامل و صبورانه او را بشنوم.

حنيف رضا جابري پور

@SEEN1 | @Aussiedu
سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
اي که مرا خوانده اي،
راه نشانم بده ☘️ @SEEN1
این واژه را به خاطر بسپارید: ایرانی

تا امروز ایرانی لفظی بود محدود، دالی تهی از محتوایی دقیق و عمیق. ایرانی یعنی فردی زاده ی جغرافیا و سرزمین ایران با خون آریایی.
اما از امروز ایرانی یک واژه ی برساخته است. برساخته ی همه ی خونهای گرانسنگ و گرانقدر.
ایرانی یعنی عزتمند، یعنی توانا، یعنی مبارز، یعنی مقاوم، یعنی صبور، يعني شجاع، يعني غيور، يعني هر انچه که تاکنون نديده ايد در او مي بينيد. کسی که درک درستی از نعمت دارد، انرا می شناسد و برای ان شاکر است. یعنی انسانی متقی که برای خدا گام برمی دارد و در هر کنش یا واکنشش تقوا را لحاظ می کند.
ایرانی یعنی کسی که فراتر از ماده افقی دارد و در تحلیلش از نظریات فراماده ای که هنوز موجود نیست، استفاده میکند. ایرانی خود صاحب نظر است. خود در این نگاه های مادی نظریه پرداز است و می جنگد.
در اینده خواهید دید، این واژه دیگر متعلق به محدوده سرزميني و خون نخواهد بود. هر فرد ازادی خواهی که بخواهد مولفه های فوق را در مورد خودش بگوید، می گوید من ایرانی هستم. بی انکه در این سرزمین متولد شده باشد، يا حتي مسلمان باشد. شما فرد سیاه پوستی را خواهید دید، که خواهد گفت، من ایرانی ام. فرد سفید و چشم ابی را خواهید دید، که خواهد گفت، من ایرانی ام، و عربی را خواهید دید که با همه ی تعصب نسبت به نژادش خواهد گفت، من ایرانی ام. حتی شاید مفهوم واژه ی ایرانی را به خوبی هم درک نکند، ولی خواهی دید که ایرانی بودن انچنان توام با حس عزت و اقتدار است که انرا به کار خواهند برد، همچون واژه هایی مثل هیپی، کمونیست یا سکولار. و انوقت خواهيد ديد، که همين ديگران به رنگ و لباس ايراني در مي ايند، هر انکه به دنبال مفاهيم متعالي انسانيت است. ایرانی لفظیست اول راه، که به بهشت ابدی ختم خواهد شد.
من ایرانی ام را به خاطر بسپارید...

برف می امد
تو که نبودی
و مرا
در سرمایش
می سوزاند...

@SEEN1
سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
"لَبَّیْكَ، إنَّ الحَمدَ و النِعمَهَٔ لَكَ وَ المُلْكَ"

ایستادگی جمهوری اسلامی ایران مقابل آمریکا و زیر بار زور نرفتن ملت ایران، حقیقتی جذاب برای دنیا است که باید از این جاذبه برای نشر حقایق اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
"امت اسلامی به معنای واقعی آن، یعنی یک واحد منسجم که با اراده و هدف مشترک اقدام کند"، هنوز شکل نگرفته است و متأسفانه در مقابل دعوت دلسوزان و خیرخواهان به اتحاد اسلامی، تهمت‌زنی و تعارض و جنگ در کشورهای اسلامی رواج دارد.

الگوی مردم‌سالاری دینی برای دنیا ناشناخته است. از حج براي تبیین این الگو و مسائلی مانند علت دشمنی آمریکا و منطق زیر بار زور نرفتن ملت ایران استفاده کرد.

علت عصبانیت آمریکایی‌ها از ملت ایران، جذابیت ناشی از تصویر ایستادگی یک نظام مستقل در مقابل یک قلدر سر گردنه است که باید از این جاذبه برای نشر و توسعه حقیقت اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
خودسازی و تغییر بنیادین و اساسی افراد پس از بازگشت از حج را مهم دانستند و مسئولان سازمان حج را به برخورد گرم، گیرا، مهربانانه و متواضعانه در مواجهه با زائران و مسائل آنان توصیه کردند.
رهبر انقلاب اسلامي

🌹متي ترانا و نراک

@SEEN1
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
"خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری"

صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

قيصر امين پور

@SEEN1
يک پيکره ي واحد!

سبلان در مرداد ماه هم سرد است. سومین کوه بلند ایران بعد از دماوند و علم کوه. ولی سرمای حاکم همیشگیش حتی در تابستان و فضای گاها مه الودش ان را متمایز می کند. برای صعود به چنین کوهی یا باید کوهنورد قابل باشیم و به درجه ی راهنمایی رسیده باشیم یا باید راهنمایی مطمئن داشته باشیم و با گروه خوبی حرکت کنیم.

سبلان قله ی بسیار زیبا با شکوه و عظمت که وقتی نگاهش میکنیم، دوست داریم فتحش کنیم. بافت مسیر هم بافتی جذاب و دوست داشتنی است. نه کاملا مالرو و نه کاملا سنگی، بین این دو . گاهی باید مسیری سنگی برویم با شیب مثبت 70. گاهی در مسیری بدون شیب ولی ان سو دره. وقتی شروع به بالا رفتن می کنیم ممکن است هزار بار به خودمان فحش بدهیم که این چه انتخابی بود برای یک کوهنوردی.

هنگام حرکت باید با احتیاط و قدم به قدم راه برویم، یک اشتباه به راحتی ما را به دره می اندازد و یک گم شدگی به راحتی ما را به دهان یک خرس یا یخ زدگی سوق می دهد. اگر فضا مه الود شود دیگر باید کاملا نزدیک به راهنما حرکت کنیم، چون نمی توانیم چند قدمی جلوتر خود را ببینیم. همه ی این مخاطره می ارزد وقتی به دریاچه ی بالای قله می رسیم.

دریاچه ای زیبا که می گویند زرتشت پیامبر در ان سرمایش 40 بار شنا کرده و بعد به پیامبری مبعوث شد. و برای همین کوهی مقدس شمرده می شود.
و زمانی که بعد از ان همه مخاطره، ترس، احتیاط، خستگی، می نشینیم وبه دریاچه ی زیبای بالای کوهی دست نیافتنی، نگاه میکنیم، تازه احساس غرور، عزت نفس، توانایی به ما دست می دهد و با خودمان فکر میکنیم ما الان جایی هستیم که خیلی ها ارزو داشتند و نتوانستند یا اصلا به قوه ی فکر و درکشان نرسید که چنین جایی هم هست. همان حس خوبي که بعد از انجام يک کار سخت به ما دست مي دهد و اينکه غيرممکني را ممکن کرديم.

ما جایی هستیم که زرتشت مبعوث شد و ایمان خلق گشت!

برای پایین امدن و به سرمنزل مقصود رسیدن، هم همین احتیاطها لازم است. قدم به قدم و با احتیاط فراوان تا به جانپناه برسیم. جانپناهی سنگی که فقط فرصتی برای استراحتی نیمبند می دهد و سرمای زیاد کوه خوابی عمیق را اجازه نمی دهد. و باز هم به خودمان فحش می دهیم که خدایا چرا اینجاییم الان. شب ولی قشنگ است، شبی تاریک، بدون نور و پر از ستاره. ستارهایی که هر روز، ارزو داریم ببینیمشان.

تیغه های اسپیلت با اینکه به نسبت سبلان ارتفاع پایینی دارند، ولی به دلیل بافت سنگی و تیغه گونه اش خطرات خودش را دارد.
در هر دو مسیر راهنما و عقبدار گروه تمام دقتشان را می کنند، تا گروه به سلامت عبور کنند. به سلامت به قله برسند و به سلامت از قله پایین بیایند. حمایتهای خوب راهنما و عقبدار، بسیار کمک کننده است. مهم این است که همه می دانند برای یک تیم هستند، و هر اتفاقی برای تیم بیفتد، همه نگران و ناراحت می شوند و تلاششان را می کنند تا ان مشکل و مساله حل شود. یک گروه کوهنوردی، یک گروه واحد و یک پیکره است. این دانستن مهم است. در این صورت می توانیم نوع عملکرد، و بیان یک تیم را تحلیل کنیم و برداشت درست ان را بدانیم.

نمی دانم امروز کجای این تیم هستم؟
راهنما، عقب دار، یا جزء عادی از گروه
هر جایی که باشم فقط یک چیز را می دانم من جزئی از این تیم هستم و می خواهم حمایت شوم . بدون نگرانی و ترس از تیغه های اسپیلت یا یخ زدگی یا گم شدگی در سبلان، صحبت کنم و احساس کنم که به درستی درک می شوم.🌹

@SEEN1
يک پيکره ي واحد،
يک قله،
يک درياچه ي مقدس!
يک پيامبر🌹

@SEEN1
سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
تو
همان،

سيمرغ
افسانه ايي
روياهاي مني

و خودت

هنوز

نمي داني؟! ...

@SEEN1
"زیرسایه ی شما"
روایتی از خود

غرب اسیا، به قبل و بعد از شهادت سردار عزیزمان، تقسیم خواهد شد، و مطالب این کانال.
و چه تفاوت است از منطقه ی به ان بزرگی تا کانال به این کوچکی. و همین است عظمت ان مرد. دیدن کوچکترینها تا خلق بزرگترینها.

از کودکی در محیطهايي بزرگ شدم که ديدن مسئولين مختلف، در کوچه و محله مان عادي بود. و یکی از تفریحات زندگیم، رد شدن از کنار همين مسئولين با بي تفاوتي بود. انگار که مردم عادي هستند. :) و حتي اگر انها با کنجکاوي به بي تفاوتيم نگاه ميکردند، من بيشتر حس پيروزي داشتم :)

"اما سردار! با نگاه پر از جذبه اش گويي مرا شکار مي کرد. مردي که امکان ندارد بتوانيم بي تفاوت از کنارش رد شويم هر چقدر هم خيره سر باشيم. "

وقتی خبر شهادتش را شنیدم ناخواسته بر سر زدم و گفتم خاک برسر شدیم. در کسري از ثانیه. احساس ناامنی، غربت و بزرگ شدني به یکباره. دیگر کودکیهایم تمام شد.

بعد از شهادتش بسیار به خرده رفتارهایم فکر میکنم. انهایی که باعث می شوند در لحظه و در آن، فرصتی گرانبها را از دست دهیم. خرده رفتارهایی که نمی دانیم تا چه حد می توانند مانع یک دیدار مهم، یک تصمیم بزرگ، یا رسیدن به سعادتی ابدی باشند.

یک غرور، یک سهل انگاری، يک انکار، یک قدرناشناسی و کوچک شماری جایگاه یک عزیز. یا نه دیر شناختي و دیرمعرفتی، چقدر می تواند حسرت و اندوه به دنبال داشته باشد. گاهي حتي خرده علاقه هاي بي ارزش که فکرش را نمي کنيم هم ممکن است در بزنگاهي پايمان را عليل کند.

چرا انقدر همه چیز سخت و پیچیده است؟

اين روزها، هر محبتي که بخواهد اتش خشم و کينه ي من را نسبت به امريکا و قاتلين سردار عزيزمان کم کند از قلبم دور ميکنم. از فرهنگهاي غلطشان تا افکار پوسيده و زنگار زده ايي که کشتن انساني به اين زيبايي را توجيه پذير مي داند. و به جاي ان مهر کساني را به دل مي نشانم که با او نسبت دارند و او را مي فهمند. انسانيت را پاسداري مي کنند و انرا هر روز مشق مي کنند.

"چه بالاتر از اینکه کرامت انسان را حفظ کنیم و دفاع حرم یعنی همین. حرم یعنی همان محل خسارت خورده و دفاع از ان، یعنی دفاع از کرامت انسانهای اسیب دیده."


تو از قبيله ي مجنون، من از قبيله ي ليلي
تو از قبيله ي لبخند، من از قبيله ي اندوه

@SEEN1
دوست مي دارم، آنچه تو دوست بداري

و دشمن مي دارم، آنچه تو دشمن

شهادت بانوي دو عالم تسليت باد

@seen1
او از همه دلتنگ تر است

دوست داشتم پایان مراسم بزرگداشت سردار عزيزمان، ببینمش، تا با اغوش کشیدنش خودم را تسکین دهم، ولی چهره اش را نمی شناختم.
او نه اينبار که هزار بار جان داده است، روزي که از حالش خبر نداشته، يا روزي که مي دانسته در جنگيست. با هر بار زخمي شدن او، قلب او نيز مجروح شده است. چه فراقها، چه دلتنگيها، چه محروميت ها، چه محدوديت ها، که دوش به دوش و سنگر به سنگر طي کرده است.

اصلا مي شود او در دايره ي واژگان اين مکتب نباشد و اين همه استرس، اضطراب، تنهايي، دلتنگي، چشم انتظاري، را تاب بياورد؟ چگونه؟ و تا چه حد بايد همسر باشد تا مايه ي ارام گرفتنش باشد.
ارام گرفتن مردي که ايراني، منطقه اي، مردمي، جهاني را ايمن و امنيت بود. اصلا براي يک زن مسلمان ايراني انقلابي، يک زن ازاده، چه چيز مهم است؟ ايا جز خدمت به اسلام، و چه چيزي بهتر از خادم يک خادم اسلام و جهان اسلام؟

نمی دانم این روزها چگونه گرامیش می دارند؟ با لوحی، تقدیري... نمی دانم. ولی ما هیچ از سختی های این همه سال او برای ارامش چنين مردي نمی دانیم. سختي هاي زنانه ي يک زن.

و همين است عظمت و بزرگي چنين زناني. گمناماني در نهايت خدمت...

@SEEN1
إِلَهِی عَظُمَ الذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِ الْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ

@SEEN1
خبرت هست خبری در راه است

یکی از جالبترین مطالبی که در مورد امت واحده خواندم ریشه ی واژه بود.

"امت در اصل مفهومی گسترده دارد، ولی در عرف اسلامی اين واژه معنای اُم (مادر) را به ذهن برمی انگیزد. آنچه امت را پديد می آورد يک وضع سیاسی انسجام يافته نیست، بلكه اراده ی زندگی با هم است، آن هم اراده ای که در پرتو قواعد اخلاقی- بويژه آنچه که در قرآن به عنوان چارچوب روابط اجتماعی ترسیم گرديده- پديد آمده است. اعضای امت اسلامی همه عبادالله يا بندگان خدا هستند. همبستگی بین آنها در واقع بوسیله ی رشته های ايمان و باوری است که هر يک از مسلمانان را از رهگذر دين اسلام به خدای تعالی ربط میدهد".

مهمترین عنصر تشکیل دهنده امت، عنصر فرهنگی – دینی یعنی همان فرهنگ اسلامی و ارزش های دینی است که بر اساس ان تمامی مسلمانان حول محور اسلام و ارزش های اسلامی گرد هم می ایند و منسجم می شوند. بنابراین عامل هویت بخش در امت، خون نژاد قبیله زبان و سایر عناصر دیگر نیست بلکه هدف مشترکی است.

ایت الله جوادی املی می گوید: نه تنها مسلمان ها امت واحدند، بلکه مسیحی و کلیمی ها و همه پیروان انبیای الهی یک امت اند، زیرا معتقد به مبدا و مرجع و معاد و اصل رسالت و مانند ان هستند.

اما اگر بخواهیم نگاه معناگرایانه و عارفانه (به معنی دیدن باطن امور) داشته باشیم، می توانیم این ام و مادر را به مادرمان حضرت زهرا (س) منصوب کنیم، و بگوییم هر انکه تحت کساء ایشان است، همان امت واحده است. در اصل ایشان است که همه را به وحدت حقیقی می رساند.

در این مفهوم تعیین نسبت با مادرمان حضرت زهرا (س) مهم است. شاید یک نخ باریک اتصال یا حتی نه، یک حس کوچک به یک نیکی، نیکی که برای ان قیام کنند، بتواند انها را در بر بگیرد.

هر انکه انسانیت و فطرت انسانی را در طول عمرش لحاظ کند، حتی اگر به درستی اداب ادیان را نداند یا به هر دلیلی ظواهر اديان را رعایت نکند، ولی می فهمد انسانیت را و در موقع لازم از ان دفاع می کند.

شاید از همین روست که گروههای مختلفی که در سرتاسر دنیا علیه ظلم حاکم در جهان بین المللی، اقدام می کنند، قابلیت قرار گرفتن در این دسته، و همکاری و همراهی دارند.
نگاه وسیع داشتن به مفاهیم می تواند وسعت امت واحده را گسترش دهد و انرا فراتر از جغرافیا و فراتر از ظاهر ادیان قرار دهد.

هر انکه علیه ظلمی قیامی می کند و هر انکه نیکی را پاس می دارد.

@SEEN1
سفر انسان به انسان

در اسفار اربعه ی ملاصدرا، اخرین مرحله ی عرفان و یا همان سفر، حرکت از حق به خلق است. به نظر می رسد سخت ترین مرحله این بخش است که انسان عارف در مرحله ی پایانی خود به ان نائل می شود.
سفری درون خلائق. هر چند مراحل اسفار اربعه منقطع است و به نظرم هر انسانی در طول حیات و رشد حقیقی خود، همه ی مراحل را ناگزیر با هم طی میکند و شاید با محوریت یکی از سفرها.

باری انچه مقصود این نوشتار است صعب العبوری و سختی این حرکت است و البته ناگزیری ان.
همه ی ما سفرهای جغرافیایی داشتیم. از شهری به شهری، از کشوری به کشوری، حتی از مردمی به مردمی. می توانیم پیش بینی کنیم مسیر را، یا ملزومات سفر را، یا تهدیدات، فرصتها.
ولی دنیای یک انسان بسیار پیچیده است و برای سفر درون یک ناشناخته ی به غایت بدون نقشه. پر از ابهام.

فکر کنید وقتی می خواهید درون یک انسان سفر کنید، حتی نمی دانید گلبولهای سفید که اطرافتان را میگیرند دوستند یا دشمن. در حال استقبال از شما هستند یا در حال نابودی :)
ورود به یک انسان مثل زدن به دریاییست که حتی نمی دانیم طوفانیست یا ارام. غرق خواهیم شد یا نجات یافتگانيم.

تمام عمر در حال روشن کردن تاریکی وجود خویش هستیم، وتلاش می کنیم یکی یکی مجهولاتمان را حل کنیم، و خودمان را بیابیم. اما در همین عمر ناگزیر از مواجه با انسانهای دیگریم. اما اگر انسانی را برای سفر انتخاب کردیم، تازه انگار وارد تاریکی پشت تاریکی می شویم. انگار همه ی انچه که از خود می دانستیم، به یکباره فراموش می کنيم، همه چیز دوباره تاریک، تاريک و تاریک. سفریست که گاهی به وحشتمان می افزاید.

شاید برای همین است که اولیای خدا، اخرین مرحله ی سلوکشان این است، زیرا که تنها انانند که در این تاریکی در این همه مجهول و این همه حیرت و سرگشتگی، فانوسی با خود دارند. فانوس هدایت خداوند.

نه! خود نور شده اند، که انسان به سیمای هر انچه دوست دارد، در مي ايد. با دهان او سخن می گوید، با چشم او می بیند، با قلب او بیدار می شود. نه! خود او ... (سفر سوم)

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

@SEEN1
چگونه بگويم

"دوستت دارم"

صبح به تو سلام مي کنم

وشب
از تو خداحافظي

آن به آن لحظاتم
تويي

@SEEN1
چه تصويری از او در ذهن ماست؟

پهلوشکستگي، بستر مریضی،ضعف و ناتواني، درد، و درنهايت، شهادتي از روي عشق به امام علی (ع) و دفاع از ولی.

ایشان بعد از رحلت پدرشان، به علت منصوب بودن به ايشان، دارای وجاهت اجتماعیست. یعنی هنوز پیامبر دارای حرمت است و دختر ایشان نیز. ولی امام علی از این وجاهت برخوردار نیست. بنابراین برای دفاع از امام علی (ع) و گرفتن حق امامت، از وجاهت خود بهره می برد و با امام علی به در خانه های انصار و مهاجر می رود.

برای ساکت کردنش و البته در تنگنا قرار دادن اين خانواده از لحاظ مالي، فدک را از ایشان میگیرند. فدک هدیه ی پیامبر (ص) است، منطقه ای خوش اب و هوا، با موقعيت استراتژيک و يک منبع درآمدی خوب، که پشتوانه ی اقتصادی این خانواده و مهمتر، پشتوانه ی اقتصادی اسلام است. وحدتی که در این دو مفهوم است خیلی عمیق است.

ايشان برای گرفتن فدک به سوی ابوبکر می رود و انجا نه تنها دروغگویی ابوبکر را اثبات می کند بلکه دزدی و پلیدی او نیز اثبات می شود. ابوبکر به ناچار، نامه ای می نویسد، و فدک را باز می گرداند. ...

او برای عدل، برای قرار دادن هر چیزی جای خود، قیام کرد. می دانست رهبری پیشوایی مسلمین لباسی نیست که بر تن هر فردی قواره شود. او هم برای حق خود، یعنی نپذیرفتن هر فردی به زعامت قیام کرد. هم برای حق ولی، کسی که شایستگی زعامت را دارد قیام کرد. اگر این قیام نبود ایا فرقی بین درستي و نادرستي، حق و ناحق می ماند؟ ایا ما می توانستیم امروز مطالبه گر و متمایز کننده ی مفاهیم بنیادی ارزشهای انسانی، نه تنها در جایگاه فردی، که در جایگاه اجتماعی باشیم.

در اصل حملات بعدی به این ساحت مقدس یکی پس از دیگری، از روی عجز و ناتوانی در مقابل اندیشه، تدبیر، شجاعت، و جريان ساز بودن ايشان است.
وقتي نمی توانند ایشان را ساکت کنند، در مقابل استدلالش عاجز و درمانده اند، وقتي از پس افشاگری و رسوا شدنشان بر نمی ایند، راهی جز حذف فیزیکی او ندارند.

هر جا کشتند، تاب حضورش، نداشتند.
شهید هم اوست که نتوانستند، پنجه در پنجه اش افکنند.

@SEEN1
سَیِّده، مُحتَرَمه، مُمتَحَنه، حَنّانه
حانیه، عالِمه، اُم النُّجَباء، ریحانه

و خداوند اگر وَاعتصموا می‌گوید
از کرامات نخ چادر او می‌گوید

نه فقط جلوۀ او سورۀ انسان آورد
چادرش یک‌شبه هفتاد مسلمان آورد

بارها خادمه‌اش گفت: به لطفت شادم
«من از آن روز که در بند توام آزادم»

اولین شیعۀ بی‌تابِ علی، زهرا بود
که سراپای وجودش سپر مولا بود

مجید تال

@SEEN1