ما کلن همینیم. اعتراض نمیکنیم. زندگیمون مختل میشه میشینیم خیره میشیم به دیوار میگیم سلام چطوری خوبی؟ اونم گچ میریزه ما هم خوشمون میاد، یادمون میره زندگی داشتیم کار داشتیم بساط و این داستانا.
«آنقدر نزدیک شد که پلک زدنش باعث میشد مژه هایش روی صورتم کشیده شود. صدای نفس های آرامش را از زیر گوشم میشنیدم. صدایی نرم از بین لب هایش بیرون آمد:"دوستت دارم"»
بعضی وقتا فقط از خشم و نفرت پر میشم و دوست دارم عذاب همه ی آدما رو ببینم.
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا؟؟
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! من اگر باده پرستم به توچه! ولم کن کسکش.
من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه! من اگر باده پرستم به توچه! ولم کن کسکش.
