بعضی لحظات توی زندگی من هستند که با تمام قلبم احساسات کبوترانه را درک میکنم. وجودم را آزادی فرا میگیرد و هیجانزده میشوم، انگار دنیا زیر پای من است و قرار است اگر بهش بگویم دیگر نچرخد، نچرخد و اگر بگویم بیشتر بچرخ، بیشتر بچرخد. انگار میشود همان جا بال دربیاورم و با کلاغها روی درخت بنشینم و به مردم از بالا نگاه کنم و برگهای زرد پاییز را با چشمهام پیکسل به پیکسل و رنگ به رنگ هضم کنم. جنس این لحظات را میشناسم. تمام نوجوانیام را با این لحظات پر کردم. لحظاتی که موسیقی بیکلام میشنیدم و خودم را تصور میکردم، دور و دور و دور. جایی که هیچکس دستش به من نمیرسید و آزادانه میخندیدم و میدویدم و از شکوه این رویا اشک میریختم. مادرم البته فکر میکرد دیوانه شدهام و به پدرم میگفت نگران است من طوریم شده باشد. پدرم بیاعتنا بود و منتظر روزی که مادرم را اینقدر نگران نکنم. جنس این لحظات اوج از همان جنس است. از جنس رویاهای کسی که خارج از زندان کوچکش زندگی نکرده، همیشه مادرش نگرانش بوده و فکر میکرده تمام دنیا قرار است مثل مادرش باشد. متاسفانه این لحظات آنقدر گذرا هستند که به ده دقیقه نکشیده، دوباره میشوم یک آدم معمولی، بدون بال و بدون دنیایی که زیر پایم باشد. ناگهان دیگر قرار نیست سورمهای را با قرمز جیغ بپوشم، دیگر قرار نیست توی خیابان بدون دلیل بدوم، قرار نیست با کسی برقصم، تتوها پاک میشود، موهام دوباره خرمایی میشود و رویاهای دور و دراز دوباره دور و دراز میشوند. اما آن ده دقیقه... خدا را، خدا را... دعا میکنم تمام آدمها تجربهاش کنند. برای چند لحظه شاه جهان هستی بشوند و دنیا زیر پایشان بچرخد. اگر این لحظهها نباشند، آدم دیگر با چه تصوری هر روز بدود دنبال چیزی که دور و دراز است؟ هیچ! و زندگی بدون لحظات کوتاهی که در آنها تمام رویاها ممکن باشند، گران و دشوار است...
"به یادت هست لمس آسمان را؟ به وقت تاریکی و چشمک ستارگان، روی تختهای چوبی حیاط؟ جایی که درخت زردآلو هنوز نفس میکشید؟ یادت هست وقتی پاییز میرسید چطور باران را تماشا میکردیم؟ بعید میدانم یادت باشد."
مدام به این فکر میکنم که چرا باید حالم بد باشد تا خوب بنویسم؟ این چه معامله ننگینی است؟
نیازمند اینم که ایلان ماسک همین الان بهم زنگ بزنه بگه خانون محترم ما چیپهایی که برای انتقال اطلاعات آنی به مغز طراحی کرده بودیم رو آزمایش کردیم. خوشبختانه آزمایشمون موفقیت آمیز بوده. در آزمایشگاهمون منتظر شما هستیم تا به عنوان بخش خیریه این کار، مفتی مفتی تمام مهارتهای دنیا رو به مغزتون القا کنیم. بلیط هواپیما رو فردا داخل صندوق پستی دریافت میکنین. منتظر دیدارتون هستم.
نمیدانم چرا خاطرات بچگیام مدام دارد توی سرم پخش میشود. من به ۳۰ سالگی نزدیک ترم تا ۱۰ سالگیام. نمیدانم چه شد که اینطور خاطره باز شدم. امروز ناگهان به یادم افتاد که چه کودک سختی بودم و این باعث شد چه کودکی سختی هم داشته باشم. مادرم گاهی اوقات از دست من عاصی میشد، آن مواقع فکر میکردم دلیلی ندارد اما الان میدانم چقدر حق داشت، بنابراین گریه میکرد و توی آشپزخانه، موقع شستن ظرفها با خودش حرف میزد که ای خدا، من چه گناهی کردم؟ همیشه این صحنه را میدیدم و با خودم میگفتم "چقدر نکبتم که مادرم را به این حال انداختهام." و بعد حس خوبی داشتم چون میدانستم آدمهای بد، از این احساسات گناهگونه ندارند. هیچوقت لعنتم نکرد اما همیشه میگفت امیدوارم روزی برسد که مادر بشوی و بفهمی من چه کشیدهام. حالا امروز، مادر نشدهام، اما دارم قیمه درست میکنم؛ غذایی که هر دفعه درست میکرد به جانش غر میزدم. بالای سر غذا میایستم و صدای مادرم مدام پخش میشود "ای خدا من چه گناهی کردهام؟" و باید بگویم، خیلی حس عجیبی است. در این لحظه هیچکسی قلب مرا نشکسته، هیچ بچه سگمصبی هم ندارم و دلیلی ندارد از خدا بپرسم چه گناهی کردهام. اما این خاطره آنقدر توی ذهنم سفت و سخت چسبیده، که بدون هیچ اختیاری مدام توی دلم میگویم ای خدا، من چه گناهی کردهام؟ خدا هم احتمالا دارد لیست بلند بالایش را نگاه میکند و یکی دوتایش را برای این عذاب الیمی که مغزم دارد به من وارد میکند خط میزند.
ولی من همیشه با صدای رعد و برق ذوق میکنم میرم دم پنجره هی بو میکشم تا به زورم که شده یکم بوی بارون بیاد سمتم. در واقع این روزها یکی از مهمترین منابع دوپامین و سروتونین مغزم همین بو و همین صداست.
امروز تصمیم بگیر هیچی حالتو بد نکنه و ببین که حتی کبوترا هم تصمیم میگیرن روی لباس سفیدت پی پی کنن.
هر وقت عزادارا عزاداریشونو کردن و کسایی که به همه میگن مردهپرست الا خودشون، کنایههاشونو زدن، منو بیدار کنید تا اینستامو چک کنم. ممنون.
کاشکی یه جایی بود که میرفتی و بعد همه چیز ریست میشد. هیچکس توی زندگی قبلیت دلش برات تنگ نمیشد و تو هم دلت برای کسی تنگ نمیشد.
چقدر درصد علاقهمند به خوندن مطالب جنایی واقعی (مثل گزارش یک قتل یا آنالیز الگوهای یک قاتل سریالی) هستید؟ البته نمیخوام این مطالبو اینجا بذارم. فقط یک کنجکاوی معمولیه.
Anonymous Poll
14%
من که شبا خوابم نمیبره همینجوریشم.
18%
شاید اگه خیلی خیلی جذاب باشه یکم. یکممممم.
24%
دوست دارم ولی خیلی درگیرشون نمیشم.
45%
خیلی جالبن برام و دوست دارم بیشتر در موردشون بدونم.
اگر از حال من میپرسید، خوبم. یعنی خوب خوب که نه، آدم همیشه مجبور به تصمیم است و این جبری است که نمیگذارد حالت خوب خوب خوب باشد، مگر آدم نباشی و هرگز اشتباه نکنی. فقط کمی کلمههای مغزم پوک و توخالی شدهاند و هر چه مینویسم را از بیخ و بن از صفحه روزگار و مغزم پاک میکنم تا لکه ننگی نباشد.