SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
در روزگاری که همه دوست دارند دیده شوند، آنکه به دنبال دیده شدن نیست بیشتر به چشم می‌آید. آنکه به دنبال عاشقی نیست بیشتر درگیرش میشود و آنکه تنهایی را بیشتر دوست دارد، آرامشش بیشتر بهم میریزد. این روزگار و دنیا، هیچگاه به کام نیست، الا برای مجانین. مجانین همانانند که عاشق زندگی‌اند، حتی توی جوب دنبال خزه‌های سبز میگردند و لابلای بدبختی‌هاشان، یک جرز دیوار پیدا میکنند تا بهش بخندند. بین خودمان باشد، مجانین همیشه برنده‌اند، هیچ سناریویی آنها را نمیشکند.
عاشقانه‌تر از "با هم زندگیمون رو میسازیم، غصه نخور." ندیدم.
میگفت هر صفتی رو تشخیص دادی، خودت هم داریش. آدمی که حسودی رو تجربه نکرده نمیدونه آدم حسود چه شکلیه. آدمی که افسرده نشده توی عمرش، نمیدونه واقعا افسردگی چه حالیه... داشت میگفت و میگفت و میگفت و من تمام مدت، به این فکر میکردم که چقدر خوب عاشقا رو تشخیص میدم. آدمی که برق چشماش و صداش و تک تک حرکتاش، اسم یک معشوق رو داد میزنه و این رو مدیون تو هستم...
عزیزم، میگذرد روزگار، با من و تو یا بدون ما. تنها رسالت ما این است که گوشه‌ای از دنیا، روی فکر یک نفر، توی خاطرات عزیزانمان، توی یک موزه، توی یک گالری یا کتاب قصه، لابلای خطوط نقاشی و تصویر، ردی از خودمان به جا بگذاریم تا چند نفری یادمان را جاودانه کنند. مثل مردی که تنها توی غار نشسته و با مشتی رنگ حمله قهرمانانه‌اش به حیوانات وحشی را جاودانه کرده است و هر روز به نقاشی‌اش زل زده و بدون اینکه بداند غرور را چجوری تلفظ میکنند یا مینویسند احساس غرور کرده و بدون هیچ کلمه‌ای میدانسته این حس شکوه، ارزش جاودانگی را دارد.
برای تمام مسافرت‌های بی‌دغدغه‌ای که نرفتیم...
آلبر کامو یک جمله قشنگی توی کتاب بیگانه گفته است، "شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا میگذارد." و من این جمله را با تمام روحم میپرستم. انگار آقای کامو غم تمام بغل‌های نکرده، اشک‌های نریخته، دویدن‌های سرکوب شده، تمام خنده‌هایی که قبل از اتفاق افتادنشان زهرمارت شده‌اند، تمام باران‌هایی که زیر چتر گذشته‌اند، تمام نقاشی‌های کشیده نشده، قدم‌های نزده، چایی‌های دم نکشیده، لبخندهای ماسیده روی لبهات و کلمات جویده شده و غم تمام آنچه آدمی از خودش دریغ میکند را توی چند تا کلمه فرو میکند و قلب آدم را یک جوری چنگ میزند که بعد از مرگ، جای انگشت‌هاش روی قلبت دیده میشود.
گفته بود چرا باید جاودانگی برایت مهم باشد؟ گفته بودم اگر میان ما و این همه غبار و دود غوطه‌ور در پهنه این آسمان بی‌کران، تفاوتی نباشد، پس چرا میفهمیم؟ چرا من میفهمم موهای تو چه رنگی است؟ چرا میفهمم چشم‌هات چه شکلی برق میزنند؟ اگر نیازی به جاودانگی ما نبود، من چه نیازی داشتم بوی تن تو را بفهمم؟ غیر از این است که من این ها را میفهمم تا تو را جار بزنم و تو را گریه کنم و تو را بنویسم و افسانه پشت افسانه، قصه زیبایی تو را سینه به سینه پخش کنم تا حداقل رنگ چشم‌هات را چند نفر توی این دنیا بدانند؟ نگاهم کرده بود، بدون کلمه. گفته بودم اگر نیازی به خلق جاودانگی نبود، شکوه و زیبایی را نه من نه تو نه طاووس‌های مغرور و نه شیرهای نر قبراق در حال غرش نرینگی، نمیفهمیدیم.
برای پاهای برهنه روی چمن.
یکی دیگه از مطالب جالب توجه در اسطوره‌شناسی یونان باستان شیوه توضیح دادن مسائل طبیعی توسط اونهاست. یونانیان باستان سعی میکردن رویدادهای طبیعی رو با افسانه‌های خدایانشون توجیه کنن. من زیباترین این توضیح‌ها رو، توضیحشون برای زمستون میدونم و شما رو به خوندنش دعوت میکنم:
هادس (خدای جهان زیرزمین یا خدای مردگان)، دختر زئوس و دمتر (خدای حاصلخیزی) به نام پرسفونه رو میدزده و با خودش به دنیای مردگان میبره. زئوس اول به هادس تذکر میده تا قبل از اینکه دمتر متوجه بشه پرسفونه رو برگردونه. اما این اتفاق نمیفته و دمتر متوجه دزدیده شدن دخترش میشه. این موجب خشم دمتر میشه و در نتیجه روی زمین، خشکسالی میاد و مردم نان و غلاتی ندارن تا به خدایان المپ پیشکش کنن. خدایان به زئوس شکایت میکنن و زئوس هم پادرمیونی میکنه تا هادس، پرسفونه رو به مادرش برگردونه. هادس قبل از بازگشت پرسفونه بهش چند دانه انار میخورونه تا باعث بشه پرسفونه برای همیشه در دنیای زیرزمین بمونه. (لازم به ذکره که در اسطوره‌شناسی یونان، پرسفونه در این افسانه‌ها نهایتا به عنوان ملکه دنیای مردگان و یک زن بسیار مهیب و اعجاب‌انگیز و شکوه‌مند شناخته میشه، بنابراین نمیتونیم خیلی هادس رو برای این کار سرزنش کنیم!) در نهایت دوباره با دخالت زئوس، خدای مردگان رضایت میده تا پرسفونه دو سوم هر سال رو پیش مادرش بمونه و یک سومش رو برگرده به جهان مردگان. اینجوریه که ما هر سال زمستون رو تجربه میکنیم، زمانی که هیچ غلاتی رشد نمیکنن! اینقدر این داستان هیجان‌انگیزه که کاشکی میشد به جای یک توضیح مضحک مثل فاصله و جهت تابش خورشید از و به زمین، به این داستان باور داشت!!!
بدقولی ایز ساچ عه ترن‌آف.
این مدل استدلال‌ها که خدا مردا رو فلان جور آفریده زنا رو فلان جور و این چیزا، اصلا توی مغزم فرو نمیره. اگر قرار بر تعمیم بود، دو تا قاتل و جانی هم پیدا بشه باید بگیم خدا مردا رو قاتل آفرید زنا رو جانی. اگر از کسی خواسته‌ای داری واضح بگو، پشت دلیل‌تراشی قایم نشو. میخوای کار خونه انجام ندی؟ بگو نمیخوام. چرا بگی خدا مردا رو اینجوری نیافریده؟ اگر میخوای کار بیرون نکنی چرا میگی خدا زنا رو اینجوری نیافریده؟ بگو نمیخوام. جمع کن برو خونه عزیزم، برو، این دلیلارم نیار. خنده‌ش میگیره آدم.
بنظرم لرزشی که بغض در صدای بنی بشر ایجاد میکند، کارکردش مثل صدای تایمر بمب است. انگار توی صدات یک پیامی نهفته است: "قرار است بترکم."
روزهایی است که هیچ کلمه‌ای ندارم، هیچ هدفی، هیچ حرفی، هیچ پیامی و هیچ حوصله‌ای را تا افق‌های دور نمیبینم. اگر دوستی داشتم که زیادی به هم نزدیک بودیم وقتش بود برایش بنویسم "نیستم، منتظرم باش، بازخواهم گشت."
اینقدر قیافه‌ها با عمل و آرایش سنگین شبیه هم میشه که حس میکنم مدل همه مزونای مانتو یه نفره. حالا حمله نکنین که انتخاب خودشونه. منم نگفتم نکنن. فقط روزگار غریبی است گربه سیاه عزیزم!
صدای قطار از دور آمد، از توی نمازخانه ساکت، سراسیمه بلند شدیم و دویدیم تا مرا (تنها کسی که توی آن ایستگاه سوار میشد) ببیند و فرار نکند. رسید، زودتر از انتظار. پیش از آنکه بفهمم چی شد گفتند بلیطت کو؟ بلیطم را که دادم دیدم توی قطارم، مادرم به من زل زده و من به مادرم. بدون هیچ حرفی، انگار خودم و چمدانم را یکی هل داده توی قطار. گفتم خداحافظ، گفتند برو دو تا سالن آن طرف‌تر. توی بهت و حیرت از این خداحافظی، حرکت کردم. قطار هم راه افتاد. هنوز مغزم نتوانسته بود بفهمد قرار است مدتی بویشان را نشنوم. از توی پنجره چادر مادرم را دیدم، و بعد خودش را که با پاهای کوچک کوتاهش، پا به پای قطار آمده بود. نگاهش کردم. پدرم هم بود، ولی نگاهش را میگرفت و شانه‌های مادرم را توی دست‌هاش نگه داشته بود. گوشم سوت کشید و پیش از آنکه بفهمم باید به پنجره بچسبم، کوچک‌تر شدند. نقطه‌ای در دوردست که گردنم را هم میشکستم دیده نمیشد. یک ساعتی گریه کردم. از فکر مادر کوچک غمگینی که توی ایستگاه، در ۷۰ کیلومتری خانه‌مان ایستاده و به قطاری زل زده که ته ندارد، مادری که از صبح سراسیمه است و بچه‌اش را بغل نکرده. یک ساعت دیگر هم گریه کردم، از فکر پدری که ۷۰ کیلومتر را، میخواسته با بچه‌اش حرف بزند ولی حرف مشترکی نداشته‌اند و توی دلش گفته کاشکی هم را بلد بودیم. حالا بعد از روزها، از این تصویر هنوز دلم میشکند. هنوز به یک پیرزن و پیرمرد کوچک و مهربان فکر میکنم که برگشته‌اند خانه، بچه کوچک و سرکششان نبوده، پیرزن شانه‌اش میلرزیده و پیرمرد سرش را بغل میکرده... آه از بزرگ شدن عزیزم... آه...