یه مدت طولانی فکر میکنم دیگه نمیذارم هیچی خوشحالیمو خراب کنه و سعی میکنم با چنگ و دندون خوشحالیمو نگه دارم. در حالیکه در واقع دارم همه ی ناراحتیا رو جمع میکنم رو هم تا یهو به خاطر همشون نصف شم.
غمگینم. انگار غم یه بشکه رنگ مشکی باشه و من تا پیشونی توی اون رنگ فرو رفته باشم.
رفتیم نمایشگاه گل و گیاه. ملت داشتن با گلا یه جوری ژست میگرفتن انگار دوس پسرشون کادو داده. خلاصه میخوام بگم خیلی جدی نگیرین کسخلا رو.
حس میکنم قرار بوده یه کوالا باشم و کائنات بهم خیانت کردن و باعث شدن به جاش آدم بشم وگرنه اینقدر علاقه به خواب طبیعی نیست.
یه لحظه اومدیم خوشحال باشیم، طوفان شد، بارون خیسمون کرد، موهامون بهم ریخت، بهمون گیر دادن خانومم چرا موهات بیرونه که بهم بریزه، اومدیم اینجا اعتراض کنیم در خفا به این همه جفا، فیلترشکنمون پوکید، رفتیم درستش کنیم گفتن نت قطعه. گفتیم نت قطعه؟ گفتن آبم روش. گفتیم پیف پیف. گفتن همینه که هس. خلاصه این شد که نبودیم.
سگ سیاه افسردگیم دیگه کم کم داره مراحل دیو سه سر افسردگی رو طی میکنه.
حوصله ی هیچکسو ندارم و به شدت بغل میخوام. با این حجم از تناقض چی کار کنم؟