سين
540 subscribers
186 photos
108 videos
74 files
172 links
اين كانال زيرمجموعه سايت آزادانديشي سين مي باشد.
سایت سین محلی برای تمرین تفکر نقادانه و بالا رفتن تحمل شنیدن حرف مخالف است.
seen1.ir

https://youtube.com/@somayehchiti?si=ZrOt7uozHn1kCENt
Download Telegram
Forwarded from سين
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی نظر همه مخالف شماست جرات میکنید ان را بلند بیان کنید؟

@seen1
شکل مغز شما بر عقاید سیاسی‌تان اثر می‌گذارد!

بیشتر افراد برای توضیح اینکه چرا به عقیده سیاسی خاصی باور دارند، به روایت­های شخصی یا توجیه­‌های فلسفی روی می­‌آورند. اخیراً تحقیقی روان­شناختی منتشر شده که نشان می‌­دهد افراد باید به اندازه و شکل مغزشان نیز توجه کنند.

روان­شناسان درمجموع روی ۹۳ بزرگسال، اسکن مغزی انجام دادند؛ ابتدا، ۴۸ بزرگسال سفید پوست را که ۵۸ درصدشان زن بودندمطالعه کردند و سپس اثرات این مطالعه را با ۴۵ بزرگسال با زمینه­‌های قومی متنوع که ۶۷ درصدشان زن بودند تکرار کردند. آنان فهمیدند اندازه آمیگدال (بادامه) دوطرفه که هیجانات، غرایز بقا و حافظه را کنترل می­کند، با طرفداری از نظم اجتماعی موجود، بسیار هم‌بسته بود.

این طرز تفکر، به نام «توجیه نظام» معروف است و همبستگی زیادی با محافظه­‌کاری دارد. جهت گیری روان­شناختی توجیه ­کننده نظام، وضع اجتماعی، اقتصادی و سیاسی موجود را تأیید می کند؛ این جهت­گیری همچنین ممکن است سلسله ‌­مراتب اجتماعی و ایدئولوژی‌هایی را رواج دهد که نابرابری موجود را مشروع و ضروری می­دانند.

روان شناسان ارتباط میان محافظه‌­کاری و اندازه آمیگدال راست را پیدا کردند؛ اندازه بزرگ‌تر با محافظه­‌کاری ارتباط داشت.
نویسندگان این تحقیق، بیست شرکت‌­کننده را دنبال کردند و دریافتند کسانی که آمیگدال بزرگ‌تری داشتند، به احتمال کمتر در تظاهرات شرکت می‌کردند. نویسندگان خاطرنشان می­کنند «اگرچه حجم نمونه کوچک بود، رابطه میان اندازه آمیگدال و رفتار اعتراضی، شواهد اولیه­‌ای ارائه می‌کنند که احتمالاً آمیگدال نه‌فقط به عقاید درباره جامعه، بلکه به تمایل به اقدام برای تغییر برخی جنبه­‌های نظام اجتماعی نیز مربوط می‌­شود.»

این یافته­‌ها نشان می­دهند عقاید سیاسی، نه ‌فقط از هویت یا احکام حزب، بلکه از زیست­‌شناسی نیز تأثیر می­پذیرد.
ساختار مغز «بخشی از روایتی» است که توضیح می‌­دهد چه احزاب سیاسی و جنبش­‌هایی را جذاب می­‌دانیم. «این امر توضیح می‌­دهد که چرا به حرکت درآوردن و بیرون آوردن همه افراد برای اعتراض و تغییر دشوار است. بسیاری از افراد، ناخودآگاه، تمایل به وضع موجود دارند.»

این تحقیق منطبق با یافته‌­هایی است که نشان داد‌‌ه‌­اند ژنتیک تأثیر معناداری بر ترجیحات سیاسی دارد.

مغز فیزیکی با تغییر جهت عقاید و رفتارهایمان، تغییر می‌­کند و به احتمال بسیار زیاد، با تغییر نگرش­‌های سیاسی­‌مان در طول زمان، مغزمان نیز تغییر می‌کند. سخت می­توان فهمید، چقدر مغزی که با آن متولد شده‌­ایم، عقاید سیاسی را تعیین می­کند، یا آیا مغز از لحاظ فیزیکی توسط نگرش­‌هایی که می‌­پروانیم شکل می­گیرد یا خیر.

ون بیول می­گوید:« گمان می­برم ساختار مادرزادی مغزمان، ما را به سوی ترجیحات سیاسی هدایت ­می‌کند و به‌جز این، محیط سیاسی نیز ساختار مغزمان را تغییر می‌دهد.»

قطعاً تجربیات و تصورات عقلی می­توانند اهداف و آرمان­هایی را که برای حمایت انتخاب می­‌کنیم، شکل دهند. اما مغز فیزیکی­مان نیز قادر به چنین کاری است.

@SEEN1 | @neurtex
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

قیصر امین پور @SEEN1
آیا به دیگران ربطی ندارد که ما چه باوری داریم؟

گویا باورهایمان هم، مثل غذاها، جزو حریم شخصی ما محسوب می‌شوند و دیگران نباید جرئت دخالت در آن‌ها را به خود بدهند. اما این ایده مخالف بسیار سرسختی دارد: سقراط! او می‌گفت: «تا جان در بدن دارم از آگاه‌ساختن شما به آنچه باید بدانید، دست نمی‌کشم». پس انگار در برابر سقراط هیچ راه سومی نیست: یا باید قانع کنید یا قانع شوید.

چرا سقراط نباید بخواهد که آدم‌ها نتیجه‌های خودشان را بگیرند؟ آنچه حرکتی پرخاشگرانه به نظر می‌رسد -‌اعتراف‌گرفتن و مواجه‌کردن آنان با شکستشان- درواقع یک‌جور همکاری است. تلاش برای همکاریِ شناختی ممکن است این‌طور برداشت شود که در آن فضای خصوصی شما مورد تعرض قرار گرفته است، به‌ویژه اگر ذهنتان را در مقایسه با بدنتان فضایی خصوصی‌تر به حساب بیاورید. نفی کمال ذهنی از سوی سقراط به‌ویژه وقتی آشکارتر از همیشه است که مسائل موردبحث بسیار مهم باشند.

مفهوم مدنیت که رفتار ما گویی حاکی از آن است چیزهایی برای گفتن دارد. برای نمونه، مدنیت نمی‌تواند صرفاً مساوی با مؤدب‌بودن باشد. همچنین، اگر مدنیت به معنای رفتار دوستانه و پذیرندگی بود، باز هم تعامل ما مدنی به حساب نمی‌آمد مدنیت از مؤدب‌بودن، رفتار دوستانه، یا پذیرندگی عمیق‌تر است.
منظور ما از مدنیت این است: احترام‌گذاشتن به دیدگاه متفاوت یک فرد دیگر. چنین دیدگاهی هم منشأ فایده است -سرچشمه‌ای برای ایده‌های نو- و هم سدّی است در مقابل تعدی‌کردن: هم‌سخن شما نسبت ‌به دیدگاهش صاحب حق است. شما می‌توانید استدلالتان را عرضه کنید، اما سر آخر اوست که باید تصمیم بگیرد در ذهنش چه چیزی را بپذیرد. مدنیت در آزادی فکر ریشه دارد، که تک‌تک ما را فرمانروای مطلق قلمرو خصوصی ذهن‌هایمان می‌کند.

دموکراسی‌ها بسیاری از ویژگی‌های زندگی جمعی را از طریق شکلی از توافق تعیین می‌کنند. بااین‌حال، ما معمولاً بر این نظریم که این توافق‌ها یک سپهر آزاد درونی ایجاد می‌کنند که در آن اجازه داریم آن‌طور که به نظرمان مناسب است عمل کنیم، بدون اینکه از کسی اجازه بگیریم؛ به‌علاوه، برای صحبت‌کردن به‌نحوی که فکر می‌کنیم مناسب است به‌ندرت اجازه می‌گیریم؛ و برای فکرکردن به‌نحوی که از نظرمان مناسب است هرگز اجازه نمی‌گیریم.

شاید به نظر آید که مدنیت در این معنا هیچ ایرادی ندارد، اما واقعش اینکه یک نفر به آن ایراد می‌گیرد: سقراط.

فلسفۀ سقراطی همین سپهر درونی را آماج خود قرار می‌دهد. او می‌گوید توافق فقط برای (برخی) اعمال نیست، بلکه در (همۀ) سخن‌ها و اندیشه‌ها نیز باید شیوۀ کار ما باشد. هیچ یک از ما اجازه ندارد باوری در مورد موضوعی داشته باشد اگر نتواند دیگران را در مورد آن باور متقاعد کند. قانع کن، یا قانع شو، فقط همین دو گزینه را داریم.

مدنیت سقراطی، به سبب همۀ بی‌رحمی‌ها و تعدی‌های پرخاشگرانه‌اش، این مزیت را دارد که نمی‌گذارد حرکات خشن ما بیان غیرگفت‌وگویی پیدا کنند.

سقراط به دیدگاه معترضان پشت پنجره‌اش احترام نمی‌گذاشت. او می‌خواست بداند که چه کسی درست می‌گوید و چه کسی نادرست، و تا ازبین‌بردن تفاوت بین دیدگاه‌ها دست از حرف‌زدن با آن‌ها نمی‌کشید. قانع کن یا قانع شو.

@SEEN1 | @tarjomaanweb
غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

قيصر امين پور @SEEN1
پیروزی فضیلت

از هر آدم رذلی بپرسید که آیا ترجیح می دهد با رذلی مثل خودش سروکار داشته باشد یا با آدمی بزرگوار و خوش قلب. بدون تردید پاسخ خواهد داد: با آدمی بزرگوار و خوش قلب!

پیروزی فضیلت. در همین است.

داستايوفسکي

@SEEN1
Forwarded from سين (s chiti)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تفاوت مغز زن ها و مغز مردها

@seen1
محمد (ص)

لبخند پیامبر چوپانم را

به همه گنجهای قارون

نمی دهم

این یعنی

اشهد ان محمد رسول

🌷 الله @SEEN1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
السلام عليک يا رسول الله

عيدتان مبارک🌷

@SEEN1
سیاست‌گذار و گزارش سیاست قیمت بنزین


قیمت بنزین بالاخره تعیین شد. من اقتصاددان نیستم تا پی‌آمدهای آن‌چه را که اعلام شده است تحلیل کنم، اما می‌توانم از منظر سیاست‌گذاری عمومی، به سیاست‌گذار و مردم پیشنهاد بدهم، ارائه گزارشی به شرح زیر را دنبال کنند.

سیاست‌گذاران گزارشی به مردم بدهند که در آن به سؤالات زیر پاسخ روشن داده باشند:

- سیاست‌گذار چرا مجبور به افزایش قیمت بنزین شده است.

- چرا فقط افزایش مشمول قیمت بنزین شده و کل نظام مصرف و حامل‌های انرژی را شامل نشده است.

- آیا افزایش قیمت بنزین بخشی از یک برنامه «اصلاحات اقتصادی» است یا فقط اقدامی برای جبران کسر بودجه دولت است؟

- اگر این طرح بخشی از اصلاحات اقتصادی است، کلیت آن اصلاحات چیست؟ چگونه اصلاحات انجام می‌گیرد و شاخص‌های مورد انتظار برای نتیجه اصلاحات چیست؟

- سیاست‌گذار چه طرح‌های دیگری برای افزایش قیمت بنزین و هم‌زمان توسعه تور حمایت اجتماعی (متفاوت از طرح دادن یارانه به 18 میلیون خانوار) روی میز داشته است؟ به چه دلایل و عللی طرح فعلی انتخاب شده است؟

- تیم اصلی ارزیابی و انتخاب طرح فعلی چه کسانی بوده‌اند؟

- محاسبات اقتصادی مربوط به اثرات این طرح را چه کسی/کسانی انجام داده‌اند؟ متن قابل انتشار محاسبات و ارزیابی‌های این طرح توسط چه کسی/کسانی تهیه شده و در چه مراجعی ارزیابی شده است؟

- تجارب گذشته از افزایش قیمت بنزین چگونه در این طرح لحاظ شده‌اند؟

- سیاست‌گذار درباره نسبت این طرح با اهدافی نظیر حمایت اجتماعی از خانواده‌های کم‌درآمد، بهبود محیط‌زیست (مشخصاً آلودگی هوا)، افزایش سرمایه‌گذاری بلندمدت از منبع سرمایه‌ بین‌نسلی نفت، و جلوگیری از فساد ناشی از قاچاق بنزین چه محاسبات و ارزیابی‌هایی انجام داده و نتیجه آن‌ها چیست؟

- سیاست‌گذار چگونه نظر نخبگان اقتصادی، بخش خصوصی، انجمن‌های حرفه‌ای و سایر ذینفعان متأثر از این طرح را لحاظ کرده است؟

- سیاست‌گذار چگونه به این نتیجه رسیده است که دادن مبالغی از محل افزایش قیمت بنزین به خانوارها به شیوه‌ای که اعلام شده، مؤثرترین راه – از میان راه‌های روی میز سیاست‌گذار – برای مقابله با آثار سوء این طرح بر معیشت اقشار ضعیف است؟

- سیاست‌گذار چگونه منابع درآمدی کسب‌شده از محل افزایش قیمت بنزین را هزینه کرده و شفاف به مردم درباره محل مصارف این درآمدها گزارش می‌دهد؟

- نسبت این طرح با تحریم‌ها و عواقب ناشی از آن چیست؟ تحریم‌ها چگونه بر اثرات این طرح نیز اثر می‌گذارند؟

- سیاست‌گذار غیر از دادن یارانه به 18 میلیون خانوار، چه امتیازات دیگری از جمله شفافیت، پاسخ‌گویی یا اجازه بیشتر دادن برای مشارکت سیاسی مؤثر به مردم می‌دهد؟

محمد فاضلي

@SEEN1 | @esfahaneconomy
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برف نو سلام سلام!

شعر و دکلمه احمد شاملو، به همراه تصاويري از شهر Essen آلمان

ارسال از طرف اعضاي خوب کانال (سعيد و زهرا)

@SEEN1
«چه هاست در سر این مغز “نهان” اندیش!»
جهان زیر موسوم به “جهان صداقت” را در نظر بگیرید:

فرض کنید در جهان صداقت، آدمیان از نطق یا کلام یا زبان گفتاری برای انتقال مفاهیم استفاده نمی کنند. همچنین از زبان بدن نیز برای ارتباط بهره نمی گیرند. در عوض آدمیان برای ارتباط و فهم یکدیگر کافیست “ذهن خوانی” کنند؛ بدین شکل که رد و بدل شدن امواج مغزی میان آدمیان به آنان کمک می کند تا از “نهان” یکدیگر خبر بگیرند.
گویی آدمیان به سان شیشه ای شفاف اند که درونشان هویدا و دانه های دلشان پیداست. طبیعی است که در چنین جهانی آدمیان محتاج “تفسیر” نیستند. لازم نیست وقتی کسی درد دارد آن را “بیان” کند. همین که کسی عاشق می شود و تجربه عشق را از سر می گذراند، فرد معشوق از آن مطلع می شود. لازم نیست فرد عاشق عشقش را بزک کند تا در معشوق خویش تاثیر ایجاد کند و نزد وی مقبولیت پیدا کند.
حال اگر بتوان چنین جهانی را با پیشرفت تکنولوژی ساخت، با این اوصاف آیا شما چنین جهانی را برای زیستن انتخاب می کنید؟ فرض کنید با خوردن قرصی به یکباره نهان شما عیان شود و جهان شما تغییر کند. آیا چنین انتخابی خواهید کرد؟

در چنین جهانی آدمیان بسان جهان کنونی “فکر” نمی کنند. اگر در جهان کنونی ما آدمیان برای ادای مقصود از مفاهیم استفاده می کنند و آنچه را درک یا حس می کنند در قالب مفاهیم می ریزند، در جهان صداقت آدمیان لازم نیست چیزی را در قالب چیز دیگری بریزند. همین که به امری “فکر” می کنند، آن امر درونشان هویدا می شود و برای تخاطب کافیست باقی افراد در آنها “نظر “کنند تا به شناخت آن امر نائل آیند. روشن است که در جهان صداقت از آنجا که آدمیان چیزی را جای چیز دیگری قرار نمی دهند استعاری نمی اندیشند. اصلا چیزی دیگری وجود ندارد. هر چه هست یک چیز است و آن بروز و ظهور می کند. برای مثال در جهان کنونی وقتی فرد الف بیان می کند “سرم تیر می کشد”، تیر کشیدن را استعاره از درد گرفته است. اما در جهان صداقت آنچه هویدا می شود درون فرد است که دردناک شده است، همین و بس! با این حساب، در جهان صداقت با اینکه آدمیان “فکر” می کنند، اما استعاری نمی اندیشند.

پُر پیداست که چنین جهانی، جهان اصیلی است و از آنجا که استعاره بردار نیست تفسیر بردار هم نیست. جهانی که دسترسی به مر حقیقت و واقعیت سهل و آسان است احتیاجی به زبان تفسیر ندارد. وقتی امری “بیان” نمی شود لاجرم تفسیر آن “بیان” هم لازم نمی افتد. بمحض اینکه کسی ذهن دیگری را بخواند می تواند فهم کند در سر دیگری چه می گذرد بدون آنکه آن را تفسیر یا تاویل کند. چنین جهانی محتمل از آن جهت که اصالت بیشتری دارد جهان اخلاقی تری از جهان کنونی ماست. دروغ گفتن و ریا کردن در آن مستحیل است و صداقت و درستی بی مزد و منت در درسترس همگان است. کسی نمی تواند آنچه درونش هویداست را پنهان کند یا آن را قلب کند یا آن را به زبان استعاری مزین کند تا در دیگری تاثیر بیشتری ایجاد کند. هر چه هست همان است که هست، نه بیشتر، نه کمتر! البته صادق بودن در چنین جهانی فضیلت نیست چرا که آدمیان اصلا جد و جهدی برای دروغ نگفتن نمی کنند.
یعنی جهانی مثل جهان صداقت، از آنجا که “آگاهی” آدمیان از یکدیگر بیشتر می شود، دو محصول در پی دارد: یکی اینکه عیب و بی اخلاقی رنگ می بازد چون مجالی برای دروغ و ریا و نیت سوء وجود ندارد. دوم اینکه محتمل تجارب هنری و زیبایی شناسانه کمرنگ و خاموش می شود چون محملی برای “بیان امری” به شکل دیگر وجود ندارد.
علت اینکه بسیاری از افراد جهان صداقت را انتخاب نمی کنند می توان چنین باشد که مغز ما آدمیان در طول تاریخ تکامل همواره میان دوگانه “صداقت” و “مقبولیت” در رفت و آمد بوده است. عموم آدمیان بمثابه حیوانات اجتماعی ترجیح می دهند در چشم دیگران مقبول بیفتند تا بسان شیشه ای شفاف باشند و صداقت پیشه کنند. اوقات و لحظات بسیاری را می توان در ذهن آورد که میان صداقت و مقبولیت تنش در می افتد؛ گاه صداقت آدمی را از چشم دیگران می اندازد و برای مقبول افتادن در چشم دیگران باید صداقت و اصالت را کنار گذاشت. برای مثال فرض کنید شخص الف می داند که دوست او در امتحان تقلب کرده است. اگر الف تقلب او را را آشکار کند دوستی او به مخاطره می افتد و شاید او را از دست بدهد. اگر الف تقلب او را آشکار نکند صداقت را زیر پا گذاشته است و امری ناروا را مرتکب شده است.
صداقت و شفافیت به سادگی می تواند تعامل ما با دیگران را مسئله دار کند. کسی که تحفظ پیشه نمی کند و هر آنچه در سر دارد را بی پروا بیان می کند “بی ملاحظه و بی نزاکت” لقب می گیرد. بی سبب نیست که آدمیان تقریبا همواره در حال “نقش” بازی کردن هستند تا به مدد استعاره ها خود حقیقی شان را آشکار نکنند. سخت بتوان موقعیت هایی را یافت که صداقت و مقبولت همعنان و همسو باشند.

حسين دباغ
@SEEN1 | @Hossein_dabbagh
Vatanam
Hojat Ashrafzade
زخمي عشقي وطنم

@SEEN1
برادر کولبرم!


سرماي تنت
تنم را
مي لرزاند

مشت هاي گره خورده ات

کدام شعار را

فرياد

مي زند


ازادي؟
پيروزي؟


شرمم باد
که در

بي نفسي تو

هنوز

نفس
مي کشم!


لحظاتي هست که انسان هزار بار ارزوي مرگ دارد. يکي از اين لحظات، ديدن تصوير بي جان نوجوان کولبريست که در کوه يخ زده است.

خدايا دردهايمان را پاياني هست؟

@SEEN1
گسي خرمالوي نارس
سوءتفاهم چگونه شکل مي گيرد؟

خرمالوي نارس را که گاز مي زنيم تا مدتها دهانمان درگير است. بزاق دهانمان هم نمي تواند نجاتمان بدهد و البته هيچ مخلوق ديگري. همين گسي قشنگي که خرمالوي رسيده را از باقي ميوه ها جدا مي کند، با جابه جايي زمان گاز زدن، کلي مفاهيمش تغيير مي يابد.

گسي شيرين به گسي تلخ، لذت به سختي، روي گشاده و بشاش به روي عبوس و درمانده. در اينجا زمان متغير موثر بر تغيير مفاهيم است ولي در خيلي از مفاهيم متغيرهاي زيادي براي تغيير و جابه جايي پيام دريافت شده از مفاهيم وجود دارد.

در ارتباطات هر روزه مان با انسانها فکر مي کنيم هم زباني، هم ائيني و هم ديني، هم مسلکي، کافيست تا پيامي که مي خواهيم را به راحتي منتقل کنيم، ولي غافل از اينکه هر کدام از اين مفاهيم با چه روشي، چه عاداتي، چه تجربه ي زيستي همراه بوده است و همه ي اينها بستر فکري و ارزشي هر کدام از ما را ايجاد ميکند.

در اصل بستر انديشه اي که هر کدام از ما داريم مي تواند مانند فيلتري بر مفاهيم دريافت شده عمل کند که مفهوم دريافت شده کاملا در ان بستر انديشه ترجمه شود و در نهايت براي ما پيامي ايجاد کند.

ما مي گوييم سلام ولي در فرهنگهاي مختلف، انديشه هاي مختلف، ممکن است پيامي که قصد ما از گفتن سلام است به گونه هاي مختلف فهم شود. در فرهنگي يعني صلح، در فرهنگي يعني يک حرف کوتاه. سلام همان سلام است ولي چه پيامي از اين سلام دريافت مي شود، کاملا بسته به محيط انديشه اي افراد متغير است.

هر چند در مفاهيم ابتدايي و سطحي خيلي سريع مي توانيم به فهم پيام فرستنده برسيم ولي هر چه مفاهيم عميقتر مي شوند ايجاد ارتباطي مبتني بر اين مفاهيم سخت تر مي شود.

فرض کنيد در يک ليوان شيشه اي که مقداري اب ريخته ايم قاشقي گذاشته ايم اگر کسي اين قاشق را خارج از اب ببينيد، ان را شکسته مي يابد و اگر کسي از درون اب به ان نگاه کند، ان را کوچکتر از اندازه ي واقعي اش مي يابد ولي بدون شکستگي.

اما پيام هيچ کدام از اينها نبود. براي دريافت پيام واقعي بايد تلاش کرد در محيطي نزديک و مشابه هم قرار گيريم و بعد به مفهوم عرضه شده نگاه کنيم. در هوا يا در اب و بعد به قاشق نگاه کنيم، اينگونه شايد درک نزديکتري نسبت به واقعيت قاشق پيدا کنيم.

بستر انديشه ي افراد را چه چيزهايي شکل مي دهند؟
عادات، ارزشهاي کسب شده، خانواده، محيط دوستي، تجربه ي زيست، انديشه ي فرد و روشهايي که با ان زندگي مي کند و مي انديشد.

اما ايا مي توان در محيط مشابهي قرار گرفت؟ در حالي که ما نمي توانيم تمام تجربيات زندگي ديگري را تکرار کنيم و اگر تکرار کنيم مگر ما کاملا ديگري هستيم که ان تجربيات تاثيري مشابه روي فکر، روان و چگونگي شکل گيري ارزشهاي ما داشته باشد؟
يا مي خواهيم اصولي که خودمان کسب کرديم را زندگي کنيم و يا روشي که انتخاب کرده ايم (مدرنيته يا سنت)

ما براي رساندن پيام درست راهي جز فهم بستر انديشه ي مخاطب نداريم و ترجمه ي دائم مفاهيممان به زبان و بستر انديشه ي او.
و براي رسيدن به اين فهم راهي جز گفتگوي شفاف در مورد ان مفاهيم نيست.

@SEEN1
چه سخت از خواب پريديم!

شهادتش پر سوگ

@SEEN1
سين
چه سخت از خواب پريديم! شهادتش پر سوگ @SEEN1
ققنوس!


قُقنوس، مرغ خوشخوان، آوازه ی جهان،

آواره مانده از وزش بادهای سرد،

بر شاخ خیزران،

بنشسته است فرد

بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان

او ناله های گمشده ترکیب می کند،

از رشته های پاره ی صدها صدای دور،

در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،

دیوار یک بنای خیالی

می سازد

از آن زمان که زردی خورشید روی موج

کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال، و مرد دهاتی

کرده ست روشن آتش پنهان خانه را

قرمز به چشم، شعله ی خردی

خط می کشد به زیر دو چشم درشت شب

وندر نقاط دور،

خلق اند در عبور

او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،

از آن مکان که جای گزیده ست می پرد

در بین چیزها که گره خورده می شود

یا روشنی و تیرگی این شب دراز

می گذرد

یک شعله را به پیش

می نگرد

جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی

ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،

نه این زمین و زندگی اش چیز دلکش است

حس می کند که آرزوی مرغها چو او

تیره ست همچو دود، اگر چند امیدشان

چون خرمنی ز آتش

در چشم می نماید و صبح سپیدشان

حس می کند که زندگی او چنان

مرغان دیگر ار بسر آید

در خواب و خورد

رنجی بود کز آن نتوانند نام برد

آن مرغ نغزخوان،

در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،

اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،

بسته ست دمبدم نظر و می دهد تکان

چشمان تیزبین

وز روی تپه،

ناگاه، چون بجای پر و بال می زند

بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،

که معنیش نداند هر مرغ رهگذر

آنگه ز رنج های درونیش مست،

خود را به روی هیبت آتش می افکند

باد شدید می دمد و سوخته ست مرغ!

خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ!

پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.

نیما یوشیج @SEEN1
به سلامی مرا مهمان کن

روزها، شبها، رفتنها، امدنها، خوردنها، خوابیدنها و تکرارهایی که هر روز با ولع می بلعیمشان تا ما را به مرگ نزدیک تر کنند. تکرار پشت تکرار

در این دنیای پر تکرار گاهی ادمهایی را می بینیم که انقدر بی تکرارند که همه ی تکرارهایمان را دگرگون می کنند. همانهایی که هر 600 سال یکبار ظهور می کنند.
بعد از ان، همان روز، همان شب، همان خوردن، همان خوابیدن، هر بار مفهومی جدید می یابد.
و تکرار دیگر تمام می شود.

هر روز روزیست بی تکرار. هر شب همان شب نیست.
خوردن دیگر فقط خوردن نیست برای بقاء، خوردن فرصتی است برای یک دقیقه زنده ماندن، برای یک دقیقه بیشتر نفس کشیدن تا ببینیم تا بفهمیم تا مثل او بی تکرار شویم.

هر لحظه یعنی همان که تا دیروز بلعیدن مرگ بود، امروز یعنی عطش حیات.
مرگ دیروز یعنی پایان یافتن و امروز یعنی ادامه ی حیات برای پیوستن...

انجا کسی هست که اغوشش پر از مهر است، انقدر که به شوقش بمیریم، انقدر که به شوقش همه ی مفاهمیمان را تغییر دهیم تا با او جاودانگی را جشن بگیریم.

حسرت یکبار سلام کردن، یکبار دیدن، یکبار بحث وگفتگو داشتن با برخی ادمها روی دل انچنان سنگینی می کند که حاضریم برای این لحظه بمیریم و سرعتمان را بیشتر کنیم.
دوبار فرصت داشتم با او صحبت کنم و نکردم. فکر می کردم مثل باقی ادمهایی است که در این سالها دیده ام. که فقط مرا سرخورده، ناامید و دلشکسته کرده اند. ادمهایی که اصالت حرکت برایشان تنها به معنی بلندتر شدن پایه های میزشان است. فکر می کردم ابدی و جاوید است وقتی در این همه جنگ هنوز زنده است پس باز هم زنده می ماند و من فرصت می کنم کارهایم را انجام دهم و بعد... او را روئین تن می دانستم.

ایمان دو سر دارد یکی به خود و به دیگری، برای بالا رفتن، هر دو سر طناب لازم است. من به خود ایمان نداشتم و ان سوی هم پر از عدم قطعیت. برزخ همینجاست، انجایی که نه پایینی نه بالا و نه می توانی برگردی و نه می توانی بالا روی.
ناب بودن یک انسان، بی تکرار بودگی ان، مرا به وجد می اورد. به من شوق حیات می دهد انقدر که با همه ی بی ایمانیم خود را به مخاطره اندازم، تا شاید سرطناب را بگیرم. انقدر که نخواهم به راحتی از کنارش بگذرم و بگذرم.

به من ایمانی مرحمت فرما که به شوقش طناب را محکم بگیرم و بالا بیایم.

مرا به سلامی مهمان کن.

@SEEN1
زماني که دبير انجمن اسلامي دانشگاه الزهرا (س) بودم به مناسبت دفن شهداي گمنام در دانشگاه اميرکبير بيانيه اي نوشتم به ياد شهيد آويني.

"شهيد ناميده اند زيرا با جان خويش به يگانگي خداوند شهادت داده است. چه باطل است انان که مي پندارند شهادت از مذهب جداست و شهيد از خدا."

قصد داشتم بعد از تشييع شهيد، محمد جعفر حسيني(ابوزينب)،"فرمانده ي لشکر فاطميون" از شهداي افغانستاني، که روز پنجشنبه قبل از شهادت سردار سليماني برگزار شد، اين بيانيه را منتشر کنم. ولي به نظرم رسيد بايد کمي تغييرش دهم و صبر کردم. فرداي ان، خبر شهادت سردار سليماني را شنيدم، باز اين بيانيه به يادم امد، ولي باز هم صبر کردم چون همه ي بيانيه مناسب ان روز نبود. و امروز، که خبر علت سقوط هواپيماي مسافربري را شنيدم، به نظرم رسيد بايد از شهادت گفت از شهادت نوشت.
گويا درهاي شهادت باز شده است.

"شهيدان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند، چگونه است که محل دفن اين زندگان را به قبرستان تشبيه مي کنند، چه تفاوت است از قبرستان تا گلزار شهداء، از مرده تا زنده،
ايا مي شود زنده بود ولي تاثيرگذار نبود؟ مي شود زنده بود و نظاره گر؟
چه زنده اي بهتر از شهيد مي تواند ارمانهاي انقلاب را به دانشجو گوشزد کند و به او ياداور شود ادامه راه به عهده اوست."

خداوند "شهيدان سقوط هواپيما" را با سردار "شهيد قاسم سليماني" و "شهيدان مدافع حرم"، که حيات پاکيزه شان به ما حيات دوباره داد، همنشين گرداند و خداوند ما را از ايشان و با ايشان قرار دهد.

@SEEN1
داغ‌های تازه‌شده و ترومای (روان‌زخم) میان‌نسلی را بشنویم.

حوادث تلخ روزهای گذشته که دنیا را تکان داد، دل‌های ایرانیان زیادی را هم به شکل‌های گوناگون و البته متضاد تکان داد. عصب‌شناسان امروزه بهتر می‌دانند آنچه که ما از آن به «تازه شدن داغ» یاد می‌کنیم چه فرایند مغزی و عصب‌شناختی‌ای دارد. سازوکارهایی در زیست‌ و روان ما انسان‌ها وجود دارند که باعث می شوند برخی اتفاق‌ها که در زمان حال می‌افتند ما را به تجربه‌ها، احساسات و عواطف، و عزم‌ها و عهدهای گذشته وصل کنند. این همه، محصول اتفاق‌های بزرگ است. هر آدمی به نحوی به آن وصل می‌شود، وجودش پُر می‌شود از احساس و عاطفه و فکر و تحلیل، و این‌ها را جایی در ظرفی می‌ریزد.

این روزها ظرف‌های مجازی پر شده است از غم و خشم و تهدید و ناسزا و یاد و نوحه و بدوبیراه و عشق و نفرت. سیل کلمات و جملات بعضاً متضاد ایرانی‌ها در این چند روز آینه‌ی تمام نمای نورون‌های آینه‌ای و ترومای میان‌نسلی بود. در این میان سه جمله ذهنم را تکان داد و برایم انگیزه‌ی این نوشته شد. اول یکی از دوستان بود که گفت: “احساس می‌کنم پدرم دوباره شهید شده است!” و دیگری محمود دولت‌آبادی که نوشته بود: “آیا این است سرنوشت همه‌ی فرزندان شایسته‌ی این آب و خاک با هر اندیشه و هر گرایشی؟ انهدام؟” و سوم اینکه: “ما هنوز در مورد هواپیمایی که در دهه‌ی هفتاد به کوه کرکس خورد و برادر و دایی‌ام را از دست دادم، اطلاعات درستی نداریم.”

واقعاً این‌گونه است. اتفاق‌هایی که ابعاد بزرگی دارند، بیشینه‌ی آدم‌هایی که با آن‌ها مواجه می‌شوند را (صرف‌نظر از گرایش و نوعِ اندیشه‌شان) وصل می‌کنند به نقاط حساس در گذشته‌ی زندگی‌شان: زمان‌هایی که آسیب دید‌ه‌اند یا در معرض آسیب قرار گرفته‌اند. علم جدید به ما می‌گوید که در این شرایط همان نقاطی از مغز تحریک می‌شوند که در زمان آسیب‌دیدن تحریک شده بوده‌اند. و این یعنی «داغ‌شان تازه می‌شود». تجربه‌ی مغز به گونه ای است که انگار آن اتفاق تکرار شده است.

بدانیم و بفهمیم ما از کجا و با چه پیشینه‌ای به این اتفاق‌ها وصل می شویم. برای همین است که می‌بینیم ناگهان انگار فرزندانی دوباره در جنگ شهید شدند، مبارزانی دوباره اعدام شدند، جوانانی دوباره در گورهای بی‌نام‌ونشانی خاک‌شدند، مردمی دوباره خانه‌هایشان موشک‌باران شد، چمران دوباره شهید شد، هواپیماهای متعددی دوباره دچار نقض فنی شدند، خلبان‌های متوفایی دوباره مسئول سقوط هواپیما شدند، سربازان وطن دوباره شهید شدند، و خانواده‌هایی دوباره عزیزان‌شان را در کف خیابان‌های اعتراض از دست دادند. به زبان دیگر این اتفاق‌ها هر کدام از ما را به تجربه‌ای از گذشته‌مان وصل کرد و همه‌ی ترس‌ها و خشم‌ها یا عقده‌ها و تنفرهای یا غم‌وغصه‌های همراه با آن را با خود آورد. این عواطف و احساسات کلماتی را برانگیخت که در صفحه‌های مجازی به سوی هم پرتاب کردیم.

موضوع این نوشته درست و غلط یا حق و ناحق بودن آن کلمات یا قضاوت نگارنده در مورد هیچ کدام از وقایع این چند روز نیست، بلکه توجه بر سازوکارِ باز تولید این کلمات و جملات تهدیدآمیز یا توهین کننده یا حق‌به‌جانب یا تکفیر کننده است. یادآوری آسیب‌های گذشته می‌تواند از منابعی باشد که اظهار نظر آدم‌هایی که له یا علیه سلیمانی، موشک‌باران، سقوط هواپیما، و تصادف اتوبوس حرف می‌زنند، از آن می‌جوشد.

علاوه بر این، تروماهای میان‌نسلی در این شرایط دوباره جان می‌گیرند. دردهایی که نسل‌ها به هم منتقل کرده‌اند زنده می شوند. ترومای میان‌نسلی با ذهن‌های ما چنان می‌کند که گویی قهرمانان شاهنامه دوباره به خاک می‌افتند، قلب حمزه دوباره از سینه بیرون کشیده می‌شود، دستان ابالفضل دوباره قلم می‌شوند، بیگانگان دوباره خاک ایران را اشغال می کنند، آمریکا دوباره کودتا می‌کند، مصدق دوباره تبعید می‌شود، سینه‌ی گلسرخی‌ها دوباره هدف گرفته می‌شود، و زندان‌ها دوباره پر می‌شوند از آزادی‌خواهان. این‌ها به سلیمانی، موشک، و سقوط هواپیما چه ربطی دارند؟ برای ما مهم نیست که آیا این‌ها ربط منطقی با حوادث یک هفته گذشته دارند یا نه، مهم این است که تو چگونه و از کجا به این اتفاق ها گوش سپرده‌ای و چه تروماهایی نسل به نسل به تو منتقل شده‌اند و اکنون فراخوانده می‌شوند.

تا زمانی که تروما اجازه‌ی بروز پیدا نکند و شنیده نشود، ناگزیر نسل به نسل منتقل خواهد شد. پرسش اینجاست که ما کِی و در کدام دوره از ادوار تاریخی‌مان شنیده شده‌ایم؟ من فکر نمی‌کنم این همه خشم حاصل آنچه باشد که در این یک هفته کتمان یا برملا شده است. این بغضی انباشته است که دهه‌ها و شاید سده‌هایی است که حبس و حصر شده است. هر چند وقت یکبار می‌شکند اما زود فروخورده می‌شود. صدای این گریه نیاز دارد آزاد شود، بلند شود، همراه با شیون باشد. نیاز دارد همدلانه شنیده شود. منظورم گریه‌ای است که همه‌ی ایرانی‌ها می کنند، هر کس به دلیلی.

@SEEN1 | @Aussiedu
داغ‌های تازه‌شده و ترومای (روان‌زخم) میان‌نسلی را بشنویم.

من همه‌ی هم‌وطنانی که داغی از داغ‌هایشان تازه شده است یا درِ صندوقچه‌ی ترومایی که به ارث برده‌اند باز شده است و این احساس‌ها را دارند، می نویسند، نظر می‌دهند، خشمگین می‌شوند، و حتی ناسزا می‌گویند را هموطن خودم می‌دانم (و اینجا کاری با کسانی که مزد می‌گیرند تا ناسزا بگویند ندارم. هرچند که آن‌ها هم به نوعی از این دایره خارج نیستند.)

با آن‌که بسیاری از این ابرازهای تند و تیز و تلخ را نمی‌فهمم، نمی‌پسندم، و درک نمی‌کنم، اما دو چیز را می دانم. اول این‌که همین قضاوتِ من هم دستخوش همه‌ی چیزهایی است که به ارث برده‌ام و هم حاصل تجربه‌هایی است که در چهار دهه از زندگی‌ام داشته‌ام که متعاقباً دستگاه فکری و احساسی‌ام را شکل داده‌اند. پس در قضاوت محتاطم. دوم این‌که برای همه‌ی این هم‌وطنانم یک کار می توانم بکنم: این‌که صبورانه به حرف‌هایشان گوش دهم، به آن‌ها حق حرف‌زدن، ابراز، و خالی‌کردن این ظرف‌های سنگین و پُر را بدهم.

گیرم که به نظر ما بعضی از گویندگان و نویسندگان در این روزها آدم‌های مغرض، خائن، وابسته، جیره‌خوار، و مأمور هستند و به‌هیچ‌وجه نمی‌توان و نباید به آن‌ها فرصت ابراز داد. قبول! اما می‌توانی و می‌توانیم به دیگرانی که چنین تصوری درباره‌شان نداریم گوش بدهیم. بقیه را بشنو! کسانی که می‌توانی به ایشان فرصت ابراز بدهی هنوز بسیار زیادند. اما اگر تحمل شنیدن هیچ کسی که مانند تو فکر نمی‌کند را نداری، پیشنهاد می‌کنم از خودت مراقبت کنی! بگردی و کسی را پیدا کنی که خودت را بشنود. ظرفت خیلی پر است! خیلی هم خودت تقصیر نداری! من با همه‌ی وجود آماده‌ام تا تو را بشنوم. مانند من و شنونده‌تر از من هم بسیارند.

کلام آخر این‌که تاریخ گذشته و معاصر ما شوخی نیست. انباشته است از تروماهایی که به هزار دلیل فرصت شنیده‌‌شدن نداشته‌اند. این روزها اینترنت و شبکه‌های اجتماعی می‌توانند این فرصت را در اختیار همه بگذارند که یکدیگر را بشنویم. کافی است ما در ذهن و دل، و در نظرها (کامنت‌ها) و دنبال‌کردن‌ها (فالوها) و پسند‌ها (لایک‌ها) این فرصت شنیده‌شدن را به هم بدهیم. بیشتر بشنویم و کمتر ملامت کنیم. حرف هیچ کس بر پیشانی من حک نخواهد شد، حتی اگر کامل و صبورانه او را بشنوم.

حنيف رضا جابري پور

@SEEN1 | @Aussiedu