در جستجوی معنا
1.66K subscribers
275 photos
113 videos
3 files
193 links
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
Download Telegram
به مناسبت روز «مادر»، این پدیده‌ی شگفت هستی
بخشی از سخنان سایه‌ی نازنین برگرفته از کتاب پیر پرنیان اندیش:
در صحبت سایه (ص 38): در خطاب به مادر [عظیمی]: امشب سایه به یاد مادرش افتاد. این‌که وقتی از تهران برمی‌گشت، مادرش با هیجان و شوق وصف‌ناشدنی آغوش می‌گشود و «امیر جان»، «امیر جان»گویان به سوی او می‌دوید. پیرمرد هشتاد و چند ساله مثل کودک می‌گریست. عاطفه هم به یاد مادرش افتاده بود و یواشکی اشک می‌ریخت؛ هر دو به درد می‌گریستند.
[عاطفه]: خیلی دلتنگِ مادرتون می‌شین؟
[سایه]: خیلی... خیلی زیاد!
[عظیمی]: درد و گریه و خنده در صورت سایه به هم آمیخته شده است. در توان من نیست که حال و حالت این پیر پرنیان اندیش را توصیف کنم.
[سایه]: مادرم می‌مرد واسه‌ی من. منو با نذر و نیاز بزرگ کرد... من تو اون بیت که در خطاب به مادرم گفتم: درین جهانِ غریبم ازآن رها کردی که با هزار غم و درد آشنام کنی واقعاً مادرم اگه تصوّر می‌کرد که چه بلاهایی قراره به سرم بیاد،‌ بیچاره همون روزها از وحشت می‌مرد. [عظیمی]: گریه و گریه و گریه... نمی‌رود ز دل من صفای صورت عشق وگر بر آینه، بارانِ گَرد می‌آید.
توضیح عکس: با یاد مادر- صومعه‌سرا، منزل پروین ابتهاج، خواهر سایه، 1386 روز مادر همایون و فرخنده باد.

در جستجوی معنا
@searchformeaning
▫️داستایفسکی فریاد می‌زند که فقط عشق می‌تواند رستگار کند. او برای این عشق مرتبه‌های و بسترهای متفاوتی قائل است که گسترده‌اند و متنوع. این عکس از هوشنگ ابتهاج که دخترش یلدا او را در آغوش گرفته شکلی از این عشق را به ذهن متبادر می‌کند. نوشته‌اند این عکس یک روز بعدِ آزادی شاعر از زندان در سال ۱۳۶۳ برداشته شده.
▫️از همان دوره‌ای که ابتهاج دیگر ریش نتراشید از بُن و تا امروز نیز چنین کرده‌است. یلدا او را محکم به خود فشرده و صورتِ ابتهاج گیج است و انگار در جایی دیگر. سرما تا عُمق‌اش رخنه کرده و بهت را می‌شود درش تشخیص داد. اما این دختر نوجوان است که پدر را به خود فشرده. او تلاش می‌کند این بدنِ غمگین را که کم‌حجم شده از زنده‌گی‌ای که شور آن همیشه در شاعر بوده احیاء کند. این همان جانی‌ست که می‌کوشد جانی دیگر را دوباره گرم کند و چه بسیار در تاریخ ما این آغوش‌ها و به خود فشردن‌ها و فشرده‌شدن‌ها زیاد هستند. تاریخِ آغوش از این منظر در عکس‌هایی که در سال‌های اخیر برداشته شده عجین شده با اتفاق‌های سیاسی و اجتماعی. و از بسیاری‌شان هم تصویری در دست نیست. مثل آخرین آغوش‌ها...
▫️این عکس فارغ از تمام پس‌زمینه‌های سیاسی‌اش عکسی‌ست که در عین تلخی رشحاتی از نور در خود دارد. دختر پدر را تسلا می‌دهد. دختر پدر را آرام می‌کند یا دختر می‌کوشد پدر را از نو به خاطر بیاورد. تمام این‌ گزاره‌ها صادق‌اند درباره‌ی این قاب و البته شکلی از عشق درش وجود دارد که متفاوت است. انگار کنید تلاشی برای ترمیمِ خاطرات و خطراتی که بدن و ذهن شاعر شاهد و داخلِ آن‌ها بوده است. ابتهاج در این عکس پنجاه و هفت ساله است. و پدری‌ست که بعدِ تجربه‌ای منحصر به‌فرد به «خانه» بازگشته است. خانه در ساختار این نوع عشق جای‌گاه ویژه‌ای دارد. امنیت دارد و گرما و البته دارای حافظه‌ای دور از اغیار است. دختر به عنوان بخشی از همین کلیت به پدر می‌چسبد. پدری که صورت در هم کشیده و به جایی نامشخص خیره است. قهرمان عکس دختر نوجوانِ شاعر است. اصلن بیایید از یاد ببریم مرد داخل عکس ابتهاج است و دختر هم یلدا. شناسه‌ها را حذف کنیم و آن‌گاه تماشای‌اش کنیم.
▫️آیا معنای تازه‌ای زاده نمی‌شود؟ یک تلاش برای رسوخ به جسمِ پدری که شوکه شده و تمام جان دختر برای آب‌کردنِ این یخ‌هاست. اگر عشق را گرما بدانیم و پدر را یخ‌زده‌ی یک اتفاق. این‌جاست که صدای بلند داستایفسکی از نو به گوش می‌رسد. عشق تنها چیزی‌ست که می‌تواند رستگار کند. راسکلنیکوفِ فروپاشیده را نجات دهد و آلکسی ساده‌دل را سرشار. و انگار پدر غم‌زده را وادار به احساس آغوشی کند که می‌خواهد از او محافظت کند.

🖌مهدی یزدانی خرم

کانال در جستجوی معنا
@searchformeaning
🔺خادم نستوه فرهنگ ایران علی دهباشی به بیماری کرونا مبتلا شد. تردید ندارم دهباشی به فضل خدا با جنم مقاومی که دارد کرونا را هم مثل دشواری‌های مجله‌نگاری مغلوب می‌کند. چون خوب می‌داند فرهنگ ایران هنوز به او نیازها دارد. نفس تنگ او عرصه را بر کرونا تنگ خواهد کرد. دعای دوستاران فرهنگ ایران با اوست. مردم ایران دوست دارند کسی را که کتاب‌های کتابخانۀ خود را فروخت تا برای همین شمارۀ نوروزی بخارا کاغذ گران بخرد. دعای ملت ایران با اوست.

🔺استاد محمدعلی موحد ملطفه‌ای در خطاب به دهباشی مرقوم فرموده که نقل می‌کنم:

🔺ای دهباشی عزیز
🔺شنیدم که بالأخره تصمیم گرفتی مردانه به مصاف کرونا بروی و روی‌در روی با او پنجه درافکنی. شک ندارم که پیروز خواهی شد. به محض اینکه عرق جبینت خشک شد تلفن بکن تا صدایت را بشنوم. دست و بازویت نیرومند باد و زانوانت استوار. هر صبح و شام برایت و ان یکاد می‌خوانم.دعات می‌کنم و بی‌صبرانه منتظر خبرهای خوشم

🖌میلاد عظیمی
کانال در جستجوی معنا
@searchformeaning
🖌پیام شهرام اقبال زاده به علی دهباشی
علی جان، علی آقا ، آقای دهباشی
سلام مرد ، یار دیرین ، یار کتاب و قلم و فرهنگ و ادب؛ این روزها خبر دچار شدن به کرونا و تلاش وقفه ناپذیرت برای سرپا نگه داشتن مجله بخارا بین اهل و قلم و فرهنگ، سر زبان بسیاری از اهل قلم و فرهنگ هست و همه برایت آرزومند تندرستی و بازگشت فعالانه به کار همیشگی ات هستند.
می دانم که نظر مرا درباره ی خودت و فعالیت های بیش از ۵ دهه ات می دانی« علی دهباشی خودش به تنهایی یک نهاد فرهنگی است!» و خودت کار نهادی تعطیل بردار نیست.
یادت هست بیشتر از ده سال پیش درباره ی خاطرات جوانی و کتاب خریدن ها و بساط کتاب و دکه ی کتاب میدان شاه سابق ( میدان جمهوری کنونی) صحبت می کردیم؛ یعنی روزگاری که به واسطه ی کتاب دوست شدیم؛ بعد هم که همدیگر را بیشتر شناختیم، گذشته از کتاب، رد و بدل کردن نامه های سرگشاده ی برخی از شخصیت های معروف فرهنگی و سیاسی، چون دونامه ی تاثیر گذار، دکتر علی اصغر حاج سید جوادی و دیگران و نشریات مختلف غیرقانونی‌ای چون « جنبش » و اعلامیه های گروه های زیرزمینی و یک عالمه کتاب و کتاب و کتاب ، کارمان بود.
یادت هست گفتی « بابا چرا این ها را نمی نویسی ، بچه‌های اون وقت یا دیگر نیستند یا رفتند خارج از کشور ؛ کسی از آن زمان و این چیزها خبر نداره». قول دادم و سه صفحه با خط خرچنگ قورباغه نوشتم با عنوان « یاد باد آن روزگاران یاد باد » و فاکس کردم. دیده بودی و خوانده بودی ؛ بهتر بگویم سعی کرده بودی بخوانی اما نتوانسته بودی کامل بخوانیی ؛ از بس که بدخط بود. تماس گرفتی « بابا بیا خودت بخون که بگم تایپ کنن.»
گرفتاری‌های همیشگی باعث شد که چند هفته بعد بیایم همان دفتر کذا در کوچه ی بن بست نزدیک میدان فردوسی که برای خودش نه کتابخانه، که موزه ای بود از انواع کتاب و انبوه مجله و نشریات مختلف.
علی جان! خاطرم هست گفتی مجبوری تخلیه کنی و مانده ای با این همه کتاب و آرشیو ارزنده چه کنی. با حسرت و دریغ از دفتر خارج شدم. هر چقدر هم این در و آن در زدم تا شاید روزنی به نوری بگشایم برای آن مجموعه ی با ارزش، راه به روشنایی نبردم.تا این که چندی بعد تماس گرفتی و گفتی مجبور شدی بسیاری از آن ها را به بهایی ناچیز رد کنی که برود. هنوز هم در حیرتم چرا هیچ نهاد و حامی ای نیافتم که قدر فرهنگی مردی چون علی دهباشی را بداند و البته آن گنجینه ی کم نظیر را!
بگذارم و بگذرم، در جابجایی گویا دستخط خرچنگ قورباغه ی من هم از بین رفت. تا اینکه تماس گرفتی و گفتی نزدیک میدان فلسطین مستقر شده ای و قرار مدار گذاشتیم که ۷ صبح در همانجا ببینمت ؛ اما پیش از دیدار، راهی بیمارستان شدم و جراحی سنگین برای بیرون آوردن دو تومور بزرگ که باعث انسداد روده ام شده بود.
وقتی از طریق رسانه‌ها و دوستان باخبر شدی که از بیمارستان مرخص شده ام؛ تماس گرفتی و به شوخی گفتی « شنیدم یه سر رفتی اون دنیا و برگشتی!».
بله من برگشته بودم تا با هم و در کنار هم باز هم از کتاب و ادبیات و فرهنگ بگوییم .
مطمئنم این بار هم تو با تندرستی باز می گرددی تا از کله ی سحر در پی کتاب و مقاله باشی برای بخارا و بعد هم بر شب های بخارا، من و تو از قلم و کاغذ و کتاب و مجله دست بردار نیستیم. نه سرطان حریف من شد و نه کرونا حریف توست. دوستان اهل قلم منتظرند تا برگردی تا روز ها به کار مجله‌ی بخارا مشغول باشی و غروب ها به برگزاری شب های بخارا؛
چشم انتظارم علی جان و دوستان مشتاق دیدار

کانال در جستجوی معنا
@searchformeaning
خوش آمدی به خانه!
میز ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی

@searchformeaning
حالا محمد (ص) هیچ معجزه‌ای ندارد!
نه مرده زنده می‌کند و نه کور شفا می‌دهد. نه ملک سلیمان دارد و نه نغمه‌ی داوود. نه عضلاتی بافته و نه سپاهی تاخته.
هیچ ندارد الا خدایی که «خُلق عظیم» به او داده و «صبر جمیل» برای «اصلاح خلق».
تسهیل‌گری محمد (ص) برای تغییر «جهان» با «زبان» آغاز شد.
🖌یاسر عرب

@searchformeaning
- بهار که از راه می‌رسد، من ایمان‌ام می‌آید. پاییز و زمستان اما کفری‌ام.
- عجب! چطور؟
- نمی‌دانم. طبیعت که جان می‌گیرد، پنداری در درونم این ایده قوت می‌گیرد که «جایی خبری هست هنوز»، «این قدر هست که [رنگ ربیعی] می‌آید». پاییز و زمستان اما تو گویی کفرپرور است. همه چیز پوشیده است، از برگ، از برف. آدم‌ها پوشیده‌اند در پالتوها، بالاپوش‌ها؛ «سرها در گریبان است». این پوشیدگی طبیعت و آدم‌ها کفر می‌آورد، دست کم برای من.
- شاید کسی بگوید: چه ایمان لرزانی داری!
- همین‌طور است. وقتی عیسی، نبی یا پسر خدا، بر صلیب بگوید که: «خدای من، خدای من چرا رهایم کردی؟» از دیگران چه انتظار است؟ «جایی که عقاب پر بریزد/از پشّه‌ی لاغری چه خیزد»، «جایی که برق عصیان بر آدم نبی زد/ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی».
- یعنی این لرزانی ایمان به نظرت طبیعی است؟
- البته. حتی بالاتر از آن، کسی که در ایمان‌اش هیچ‌گاه ترک و لرزه‌ای نیفتد، مشکوک الایمان است. چنین فردی احتمالا یا گرفتار عادت شده، یا جزم و جمود و یا هر دو. ایمان، در مقام تمثیل، مثل کوک ساز سنتی ایرانی می‌آید. همان‌طور که کوک ساز سنتی ایرانی به گرما و سرما و رطوبت هوا حسّاس است و به راحتی از کوک در می‌آید و باید دوباره آن را کوک کرد، ایمان نیز به شواهد و حوادث پیرامون و تغییرات آفاقی و انفسی حسّاس است و دائم به نو کردن کفر و ایمان نیاز است. و الا ایمان نفوذناپذیر، به واقع، مشتی عادت است، یا جزم و جمود و یا هر دو. در باب این کفر زمستانی‌-ایمان بهاری که گفتم، به نظرم می‌رسد که قرآن به روان‌شناسی الهیاتی فصل‌ها توجه کرده است. قرآن می‌گوید به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه پروردگار، پس از دستبرد خزان و پژمردگی زمین، با نفس باد صبا دوباره زمین را زنده می‌دارد (ترجمه‌ای آزاد از سوره‌ی روم، آیه‌ی ۵۰). این یعنی از دیدگاه قرآنی حتی فکر کردن به بهار ایمان‌آور است، چه رسد به خود بهار. به قول سعدی «آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار».
- این کفر زمستانی-ایمان بهاری را می‌توان به سکوت و غیبت الهی هم مرتبط دانست؟
- چه بسا بتوان. برای کسی که پاییز و زمستان، فصل‌های فروبستگی است (و می‌دانیم که برای همه چنین نیست)، و با کفر و ایمانِ تازه‌شونده هم درگیر است، پاییز و زمستان را می‌توان فصل‌های غیبت و یا دست‌کم سکوت خداوند دانست. و برای کسی که بهار و تابستان، فصل‌های شکفتگی است (و می‌دانیم که برای همه چنین نیست)، و با کفر و ایمان تازه‌شونده هم درگیر است، بهار و تابستان می‌تواند فصل‌های ظهور و یا دست‌کم سرک کشیدن خداوند باشد.

درآمدی شکاکانه به اسلام، شاندل (منتشر نشده است).
برگرفته از صفحه یاسر میردامادی

@searchformeaning
▫️چهار تکبیر.
🖌مهدی یزدانی خرم

از دیشب این بیت حافظ بر زبان‌ام می‌چرخید «من همان دم که وضو ساختم از چشمه‌ی عشق/ چار تکبیر زدم یک‌سره بر هرچه که هست». بعد به سیاق همیشه خواستم اجرای ترکیبی محمدرضا علیقلی را گوش دهم در آلبومِ «آوای زمین». قطعه‌ای شاه‌کار که با ترکیب اذان موذن‌زاده و آهنگ‌سازی علیقلی سال‌هاست گوش‌نواز است که ناگهان این کلیپ را یافتم. «چهار تکبیر» با صدای چهار عضو خاندانِ موذن‌زاده. برای‌ام شگفت‌آور بود. چون معتقدم حتا بسیاری کسانی که هیچ اعتقادی به قوانین شریعت و دین و... ندارند نیز اذعان می‌کنند اذان‌هایی که اعضای این خانواده گفته‌اند به خصوص مرحومان رحیم و سلیم عین زیبایی‌ست. سال‌ها پیش خوانده بودم که برخی مقامات سیاسی نظام چندان با پخش این اذان‌ها موافق نبوده‌اند، چون ممکن است حواس مومن را به خاطر زیبایی پرت کند از نماز! و در دوره‌ای هم پخش اذانِ موذن‌زاده‌ها حداقل از تلویزیون کم شد. بین مذهبیون بسیار تندرو هم این اذان‌ها به دلیل حالت‌ آوازی‌شان مقبولیت ندارد اما این اذان‌ها کنار ربنای شجریانِ کبیر شکوهِ مطلق‌اند و صدای آزاده‌گی درشان موج می‌زند. فارغ از وجهِ نوستالژیک وقتی یک پدیده‌ی مذهبی بتواند تبدیل شود به اتفاقی زیباشناسانه و از مرحله‌ی اولیه بگذرد مخاطبانِ فراوانی پیدا خواهد کرد. این «چهار تکبیر» با تلفیق این چهار صدا تفسیرِ بیت حافظ است انگار. پشت پا زدن به وضعیتِ موجود، چه می‌دانیم چهار تکبیر در تسنن و پنج تکبیر در تشیع بالای سرِ مُرده و هنگام نمازِ میت خوانده می‌شود و در سنتِ جوان‌مردی و ادبیاتِ برآمده از آن همیشه اشاره داشته به جنسی از رهایی، آزاده‌گی و شرافت که از بسیاری چیزها چشم پوشیده و آن را تمام شده اعلام می‌کند. صدای خاندان موذن‌زاده یکی از معدود چیزهایی‌ست که در حوزه‌ی خود چهار تکبیر زده بر دینِ فرمایشی، تلویزیونی و نمایشی‌ای که معیارش بهشت اجباری‌بردن است و آرمان‌گرایی‌ای همه جانبه. همان طور که در تاریخِ هنر اسلامی تمام ابنیه و ساخته‌های هنری برای «استفاده» ( فقط قبه‌الصخره بنایی‌ست تزیینی) مردم از هر لون و باوری ساخته شدند و سعی کردند در دلِ جامعه‌ی خود کارکرد داشته باشند این صداهای روح‌ساز نیز همین‌اند. این نهایتِ کارکردِ فردی و درونی امری برآمده از مذهب است که نمی‌خواهد فقط ابزار باشد در دستِ صاحبانِ قدرت و مدعیانِ امروز و فردای مردمان. نشان جوان‌مردی‌ست و بر دل می‌نشیند. هرچند نهادهای رسمی نیز آن را خوش نداشته باشند. امروز وقتی مقابلِ داروخانه‌ی بیماری‌های خاص عجز و رنج مردم را تماشا می‌کردم مردی را دیدم که بیرون آمد و فریاد زد خدایا تمام‌اش کن

@searchformeaning
🐇حیوانات یکسره در حال اماده‌باش هستند در تمام طول عمر. خرگوش‌ها در هنگام استراحت انگاری منتظر حمله یک مهاجم‌اند. ان‌ها یک دایره را تشکیل می‌دهند و از چشم و گوش همدیگر برای تامین امنیت استفاده می‌کنند. ما هم زمانی امنیت نداشته‌ایم. خواب خرگوشی یعنی یک چشم باز و یکی بسته و عجیب است که در ادبیات ما «خواب خرگوشی» را کنایه از تغافل دانسته‌اند: «شیر اجل است در کمین واقف باش/ در بیشه ٔ شیر خواب خرگوش مکن.» تغافل با غفلت فرق دارد. تغافل ناشی از تقصیر و حماقت و جهالت است.
🐇ولی خواب خرگوش از قضا نشانه هوشیاری و زیرکی و تطبیق هوشمندانه با شرایط زندگی است. عیب و ایراد گرفتن جاهلانه و نگاه اندر سفیه به حیوانات کردن از خصایص بشر است. کسی نیست بپرسد اگر خرگوش احمق است پس چرا این حیوان در همه کره زمین به‌وفور یافت می‌شود و یکی از موفق‌ترین گونه‌های حیوانی کره زمین خرگوش است؟ خرگوش‌ها در بقای حیوانات و گیاهان بسیاری نقش مهم دارند و بخشی از حیات کره زمین وامدار خدمات خرگوش‌ها است و اگر خرگوش نباشد حیوانات زیادی به خطر می‌افتند.
🐇حالا نگاه کنید! کسی که وجود او برای زمین سراسر ضرر است از موجودی ایراد می‌گیرد که وجودش سراسر منفعت و زندگی است! از مشکلات ما و حیوانات این است که اطلاعات کمی از درون ان‌ها داریم و شاید بیشتر ادم‌ها حیوانات را همچون یک ماشین یا ان گونه که دکارت می‌پنداشت مثل یک ساعت بدون احساس درد و رنج و‌ عاطفه می‌انگاریم. زمانی که شما از این پندار بیرون روید، محیای فداکاری برای حیوانات و زمین می‌شوید.
✍🏻ابراهیم احمدیان

🔹@searchformeaning
خطبه ۷۰ :و گفتار آن حضرت است سحرگاه روزى كه ضربت به فرق مباركش رسيد
مَلَكَتْنِي عَيْنِي وَ أَنَا جَالِسٌ فَسَنَحَ لِي رَسُولُ اللَّهِ ( صلى الله عليه وآله ) فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا ذَا لَقِيتُ مِنْ أُمَّتِكَ مِنَ الْأَوَدِ وَ اللَّدَدِ فَقَالَ ادْعُ عَلَيْهِمْ فَقُلْتُ أَبْدَلَنِي اللَّهُ بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدَلَهُمْ بِي شَرّاً لَهُمْ مِنِّي .
ترجمه:
نشسته بودم كه خواب مرا گرفت، و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله‏ بر من آشكار شد، گفتم: اى پيامبر خدا، چه كجى‏ها و دشمنى‏ها از امت تو ديدم فرمود: به آنان نفرين كن. گفتم: خداوند بهتر از آنان را به من عنايت كند، و به جاى من شرى را بر آنان گمارد. منظور از «اود» كجى و «لدد» دشمنى است، و اين از فصيح‏ترين سخنان است

نهج البلاغه-علی (ع)
🔹 #نخجیک [زمان مطالعه ۳۲۸ ثانیه]
🖌ساما
گمان من این است که آنچه در سال‌های ۹۲ و ۹۴ و ۹۶ پیروز شد، صرفاً حسن روحانی و سیاههٔ امید نبود. آنچه پیروز واقعی و اصلی بود، یکپارچگی و برخاستن حرکت جامعه بود. جنبش مدنی بدون حمایت حاکمیت و حتی در برابر خواست حاکمیت ایستاد.
حسن روحانی، محمد خاتمی و احمدی‌نژاد و رئیسی و حتی جلیلی نبود که پایگاه رأی داشته باشد. کمتر کسی است که به حسن روحانی به خاطر اینکه حسن روحانی است رأی داده باشد. جامعه برخاسته بود و می‌خواست فریاد بزند.
بانگش در رأی به روحانی محقق می‌شد و این تصمیم جامعه بود. اینکه جامعه بعد از ۸۸ باز زنده شد و باز به میدان آمد و پیروز شد. نماد روشن این پیروزی، اسفند ۹۴ بود. انتخابات نود و شش در بیانی طنز جنگ احزاب بود: تمام کفر در برابر تمام اسلام. تمام اقتدارگرایی در برابر تمام جامعهٔ مدنی.
پس از ۹۶، جامعه پشت هم مشت خورد. انگار گروهی سیاست مشت‌های پیاپی را می‌خواستند اجرا کنند. اگر مشت یکی باشد، بعد از چند روز فراموش می‌شود و باز انسانی که در پی امید است، امیدوار می‌ماند. اما اگر فرد یا جامعه پیاپی مشت بخورد، ناامید خواهد شد.
هیچ خبر خوشی نباید بشنوند و هر روز باید به گونه‌ای تحقیر شوند. از نایابی روغن تا صف‌های مرغ و تکرار و تکرارش. مشت‌های پیاپی وقتی پیروز می‌شود که تا روز آخر مشت بزند. جامعه گاهی جان‌سخت است. گاهی حتی در ثانیه‌های پایانی امید را می‌یابد. باید حتی این روزنه‌های پایانی را بست.
سیاست مشت‌های پیاپی در پی چه بود و در پی چه هست؟ پیروز سال‌های نود و دو تا نود و شش جامعه‌ای بود که برخاست و یکپارچه شد و فریاد زد. مشت‌های پیاپی می‌خواهد این جنبش مدنی دوباره نایستد و دوباره یکپارچه نشود و دوباره فریاد نزند...
انتخابات مسئله دوم است. مسئلهٔ نخست ناامیدکردن و مأیوس کردن رو به سکوت و خمودی جنبش مدنی است. نباید آن بیست و چهار میلیون انتخابات نود و شش دوباره شکل گیرد. هر چیزی به شکل‌گیری آن کمک کند، باید سرکوب شود.
این اشتباه حاکمیت است که به جای همراهی و گفت‌وشنود با جنبش مدنی، تصمیم به ساکت کردن آن گرفته است. شاید در خرداد ۱۴۰۰، ساکت شوند، اما همراه حاکمیت نخواهند شد. حاکمیت برای مشروعیت خود به اینها نیاز دارد.
گمانم این است جنبشی که شکل گرفته، حتی اگر ساکت و خاموش باشد، باز هم پیروز است چه برسد به اینکه همین جنبش کنشی تأثیرگذار در ۱۴۰۰ داشته باشد چه از جنس تحریم و چه هر کنش دیگری.
به گمانم این انتخابات شکست جنبش مردمی‌ای نیست که پس از ۸۸ در ابتدای دههٔ نود یکپارچه شدند و فریاد زدند و حتی پیروز شدند. ماجرا فقط پیروز انتخابات نیست. ماجرای اصلی آن اتفاقی است که در بطن جامعه می‌افتد. پیروزی در انتخابات شکل ماجراست و معنی ماجرا چیز دیگری است.

شاید.


کانال در جستجوی معنا
@Searchformeaning
‏با تمام احترام، حرف آقای امجد برای من فرقی با حرف روحانیون حکومتی ندارد. شرکت در انتخابات یا عدم شرکت، مسئله سیاسی است و نه شرعی. در مسائل شرعی هم رابطه تقلیدی هیچ استدلال عقلانی ندارد، مسائل سیاسی که جای خودش!
‏روحانیون بهتر است نظر خودشان را بگویند. خیلی راحت بگویید من رای می‌دهم یا من رای نمی‌دهم. نه اینکه بگویند جايز است یا واجب است یا حرام است! اینها ادبیات سیاسی نیست. ادبیات مدنی نیست. ادبیات شرعی است که حتی برای احکام شرعی هم دیگر کاربرد ندارد و ابتر است.
‏ما یک بار با حرام و حلال و حق شرعی یکی از آخوندها در چاه ویلی افتادیم که هنوز بعد از چهل و اندی سال نتوانستیم از این لانه مارها بیرون بیاییم. دیگر قرار نیست زیر هیچ حق شرعی روحانیون عزیز برویم که برایمان از حلال و حرام صحبت کنند. حتی در امور شرعی و دینی. امور سیاسی که جای خودش!
میرزا گیلانی


🔹کانال در جستجوی معنا
🔹@searchformeaning
این چند سطر به اقتضای زمان و به تقاضای دوستان نوشته شد:
بر میر حسین روشن رای درود می‌فرستیم و با الهام از کروبیان صندوق‌های رای را تنها و تهی نمی‌گذاریم.
به رضایی رضایت نمی‌دهیم و دلیلی در انتخاب جلیلی نمی‌بینیم. قاضی را به بازی نمی‌گیریم و مهر علیزاده را در دل نمی‌نشانیم و زاغانی چون زاکانی را از در می‌رانیم.
همتی را نصرت می‌کنیم تا ردای رییسی بپوشد ‌وچشم خلایق به جمال عبد الناصر روشن شود.
و درود بر آینده سازان باد !

@searchformeaning
اگرچه تا امروز صبح به شدت مردد بودم دربارهٔ رأی دادن؛ اما شنیدن جملهٔ «هر چه رشته بودیم، پنبه می‌کند» به سمت رأی هلم می‌دهد.
مهم‌ترین حرف مصلحی به گمانم این بود «اگر هاشمی رأی بیاورد، هر چه رشته‌ایم پنبه می‌شود» آنها چیزی رشته بودند و باید نتیجه‌اش را می‌دیدند. اگر نکتهٔ آشکاری بود، فرقی بین هاشمی و غیرهاشمی نبود. اما هاشمی رشته‌های‌شان را پنبه می‌کرد. بعد از پیروزی حسن روحانی خبری پخش شد که کسانی می‌خواستند نتیجه را عوض کنند و انتخابات را بکشانند دور دوم و حتی آیت الله خامنه‌ای این را هم در نوروز ۹۶ تأیید کرد. این یعنی پیروزی حسن روحانی، پنبه کردن رشته‌های آنان بود. خیال نمی‌کردند حسن روحانی پیروز شود. چون تمام تمرکزشان روی هاشمی بود.
بیایید ۱۴۰۰ را مرور کنیم. هر کسی را که احتمال داشت رأی بیاورد رد صلاحیت کردند. هر کسی را. لاریجانی، پزشکیان، جهانگیری، محسن هاشمی، عباس آخوندی و ... چرا؟ روایت صادق لاریجانی را از جلسه رد صلاحیت علی بخوانید. باز هم کسی از بیرون آمده بود و ... آنها چیزی رشته‌اند و می‌خواهند ادامه‌اش دهند و نباید کسی بیاید که آن را پنبه کند. هیچ‌کدام از ما نمی‌دانیم چه چیزی را رشته‌اند.
دستکم این را می‌دانیم که ثمره رأی به حسن روحانی این بود که رشته‌های اینها پنبه شد. چه خوابی دیده بودند، اگر چه نمی‌دانیم؛ اما می‌توانیم حدس بزنیم. تفکرات اینها درباره آزادی‌های مدنی و فردی روشن است. دربارهٔ رابطه با جهان و ... روشن است. بارها از بی‌ارزشی دیدگاه مردم گفته‌اند و ...
گمانم این است که می‌توان با رأی دادن بار دیگر رشته‌های‌شان را پنبه کرد و همین دستاورد بسیار بزرگی است. رأی ندادن عملاً کمک به پیروزی ابراهیم رئیسی است و ما می‌دانیم گزینه‌ اینها ابراهیم رئیسی است. دستاورد کمی نیست که از این حرکت جلوگیری کنیم. دستکم خودمان را چند صباحی بیشتر زنده نگه‌داشته‌ایم. اما اگر شکست بخوریم، بسیاری از دستاوردهای پیشین را از دست خواهیم داد و چه بسا همین صندوق رأی را.
از سوی دیگر گمان نمی‌کنم رأی دادن در اینجا مصداق همراهی همدلانه با حاکمیت باشد. همانطور که ۹۲ همراهی نبود و حتی پنبه‌کردن رشته‌ها بود. همانطور که ۷۶.
من اسم این را بازی در موقعیت تاریک می‌گذارم. نباید در موقعیت تاریک و سیاه تسلیم شد. باید بازی کرد و نقش‌آفرینی کرد. به سیاه بودن موقعیت آگاهی دارم.
طبعا این استدلال مثل هر استدلال دیگری قابل خدشه است؛ اما استدلال است و صادقانه. این گمان اینک من است. شاید فردا گمان دیگری داشته باشد.

🖌اکبر موسوی

🔹 @searchformeaning
نوشته از اکبر موسوی


@searchformeaning
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اصغر_فرهادی:
۳۶ سال است با تمام محدودیتها به فیلمسازی و نوشتن ادامه داده‌ام؛ با این امید که با هر فیلم سوال‌هایی در مورد شرایط تلخ اجتماعی بپرسم و به راه‌حل برسم.
امیدوارم بتوانم ادامه بدهم چون ایمان دارم یکی از مهمترین راه‌های نجات کشورم آگاهی‌بخشی است.

@searchformeaning