توی چشم هایت زل زدم و نگران پرسیدم «اگر یک روز من برایت یک بخش خسته کننده از روزمرگیهات بشوم چه میشود؟» خندیدی و به من گفتی «مگر میشود شکرخندههای حبه قند کوچکم روزمرگی بشوند؟» و بعد از آن من حبه ی قند کوچکی بودم که پرواز میکند...
یه جوری با آهنگ از دنیای مادی جدا میشم و به عالم معنا منتقل میشم که فک کنم وقتی عزرائیل بخواد جونمو بگیره یه هندزفری میذاره تو گوشم، دستمو آروم میگیره و منو میبره.
به او گفتم «اگر تمام قصه های خوب دنیا فقط قصه باشند چه؟ اگر مردم گرسنه، برای راحت خوابیدن آن ها را ساخته باشند و هیچوقت واقعیتش را نچشیده باشند چه میشود؟ اگر این دنیا، واقعن آنقدر که قشنگ است، قشنگ نباشد، چه میشود؟ نکند داستان ما هم بد تمام شود؟ نکند..؟» خندید و دستم را گرفت توی دستش «داستان ما هیچوقت تمام نمیشود عزیزم. هیچوقت.»
بعضی وقتا آدم لازم داره برگرده به خودش بگه شاید مشکل از منه. میدونین؟
هرکی چارتا فالوور گیرش میاد شماره کارت میده برای امور خیر، بعدم ملت پولارو میریزن نصفشو برا خودش برمیداره نصف دیگه شم معلوم نیست به کدوم نیازمندی میرسه! خیریه تمیزترین راه برای پولشویی و کلاهبرداری و اینجور چیزاس..!
Forwarded from You shine in my heart.
عزیزم این دوری که دارد کش میاید مرا غمگین میکند، ولی هیچ چیز مرا از دوست داشتنت باز نخواهد داشت. زندگی آبستن وصال است. چه اهمیتی دارد چقدر طول میکشد؟ آنچه که مهم است این است که روزی، وصل من و تو هم خواهد رسید و آن روز من همه چیز را بهار خواهم دید. حتی چشم هایت را..
چرا سر کوچیک ترین جزئیات بحث میکنین؟ چرا فکر میکنید اهمیت دادن به جزئیات و واکاوی تک تکش نشون میده اهمیت میدید؟ چرا بلد نیستید واضح بگید این چیزا واسم مهم نیست، خودت واسم مهمی و تا وقتی خوشحالی من هم خوشحالم؟ چرا فکر میکنید آدما فقط طوری که شما خوشحالی میشید خوشحال میشن؟
و کاش جنین های به دنیا نیامده ی آرامی بودیم که توی خودمان جمع شده ایم، صدای پدرمان را میشنویم که بهمان میگوید زمین چقدر قشنگ و منتظر است و دست های مادرمان روی تنمان کشیده میشد و لالایی اش ما را به یک خواب گرم دعوت میکرد.
پیامبر: «هیچ بنایی نزد خدا محبوب تر از ازدواج نیست.»
همیشه میدونستم با خدا تفاهم دارم ^----^
همیشه میدونستم با خدا تفاهم دارم ^----^