سیاستگذار و گزارش سیاست قیمت بنزین
قیمت بنزین بالاخره تعیین شد. من اقتصاددان نیستم تا پیآمدهای آنچه را که اعلام شده است تحلیل کنم، اما میتوانم از منظر سیاستگذاری عمومی، به سیاستگذار و مردم پیشنهاد بدهم، ارائه گزارشی به شرح زیر را دنبال کنند.
سیاستگذاران گزارشی به مردم بدهند که در آن به سؤالات زیر پاسخ روشن داده باشند:
- سیاستگذار چرا مجبور به افزایش قیمت بنزین شده است.
- چرا فقط افزایش مشمول قیمت بنزین شده و کل نظام مصرف و حاملهای انرژی را شامل نشده است.
- آیا افزایش قیمت بنزین بخشی از یک برنامه «اصلاحات اقتصادی» است یا فقط اقدامی برای جبران کسر بودجه دولت است؟
- اگر این طرح بخشی از اصلاحات اقتصادی است، کلیت آن اصلاحات چیست؟ چگونه اصلاحات انجام میگیرد و شاخصهای مورد انتظار برای نتیجه اصلاحات چیست؟
- سیاستگذار چه طرحهای دیگری برای افزایش قیمت بنزین و همزمان توسعه تور حمایت اجتماعی (متفاوت از طرح دادن یارانه به 18 میلیون خانوار) روی میز داشته است؟ به چه دلایل و عللی طرح فعلی انتخاب شده است؟
- تیم اصلی ارزیابی و انتخاب طرح فعلی چه کسانی بودهاند؟
- محاسبات اقتصادی مربوط به اثرات این طرح را چه کسی/کسانی انجام دادهاند؟ متن قابل انتشار محاسبات و ارزیابیهای این طرح توسط چه کسی/کسانی تهیه شده و در چه مراجعی ارزیابی شده است؟
- تجارب گذشته از افزایش قیمت بنزین چگونه در این طرح لحاظ شدهاند؟
- سیاستگذار درباره نسبت این طرح با اهدافی نظیر حمایت اجتماعی از خانوادههای کمدرآمد، بهبود محیطزیست (مشخصاً آلودگی هوا)، افزایش سرمایهگذاری بلندمدت از منبع سرمایه بیننسلی نفت، و جلوگیری از فساد ناشی از قاچاق بنزین چه محاسبات و ارزیابیهایی انجام داده و نتیجه آنها چیست؟
- سیاستگذار چگونه نظر نخبگان اقتصادی، بخش خصوصی، انجمنهای حرفهای و سایر ذینفعان متأثر از این طرح را لحاظ کرده است؟
- سیاستگذار چگونه به این نتیجه رسیده است که دادن مبالغی از محل افزایش قیمت بنزین به خانوارها به شیوهای که اعلام شده، مؤثرترین راه – از میان راههای روی میز سیاستگذار – برای مقابله با آثار سوء این طرح بر معیشت اقشار ضعیف است؟
- سیاستگذار چگونه منابع درآمدی کسبشده از محل افزایش قیمت بنزین را هزینه کرده و شفاف به مردم درباره محل مصارف این درآمدها گزارش میدهد؟
- نسبت این طرح با تحریمها و عواقب ناشی از آن چیست؟ تحریمها چگونه بر اثرات این طرح نیز اثر میگذارند؟
- سیاستگذار غیر از دادن یارانه به 18 میلیون خانوار، چه امتیازات دیگری از جمله شفافیت، پاسخگویی یا اجازه بیشتر دادن برای مشارکت سیاسی مؤثر به مردم میدهد؟
محمد فاضلي
@SEEN1 | @esfahaneconomy
قیمت بنزین بالاخره تعیین شد. من اقتصاددان نیستم تا پیآمدهای آنچه را که اعلام شده است تحلیل کنم، اما میتوانم از منظر سیاستگذاری عمومی، به سیاستگذار و مردم پیشنهاد بدهم، ارائه گزارشی به شرح زیر را دنبال کنند.
سیاستگذاران گزارشی به مردم بدهند که در آن به سؤالات زیر پاسخ روشن داده باشند:
- سیاستگذار چرا مجبور به افزایش قیمت بنزین شده است.
- چرا فقط افزایش مشمول قیمت بنزین شده و کل نظام مصرف و حاملهای انرژی را شامل نشده است.
- آیا افزایش قیمت بنزین بخشی از یک برنامه «اصلاحات اقتصادی» است یا فقط اقدامی برای جبران کسر بودجه دولت است؟
- اگر این طرح بخشی از اصلاحات اقتصادی است، کلیت آن اصلاحات چیست؟ چگونه اصلاحات انجام میگیرد و شاخصهای مورد انتظار برای نتیجه اصلاحات چیست؟
- سیاستگذار چه طرحهای دیگری برای افزایش قیمت بنزین و همزمان توسعه تور حمایت اجتماعی (متفاوت از طرح دادن یارانه به 18 میلیون خانوار) روی میز داشته است؟ به چه دلایل و عللی طرح فعلی انتخاب شده است؟
- تیم اصلی ارزیابی و انتخاب طرح فعلی چه کسانی بودهاند؟
- محاسبات اقتصادی مربوط به اثرات این طرح را چه کسی/کسانی انجام دادهاند؟ متن قابل انتشار محاسبات و ارزیابیهای این طرح توسط چه کسی/کسانی تهیه شده و در چه مراجعی ارزیابی شده است؟
- تجارب گذشته از افزایش قیمت بنزین چگونه در این طرح لحاظ شدهاند؟
- سیاستگذار درباره نسبت این طرح با اهدافی نظیر حمایت اجتماعی از خانوادههای کمدرآمد، بهبود محیطزیست (مشخصاً آلودگی هوا)، افزایش سرمایهگذاری بلندمدت از منبع سرمایه بیننسلی نفت، و جلوگیری از فساد ناشی از قاچاق بنزین چه محاسبات و ارزیابیهایی انجام داده و نتیجه آنها چیست؟
- سیاستگذار چگونه نظر نخبگان اقتصادی، بخش خصوصی، انجمنهای حرفهای و سایر ذینفعان متأثر از این طرح را لحاظ کرده است؟
- سیاستگذار چگونه به این نتیجه رسیده است که دادن مبالغی از محل افزایش قیمت بنزین به خانوارها به شیوهای که اعلام شده، مؤثرترین راه – از میان راههای روی میز سیاستگذار – برای مقابله با آثار سوء این طرح بر معیشت اقشار ضعیف است؟
- سیاستگذار چگونه منابع درآمدی کسبشده از محل افزایش قیمت بنزین را هزینه کرده و شفاف به مردم درباره محل مصارف این درآمدها گزارش میدهد؟
- نسبت این طرح با تحریمها و عواقب ناشی از آن چیست؟ تحریمها چگونه بر اثرات این طرح نیز اثر میگذارند؟
- سیاستگذار غیر از دادن یارانه به 18 میلیون خانوار، چه امتیازات دیگری از جمله شفافیت، پاسخگویی یا اجازه بیشتر دادن برای مشارکت سیاسی مؤثر به مردم میدهد؟
محمد فاضلي
@SEEN1 | @esfahaneconomy
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برف نو سلام سلام!
شعر و دکلمه احمد شاملو، به همراه تصاويري از شهر Essen آلمان
ارسال از طرف اعضاي خوب کانال (سعيد و زهرا)
@SEEN1
شعر و دکلمه احمد شاملو، به همراه تصاويري از شهر Essen آلمان
ارسال از طرف اعضاي خوب کانال (سعيد و زهرا)
@SEEN1
«چه هاست در سر این مغز “نهان” اندیش!»
جهان زیر موسوم به “جهان صداقت” را در نظر بگیرید:
فرض کنید در جهان صداقت، آدمیان از نطق یا کلام یا زبان گفتاری برای انتقال مفاهیم استفاده نمی کنند. همچنین از زبان بدن نیز برای ارتباط بهره نمی گیرند. در عوض آدمیان برای ارتباط و فهم یکدیگر کافیست “ذهن خوانی” کنند؛ بدین شکل که رد و بدل شدن امواج مغزی میان آدمیان به آنان کمک می کند تا از “نهان” یکدیگر خبر بگیرند.
گویی آدمیان به سان شیشه ای شفاف اند که درونشان هویدا و دانه های دلشان پیداست. طبیعی است که در چنین جهانی آدمیان محتاج “تفسیر” نیستند. لازم نیست وقتی کسی درد دارد آن را “بیان” کند. همین که کسی عاشق می شود و تجربه عشق را از سر می گذراند، فرد معشوق از آن مطلع می شود. لازم نیست فرد عاشق عشقش را بزک کند تا در معشوق خویش تاثیر ایجاد کند و نزد وی مقبولیت پیدا کند.
حال اگر بتوان چنین جهانی را با پیشرفت تکنولوژی ساخت، با این اوصاف آیا شما چنین جهانی را برای زیستن انتخاب می کنید؟ فرض کنید با خوردن قرصی به یکباره نهان شما عیان شود و جهان شما تغییر کند. آیا چنین انتخابی خواهید کرد؟
در چنین جهانی آدمیان بسان جهان کنونی “فکر” نمی کنند. اگر در جهان کنونی ما آدمیان برای ادای مقصود از مفاهیم استفاده می کنند و آنچه را درک یا حس می کنند در قالب مفاهیم می ریزند، در جهان صداقت آدمیان لازم نیست چیزی را در قالب چیز دیگری بریزند. همین که به امری “فکر” می کنند، آن امر درونشان هویدا می شود و برای تخاطب کافیست باقی افراد در آنها “نظر “کنند تا به شناخت آن امر نائل آیند. روشن است که در جهان صداقت از آنجا که آدمیان چیزی را جای چیز دیگری قرار نمی دهند استعاری نمی اندیشند. اصلا چیزی دیگری وجود ندارد. هر چه هست یک چیز است و آن بروز و ظهور می کند. برای مثال در جهان کنونی وقتی فرد الف بیان می کند “سرم تیر می کشد”، تیر کشیدن را استعاره از درد گرفته است. اما در جهان صداقت آنچه هویدا می شود درون فرد است که دردناک شده است، همین و بس! با این حساب، در جهان صداقت با اینکه آدمیان “فکر” می کنند، اما استعاری نمی اندیشند.
پُر پیداست که چنین جهانی، جهان اصیلی است و از آنجا که استعاره بردار نیست تفسیر بردار هم نیست. جهانی که دسترسی به مر حقیقت و واقعیت سهل و آسان است احتیاجی به زبان تفسیر ندارد. وقتی امری “بیان” نمی شود لاجرم تفسیر آن “بیان” هم لازم نمی افتد. بمحض اینکه کسی ذهن دیگری را بخواند می تواند فهم کند در سر دیگری چه می گذرد بدون آنکه آن را تفسیر یا تاویل کند. چنین جهانی محتمل از آن جهت که اصالت بیشتری دارد جهان اخلاقی تری از جهان کنونی ماست. دروغ گفتن و ریا کردن در آن مستحیل است و صداقت و درستی بی مزد و منت در درسترس همگان است. کسی نمی تواند آنچه درونش هویداست را پنهان کند یا آن را قلب کند یا آن را به زبان استعاری مزین کند تا در دیگری تاثیر بیشتری ایجاد کند. هر چه هست همان است که هست، نه بیشتر، نه کمتر! البته صادق بودن در چنین جهانی فضیلت نیست چرا که آدمیان اصلا جد و جهدی برای دروغ نگفتن نمی کنند.
یعنی جهانی مثل جهان صداقت، از آنجا که “آگاهی” آدمیان از یکدیگر بیشتر می شود، دو محصول در پی دارد: یکی اینکه عیب و بی اخلاقی رنگ می بازد چون مجالی برای دروغ و ریا و نیت سوء وجود ندارد. دوم اینکه محتمل تجارب هنری و زیبایی شناسانه کمرنگ و خاموش می شود چون محملی برای “بیان امری” به شکل دیگر وجود ندارد.
علت اینکه بسیاری از افراد جهان صداقت را انتخاب نمی کنند می توان چنین باشد که مغز ما آدمیان در طول تاریخ تکامل همواره میان دوگانه “صداقت” و “مقبولیت” در رفت و آمد بوده است. عموم آدمیان بمثابه حیوانات اجتماعی ترجیح می دهند در چشم دیگران مقبول بیفتند تا بسان شیشه ای شفاف باشند و صداقت پیشه کنند. اوقات و لحظات بسیاری را می توان در ذهن آورد که میان صداقت و مقبولیت تنش در می افتد؛ گاه صداقت آدمی را از چشم دیگران می اندازد و برای مقبول افتادن در چشم دیگران باید صداقت و اصالت را کنار گذاشت. برای مثال فرض کنید شخص الف می داند که دوست او در امتحان تقلب کرده است. اگر الف تقلب او را را آشکار کند دوستی او به مخاطره می افتد و شاید او را از دست بدهد. اگر الف تقلب او را آشکار نکند صداقت را زیر پا گذاشته است و امری ناروا را مرتکب شده است.
صداقت و شفافیت به سادگی می تواند تعامل ما با دیگران را مسئله دار کند. کسی که تحفظ پیشه نمی کند و هر آنچه در سر دارد را بی پروا بیان می کند “بی ملاحظه و بی نزاکت” لقب می گیرد. بی سبب نیست که آدمیان تقریبا همواره در حال “نقش” بازی کردن هستند تا به مدد استعاره ها خود حقیقی شان را آشکار نکنند. سخت بتوان موقعیت هایی را یافت که صداقت و مقبولت همعنان و همسو باشند.
حسين دباغ
@SEEN1 | @Hossein_dabbagh
جهان زیر موسوم به “جهان صداقت” را در نظر بگیرید:
فرض کنید در جهان صداقت، آدمیان از نطق یا کلام یا زبان گفتاری برای انتقال مفاهیم استفاده نمی کنند. همچنین از زبان بدن نیز برای ارتباط بهره نمی گیرند. در عوض آدمیان برای ارتباط و فهم یکدیگر کافیست “ذهن خوانی” کنند؛ بدین شکل که رد و بدل شدن امواج مغزی میان آدمیان به آنان کمک می کند تا از “نهان” یکدیگر خبر بگیرند.
گویی آدمیان به سان شیشه ای شفاف اند که درونشان هویدا و دانه های دلشان پیداست. طبیعی است که در چنین جهانی آدمیان محتاج “تفسیر” نیستند. لازم نیست وقتی کسی درد دارد آن را “بیان” کند. همین که کسی عاشق می شود و تجربه عشق را از سر می گذراند، فرد معشوق از آن مطلع می شود. لازم نیست فرد عاشق عشقش را بزک کند تا در معشوق خویش تاثیر ایجاد کند و نزد وی مقبولیت پیدا کند.
حال اگر بتوان چنین جهانی را با پیشرفت تکنولوژی ساخت، با این اوصاف آیا شما چنین جهانی را برای زیستن انتخاب می کنید؟ فرض کنید با خوردن قرصی به یکباره نهان شما عیان شود و جهان شما تغییر کند. آیا چنین انتخابی خواهید کرد؟
در چنین جهانی آدمیان بسان جهان کنونی “فکر” نمی کنند. اگر در جهان کنونی ما آدمیان برای ادای مقصود از مفاهیم استفاده می کنند و آنچه را درک یا حس می کنند در قالب مفاهیم می ریزند، در جهان صداقت آدمیان لازم نیست چیزی را در قالب چیز دیگری بریزند. همین که به امری “فکر” می کنند، آن امر درونشان هویدا می شود و برای تخاطب کافیست باقی افراد در آنها “نظر “کنند تا به شناخت آن امر نائل آیند. روشن است که در جهان صداقت از آنجا که آدمیان چیزی را جای چیز دیگری قرار نمی دهند استعاری نمی اندیشند. اصلا چیزی دیگری وجود ندارد. هر چه هست یک چیز است و آن بروز و ظهور می کند. برای مثال در جهان کنونی وقتی فرد الف بیان می کند “سرم تیر می کشد”، تیر کشیدن را استعاره از درد گرفته است. اما در جهان صداقت آنچه هویدا می شود درون فرد است که دردناک شده است، همین و بس! با این حساب، در جهان صداقت با اینکه آدمیان “فکر” می کنند، اما استعاری نمی اندیشند.
پُر پیداست که چنین جهانی، جهان اصیلی است و از آنجا که استعاره بردار نیست تفسیر بردار هم نیست. جهانی که دسترسی به مر حقیقت و واقعیت سهل و آسان است احتیاجی به زبان تفسیر ندارد. وقتی امری “بیان” نمی شود لاجرم تفسیر آن “بیان” هم لازم نمی افتد. بمحض اینکه کسی ذهن دیگری را بخواند می تواند فهم کند در سر دیگری چه می گذرد بدون آنکه آن را تفسیر یا تاویل کند. چنین جهانی محتمل از آن جهت که اصالت بیشتری دارد جهان اخلاقی تری از جهان کنونی ماست. دروغ گفتن و ریا کردن در آن مستحیل است و صداقت و درستی بی مزد و منت در درسترس همگان است. کسی نمی تواند آنچه درونش هویداست را پنهان کند یا آن را قلب کند یا آن را به زبان استعاری مزین کند تا در دیگری تاثیر بیشتری ایجاد کند. هر چه هست همان است که هست، نه بیشتر، نه کمتر! البته صادق بودن در چنین جهانی فضیلت نیست چرا که آدمیان اصلا جد و جهدی برای دروغ نگفتن نمی کنند.
یعنی جهانی مثل جهان صداقت، از آنجا که “آگاهی” آدمیان از یکدیگر بیشتر می شود، دو محصول در پی دارد: یکی اینکه عیب و بی اخلاقی رنگ می بازد چون مجالی برای دروغ و ریا و نیت سوء وجود ندارد. دوم اینکه محتمل تجارب هنری و زیبایی شناسانه کمرنگ و خاموش می شود چون محملی برای “بیان امری” به شکل دیگر وجود ندارد.
علت اینکه بسیاری از افراد جهان صداقت را انتخاب نمی کنند می توان چنین باشد که مغز ما آدمیان در طول تاریخ تکامل همواره میان دوگانه “صداقت” و “مقبولیت” در رفت و آمد بوده است. عموم آدمیان بمثابه حیوانات اجتماعی ترجیح می دهند در چشم دیگران مقبول بیفتند تا بسان شیشه ای شفاف باشند و صداقت پیشه کنند. اوقات و لحظات بسیاری را می توان در ذهن آورد که میان صداقت و مقبولیت تنش در می افتد؛ گاه صداقت آدمی را از چشم دیگران می اندازد و برای مقبول افتادن در چشم دیگران باید صداقت و اصالت را کنار گذاشت. برای مثال فرض کنید شخص الف می داند که دوست او در امتحان تقلب کرده است. اگر الف تقلب او را را آشکار کند دوستی او به مخاطره می افتد و شاید او را از دست بدهد. اگر الف تقلب او را آشکار نکند صداقت را زیر پا گذاشته است و امری ناروا را مرتکب شده است.
صداقت و شفافیت به سادگی می تواند تعامل ما با دیگران را مسئله دار کند. کسی که تحفظ پیشه نمی کند و هر آنچه در سر دارد را بی پروا بیان می کند “بی ملاحظه و بی نزاکت” لقب می گیرد. بی سبب نیست که آدمیان تقریبا همواره در حال “نقش” بازی کردن هستند تا به مدد استعاره ها خود حقیقی شان را آشکار نکنند. سخت بتوان موقعیت هایی را یافت که صداقت و مقبولت همعنان و همسو باشند.
حسين دباغ
@SEEN1 | @Hossein_dabbagh
برادر کولبرم!
سرماي تنت
تنم را
مي لرزاند
مشت هاي گره خورده ات
کدام شعار را
فرياد
مي زند
ازادي؟
پيروزي؟
شرمم باد
که در
بي نفسي تو
هنوز
نفس
مي کشم!
لحظاتي هست که انسان هزار بار ارزوي مرگ دارد. يکي از اين لحظات، ديدن تصوير بي جان نوجوان کولبريست که در کوه يخ زده است.
خدايا دردهايمان را پاياني هست؟
@SEEN1
سرماي تنت
تنم را
مي لرزاند
مشت هاي گره خورده ات
کدام شعار را
فرياد
مي زند
ازادي؟
پيروزي؟
شرمم باد
که در
بي نفسي تو
هنوز
نفس
مي کشم!
لحظاتي هست که انسان هزار بار ارزوي مرگ دارد. يکي از اين لحظات، ديدن تصوير بي جان نوجوان کولبريست که در کوه يخ زده است.
خدايا دردهايمان را پاياني هست؟
@SEEN1
گسي خرمالوي نارس
سوءتفاهم چگونه شکل مي گيرد؟
خرمالوي نارس را که گاز مي زنيم تا مدتها دهانمان درگير است. بزاق دهانمان هم نمي تواند نجاتمان بدهد و البته هيچ مخلوق ديگري. همين گسي قشنگي که خرمالوي رسيده را از باقي ميوه ها جدا مي کند، با جابه جايي زمان گاز زدن، کلي مفاهيمش تغيير مي يابد.
گسي شيرين به گسي تلخ، لذت به سختي، روي گشاده و بشاش به روي عبوس و درمانده. در اينجا زمان متغير موثر بر تغيير مفاهيم است ولي در خيلي از مفاهيم متغيرهاي زيادي براي تغيير و جابه جايي پيام دريافت شده از مفاهيم وجود دارد.
در ارتباطات هر روزه مان با انسانها فکر مي کنيم هم زباني، هم ائيني و هم ديني، هم مسلکي، کافيست تا پيامي که مي خواهيم را به راحتي منتقل کنيم، ولي غافل از اينکه هر کدام از اين مفاهيم با چه روشي، چه عاداتي، چه تجربه ي زيستي همراه بوده است و همه ي اينها بستر فکري و ارزشي هر کدام از ما را ايجاد ميکند.
در اصل بستر انديشه اي که هر کدام از ما داريم مي تواند مانند فيلتري بر مفاهيم دريافت شده عمل کند که مفهوم دريافت شده کاملا در ان بستر انديشه ترجمه شود و در نهايت براي ما پيامي ايجاد کند.
ما مي گوييم سلام ولي در فرهنگهاي مختلف، انديشه هاي مختلف، ممکن است پيامي که قصد ما از گفتن سلام است به گونه هاي مختلف فهم شود. در فرهنگي يعني صلح، در فرهنگي يعني يک حرف کوتاه. سلام همان سلام است ولي چه پيامي از اين سلام دريافت مي شود، کاملا بسته به محيط انديشه اي افراد متغير است.
هر چند در مفاهيم ابتدايي و سطحي خيلي سريع مي توانيم به فهم پيام فرستنده برسيم ولي هر چه مفاهيم عميقتر مي شوند ايجاد ارتباطي مبتني بر اين مفاهيم سخت تر مي شود.
فرض کنيد در يک ليوان شيشه اي که مقداري اب ريخته ايم قاشقي گذاشته ايم اگر کسي اين قاشق را خارج از اب ببينيد، ان را شکسته مي يابد و اگر کسي از درون اب به ان نگاه کند، ان را کوچکتر از اندازه ي واقعي اش مي يابد ولي بدون شکستگي.
اما پيام هيچ کدام از اينها نبود. براي دريافت پيام واقعي بايد تلاش کرد در محيطي نزديک و مشابه هم قرار گيريم و بعد به مفهوم عرضه شده نگاه کنيم. در هوا يا در اب و بعد به قاشق نگاه کنيم، اينگونه شايد درک نزديکتري نسبت به واقعيت قاشق پيدا کنيم.
بستر انديشه ي افراد را چه چيزهايي شکل مي دهند؟
عادات، ارزشهاي کسب شده، خانواده، محيط دوستي، تجربه ي زيست، انديشه ي فرد و روشهايي که با ان زندگي مي کند و مي انديشد.
اما ايا مي توان در محيط مشابهي قرار گرفت؟ در حالي که ما نمي توانيم تمام تجربيات زندگي ديگري را تکرار کنيم و اگر تکرار کنيم مگر ما کاملا ديگري هستيم که ان تجربيات تاثيري مشابه روي فکر، روان و چگونگي شکل گيري ارزشهاي ما داشته باشد؟
يا مي خواهيم اصولي که خودمان کسب کرديم را زندگي کنيم و يا روشي که انتخاب کرده ايم (مدرنيته يا سنت)
ما براي رساندن پيام درست راهي جز فهم بستر انديشه ي مخاطب نداريم و ترجمه ي دائم مفاهيممان به زبان و بستر انديشه ي او.
و براي رسيدن به اين فهم راهي جز گفتگوي شفاف در مورد ان مفاهيم نيست.
@SEEN1
سوءتفاهم چگونه شکل مي گيرد؟
خرمالوي نارس را که گاز مي زنيم تا مدتها دهانمان درگير است. بزاق دهانمان هم نمي تواند نجاتمان بدهد و البته هيچ مخلوق ديگري. همين گسي قشنگي که خرمالوي رسيده را از باقي ميوه ها جدا مي کند، با جابه جايي زمان گاز زدن، کلي مفاهيمش تغيير مي يابد.
گسي شيرين به گسي تلخ، لذت به سختي، روي گشاده و بشاش به روي عبوس و درمانده. در اينجا زمان متغير موثر بر تغيير مفاهيم است ولي در خيلي از مفاهيم متغيرهاي زيادي براي تغيير و جابه جايي پيام دريافت شده از مفاهيم وجود دارد.
در ارتباطات هر روزه مان با انسانها فکر مي کنيم هم زباني، هم ائيني و هم ديني، هم مسلکي، کافيست تا پيامي که مي خواهيم را به راحتي منتقل کنيم، ولي غافل از اينکه هر کدام از اين مفاهيم با چه روشي، چه عاداتي، چه تجربه ي زيستي همراه بوده است و همه ي اينها بستر فکري و ارزشي هر کدام از ما را ايجاد ميکند.
در اصل بستر انديشه اي که هر کدام از ما داريم مي تواند مانند فيلتري بر مفاهيم دريافت شده عمل کند که مفهوم دريافت شده کاملا در ان بستر انديشه ترجمه شود و در نهايت براي ما پيامي ايجاد کند.
ما مي گوييم سلام ولي در فرهنگهاي مختلف، انديشه هاي مختلف، ممکن است پيامي که قصد ما از گفتن سلام است به گونه هاي مختلف فهم شود. در فرهنگي يعني صلح، در فرهنگي يعني يک حرف کوتاه. سلام همان سلام است ولي چه پيامي از اين سلام دريافت مي شود، کاملا بسته به محيط انديشه اي افراد متغير است.
هر چند در مفاهيم ابتدايي و سطحي خيلي سريع مي توانيم به فهم پيام فرستنده برسيم ولي هر چه مفاهيم عميقتر مي شوند ايجاد ارتباطي مبتني بر اين مفاهيم سخت تر مي شود.
فرض کنيد در يک ليوان شيشه اي که مقداري اب ريخته ايم قاشقي گذاشته ايم اگر کسي اين قاشق را خارج از اب ببينيد، ان را شکسته مي يابد و اگر کسي از درون اب به ان نگاه کند، ان را کوچکتر از اندازه ي واقعي اش مي يابد ولي بدون شکستگي.
اما پيام هيچ کدام از اينها نبود. براي دريافت پيام واقعي بايد تلاش کرد در محيطي نزديک و مشابه هم قرار گيريم و بعد به مفهوم عرضه شده نگاه کنيم. در هوا يا در اب و بعد به قاشق نگاه کنيم، اينگونه شايد درک نزديکتري نسبت به واقعيت قاشق پيدا کنيم.
بستر انديشه ي افراد را چه چيزهايي شکل مي دهند؟
عادات، ارزشهاي کسب شده، خانواده، محيط دوستي، تجربه ي زيست، انديشه ي فرد و روشهايي که با ان زندگي مي کند و مي انديشد.
اما ايا مي توان در محيط مشابهي قرار گرفت؟ در حالي که ما نمي توانيم تمام تجربيات زندگي ديگري را تکرار کنيم و اگر تکرار کنيم مگر ما کاملا ديگري هستيم که ان تجربيات تاثيري مشابه روي فکر، روان و چگونگي شکل گيري ارزشهاي ما داشته باشد؟
يا مي خواهيم اصولي که خودمان کسب کرديم را زندگي کنيم و يا روشي که انتخاب کرده ايم (مدرنيته يا سنت)
ما براي رساندن پيام درست راهي جز فهم بستر انديشه ي مخاطب نداريم و ترجمه ي دائم مفاهيممان به زبان و بستر انديشه ي او.
و براي رسيدن به اين فهم راهي جز گفتگوي شفاف در مورد ان مفاهيم نيست.
@SEEN1
سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
ققنوس!
قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
او ناله های گمشده ترکیب می کند،
از رشته های پاره ی صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار یک بنای خیالی
می سازد
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعله ی خردی
خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلق اند در عبور
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیده ست می پرد
در بین چیزها که گره خورده می شود
یا روشنی و تیرگی این شب دراز
می گذرد
یک شعله را به پیش
می نگرد
جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغها چو او
تیره ست همچو دود، اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می نماید و صبح سپیدشان
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار بسر آید
در خواب و خورد
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد
آن مرغ نغزخوان،
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان
چشمان تیزبین
وز روی تپه،
ناگاه، چون بجای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر
آنگه ز رنج های درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش می افکند
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.
نیما یوشیج @SEEN1
قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،
بنشسته است فرد
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
او ناله های گمشده ترکیب می کند،
از رشته های پاره ی صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار یک بنای خیالی
می سازد
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کرده ست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعله ی خردی
خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلق اند در عبور
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیده ست می پرد
در بین چیزها که گره خورده می شود
یا روشنی و تیرگی این شب دراز
می گذرد
یک شعله را به پیش
می نگرد
جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،
نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است
حس می کند که آرزوی مرغها چو او
تیره ست همچو دود، اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش
در چشم می نماید و صبح سپیدشان
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار بسر آید
در خواب و خورد
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد
آن مرغ نغزخوان،
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان
چشمان تیزبین
وز روی تپه،
ناگاه، چون بجای پر و بال می زند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر
آنگه ز رنج های درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش می افکند
باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!
خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!
پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.
نیما یوشیج @SEEN1
به سلامی مرا مهمان کن
روزها، شبها، رفتنها، امدنها، خوردنها، خوابیدنها و تکرارهایی که هر روز با ولع می بلعیمشان تا ما را به مرگ نزدیک تر کنند. تکرار پشت تکرار
در این دنیای پر تکرار گاهی ادمهایی را می بینیم که انقدر بی تکرارند که همه ی تکرارهایمان را دگرگون می کنند. همانهایی که هر 600 سال یکبار ظهور می کنند.
بعد از ان، همان روز، همان شب، همان خوردن، همان خوابیدن، هر بار مفهومی جدید می یابد.
و تکرار دیگر تمام می شود.
هر روز روزیست بی تکرار. هر شب همان شب نیست.
خوردن دیگر فقط خوردن نیست برای بقاء، خوردن فرصتی است برای یک دقیقه زنده ماندن، برای یک دقیقه بیشتر نفس کشیدن تا ببینیم تا بفهمیم تا مثل او بی تکرار شویم.
هر لحظه یعنی همان که تا دیروز بلعیدن مرگ بود، امروز یعنی عطش حیات.
مرگ دیروز یعنی پایان یافتن و امروز یعنی ادامه ی حیات برای پیوستن...
انجا کسی هست که اغوشش پر از مهر است، انقدر که به شوقش بمیریم، انقدر که به شوقش همه ی مفاهمیمان را تغییر دهیم تا با او جاودانگی را جشن بگیریم.
حسرت یکبار سلام کردن، یکبار دیدن، یکبار بحث وگفتگو داشتن با برخی ادمها روی دل انچنان سنگینی می کند که حاضریم برای این لحظه بمیریم و سرعتمان را بیشتر کنیم.
دوبار فرصت داشتم با او صحبت کنم و نکردم. فکر می کردم مثل باقی ادمهایی است که در این سالها دیده ام. که فقط مرا سرخورده، ناامید و دلشکسته کرده اند. ادمهایی که اصالت حرکت برایشان تنها به معنی بلندتر شدن پایه های میزشان است. فکر می کردم ابدی و جاوید است وقتی در این همه جنگ هنوز زنده است پس باز هم زنده می ماند و من فرصت می کنم کارهایم را انجام دهم و بعد... او را روئین تن می دانستم.
ایمان دو سر دارد یکی به خود و به دیگری، برای بالا رفتن، هر دو سر طناب لازم است. من به خود ایمان نداشتم و ان سوی هم پر از عدم قطعیت. برزخ همینجاست، انجایی که نه پایینی نه بالا و نه می توانی برگردی و نه می توانی بالا روی.
ناب بودن یک انسان، بی تکرار بودگی ان، مرا به وجد می اورد. به من شوق حیات می دهد انقدر که با همه ی بی ایمانیم خود را به مخاطره اندازم، تا شاید سرطناب را بگیرم. انقدر که نخواهم به راحتی از کنارش بگذرم و بگذرم.
به من ایمانی مرحمت فرما که به شوقش طناب را محکم بگیرم و بالا بیایم.
مرا به سلامی مهمان کن.
@SEEN1
روزها، شبها، رفتنها، امدنها، خوردنها، خوابیدنها و تکرارهایی که هر روز با ولع می بلعیمشان تا ما را به مرگ نزدیک تر کنند. تکرار پشت تکرار
در این دنیای پر تکرار گاهی ادمهایی را می بینیم که انقدر بی تکرارند که همه ی تکرارهایمان را دگرگون می کنند. همانهایی که هر 600 سال یکبار ظهور می کنند.
بعد از ان، همان روز، همان شب، همان خوردن، همان خوابیدن، هر بار مفهومی جدید می یابد.
و تکرار دیگر تمام می شود.
هر روز روزیست بی تکرار. هر شب همان شب نیست.
خوردن دیگر فقط خوردن نیست برای بقاء، خوردن فرصتی است برای یک دقیقه زنده ماندن، برای یک دقیقه بیشتر نفس کشیدن تا ببینیم تا بفهمیم تا مثل او بی تکرار شویم.
هر لحظه یعنی همان که تا دیروز بلعیدن مرگ بود، امروز یعنی عطش حیات.
مرگ دیروز یعنی پایان یافتن و امروز یعنی ادامه ی حیات برای پیوستن...
انجا کسی هست که اغوشش پر از مهر است، انقدر که به شوقش بمیریم، انقدر که به شوقش همه ی مفاهمیمان را تغییر دهیم تا با او جاودانگی را جشن بگیریم.
حسرت یکبار سلام کردن، یکبار دیدن، یکبار بحث وگفتگو داشتن با برخی ادمها روی دل انچنان سنگینی می کند که حاضریم برای این لحظه بمیریم و سرعتمان را بیشتر کنیم.
دوبار فرصت داشتم با او صحبت کنم و نکردم. فکر می کردم مثل باقی ادمهایی است که در این سالها دیده ام. که فقط مرا سرخورده، ناامید و دلشکسته کرده اند. ادمهایی که اصالت حرکت برایشان تنها به معنی بلندتر شدن پایه های میزشان است. فکر می کردم ابدی و جاوید است وقتی در این همه جنگ هنوز زنده است پس باز هم زنده می ماند و من فرصت می کنم کارهایم را انجام دهم و بعد... او را روئین تن می دانستم.
ایمان دو سر دارد یکی به خود و به دیگری، برای بالا رفتن، هر دو سر طناب لازم است. من به خود ایمان نداشتم و ان سوی هم پر از عدم قطعیت. برزخ همینجاست، انجایی که نه پایینی نه بالا و نه می توانی برگردی و نه می توانی بالا روی.
ناب بودن یک انسان، بی تکرار بودگی ان، مرا به وجد می اورد. به من شوق حیات می دهد انقدر که با همه ی بی ایمانیم خود را به مخاطره اندازم، تا شاید سرطناب را بگیرم. انقدر که نخواهم به راحتی از کنارش بگذرم و بگذرم.
به من ایمانی مرحمت فرما که به شوقش طناب را محکم بگیرم و بالا بیایم.
مرا به سلامی مهمان کن.
@SEEN1
زماني که دبير انجمن اسلامي دانشگاه الزهرا (س) بودم به مناسبت دفن شهداي گمنام در دانشگاه اميرکبير بيانيه اي نوشتم به ياد شهيد آويني.
"شهيد ناميده اند زيرا با جان خويش به يگانگي خداوند شهادت داده است. چه باطل است انان که مي پندارند شهادت از مذهب جداست و شهيد از خدا."
قصد داشتم بعد از تشييع شهيد، محمد جعفر حسيني(ابوزينب)،"فرمانده ي لشکر فاطميون" از شهداي افغانستاني، که روز پنجشنبه قبل از شهادت سردار سليماني برگزار شد، اين بيانيه را منتشر کنم. ولي به نظرم رسيد بايد کمي تغييرش دهم و صبر کردم. فرداي ان، خبر شهادت سردار سليماني را شنيدم، باز اين بيانيه به يادم امد، ولي باز هم صبر کردم چون همه ي بيانيه مناسب ان روز نبود. و امروز، که خبر علت سقوط هواپيماي مسافربري را شنيدم، به نظرم رسيد بايد از شهادت گفت از شهادت نوشت.
گويا درهاي شهادت باز شده است.
"شهيدان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند، چگونه است که محل دفن اين زندگان را به قبرستان تشبيه مي کنند، چه تفاوت است از قبرستان تا گلزار شهداء، از مرده تا زنده،
ايا مي شود زنده بود ولي تاثيرگذار نبود؟ مي شود زنده بود و نظاره گر؟
چه زنده اي بهتر از شهيد مي تواند ارمانهاي انقلاب را به دانشجو گوشزد کند و به او ياداور شود ادامه راه به عهده اوست."
خداوند "شهيدان سقوط هواپيما" را با سردار "شهيد قاسم سليماني" و "شهيدان مدافع حرم"، که حيات پاکيزه شان به ما حيات دوباره داد، همنشين گرداند و خداوند ما را از ايشان و با ايشان قرار دهد.
@SEEN1
"شهيد ناميده اند زيرا با جان خويش به يگانگي خداوند شهادت داده است. چه باطل است انان که مي پندارند شهادت از مذهب جداست و شهيد از خدا."
قصد داشتم بعد از تشييع شهيد، محمد جعفر حسيني(ابوزينب)،"فرمانده ي لشکر فاطميون" از شهداي افغانستاني، که روز پنجشنبه قبل از شهادت سردار سليماني برگزار شد، اين بيانيه را منتشر کنم. ولي به نظرم رسيد بايد کمي تغييرش دهم و صبر کردم. فرداي ان، خبر شهادت سردار سليماني را شنيدم، باز اين بيانيه به يادم امد، ولي باز هم صبر کردم چون همه ي بيانيه مناسب ان روز نبود. و امروز، که خبر علت سقوط هواپيماي مسافربري را شنيدم، به نظرم رسيد بايد از شهادت گفت از شهادت نوشت.
گويا درهاي شهادت باز شده است.
"شهيدان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند، چگونه است که محل دفن اين زندگان را به قبرستان تشبيه مي کنند، چه تفاوت است از قبرستان تا گلزار شهداء، از مرده تا زنده،
ايا مي شود زنده بود ولي تاثيرگذار نبود؟ مي شود زنده بود و نظاره گر؟
چه زنده اي بهتر از شهيد مي تواند ارمانهاي انقلاب را به دانشجو گوشزد کند و به او ياداور شود ادامه راه به عهده اوست."
خداوند "شهيدان سقوط هواپيما" را با سردار "شهيد قاسم سليماني" و "شهيدان مدافع حرم"، که حيات پاکيزه شان به ما حيات دوباره داد، همنشين گرداند و خداوند ما را از ايشان و با ايشان قرار دهد.
@SEEN1
داغهای تازهشده و ترومای (روانزخم) میاننسلی را بشنویم.
حوادث تلخ روزهای گذشته که دنیا را تکان داد، دلهای ایرانیان زیادی را هم به شکلهای گوناگون و البته متضاد تکان داد. عصبشناسان امروزه بهتر میدانند آنچه که ما از آن به «تازه شدن داغ» یاد میکنیم چه فرایند مغزی و عصبشناختیای دارد. سازوکارهایی در زیست و روان ما انسانها وجود دارند که باعث می شوند برخی اتفاقها که در زمان حال میافتند ما را به تجربهها، احساسات و عواطف، و عزمها و عهدهای گذشته وصل کنند. این همه، محصول اتفاقهای بزرگ است. هر آدمی به نحوی به آن وصل میشود، وجودش پُر میشود از احساس و عاطفه و فکر و تحلیل، و اینها را جایی در ظرفی میریزد.
این روزها ظرفهای مجازی پر شده است از غم و خشم و تهدید و ناسزا و یاد و نوحه و بدوبیراه و عشق و نفرت. سیل کلمات و جملات بعضاً متضاد ایرانیها در این چند روز آینهی تمام نمای نورونهای آینهای و ترومای میاننسلی بود. در این میان سه جمله ذهنم را تکان داد و برایم انگیزهی این نوشته شد. اول یکی از دوستان بود که گفت: “احساس میکنم پدرم دوباره شهید شده است!” و دیگری محمود دولتآبادی که نوشته بود: “آیا این است سرنوشت همهی فرزندان شایستهی این آب و خاک با هر اندیشه و هر گرایشی؟ انهدام؟” و سوم اینکه: “ما هنوز در مورد هواپیمایی که در دههی هفتاد به کوه کرکس خورد و برادر و داییام را از دست دادم، اطلاعات درستی نداریم.”
واقعاً اینگونه است. اتفاقهایی که ابعاد بزرگی دارند، بیشینهی آدمهایی که با آنها مواجه میشوند را (صرفنظر از گرایش و نوعِ اندیشهشان) وصل میکنند به نقاط حساس در گذشتهی زندگیشان: زمانهایی که آسیب دیدهاند یا در معرض آسیب قرار گرفتهاند. علم جدید به ما میگوید که در این شرایط همان نقاطی از مغز تحریک میشوند که در زمان آسیبدیدن تحریک شده بودهاند. و این یعنی «داغشان تازه میشود». تجربهی مغز به گونه ای است که انگار آن اتفاق تکرار شده است.
بدانیم و بفهمیم ما از کجا و با چه پیشینهای به این اتفاقها وصل می شویم. برای همین است که میبینیم ناگهان انگار فرزندانی دوباره در جنگ شهید شدند، مبارزانی دوباره اعدام شدند، جوانانی دوباره در گورهای بینامونشانی خاکشدند، مردمی دوباره خانههایشان موشکباران شد، چمران دوباره شهید شد، هواپیماهای متعددی دوباره دچار نقض فنی شدند، خلبانهای متوفایی دوباره مسئول سقوط هواپیما شدند، سربازان وطن دوباره شهید شدند، و خانوادههایی دوباره عزیزانشان را در کف خیابانهای اعتراض از دست دادند. به زبان دیگر این اتفاقها هر کدام از ما را به تجربهای از گذشتهمان وصل کرد و همهی ترسها و خشمها یا عقدهها و تنفرهای یا غموغصههای همراه با آن را با خود آورد. این عواطف و احساسات کلماتی را برانگیخت که در صفحههای مجازی به سوی هم پرتاب کردیم.
موضوع این نوشته درست و غلط یا حق و ناحق بودن آن کلمات یا قضاوت نگارنده در مورد هیچ کدام از وقایع این چند روز نیست، بلکه توجه بر سازوکارِ باز تولید این کلمات و جملات تهدیدآمیز یا توهین کننده یا حقبهجانب یا تکفیر کننده است. یادآوری آسیبهای گذشته میتواند از منابعی باشد که اظهار نظر آدمهایی که له یا علیه سلیمانی، موشکباران، سقوط هواپیما، و تصادف اتوبوس حرف میزنند، از آن میجوشد.
علاوه بر این، تروماهای میاننسلی در این شرایط دوباره جان میگیرند. دردهایی که نسلها به هم منتقل کردهاند زنده می شوند. ترومای میاننسلی با ذهنهای ما چنان میکند که گویی قهرمانان شاهنامه دوباره به خاک میافتند، قلب حمزه دوباره از سینه بیرون کشیده میشود، دستان ابالفضل دوباره قلم میشوند، بیگانگان دوباره خاک ایران را اشغال می کنند، آمریکا دوباره کودتا میکند، مصدق دوباره تبعید میشود، سینهی گلسرخیها دوباره هدف گرفته میشود، و زندانها دوباره پر میشوند از آزادیخواهان. اینها به سلیمانی، موشک، و سقوط هواپیما چه ربطی دارند؟ برای ما مهم نیست که آیا اینها ربط منطقی با حوادث یک هفته گذشته دارند یا نه، مهم این است که تو چگونه و از کجا به این اتفاق ها گوش سپردهای و چه تروماهایی نسل به نسل به تو منتقل شدهاند و اکنون فراخوانده میشوند.
تا زمانی که تروما اجازهی بروز پیدا نکند و شنیده نشود، ناگزیر نسل به نسل منتقل خواهد شد. پرسش اینجاست که ما کِی و در کدام دوره از ادوار تاریخیمان شنیده شدهایم؟ من فکر نمیکنم این همه خشم حاصل آنچه باشد که در این یک هفته کتمان یا برملا شده است. این بغضی انباشته است که دههها و شاید سدههایی است که حبس و حصر شده است. هر چند وقت یکبار میشکند اما زود فروخورده میشود. صدای این گریه نیاز دارد آزاد شود، بلند شود، همراه با شیون باشد. نیاز دارد همدلانه شنیده شود. منظورم گریهای است که همهی ایرانیها می کنند، هر کس به دلیلی.
@SEEN1 | @Aussiedu
حوادث تلخ روزهای گذشته که دنیا را تکان داد، دلهای ایرانیان زیادی را هم به شکلهای گوناگون و البته متضاد تکان داد. عصبشناسان امروزه بهتر میدانند آنچه که ما از آن به «تازه شدن داغ» یاد میکنیم چه فرایند مغزی و عصبشناختیای دارد. سازوکارهایی در زیست و روان ما انسانها وجود دارند که باعث می شوند برخی اتفاقها که در زمان حال میافتند ما را به تجربهها، احساسات و عواطف، و عزمها و عهدهای گذشته وصل کنند. این همه، محصول اتفاقهای بزرگ است. هر آدمی به نحوی به آن وصل میشود، وجودش پُر میشود از احساس و عاطفه و فکر و تحلیل، و اینها را جایی در ظرفی میریزد.
این روزها ظرفهای مجازی پر شده است از غم و خشم و تهدید و ناسزا و یاد و نوحه و بدوبیراه و عشق و نفرت. سیل کلمات و جملات بعضاً متضاد ایرانیها در این چند روز آینهی تمام نمای نورونهای آینهای و ترومای میاننسلی بود. در این میان سه جمله ذهنم را تکان داد و برایم انگیزهی این نوشته شد. اول یکی از دوستان بود که گفت: “احساس میکنم پدرم دوباره شهید شده است!” و دیگری محمود دولتآبادی که نوشته بود: “آیا این است سرنوشت همهی فرزندان شایستهی این آب و خاک با هر اندیشه و هر گرایشی؟ انهدام؟” و سوم اینکه: “ما هنوز در مورد هواپیمایی که در دههی هفتاد به کوه کرکس خورد و برادر و داییام را از دست دادم، اطلاعات درستی نداریم.”
واقعاً اینگونه است. اتفاقهایی که ابعاد بزرگی دارند، بیشینهی آدمهایی که با آنها مواجه میشوند را (صرفنظر از گرایش و نوعِ اندیشهشان) وصل میکنند به نقاط حساس در گذشتهی زندگیشان: زمانهایی که آسیب دیدهاند یا در معرض آسیب قرار گرفتهاند. علم جدید به ما میگوید که در این شرایط همان نقاطی از مغز تحریک میشوند که در زمان آسیبدیدن تحریک شده بودهاند. و این یعنی «داغشان تازه میشود». تجربهی مغز به گونه ای است که انگار آن اتفاق تکرار شده است.
بدانیم و بفهمیم ما از کجا و با چه پیشینهای به این اتفاقها وصل می شویم. برای همین است که میبینیم ناگهان انگار فرزندانی دوباره در جنگ شهید شدند، مبارزانی دوباره اعدام شدند، جوانانی دوباره در گورهای بینامونشانی خاکشدند، مردمی دوباره خانههایشان موشکباران شد، چمران دوباره شهید شد، هواپیماهای متعددی دوباره دچار نقض فنی شدند، خلبانهای متوفایی دوباره مسئول سقوط هواپیما شدند، سربازان وطن دوباره شهید شدند، و خانوادههایی دوباره عزیزانشان را در کف خیابانهای اعتراض از دست دادند. به زبان دیگر این اتفاقها هر کدام از ما را به تجربهای از گذشتهمان وصل کرد و همهی ترسها و خشمها یا عقدهها و تنفرهای یا غموغصههای همراه با آن را با خود آورد. این عواطف و احساسات کلماتی را برانگیخت که در صفحههای مجازی به سوی هم پرتاب کردیم.
موضوع این نوشته درست و غلط یا حق و ناحق بودن آن کلمات یا قضاوت نگارنده در مورد هیچ کدام از وقایع این چند روز نیست، بلکه توجه بر سازوکارِ باز تولید این کلمات و جملات تهدیدآمیز یا توهین کننده یا حقبهجانب یا تکفیر کننده است. یادآوری آسیبهای گذشته میتواند از منابعی باشد که اظهار نظر آدمهایی که له یا علیه سلیمانی، موشکباران، سقوط هواپیما، و تصادف اتوبوس حرف میزنند، از آن میجوشد.
علاوه بر این، تروماهای میاننسلی در این شرایط دوباره جان میگیرند. دردهایی که نسلها به هم منتقل کردهاند زنده می شوند. ترومای میاننسلی با ذهنهای ما چنان میکند که گویی قهرمانان شاهنامه دوباره به خاک میافتند، قلب حمزه دوباره از سینه بیرون کشیده میشود، دستان ابالفضل دوباره قلم میشوند، بیگانگان دوباره خاک ایران را اشغال می کنند، آمریکا دوباره کودتا میکند، مصدق دوباره تبعید میشود، سینهی گلسرخیها دوباره هدف گرفته میشود، و زندانها دوباره پر میشوند از آزادیخواهان. اینها به سلیمانی، موشک، و سقوط هواپیما چه ربطی دارند؟ برای ما مهم نیست که آیا اینها ربط منطقی با حوادث یک هفته گذشته دارند یا نه، مهم این است که تو چگونه و از کجا به این اتفاق ها گوش سپردهای و چه تروماهایی نسل به نسل به تو منتقل شدهاند و اکنون فراخوانده میشوند.
تا زمانی که تروما اجازهی بروز پیدا نکند و شنیده نشود، ناگزیر نسل به نسل منتقل خواهد شد. پرسش اینجاست که ما کِی و در کدام دوره از ادوار تاریخیمان شنیده شدهایم؟ من فکر نمیکنم این همه خشم حاصل آنچه باشد که در این یک هفته کتمان یا برملا شده است. این بغضی انباشته است که دههها و شاید سدههایی است که حبس و حصر شده است. هر چند وقت یکبار میشکند اما زود فروخورده میشود. صدای این گریه نیاز دارد آزاد شود، بلند شود، همراه با شیون باشد. نیاز دارد همدلانه شنیده شود. منظورم گریهای است که همهی ایرانیها می کنند، هر کس به دلیلی.
@SEEN1 | @Aussiedu
داغهای تازهشده و ترومای (روانزخم) میاننسلی را بشنویم.
من همهی هموطنانی که داغی از داغهایشان تازه شده است یا درِ صندوقچهی ترومایی که به ارث بردهاند باز شده است و این احساسها را دارند، می نویسند، نظر میدهند، خشمگین میشوند، و حتی ناسزا میگویند را هموطن خودم میدانم (و اینجا کاری با کسانی که مزد میگیرند تا ناسزا بگویند ندارم. هرچند که آنها هم به نوعی از این دایره خارج نیستند.)
با آنکه بسیاری از این ابرازهای تند و تیز و تلخ را نمیفهمم، نمیپسندم، و درک نمیکنم، اما دو چیز را می دانم. اول اینکه همین قضاوتِ من هم دستخوش همهی چیزهایی است که به ارث بردهام و هم حاصل تجربههایی است که در چهار دهه از زندگیام داشتهام که متعاقباً دستگاه فکری و احساسیام را شکل دادهاند. پس در قضاوت محتاطم. دوم اینکه برای همهی این هموطنانم یک کار می توانم بکنم: اینکه صبورانه به حرفهایشان گوش دهم، به آنها حق حرفزدن، ابراز، و خالیکردن این ظرفهای سنگین و پُر را بدهم.
گیرم که به نظر ما بعضی از گویندگان و نویسندگان در این روزها آدمهای مغرض، خائن، وابسته، جیرهخوار، و مأمور هستند و بههیچوجه نمیتوان و نباید به آنها فرصت ابراز داد. قبول! اما میتوانی و میتوانیم به دیگرانی که چنین تصوری دربارهشان نداریم گوش بدهیم. بقیه را بشنو! کسانی که میتوانی به ایشان فرصت ابراز بدهی هنوز بسیار زیادند. اما اگر تحمل شنیدن هیچ کسی که مانند تو فکر نمیکند را نداری، پیشنهاد میکنم از خودت مراقبت کنی! بگردی و کسی را پیدا کنی که خودت را بشنود. ظرفت خیلی پر است! خیلی هم خودت تقصیر نداری! من با همهی وجود آمادهام تا تو را بشنوم. مانند من و شنوندهتر از من هم بسیارند.
کلام آخر اینکه تاریخ گذشته و معاصر ما شوخی نیست. انباشته است از تروماهایی که به هزار دلیل فرصت شنیدهشدن نداشتهاند. این روزها اینترنت و شبکههای اجتماعی میتوانند این فرصت را در اختیار همه بگذارند که یکدیگر را بشنویم. کافی است ما در ذهن و دل، و در نظرها (کامنتها) و دنبالکردنها (فالوها) و پسندها (لایکها) این فرصت شنیدهشدن را به هم بدهیم. بیشتر بشنویم و کمتر ملامت کنیم. حرف هیچ کس بر پیشانی من حک نخواهد شد، حتی اگر کامل و صبورانه او را بشنوم.
حنيف رضا جابري پور
@SEEN1 | @Aussiedu
من همهی هموطنانی که داغی از داغهایشان تازه شده است یا درِ صندوقچهی ترومایی که به ارث بردهاند باز شده است و این احساسها را دارند، می نویسند، نظر میدهند، خشمگین میشوند، و حتی ناسزا میگویند را هموطن خودم میدانم (و اینجا کاری با کسانی که مزد میگیرند تا ناسزا بگویند ندارم. هرچند که آنها هم به نوعی از این دایره خارج نیستند.)
با آنکه بسیاری از این ابرازهای تند و تیز و تلخ را نمیفهمم، نمیپسندم، و درک نمیکنم، اما دو چیز را می دانم. اول اینکه همین قضاوتِ من هم دستخوش همهی چیزهایی است که به ارث بردهام و هم حاصل تجربههایی است که در چهار دهه از زندگیام داشتهام که متعاقباً دستگاه فکری و احساسیام را شکل دادهاند. پس در قضاوت محتاطم. دوم اینکه برای همهی این هموطنانم یک کار می توانم بکنم: اینکه صبورانه به حرفهایشان گوش دهم، به آنها حق حرفزدن، ابراز، و خالیکردن این ظرفهای سنگین و پُر را بدهم.
گیرم که به نظر ما بعضی از گویندگان و نویسندگان در این روزها آدمهای مغرض، خائن، وابسته، جیرهخوار، و مأمور هستند و بههیچوجه نمیتوان و نباید به آنها فرصت ابراز داد. قبول! اما میتوانی و میتوانیم به دیگرانی که چنین تصوری دربارهشان نداریم گوش بدهیم. بقیه را بشنو! کسانی که میتوانی به ایشان فرصت ابراز بدهی هنوز بسیار زیادند. اما اگر تحمل شنیدن هیچ کسی که مانند تو فکر نمیکند را نداری، پیشنهاد میکنم از خودت مراقبت کنی! بگردی و کسی را پیدا کنی که خودت را بشنود. ظرفت خیلی پر است! خیلی هم خودت تقصیر نداری! من با همهی وجود آمادهام تا تو را بشنوم. مانند من و شنوندهتر از من هم بسیارند.
کلام آخر اینکه تاریخ گذشته و معاصر ما شوخی نیست. انباشته است از تروماهایی که به هزار دلیل فرصت شنیدهشدن نداشتهاند. این روزها اینترنت و شبکههای اجتماعی میتوانند این فرصت را در اختیار همه بگذارند که یکدیگر را بشنویم. کافی است ما در ذهن و دل، و در نظرها (کامنتها) و دنبالکردنها (فالوها) و پسندها (لایکها) این فرصت شنیدهشدن را به هم بدهیم. بیشتر بشنویم و کمتر ملامت کنیم. حرف هیچ کس بر پیشانی من حک نخواهد شد، حتی اگر کامل و صبورانه او را بشنوم.
حنيف رضا جابري پور
@SEEN1 | @Aussiedu
سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
اي که مرا خوانده اي،
راه نشانم بده ☘️ @SEEN1
راه نشانم بده ☘️ @SEEN1
این واژه را به خاطر بسپارید: ایرانی
تا امروز ایرانی لفظی بود محدود، دالی تهی از محتوایی دقیق و عمیق. ایرانی یعنی فردی زاده ی جغرافیا و سرزمین ایران با خون آریایی.
اما از امروز ایرانی یک واژه ی برساخته است. برساخته ی همه ی خونهای گرانسنگ و گرانقدر.
ایرانی یعنی عزتمند، یعنی توانا، یعنی مبارز، یعنی مقاوم، یعنی صبور، يعني شجاع، يعني غيور، يعني هر انچه که تاکنون نديده ايد در او مي بينيد. کسی که درک درستی از نعمت دارد، انرا می شناسد و برای ان شاکر است. یعنی انسانی متقی که برای خدا گام برمی دارد و در هر کنش یا واکنشش تقوا را لحاظ می کند.
ایرانی یعنی کسی که فراتر از ماده افقی دارد و در تحلیلش از نظریات فراماده ای که هنوز موجود نیست، استفاده میکند. ایرانی خود صاحب نظر است. خود در این نگاه های مادی نظریه پرداز است و می جنگد.
در اینده خواهید دید، این واژه دیگر متعلق به محدوده سرزميني و خون نخواهد بود. هر فرد ازادی خواهی که بخواهد مولفه های فوق را در مورد خودش بگوید، می گوید من ایرانی هستم. بی انکه در این سرزمین متولد شده باشد، يا حتي مسلمان باشد. شما فرد سیاه پوستی را خواهید دید، که خواهد گفت، من ایرانی ام. فرد سفید و چشم ابی را خواهید دید، که خواهد گفت، من ایرانی ام، و عربی را خواهید دید که با همه ی تعصب نسبت به نژادش خواهد گفت، من ایرانی ام. حتی شاید مفهوم واژه ی ایرانی را به خوبی هم درک نکند، ولی خواهی دید که ایرانی بودن انچنان توام با حس عزت و اقتدار است که انرا به کار خواهند برد، همچون واژه هایی مثل هیپی، کمونیست یا سکولار. و انوقت خواهيد ديد، که همين ديگران به رنگ و لباس ايراني در مي ايند، هر انکه به دنبال مفاهيم متعالي انسانيت است. ایرانی لفظیست اول راه، که به بهشت ابدی ختم خواهد شد.
من ایرانی ام را به خاطر بسپارید...
برف می امد
تو که نبودی
و مرا
در سرمایش
می سوزاند...
@SEEN1
تا امروز ایرانی لفظی بود محدود، دالی تهی از محتوایی دقیق و عمیق. ایرانی یعنی فردی زاده ی جغرافیا و سرزمین ایران با خون آریایی.
اما از امروز ایرانی یک واژه ی برساخته است. برساخته ی همه ی خونهای گرانسنگ و گرانقدر.
ایرانی یعنی عزتمند، یعنی توانا، یعنی مبارز، یعنی مقاوم، یعنی صبور، يعني شجاع، يعني غيور، يعني هر انچه که تاکنون نديده ايد در او مي بينيد. کسی که درک درستی از نعمت دارد، انرا می شناسد و برای ان شاکر است. یعنی انسانی متقی که برای خدا گام برمی دارد و در هر کنش یا واکنشش تقوا را لحاظ می کند.
ایرانی یعنی کسی که فراتر از ماده افقی دارد و در تحلیلش از نظریات فراماده ای که هنوز موجود نیست، استفاده میکند. ایرانی خود صاحب نظر است. خود در این نگاه های مادی نظریه پرداز است و می جنگد.
در اینده خواهید دید، این واژه دیگر متعلق به محدوده سرزميني و خون نخواهد بود. هر فرد ازادی خواهی که بخواهد مولفه های فوق را در مورد خودش بگوید، می گوید من ایرانی هستم. بی انکه در این سرزمین متولد شده باشد، يا حتي مسلمان باشد. شما فرد سیاه پوستی را خواهید دید، که خواهد گفت، من ایرانی ام. فرد سفید و چشم ابی را خواهید دید، که خواهد گفت، من ایرانی ام، و عربی را خواهید دید که با همه ی تعصب نسبت به نژادش خواهد گفت، من ایرانی ام. حتی شاید مفهوم واژه ی ایرانی را به خوبی هم درک نکند، ولی خواهی دید که ایرانی بودن انچنان توام با حس عزت و اقتدار است که انرا به کار خواهند برد، همچون واژه هایی مثل هیپی، کمونیست یا سکولار. و انوقت خواهيد ديد، که همين ديگران به رنگ و لباس ايراني در مي ايند، هر انکه به دنبال مفاهيم متعالي انسانيت است. ایرانی لفظیست اول راه، که به بهشت ابدی ختم خواهد شد.
من ایرانی ام را به خاطر بسپارید...
برف می امد
تو که نبودی
و مرا
در سرمایش
می سوزاند...
@SEEN1
سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
"لَبَّیْكَ، إنَّ الحَمدَ و النِعمَهَٔ لَكَ وَ المُلْكَ"
ایستادگی جمهوری اسلامی ایران مقابل آمریکا و زیر بار زور نرفتن ملت ایران، حقیقتی جذاب برای دنیا است که باید از این جاذبه برای نشر حقایق اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
"امت اسلامی به معنای واقعی آن، یعنی یک واحد منسجم که با اراده و هدف مشترک اقدام کند"، هنوز شکل نگرفته است و متأسفانه در مقابل دعوت دلسوزان و خیرخواهان به اتحاد اسلامی، تهمتزنی و تعارض و جنگ در کشورهای اسلامی رواج دارد.
الگوی مردمسالاری دینی برای دنیا ناشناخته است. از حج براي تبیین این الگو و مسائلی مانند علت دشمنی آمریکا و منطق زیر بار زور نرفتن ملت ایران استفاده کرد.
علت عصبانیت آمریکاییها از ملت ایران، جذابیت ناشی از تصویر ایستادگی یک نظام مستقل در مقابل یک قلدر سر گردنه است که باید از این جاذبه برای نشر و توسعه حقیقت اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
خودسازی و تغییر بنیادین و اساسی افراد پس از بازگشت از حج را مهم دانستند و مسئولان سازمان حج را به برخورد گرم، گیرا، مهربانانه و متواضعانه در مواجهه با زائران و مسائل آنان توصیه کردند.
رهبر انقلاب اسلامي
🌹متي ترانا و نراک
@SEEN1
ایستادگی جمهوری اسلامی ایران مقابل آمریکا و زیر بار زور نرفتن ملت ایران، حقیقتی جذاب برای دنیا است که باید از این جاذبه برای نشر حقایق اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
"امت اسلامی به معنای واقعی آن، یعنی یک واحد منسجم که با اراده و هدف مشترک اقدام کند"، هنوز شکل نگرفته است و متأسفانه در مقابل دعوت دلسوزان و خیرخواهان به اتحاد اسلامی، تهمتزنی و تعارض و جنگ در کشورهای اسلامی رواج دارد.
الگوی مردمسالاری دینی برای دنیا ناشناخته است. از حج براي تبیین این الگو و مسائلی مانند علت دشمنی آمریکا و منطق زیر بار زور نرفتن ملت ایران استفاده کرد.
علت عصبانیت آمریکاییها از ملت ایران، جذابیت ناشی از تصویر ایستادگی یک نظام مستقل در مقابل یک قلدر سر گردنه است که باید از این جاذبه برای نشر و توسعه حقیقت اسلام و ملت ایران استفاده کرد.
خودسازی و تغییر بنیادین و اساسی افراد پس از بازگشت از حج را مهم دانستند و مسئولان سازمان حج را به برخورد گرم، گیرا، مهربانانه و متواضعانه در مواجهه با زائران و مسائل آنان توصیه کردند.
رهبر انقلاب اسلامي
🌹متي ترانا و نراک
@SEEN1
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
"خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری"
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
قيصر امين پور
@SEEN1
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته
"خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری"
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
قيصر امين پور
@SEEN1
يک پيکره ي واحد!
سبلان در مرداد ماه هم سرد است. سومین کوه بلند ایران بعد از دماوند و علم کوه. ولی سرمای حاکم همیشگیش حتی در تابستان و فضای گاها مه الودش ان را متمایز می کند. برای صعود به چنین کوهی یا باید کوهنورد قابل باشیم و به درجه ی راهنمایی رسیده باشیم یا باید راهنمایی مطمئن داشته باشیم و با گروه خوبی حرکت کنیم.
سبلان قله ی بسیار زیبا با شکوه و عظمت که وقتی نگاهش میکنیم، دوست داریم فتحش کنیم. بافت مسیر هم بافتی جذاب و دوست داشتنی است. نه کاملا مالرو و نه کاملا سنگی، بین این دو . گاهی باید مسیری سنگی برویم با شیب مثبت 70. گاهی در مسیری بدون شیب ولی ان سو دره. وقتی شروع به بالا رفتن می کنیم ممکن است هزار بار به خودمان فحش بدهیم که این چه انتخابی بود برای یک کوهنوردی.
هنگام حرکت باید با احتیاط و قدم به قدم راه برویم، یک اشتباه به راحتی ما را به دره می اندازد و یک گم شدگی به راحتی ما را به دهان یک خرس یا یخ زدگی سوق می دهد. اگر فضا مه الود شود دیگر باید کاملا نزدیک به راهنما حرکت کنیم، چون نمی توانیم چند قدمی جلوتر خود را ببینیم. همه ی این مخاطره می ارزد وقتی به دریاچه ی بالای قله می رسیم.
دریاچه ای زیبا که می گویند زرتشت پیامبر در ان سرمایش 40 بار شنا کرده و بعد به پیامبری مبعوث شد. و برای همین کوهی مقدس شمرده می شود.
و زمانی که بعد از ان همه مخاطره، ترس، احتیاط، خستگی، می نشینیم وبه دریاچه ی زیبای بالای کوهی دست نیافتنی، نگاه میکنیم، تازه احساس غرور، عزت نفس، توانایی به ما دست می دهد و با خودمان فکر میکنیم ما الان جایی هستیم که خیلی ها ارزو داشتند و نتوانستند یا اصلا به قوه ی فکر و درکشان نرسید که چنین جایی هم هست. همان حس خوبي که بعد از انجام يک کار سخت به ما دست مي دهد و اينکه غيرممکني را ممکن کرديم.
ما جایی هستیم که زرتشت مبعوث شد و ایمان خلق گشت!
برای پایین امدن و به سرمنزل مقصود رسیدن، هم همین احتیاطها لازم است. قدم به قدم و با احتیاط فراوان تا به جانپناه برسیم. جانپناهی سنگی که فقط فرصتی برای استراحتی نیمبند می دهد و سرمای زیاد کوه خوابی عمیق را اجازه نمی دهد. و باز هم به خودمان فحش می دهیم که خدایا چرا اینجاییم الان. شب ولی قشنگ است، شبی تاریک، بدون نور و پر از ستاره. ستارهایی که هر روز، ارزو داریم ببینیمشان.
تیغه های اسپیلت با اینکه به نسبت سبلان ارتفاع پایینی دارند، ولی به دلیل بافت سنگی و تیغه گونه اش خطرات خودش را دارد.
در هر دو مسیر راهنما و عقبدار گروه تمام دقتشان را می کنند، تا گروه به سلامت عبور کنند. به سلامت به قله برسند و به سلامت از قله پایین بیایند. حمایتهای خوب راهنما و عقبدار، بسیار کمک کننده است. مهم این است که همه می دانند برای یک تیم هستند، و هر اتفاقی برای تیم بیفتد، همه نگران و ناراحت می شوند و تلاششان را می کنند تا ان مشکل و مساله حل شود. یک گروه کوهنوردی، یک گروه واحد و یک پیکره است. این دانستن مهم است. در این صورت می توانیم نوع عملکرد، و بیان یک تیم را تحلیل کنیم و برداشت درست ان را بدانیم.
نمی دانم امروز کجای این تیم هستم؟
راهنما، عقب دار، یا جزء عادی از گروه
هر جایی که باشم فقط یک چیز را می دانم من جزئی از این تیم هستم و می خواهم حمایت شوم . بدون نگرانی و ترس از تیغه های اسپیلت یا یخ زدگی یا گم شدگی در سبلان، صحبت کنم و احساس کنم که به درستی درک می شوم.🌹
@SEEN1
سبلان در مرداد ماه هم سرد است. سومین کوه بلند ایران بعد از دماوند و علم کوه. ولی سرمای حاکم همیشگیش حتی در تابستان و فضای گاها مه الودش ان را متمایز می کند. برای صعود به چنین کوهی یا باید کوهنورد قابل باشیم و به درجه ی راهنمایی رسیده باشیم یا باید راهنمایی مطمئن داشته باشیم و با گروه خوبی حرکت کنیم.
سبلان قله ی بسیار زیبا با شکوه و عظمت که وقتی نگاهش میکنیم، دوست داریم فتحش کنیم. بافت مسیر هم بافتی جذاب و دوست داشتنی است. نه کاملا مالرو و نه کاملا سنگی، بین این دو . گاهی باید مسیری سنگی برویم با شیب مثبت 70. گاهی در مسیری بدون شیب ولی ان سو دره. وقتی شروع به بالا رفتن می کنیم ممکن است هزار بار به خودمان فحش بدهیم که این چه انتخابی بود برای یک کوهنوردی.
هنگام حرکت باید با احتیاط و قدم به قدم راه برویم، یک اشتباه به راحتی ما را به دره می اندازد و یک گم شدگی به راحتی ما را به دهان یک خرس یا یخ زدگی سوق می دهد. اگر فضا مه الود شود دیگر باید کاملا نزدیک به راهنما حرکت کنیم، چون نمی توانیم چند قدمی جلوتر خود را ببینیم. همه ی این مخاطره می ارزد وقتی به دریاچه ی بالای قله می رسیم.
دریاچه ای زیبا که می گویند زرتشت پیامبر در ان سرمایش 40 بار شنا کرده و بعد به پیامبری مبعوث شد. و برای همین کوهی مقدس شمرده می شود.
و زمانی که بعد از ان همه مخاطره، ترس، احتیاط، خستگی، می نشینیم وبه دریاچه ی زیبای بالای کوهی دست نیافتنی، نگاه میکنیم، تازه احساس غرور، عزت نفس، توانایی به ما دست می دهد و با خودمان فکر میکنیم ما الان جایی هستیم که خیلی ها ارزو داشتند و نتوانستند یا اصلا به قوه ی فکر و درکشان نرسید که چنین جایی هم هست. همان حس خوبي که بعد از انجام يک کار سخت به ما دست مي دهد و اينکه غيرممکني را ممکن کرديم.
ما جایی هستیم که زرتشت مبعوث شد و ایمان خلق گشت!
برای پایین امدن و به سرمنزل مقصود رسیدن، هم همین احتیاطها لازم است. قدم به قدم و با احتیاط فراوان تا به جانپناه برسیم. جانپناهی سنگی که فقط فرصتی برای استراحتی نیمبند می دهد و سرمای زیاد کوه خوابی عمیق را اجازه نمی دهد. و باز هم به خودمان فحش می دهیم که خدایا چرا اینجاییم الان. شب ولی قشنگ است، شبی تاریک، بدون نور و پر از ستاره. ستارهایی که هر روز، ارزو داریم ببینیمشان.
تیغه های اسپیلت با اینکه به نسبت سبلان ارتفاع پایینی دارند، ولی به دلیل بافت سنگی و تیغه گونه اش خطرات خودش را دارد.
در هر دو مسیر راهنما و عقبدار گروه تمام دقتشان را می کنند، تا گروه به سلامت عبور کنند. به سلامت به قله برسند و به سلامت از قله پایین بیایند. حمایتهای خوب راهنما و عقبدار، بسیار کمک کننده است. مهم این است که همه می دانند برای یک تیم هستند، و هر اتفاقی برای تیم بیفتد، همه نگران و ناراحت می شوند و تلاششان را می کنند تا ان مشکل و مساله حل شود. یک گروه کوهنوردی، یک گروه واحد و یک پیکره است. این دانستن مهم است. در این صورت می توانیم نوع عملکرد، و بیان یک تیم را تحلیل کنیم و برداشت درست ان را بدانیم.
نمی دانم امروز کجای این تیم هستم؟
راهنما، عقب دار، یا جزء عادی از گروه
هر جایی که باشم فقط یک چیز را می دانم من جزئی از این تیم هستم و می خواهم حمایت شوم . بدون نگرانی و ترس از تیغه های اسپیلت یا یخ زدگی یا گم شدگی در سبلان، صحبت کنم و احساس کنم که به درستی درک می شوم.🌹
@SEEN1
"زیرسایه ی شما"
روایتی از خود
غرب اسیا، به قبل و بعد از شهادت سردار عزیزمان، تقسیم خواهد شد، و مطالب این کانال.
و چه تفاوت است از منطقه ی به ان بزرگی تا کانال به این کوچکی. و همین است عظمت ان مرد. دیدن کوچکترینها تا خلق بزرگترینها.
از کودکی در محیطهايي بزرگ شدم که ديدن مسئولين مختلف، در کوچه و محله مان عادي بود. و یکی از تفریحات زندگیم، رد شدن از کنار همين مسئولين با بي تفاوتي بود. انگار که مردم عادي هستند. :) و حتي اگر انها با کنجکاوي به بي تفاوتيم نگاه ميکردند، من بيشتر حس پيروزي داشتم :)
"اما سردار! با نگاه پر از جذبه اش گويي مرا شکار مي کرد. مردي که امکان ندارد بتوانيم بي تفاوت از کنارش رد شويم هر چقدر هم خيره سر باشيم. "
وقتی خبر شهادتش را شنیدم ناخواسته بر سر زدم و گفتم خاک برسر شدیم. در کسري از ثانیه. احساس ناامنی، غربت و بزرگ شدني به یکباره. دیگر کودکیهایم تمام شد.
بعد از شهادتش بسیار به خرده رفتارهایم فکر میکنم. انهایی که باعث می شوند در لحظه و در آن، فرصتی گرانبها را از دست دهیم. خرده رفتارهایی که نمی دانیم تا چه حد می توانند مانع یک دیدار مهم، یک تصمیم بزرگ، یا رسیدن به سعادتی ابدی باشند.
یک غرور، یک سهل انگاری، يک انکار، یک قدرناشناسی و کوچک شماری جایگاه یک عزیز. یا نه دیر شناختي و دیرمعرفتی، چقدر می تواند حسرت و اندوه به دنبال داشته باشد. گاهي حتي خرده علاقه هاي بي ارزش که فکرش را نمي کنيم هم ممکن است در بزنگاهي پايمان را عليل کند.
چرا انقدر همه چیز سخت و پیچیده است؟
اين روزها، هر محبتي که بخواهد اتش خشم و کينه ي من را نسبت به امريکا و قاتلين سردار عزيزمان کم کند از قلبم دور ميکنم. از فرهنگهاي غلطشان تا افکار پوسيده و زنگار زده ايي که کشتن انساني به اين زيبايي را توجيه پذير مي داند. و به جاي ان مهر کساني را به دل مي نشانم که با او نسبت دارند و او را مي فهمند. انسانيت را پاسداري مي کنند و انرا هر روز مشق مي کنند.
"چه بالاتر از اینکه کرامت انسان را حفظ کنیم و دفاع حرم یعنی همین. حرم یعنی همان محل خسارت خورده و دفاع از ان، یعنی دفاع از کرامت انسانهای اسیب دیده."
تو از قبيله ي مجنون، من از قبيله ي ليلي
تو از قبيله ي لبخند، من از قبيله ي اندوه
@SEEN1
روایتی از خود
غرب اسیا، به قبل و بعد از شهادت سردار عزیزمان، تقسیم خواهد شد، و مطالب این کانال.
و چه تفاوت است از منطقه ی به ان بزرگی تا کانال به این کوچکی. و همین است عظمت ان مرد. دیدن کوچکترینها تا خلق بزرگترینها.
از کودکی در محیطهايي بزرگ شدم که ديدن مسئولين مختلف، در کوچه و محله مان عادي بود. و یکی از تفریحات زندگیم، رد شدن از کنار همين مسئولين با بي تفاوتي بود. انگار که مردم عادي هستند. :) و حتي اگر انها با کنجکاوي به بي تفاوتيم نگاه ميکردند، من بيشتر حس پيروزي داشتم :)
"اما سردار! با نگاه پر از جذبه اش گويي مرا شکار مي کرد. مردي که امکان ندارد بتوانيم بي تفاوت از کنارش رد شويم هر چقدر هم خيره سر باشيم. "
وقتی خبر شهادتش را شنیدم ناخواسته بر سر زدم و گفتم خاک برسر شدیم. در کسري از ثانیه. احساس ناامنی، غربت و بزرگ شدني به یکباره. دیگر کودکیهایم تمام شد.
بعد از شهادتش بسیار به خرده رفتارهایم فکر میکنم. انهایی که باعث می شوند در لحظه و در آن، فرصتی گرانبها را از دست دهیم. خرده رفتارهایی که نمی دانیم تا چه حد می توانند مانع یک دیدار مهم، یک تصمیم بزرگ، یا رسیدن به سعادتی ابدی باشند.
یک غرور، یک سهل انگاری، يک انکار، یک قدرناشناسی و کوچک شماری جایگاه یک عزیز. یا نه دیر شناختي و دیرمعرفتی، چقدر می تواند حسرت و اندوه به دنبال داشته باشد. گاهي حتي خرده علاقه هاي بي ارزش که فکرش را نمي کنيم هم ممکن است در بزنگاهي پايمان را عليل کند.
چرا انقدر همه چیز سخت و پیچیده است؟
اين روزها، هر محبتي که بخواهد اتش خشم و کينه ي من را نسبت به امريکا و قاتلين سردار عزيزمان کم کند از قلبم دور ميکنم. از فرهنگهاي غلطشان تا افکار پوسيده و زنگار زده ايي که کشتن انساني به اين زيبايي را توجيه پذير مي داند. و به جاي ان مهر کساني را به دل مي نشانم که با او نسبت دارند و او را مي فهمند. انسانيت را پاسداري مي کنند و انرا هر روز مشق مي کنند.
"چه بالاتر از اینکه کرامت انسان را حفظ کنیم و دفاع حرم یعنی همین. حرم یعنی همان محل خسارت خورده و دفاع از ان، یعنی دفاع از کرامت انسانهای اسیب دیده."
تو از قبيله ي مجنون، من از قبيله ي ليلي
تو از قبيله ي لبخند، من از قبيله ي اندوه
@SEEN1