SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
ناچیز و ناامّید و ناکافی و ناراحت
امروز هم مجموع "نا"های جهان بودم

افسردگی با دست‌های پر از اینجا رفت
می‌خواستم خود را نبازم، ناتوان بودم

هرروز باید کوه می‌بودم: قوی، ثابت
پابند، اهل صبر، بی‌شوریدگی، ساکت

امروز مسئولیتی دیگر نصیبم شد:
من جانشین ابرهای آسمان بودم

از شدت بیچاره بودن گریه می‌کردم
با زندگی نکبتم باید چه می‌کردم؟

وقتی برای زنده بودن، پیر و فرسوده
اما برای خودکشی کردن، جوان بودم

باید چه می‌کردم منِ تنها به گفتن خوش؟
در سرزمین نحس شاعرخیز شاعرکش؟

باید چگونه زنده می‌ماندم؟ منِ بی‌شعر
بی‌کاربرد و بی‌پناه و بی‌دهان بودم

هرچند اینجا تا دلت می‌خواست مضمون بود
می‌خواستم بنشینم و روی زمین خون بود

باید غزل می‌گفتم و قحط مخاطب بود
باید غزل می‌گفتم اما فکر نان بودم

احساسِ بیش از حد لازم، زخم می‌افزود
امروز فهمیدم که اینجا مشکل از من بود

جایی که مردم کور، من آیینه دستم بود
جایی که کر بودند، من آوازه‌خوان بودم


بار قضاوت، بار بودن بین کودن‌ها
بار نوشتن، بار مظلومیت زن‌ها

بار تو را کم می‌کنم از شانه‌ام، ای عشق!
من تا همین‌جا هم زیادی پهلوان بودم


فاطمه تنبیه
👍2
چقدر شعر قشنگه. فکر کنم دو سال بود شعر نخونده بودم. 🫠
🐳1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حدود یک ساعت گشتم تا ببینم این صدایی که شنیده بودم رو کی خونده و کجا خونده. خیلی قشنگه، خیلی. 🥲
فروردینه خودش یه سال بودا. نکبت.
👍4
راستش فکر کنم بیشتر از ۷ ساله که با کسی از چیزای معمولی روزمره حرف نزدم. یه جوری حس تنهایی و انزوا دارم که دیگه دارم خفه میشم. کسی نیست که هر روز بهش بگم ناهار چی خوردی؟ بازار کجا رفتی؟ کتاب چی خوندی؟ اونم بگه امروز کاغذ دستشو بریده. بعد من بگم وای آجی زخم کاغذ از قطع عضوم بدتره.
بعد هر هفته ببینمش. روحم شاد شه. شیرینی بپزیم. بهش دستور پخت حلوای هویج بدم اونم بهم بگه چجوری گلشو از خشک‌شدن نجات داده.
خیلی تنهام. خیلی. دیگه چیزی توی زندگیم نیست که درموردش حرف بزنم. کار می‌کنم و خونه رو به هم می‌ریزم و خونه رو جمع می‌کنم. ته تفریحم اینه که غذا نپزم و یکی برام بیاره دم در خونه و اون روز یک فیلم ببینم. به‌خاطر کارم نمی‌تونم زیاد موسیقی گوش کنم. فیلم که هیچی.
تو سکوت و کلمه‌ها غرق می‌شم و یواشکی به یاد دورانی می‌افتم که دوست داشتم و می‌دیدمشون و گریه می‌کنم. چی شد که اینقدر تنها شدم؟ اومدم تهران و کرونا شد و دیگه کسی زنگ نزد و من هم نزدم.
دوستای قدیمم اینقدر متفاوت شدن که دیگه مثل قبل نیستیم و نمی‌دونم چجوری دوباره مثل قبل باهاشون صمیمی بشم. اکثراً دایرهٔ دوستی جدید خودشون رو دارن. فقط هرچند ماه خبر می‌دیم و خبر می‌گیریم و می‌ریم پی زندگیمون. خواهرام هم همین. مادرم هم همین. حتی پرنده‌هام هم باهام دوست نمی‌شن.
اینقدر تنهام که می‌رم عکسای عروس هلندی خواهرزاده‌م که باهام صمیمی شده بود رو نگاه می‌کنم و از دلتنگی برای اونم گریه می‌کنم.
آخر این انزوا منو می‌کشه.
💔12🍓2
SevenHells
Jack Harris – Careful What You Wish For (the doctor said to)
این آهنگه یه‌جور ترسناکی درسته. دکترم به من گفت اختلال خلق داری (که دارم) و از وقتی برای اختلال خلقم دارم دارو می‌خورم همه‌چی یه‌جور ثابتی شده. دیگه حال بدم اندازهٔ قبل بد نیست و حس نمی‌کنم همین الان قراره دنیا تموم بشه، ولی حال خوبم هم دیگه اونقدر خوب نیست. خوشحالی‌هام طولانی نیست. خلاقیتم کم شده. اشتیاقم کم شده. هر چیزی که مانع زنده‌موندنم نشه بعد چند روز برام علی‌السویه است.
اینقدر خلقم ثابته که گاهی دلم برای دردام هم تنگ می‌شه، برای وقتی که قلبم از غصه درد می‌گرفت و نفسم بالا نمی‌اومد. برای وقتی می‌خواستم شیشه‌ها رو بشکنم و برام مهم نبود که بقیه چه فکری می‌کنن و خودم بعدش چه حسی دارم. برای وقتی که جیغ می‌زدم و پاره می‌کردم و می‌شکستم و می‌نوشتم.
بدیش اینه که، حداقل برای من، راه برگشتی هم نیست. من ثبات رو چشیدم. دیگه دلم نمی‌خواد برگردم به قبل از قرص‌خوردن. دلم نمی‌خواد هر دو-سه روز یک‌بار بحران روانی داشته باشم. دلم می‌خواد قلبم درد رو دوباره تجربه کنه ولی نه هر هفته، نه هر روز.
می‌دونی چی می‌گم؟
فکر کنم همه‌ش برمی‌گرده به این حرفه که می‌گن بیماری روانیت شخصیتت نیست. ولی اگه کلی از ویژگی‌های شخصیتیت رو همون بیماری روانی شکل داده باشه چی؟ باید چجوری با یک مغز داروخوردهٔ بی‌تفاوتِ بعد از درمان جای خالی اون ویژگی‌ها رو پر کنی؟ چجوری از یک آدم بی‌ثبات خلاق تبدیل بشی به یه آدم باثبات بی‌تفاوت و شخصیتت تغییر نکنه؟
نصفه شبی یاد مرتضی پاشایی افتادم. عجب روزایی بود. یهو معروف شد. صداش عالی بود. یهو مریض شد و یهو رفت. همین‌قدر شوکه‌کننده و همین‌قدر کوتاه.
من اون موقع خیلی به آهنگاش گوش می‌کردم (مثل همه تقریباً) و وقتی از دنیا رفت هر دفعه به صداش گوش می‌کردم احساس گناه می‌کردم. انگار مثلا باید حتما تو این دنیا باشه که من بتونم از صداش لذت ببرم. نشستم یکی از آهنگاشو دانلود کردم و دوباره گوش کردم و لذت بردم و خاطراتم زنده شد. روحش شاد. 🫠
سلام از نور و گربه و پتو. :)
چهرهٔ اردشیرشاه درحال لذت‌بردن از سکوت.
🍓3🗿2
یکی‌تون اردشیرو چشم زده 😒 قهرم باهاتون 🥲
از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون. حتی بعد از کار کردن و پول درآوردن، رفتن به خونهٔ خودم، خریدن لباسشویی، شستن لباس، خریدن همزن ایستاده، کیک‌پختن، رسپی درآوردن، گل داشتن و بودن اردشیرشاه در کنارم، بازم دلم می‌خواد بمیرم. یعنی نه اون شکلی‌ها، دلم می‌خواد وجود نداشته باشم. زندگی انگار دیگه قشنگ نیست.
👍11
از وقتی چاق شدم حس می‌کنم لیاقت ندارم از خودم مراقبت کنم. 🧌
مادربزرگم از دنیا رفت. هفتهٔ پیش باهاش تلفنی حرف زدم. گفتم دلم تنگ شده برات اونم گفت منم دلم تنگ شده. بعد بدون اینکه چیزی بگم بهم گفت زود بیا ببینمت... یه جوری درد دارم که دیگه گریه هم فایده نداره
💔16
جیگرم داره می‌سوزه. آتیش گرفتم.
باید فردا برگردم خونه برای تشییع. ولی مطمئنم اگه ببینم داره می‌ره زیر خاک دق می‌کنم. منم همون‌جا می‌میرم. 😞
💔4😭2
زنگ زدم دکترم. گفت سلام عزیزم. حال روحی‌ت چطوره؟
انگار یه تیکه سنگ اومد تو گلوم. غصه و درد و مشکلاتم با پدرم همه اومد تو چشمام اشک شد. بعد گفتم ممنون. خیلی خوب نیستم ولی می‌گذره.
💔2
زن‌عموم هم فوت کرد. دیگر نمیتوانم.
💔6
بچه‌ها اردشیرشاه خانومه و اسمشو دیگه گذاشتیم لوبیاخانوم. اجازه می‌دم آخرین عکس لورفتهٔ لوبیاخانوم رو شما هم ببینید. 🧌
🍓4❤‍🔥1🐳1
بعد از بوجک هورسمن، بهترین سریالی که انیمیشنی‌ست رو
Hazbin Hotel
اعلام می‌کنم. شخصیت پردازی، استایل، پی‌رنگ، داستان، همه‌چییی، همه‌چییییش عالیه.
خیلی دلم می‌خواد آدم زنگ‌پرسنی باشم ولی واقعا سختمه. بدیش اینه که دو هفته‌ست کارام زیاد شده و وقت ندارم حتی آدم تکست‌پرسنی باشم. 🫠
👍3