شب که میشود بیشتر از هرچیزی به تو فکر میکنم، شبها خصوصیترند و تو، خصوصیترین بخش زندگی من هستی. شبها که صدای نفسهایت گوش مرا پر نمیکنند و توی چشمهات زل نمیزنم، به تو فکر میکنم. به بوسیدن مژههات، به فشردن دستت، به صدای زمزمههات، وقتی میگویی دوستت دارم، به اینکه تو بی من چه میکنی؟ به پوست من هم فکر میکنی؟ یا به موهام؟ به خندههام هم فکر میکنی؟ دلت برای بوسیدنم هم تنگ میشود؟ دلت برای ذوق کردنم برای برههای کوچک شاد تنگ میشود؟ تو هم شبها، دوست داری با من توی گندمزار بدوی؟ هر شب... به ستارهها زل میزنم و به این فکر میکنم که تو هم به همین ستارهها زل زدهای؟ به اینکه تو هم دلت با ماه کامل میگیرد؟ به اینکه تو هم دوست داری اشکهام را پاک کنی؟ دوست داری تمام خیابان را باران پر کند؟ به اینکه آغوش خالیات بوی مرا نمیدهد. به تو، به تو و به تو... فکر میکنم....
اگر عطر شیربرنج گرم وسط صبح زمستانی و طعم هنداونه در میانه تابستان دیگر خوشحالت نکند، چه خواهد شد؟
مسکن خوردم ولی آلام جسمانیم رو تسکین نبخشید. یکم پول بدین ببینم حداقل واسه آلام روحیم میتونم کاری کنم؟
در روزگاری که همه دوست دارند دیده شوند، آنکه به دنبال دیده شدن نیست بیشتر به چشم میآید. آنکه به دنبال عاشقی نیست بیشتر درگیرش میشود و آنکه تنهایی را بیشتر دوست دارد، آرامشش بیشتر بهم میریزد. این روزگار و دنیا، هیچگاه به کام نیست، الا برای مجانین. مجانین همانانند که عاشق زندگیاند، حتی توی جوب دنبال خزههای سبز میگردند و لابلای بدبختیهاشان، یک جرز دیوار پیدا میکنند تا بهش بخندند. بین خودمان باشد، مجانین همیشه برندهاند، هیچ سناریویی آنها را نمیشکند.
میگفت هر صفتی رو تشخیص دادی، خودت هم داریش. آدمی که حسودی رو تجربه نکرده نمیدونه آدم حسود چه شکلیه. آدمی که افسرده نشده توی عمرش، نمیدونه واقعا افسردگی چه حالیه... داشت میگفت و میگفت و میگفت و من تمام مدت، به این فکر میکردم که چقدر خوب عاشقا رو تشخیص میدم. آدمی که برق چشماش و صداش و تک تک حرکتاش، اسم یک معشوق رو داد میزنه و این رو مدیون تو هستم...
عزیزم، میگذرد روزگار، با من و تو یا بدون ما. تنها رسالت ما این است که گوشهای از دنیا، روی فکر یک نفر، توی خاطرات عزیزانمان، توی یک موزه، توی یک گالری یا کتاب قصه، لابلای خطوط نقاشی و تصویر، ردی از خودمان به جا بگذاریم تا چند نفری یادمان را جاودانه کنند. مثل مردی که تنها توی غار نشسته و با مشتی رنگ حمله قهرمانانهاش به حیوانات وحشی را جاودانه کرده است و هر روز به نقاشیاش زل زده و بدون اینکه بداند غرور را چجوری تلفظ میکنند یا مینویسند احساس غرور کرده و بدون هیچ کلمهای میدانسته این حس شکوه، ارزش جاودانگی را دارد.
آلبر کامو یک جمله قشنگی توی کتاب بیگانه گفته است، "شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا میگذارد." و من این جمله را با تمام روحم میپرستم. انگار آقای کامو غم تمام بغلهای نکرده، اشکهای نریخته، دویدنهای سرکوب شده، تمام خندههایی که قبل از اتفاق افتادنشان زهرمارت شدهاند، تمام بارانهایی که زیر چتر گذشتهاند، تمام نقاشیهای کشیده نشده، قدمهای نزده، چاییهای دم نکشیده، لبخندهای ماسیده روی لبهات و کلمات جویده شده و غم تمام آنچه آدمی از خودش دریغ میکند را توی چند تا کلمه فرو میکند و قلب آدم را یک جوری چنگ میزند که بعد از مرگ، جای انگشتهاش روی قلبت دیده میشود.
گفته بود چرا باید جاودانگی برایت مهم باشد؟ گفته بودم اگر میان ما و این همه غبار و دود غوطهور در پهنه این آسمان بیکران، تفاوتی نباشد، پس چرا میفهمیم؟ چرا من میفهمم موهای تو چه رنگی است؟ چرا میفهمم چشمهات چه شکلی برق میزنند؟ اگر نیازی به جاودانگی ما نبود، من چه نیازی داشتم بوی تن تو را بفهمم؟ غیر از این است که من این ها را میفهمم تا تو را جار بزنم و تو را گریه کنم و تو را بنویسم و افسانه پشت افسانه، قصه زیبایی تو را سینه به سینه پخش کنم تا حداقل رنگ چشمهات را چند نفر توی این دنیا بدانند؟ نگاهم کرده بود، بدون کلمه. گفته بودم اگر نیازی به خلق جاودانگی نبود، شکوه و زیبایی را نه من نه تو نه طاووسهای مغرور و نه شیرهای نر قبراق در حال غرش نرینگی، نمیفهمیدیم.
یکی دیگه از مطالب جالب توجه در اسطورهشناسی یونان باستان شیوه توضیح دادن مسائل طبیعی توسط اونهاست. یونانیان باستان سعی میکردن رویدادهای طبیعی رو با افسانههای خدایانشون توجیه کنن. من زیباترین این توضیحها رو، توضیحشون برای زمستون میدونم و شما رو به خوندنش دعوت میکنم:
هادس (خدای جهان زیرزمین یا خدای مردگان)، دختر زئوس و دمتر (خدای حاصلخیزی) به نام پرسفونه رو میدزده و با خودش به دنیای مردگان میبره. زئوس اول به هادس تذکر میده تا قبل از اینکه دمتر متوجه بشه پرسفونه رو برگردونه. اما این اتفاق نمیفته و دمتر متوجه دزدیده شدن دخترش میشه. این موجب خشم دمتر میشه و در نتیجه روی زمین، خشکسالی میاد و مردم نان و غلاتی ندارن تا به خدایان المپ پیشکش کنن. خدایان به زئوس شکایت میکنن و زئوس هم پادرمیونی میکنه تا هادس، پرسفونه رو به مادرش برگردونه. هادس قبل از بازگشت پرسفونه بهش چند دانه انار میخورونه تا باعث بشه پرسفونه برای همیشه در دنیای زیرزمین بمونه. (لازم به ذکره که در اسطورهشناسی یونان، پرسفونه در این افسانهها نهایتا به عنوان ملکه دنیای مردگان و یک زن بسیار مهیب و اعجابانگیز و شکوهمند شناخته میشه، بنابراین نمیتونیم خیلی هادس رو برای این کار سرزنش کنیم!) در نهایت دوباره با دخالت زئوس، خدای مردگان رضایت میده تا پرسفونه دو سوم هر سال رو پیش مادرش بمونه و یک سومش رو برگرده به جهان مردگان. اینجوریه که ما هر سال زمستون رو تجربه میکنیم، زمانی که هیچ غلاتی رشد نمیکنن! اینقدر این داستان هیجانانگیزه که کاشکی میشد به جای یک توضیح مضحک مثل فاصله و جهت تابش خورشید از و به زمین، به این داستان باور داشت!!!
هادس (خدای جهان زیرزمین یا خدای مردگان)، دختر زئوس و دمتر (خدای حاصلخیزی) به نام پرسفونه رو میدزده و با خودش به دنیای مردگان میبره. زئوس اول به هادس تذکر میده تا قبل از اینکه دمتر متوجه بشه پرسفونه رو برگردونه. اما این اتفاق نمیفته و دمتر متوجه دزدیده شدن دخترش میشه. این موجب خشم دمتر میشه و در نتیجه روی زمین، خشکسالی میاد و مردم نان و غلاتی ندارن تا به خدایان المپ پیشکش کنن. خدایان به زئوس شکایت میکنن و زئوس هم پادرمیونی میکنه تا هادس، پرسفونه رو به مادرش برگردونه. هادس قبل از بازگشت پرسفونه بهش چند دانه انار میخورونه تا باعث بشه پرسفونه برای همیشه در دنیای زیرزمین بمونه. (لازم به ذکره که در اسطورهشناسی یونان، پرسفونه در این افسانهها نهایتا به عنوان ملکه دنیای مردگان و یک زن بسیار مهیب و اعجابانگیز و شکوهمند شناخته میشه، بنابراین نمیتونیم خیلی هادس رو برای این کار سرزنش کنیم!) در نهایت دوباره با دخالت زئوس، خدای مردگان رضایت میده تا پرسفونه دو سوم هر سال رو پیش مادرش بمونه و یک سومش رو برگرده به جهان مردگان. اینجوریه که ما هر سال زمستون رو تجربه میکنیم، زمانی که هیچ غلاتی رشد نمیکنن! اینقدر این داستان هیجانانگیزه که کاشکی میشد به جای یک توضیح مضحک مثل فاصله و جهت تابش خورشید از و به زمین، به این داستان باور داشت!!!
این مدل استدلالها که خدا مردا رو فلان جور آفریده زنا رو فلان جور و این چیزا، اصلا توی مغزم فرو نمیره. اگر قرار بر تعمیم بود، دو تا قاتل و جانی هم پیدا بشه باید بگیم خدا مردا رو قاتل آفرید زنا رو جانی. اگر از کسی خواستهای داری واضح بگو، پشت دلیلتراشی قایم نشو. میخوای کار خونه انجام ندی؟ بگو نمیخوام. چرا بگی خدا مردا رو اینجوری نیافریده؟ اگر میخوای کار بیرون نکنی چرا میگی خدا زنا رو اینجوری نیافریده؟ بگو نمیخوام. جمع کن برو خونه عزیزم، برو، این دلیلارم نیار. خندهش میگیره آدم.