SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
این مدل استدلال‌ها که خدا مردا رو فلان جور آفریده زنا رو فلان جور و این چیزا، اصلا توی مغزم فرو نمیره. اگر قرار بر تعمیم بود، دو تا قاتل و جانی هم پیدا بشه باید بگیم خدا مردا رو قاتل آفرید زنا رو جانی. اگر از کسی خواسته‌ای داری واضح بگو، پشت دلیل‌تراشی قایم نشو. میخوای کار خونه انجام ندی؟ بگو نمیخوام. چرا بگی خدا مردا رو اینجوری نیافریده؟ اگر میخوای کار بیرون نکنی چرا میگی خدا زنا رو اینجوری نیافریده؟ بگو نمیخوام. جمع کن برو خونه عزیزم، برو، این دلیلارم نیار. خنده‌ش میگیره آدم.
بنظرم لرزشی که بغض در صدای بنی بشر ایجاد میکند، کارکردش مثل صدای تایمر بمب است. انگار توی صدات یک پیامی نهفته است: "قرار است بترکم."
روزهایی است که هیچ کلمه‌ای ندارم، هیچ هدفی، هیچ حرفی، هیچ پیامی و هیچ حوصله‌ای را تا افق‌های دور نمیبینم. اگر دوستی داشتم که زیادی به هم نزدیک بودیم وقتش بود برایش بنویسم "نیستم، منتظرم باش، بازخواهم گشت."
اینقدر قیافه‌ها با عمل و آرایش سنگین شبیه هم میشه که حس میکنم مدل همه مزونای مانتو یه نفره. حالا حمله نکنین که انتخاب خودشونه. منم نگفتم نکنن. فقط روزگار غریبی است گربه سیاه عزیزم!
صدای قطار از دور آمد، از توی نمازخانه ساکت، سراسیمه بلند شدیم و دویدیم تا مرا (تنها کسی که توی آن ایستگاه سوار میشد) ببیند و فرار نکند. رسید، زودتر از انتظار. پیش از آنکه بفهمم چی شد گفتند بلیطت کو؟ بلیطم را که دادم دیدم توی قطارم، مادرم به من زل زده و من به مادرم. بدون هیچ حرفی، انگار خودم و چمدانم را یکی هل داده توی قطار. گفتم خداحافظ، گفتند برو دو تا سالن آن طرف‌تر. توی بهت و حیرت از این خداحافظی، حرکت کردم. قطار هم راه افتاد. هنوز مغزم نتوانسته بود بفهمد قرار است مدتی بویشان را نشنوم. از توی پنجره چادر مادرم را دیدم، و بعد خودش را که با پاهای کوچک کوتاهش، پا به پای قطار آمده بود. نگاهش کردم. پدرم هم بود، ولی نگاهش را میگرفت و شانه‌های مادرم را توی دست‌هاش نگه داشته بود. گوشم سوت کشید و پیش از آنکه بفهمم باید به پنجره بچسبم، کوچک‌تر شدند. نقطه‌ای در دوردست که گردنم را هم میشکستم دیده نمیشد. یک ساعتی گریه کردم. از فکر مادر کوچک غمگینی که توی ایستگاه، در ۷۰ کیلومتری خانه‌مان ایستاده و به قطاری زل زده که ته ندارد، مادری که از صبح سراسیمه است و بچه‌اش را بغل نکرده. یک ساعت دیگر هم گریه کردم، از فکر پدری که ۷۰ کیلومتر را، میخواسته با بچه‌اش حرف بزند ولی حرف مشترکی نداشته‌اند و توی دلش گفته کاشکی هم را بلد بودیم. حالا بعد از روزها، از این تصویر هنوز دلم میشکند. هنوز به یک پیرزن و پیرمرد کوچک و مهربان فکر میکنم که برگشته‌اند خانه، بچه کوچک و سرکششان نبوده، پیرزن شانه‌اش میلرزیده و پیرمرد سرش را بغل میکرده... آه از بزرگ شدن عزیزم... آه...
توی یکی از جزوه‌هام، استدلال بوعلی سینا برای وجود "نفس" را نوشته بودم: اگر فردی در خلا، تاریکی و سکوت مطلق شناور شود، بدون اینکه هیچ چیزی را حس کند، نه لمس کند، نه ببیند، نه بشنود، نه ببوید، نه بچشد، نه سرما و نه گرما و نه وزن بر او وارد شود و هیچ نسیمی هم از کنارش نگذرد، و فکری هم به خاطرش نیاید، باز هم یک چیز را حس میکند و آن وجود داشتن خودش است." و این چیزی است که هرگز از یادم نمیرود، از آن لحظه‌های پرشکوهی بود که خواندن کلمات، مو را روی پوست آدم می‌ایستاند. حالا، بعد از دو سال چرخاندن و مزه مزه کردن این فکر توی مغزم، تفاله‌اش برایم مانده. از درک اولیه پرشکوهم به جایی رسیده‌ام که مدام با خودم میگویم کاشکی میشد چنین چیزی وجود داشته باشد، شناور بشوم در میان خلا و تاریکی، با این تفاوت که یک صدا را بشنوم، صدایی که مرا قانع کند خودم هم وجود ندارم. مثلا صدای یک ویولونسل، یک ویولون، رقص انگشت‌ها برای نواختن قطعه‌ای از شوپن روی پیانو، یا صدای حنجره آسمانی شجریان و شهرام ناظری و یا دیوانگی‌های کیهان کلهر. صدایی الهی، خدایگانی، پرشکوه و قدرت، بدون هیچ حس و فکر دیگری توی گوشم بیاید و برود، مغزم توی این صدا ذوب بشود و تا پایان این جلسه پر از جلال و جبروت خودم را بیابم، ذره ذره، مثل گرده‌ای بی‌اهمیت در کهکشان، انگار از اول تمام این چیزها دور من بوده‌اند فقط نفهمیده‌ام، جایی کنار شهاب‌سنگ‌ها، معلق و کم‌هویت. همان چیزی که همه‌مان هستیم. کاشکی...!
چشم به راه: ( ~. بِ) (ص مر.) منتظر.
- فرهنگ فارسی معین

بار معنایی این دو کلمه آنقدر سنگین است که هیچ کلمه دیگری در حد توصیف آنها نیست. بارها گفته‌ام باز هم میگویم، انتظار دردیست که آرام آرام آدم را میکشد و دردش آنجاست که آدم منتظر، ذره ذره شدنش را با دقت و شدت تمام میفهمد. اصلا آدمی که چشم به راه باشد، با دیدن همان یک کلمه "منتظر"، تمام استخوان‌هاش خرد میشوند.
عزیزم، میدانم صبوری صفت کمیابی است، اما از تو میخواهم آن را تمرین کنی. برای روزهای عبوس و خشمگین پیش رو، لازم است. من هم کنارت فعل انتظار را درد میکشم، برای تمام روزهای مهربانی که پشت روزهای عبوس پنهانند. چرا که زندگی، چیزی به جز تکرر صف‌های طولانی روزهای خوب و بد نیست. قول میدهم با صبوری تو و انتظار من، زندگی بهمان محبت بیشتری نشان بدهد.
برای بوی توت‌فرنگی و لیمو.
اضطراب اجتماعی من اینجوریه که دارم راه میرم، خودمو تو شیشه یکی از مغازه‌ها میبینم و با خودم میگم پسر چقدر زشت راه میرم. چقدر لباسام زشته. چقدر شبیه مرده‌ها شدم. نکنه بیفتم؟ نکنه بقیه بهم توجه کنن؟ نکنه یکی باهام سلام احوالپرسی کنه؟ و به اینصورت به زندگیم ادامه میدم.
گاه به گاهی، توی زندگی‌ام، شده که به خودم آمده‌ام و با خودم فکر کرده‌ام "تو در این لحظه داری زندگی میکنی و تاریخ زندگی‌ات را تغییر میدهی." و این فکر کوتاه و لذتبخش و مهیب را بیشتر از دو دقیقه نتوانسته‌ام نگاه بدارم. انگار بخش خودآگاه مغزم فرار کرده باشد و بگوید خودتی و خودت و غرایزی که توی این چند سال به دست آورده‌ای؛ انگار روحم مرا ترک میکند. و بگذار برایت بگویم چرا آن چند تا دو دقیقه‌ی کوچک اینقدر مهم هستند. تمام آن دو دقیقه را حس میکنم یک تکه گوشتِ پوست کشیده بی‌خاصیت معلقم که هیچ تصمیم خاصی نمیگیرد. و تمام لحظاتی که آن لحظه تفهیم را ندارم، حس میکنم یک روح سرگردانم، یک تکه پازل که اشتباهی پرت شده توی جعبه لگو؛ در هر فکر کوتاه، هر لحظه کوچک، هر لبخند و هر قطره اشک، در ژرفای تمام احساسات شناور روی دریا، چیزی وجود دارد که مرا میخورد: من به اینجا تعلق ندارم.
مدتی است دوباره حالم "بد" شده. بد، بهترین کلمه‌ای است که میتواند این حال و احوال را توصیف کند. دو حرفی، یک هجایی، خشک و خالی و سریع با میزان مناسبی از ابهام در شدت و حدت یک موضوع. خوبی دیگری از بد، این است که بد افتضاح نیست، میتواند بهتر شود و خوب هم نیست که میتواند غلبه احوال منفی بشر بر مثبت را نشان بدهد. هیچ چیزی بیشتر از بد، برای گفتن ندارم. نمیدانم مقصر کدام هورمون یا کدام ارگان یا کدام مولکول شیمیایی توی مغزم یا کدام چاکراه بدنم یا کدام گره روحی‌ام یا کدام مصیبتی است، فقط بدم. یک بد ناجور، یک بدی که کم و ثابت و ممتد مانده است و نه بهتر میشود و نه بدتر. شاید چندان مشخص هم نباشد، چون از صبح تا شب را با هر چه شده سر میکنم، اما در واقع من فقط یک بد مزمنم. برای بهتر شدن، برنامه‌ام این است که یک مدتی را لای پتو بپیچم و سر کنم و آنقدر کلمه بد را تکرار کنم تا معنایش را از دست بدهد چرا که شاید، اگر بد معنایی نداشته باشد، حالم خوب‌تر شود. شما برنامه‌ای ندارید؟
کاشکی همه گوگل میکردند جای پرسیدن‌های مکرر از کسی که خودش هم گوگل میکند.
بعضی چیزها از یاد آدم پاک نمیشوند، هرچقدر هم خاطرات و مغزت را بسابی، جایی نمیروند. مثل لحظه‌ای که میان بافته شدن ناشیانه موها به دست معشوقی که تا به حال مو نبافته، پشت انگشت اشاره‌اش میخورد به پشت گردن آدم. یا لحظه‌ای که دلشکسته نشسته‌ای و یک آدم دوست داشتنی دستش را میگذارد روی شانه‌ات و میگوید دوستت دارم. لحظه‌ای که دیوانگی‌های قبل از خواب و جنگ بالشتی تمام میشود و در حال خنده و نفس نفس زدن، یک نگاه مهربان رد و بدل میشود. شاید بعدها یاد آدم نیاید چرا دلشکسته بود یا چرا داشت موهاش را میبافت یا چه چیزی آنقدر خنده‌دار بود که دلش درد گرفته بود، اما این چیزهای کوچک و لحظه‌ای را هرگز از یادش نمیبرد و همین است که میتواند هر جدایی ساده و قابل پیشبینی را تبدیل به یک جهنم کند.