انقد کتاب ادبیاتم پر نکته س که از پریروز هی کتابو باز میکنم، یه نگاه به کنج سقف میندازم، یه «شت» میگم و کتابو میبندم. دو ساعت دیگه ام قراره برم سر جلسه «شت» تحویل بدم. اینه زندگی من. -لای گیوتین میخوابد-
غذا خوردن ظاهرا یه امر مادیه ولی در واقع هر بار روح تازه ای در کالبد من میدمه.
کی از این جوکای مطمئنم نخوندی مطمئنم ندیدی اوه برگشتی چک کردی اینا خسته میشین؟ من دیگه حتی به خودم زحمت نمیدم بخونمشون فقط رد میشم از روش.
توی چشم هایت زل زدم و نگران پرسیدم «اگر یک روز من برایت یک بخش خسته کننده از روزمرگیهات بشوم چه میشود؟» خندیدی و به من گفتی «مگر میشود شکرخندههای حبه قند کوچکم روزمرگی بشوند؟» و بعد از آن من حبه ی قند کوچکی بودم که پرواز میکند...
یه جوری با آهنگ از دنیای مادی جدا میشم و به عالم معنا منتقل میشم که فک کنم وقتی عزرائیل بخواد جونمو بگیره یه هندزفری میذاره تو گوشم، دستمو آروم میگیره و منو میبره.
به او گفتم «اگر تمام قصه های خوب دنیا فقط قصه باشند چه؟ اگر مردم گرسنه، برای راحت خوابیدن آن ها را ساخته باشند و هیچوقت واقعیتش را نچشیده باشند چه میشود؟ اگر این دنیا، واقعن آنقدر که قشنگ است، قشنگ نباشد، چه میشود؟ نکند داستان ما هم بد تمام شود؟ نکند..؟» خندید و دستم را گرفت توی دستش «داستان ما هیچوقت تمام نمیشود عزیزم. هیچوقت.»
بعضی وقتا آدم لازم داره برگرده به خودش بگه شاید مشکل از منه. میدونین؟