SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
بعضی وقت‌ها بزن زیر گریه، برای خودت احساس تاسف داشته باش و فکر کن تمام هستی را تنهایی به دوش کشیده‌ای و کسی ندیده است. گاهی اوقات دلت را برای خودت بسوزان، به خودت بگو چقدر بدبختی و برای چند مشکل فراموش‌نشدنی‌ات اشک بریز. گاهی عصبانی باش و خودت را تنها کن. گاهی لبخندت را قورت نده و گاهی اخم‌هات را ول کن. برای خودت خسته باش! گاهی آدم باش - مثل تمام آدم‌های شکننده دیگر که از دور پیش خودت بهشان میگویی رقت‌انگیز، چون ماشینی زندگی نمیکنند - و بگذار تمام دردت را حس کنی. دردی که شنیده نشود، ته مغز آدم میماند، مثل آدمی که قبول نکردی مرده است. میماند و ذره ذره، مثل موریانه‌ای که کمد را، روحت را میجود. عیبی ندارد اگر آدم باشی، دردهات را مرور کن، درد بکش، ترک بخور، تا دوباره یادت بیاید که تمام شده‌اند، تا یکی (خودت) بالاخره تو را ببیند، تا یکی برایت دلسوزی کند، یکی به پای حرف‌هات بنشیند و مردنشان را توی مغزت تماشا کن. چه اشکالی دارد اگر هر روز و هر روز و هر روز پیشرفت نکنی؟ باور کن، بعضی روزها پسرفت که هیچ، همین که خفه نمیشویم زیادی است. عیبی ندارد اگر یک گلوله پشمین از بهم ریختگی هستی. عیبی ندارد اگر نمیفهمی چرا فلان حس را داری و بهتر نمیشود. من هم همینطور! خودت را خفه‌تر نکن. ممنون.
به تو گفته بودم اگر دست‌هات را داشته باشم دنیا را فتح میکنم. به من گفته بودی بخندی قلبم را هم میدهم. خندیده بودم و قلبم میتپید.
در زندگی‌ام هرگز در چیزهایی که برایم مهم بوده است، اول نبوده‌ام و این چیزیست که کمالگرای درونم را تا ابد پاره پاره میکند.
بعضی وقت‌ها به این فکر میکنم چرا باید توی این دنیا از بین تمام اجزای صورت و بدن یک آدم، فقط نوک انگشتان و شکل چشم‌ها و بوی تنش منحصر به فرد باشد؟ غیر از این است که وقتی عاشق کسی میشوی، چشم‌هاش را به همه چشم‌های دنیا و رد انگشت‌هاش روی تنت را به حس تمام ابریشم‌ها و کشمیر‌های دنیا ترجیح میدهی و بوی تنش را از هر عطری عزیزتر میداری؟
زندگی کردن با جمعیتی از گوساله‌ها در یک مرز جغرافیایی جذاب‌ترین اتفاقیه که یک خاورمیانه‌ای در زندگیش تجربه میکنه. یک لذت مازوخیستی در این وجود داره که هر روز ببینی چقدر اکثریت جمعیت سعی میکنن از موجی در غرب یا شرق پیروی کنن و واقعا هم یک حرکت و جنبش اجتماعی شکل میگیره ولی به دلیل گوسالگی، ایده اصلی یکهو تبر میخوره به ریشه‌ش و تبدیل میشه به پهن خالص، بعد جمعیتی که خط فکریشون واقعا ایده اصلی بوده و فقط موج‌سوار نبودن، تپه پهن رو رها میکنن و چندین پهنیست پشت سرشون میمونه که مدام سنگ چیزیو به سینه میزنن که خیلی وقته مرده! این جذاب‌ترین چیزیه که در زندگی سیاسی/اجتماعی ما در طول عمرمون اتفاق میفته که ارزش ثبت شدن در تاریخ رو داشته باشه و این به طرز مازوخیستیکی جذابه.
دوستت دارم، مثل ماه که لغزیدن آرام آب رودخانه روی سنگ‌ها را.
میگفت کدام دستی در کجای تاریخ راه گلوی مرا بسته؟ گفتم دست خودت، همین حالا. خندید، انگار نمیدانست دنیا طوری است که اگر خاک هم بپزی و بخوری کسی تو را زندانی نمیکند و نمیکشد و کسی هم تو را به سمت اتاق اورژانس هدایت نمیکند. همه را خودت دست خالی میکنی. متاسفانه.
لذت هدیه دادن >>>>>>>>> لذت هدیه گرفتن.
دوست داشتم بهتر میبودم. شاید بگویید در چی؟ من هم نمیدانم. ولی کاشکی بهتر بودم. در چیزی، تا به همان راه بروم. دردسر خوب بودن در حد ناکافی در چندتا چیز این است که بعدش هیچ چیز نمیشود. این برای آدم نتیجه گرایی مثل من سم است، هیچ نتیجه‌ای نیست. مینشینی به زمین نگاه میکنی، زمین هم زل میزند به تو، به خودت میگویی کاشکی بهتر بودم، زمین هم احتمالا با خودش میگوید کاشکی!
دلم جایی گیر کرده که دخترهای جوان، گونه‌های خودشان را سیلی میزنند و روی لب‌هایشان تمشک میمالند تا زیباتر بنظر برسند. لباس‌های سفید و خاکستری نخی و بلند میپوشند، سبد حصیری را بغل میکنند و به بازار سبزی‌فروش‌ها میروند. جایی که پسران جوان با لباس‌های گشاد و شلوارهای پارچه‌ای اتو کشیده، روی دوچرخه سر میرسند و از گوشه چشم نگاهشان میکنند. دخترها هم میفهمند و سرخ و سفید میشوند ولی چیزی نمیگویند. جایی که مردها دست همسرشان را میگیرند تا بتوانند سوار کالسکه بلند بشوند و دور کمرشان را موقع پیاده شدن میگیرند تا نیفتند‌. دلم جایی گیر کرده که میشود تا لب رود رفت و پاهای لخت را توی آب روان رها کرد و برای چند لحظه، چند لحظه کوتاه، میشود به هیچ‌چیز فکر نکرد.
اون جاهایی که زندگی مثل ماهیتابه میخوره تو صورتت و برای چند ثانیه حتی اسمتم یادت نمیاد-
چون ایتالیا.
دیدی این ویدئو مسخره‌ها رو که طرف یه تاس میندازه تا با هفت هزار تا نخ و فندک و طبل و قابلمه‌ی واسطه، تاس نهایتا بیفته توی یک لیوان مسخره که هیچ هدفی جز دریافت تاس نداره؟ حس میکنم اون تاس منم. مدام پرت میشم این طرف و اون طرف، بدون یک رویای ثابت، با هویت ناچیز، به چیزهای کمی ایمان دارم و به چیزهای زیادی شک، آرزوهای بلند دارم و همت کوتاه و احتمالا عاقبتم یک عاقبت بی‌معنی، بی‌منظور و ناچیزه. روزگاری بود که فکر میکردم دنیا رو روی دو تا شونه‌م میتونم بلند کنم. به آهنگ‌ها ایمان داشتم و به شعرهایی که میگفتن زندگی آبستن اتفاقات خوبی‌ست، مخصوصا برای توی اسب پیشونی سفید وسط این همه اسب سیاه خالی. شعرهای حافظ برام دونه به دونه میگفتن، از خوبی‌هام و چقدر میتونم همه چیزو تغییر بدم. پدر و مادری داشتم که با درس زندگیشون رو تغییر داده بودن و به من هم همینو میگفتن: درس خوبه. اگر شیمی رو بیست میگرفتم، هفت آسمان رو میدریدم چون معلمش سختگیر بود و فکر میکردم این چالش، من رو برای زندگی آماده کرده. هدف‌های روشن داشتم و آرزوهای بلند و همت بلند. چیزی مبهم نبود. یک پیشرفت مزمن، لابلای لحظاتی که تکه تکه میشدم داشت رخ میداد. چیزهای زیادی رو تغییر دادم، به سمت مثبت. تا اینکه یک دفعه بزرگ شدم. دنیا روی شونه‌هام سنگین شد، خاطره‌ی هزینه‌هایی که برای فهمیدن چیزهای کوچیک پرداختم شد کابوس شب‌هام، پژمرده افتادم، بی هدف، بی همت و مبهم. کم هویت و ناچیزتر از همیشه. تمام سن هویت‌یابیم رو در شک و تردید بین همه چیز گذروندم و یک روز تصمیم گرفتم میخوام خاکستری باشم. میخوام هیچی نباشم. میخوام فقط یک مشاهده‌گر بدبین باشم که چیزی به جز منطق رو مبنای قضاوت نذاره، خودم رو از بروز هیجان محروم کردم و شدم یک بدبین که معایب هرچیزی رو پیدا میکنه تا بهش ایمان کامل نداشته باشه. و این باعث شده برسم به اینجا. یک مشت پُرز شکل نگرفته! حس میکنم چیزی برای ارائه ندارم جز همین کلمات مضحک که نازیبا، صیقل نخورده و خام میرسن به چشم شما. چیزی هم برای مرور ندارم جر ایام خامی. هیچکس نیست که کامل از دست و پا زدن‌های روزمره من خبر داشته باشه، اما حدس میزنم نزدیکانم و کسایی که به مدت طولانی من و دغدغه‌های من رو دنبال کردن تا الان الگوی من رو شناختن. من اینقدر خاکستری شدن رو بغل کردم که دیگه نمیتونم بین سفید و سیاه انتخابی داشته باشم. مثل یک یویو میرم و میام تا آخر برگردم به هیچ، به کم‌هویتی و ناقص بودن. این بود زندگی؟
هر روز جنگ دیگری است علیه دشمنان درونی ما که از اوان زندگی توی سرمان جا خوش کرده‌اند. هرکس دیو و غول‌های خودش را دارد. جا دارد مهربان‌تر باشیم. هیچوقت نمیشود مطمئن بود غول توی سر یک نفر بهش چه میگوید که او را وحشی‌تر از حالت عادی کرده، آن هم علیه بقیه!
بعضی چیزها هرگز توی زندگی تکراری نمیشوند. مثل بغل یا خرخر گربه‌ها. حداقل من اینطور فکر میکنم!
اینقدر بی هدف و بنده محیط شدم که به خودم قول دادم دیگه قول ندم ولی باز هم بنده محیط شدم و قولمو شکستم و قول دادم. چیه این بی ارادگی و نکبت؟
روزی که به پر و پای هم نپیچیم عید منه.