«آنقدر نزدیک شد که پلک زدنش باعث میشد مژه هایش روی صورتم کشیده شود. صدای نفس های آرامش را از زیر گوشم میشنیدم. صدایی نرم از بین لب هایش بیرون آمد:"دوستت دارم"»
بعضی وقتا فقط از خشم و نفرت پر میشم و دوست دارم عذاب همه ی آدما رو ببینم.
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟؟
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! من اگر باده پرستم به توچه! ولم کن کسکش.
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! من اگر باده پرستم به توچه! ولم کن کسکش.
«امید باتلاق عمیقی بود که در جستجوی خوشبختی پا در آن گذاشتم. و حالا، دارد به دنده های شکسته ام فشار می آورد و نفس کشیدن را برایم چیزی بیشتر از یک عمل معمولی جلوه میدهد...»
انقدر سرشار از احساسات عجیب و در هم برهمم که دیگه حتی هورمونامم گردن نمیگیرن حالمو.
