SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
در اسطوره‌شناسی یونانیان باستان، گناه به معنی این بوده که خودت نباشی! از نظر اون‌ها تلاش نکردن برای شکوفا کردن خودشون و از اون طرف تلاش برای نمایش چیزی بیشتر از اون چیزی که عمیقا هستند، گناه بوده و اون رو زشت میدونستن. نتیجه درونی شدن این عقیده در یک فرهنگ، یک تمدن خودشناس و شکوفاست! غیر از این نمیتونه باشه! شاید خدایان اساطیری نداشته باشم، ولی به این عقیده‌شون، ایمان قلبی دارم. این گناهه که خودت رو نشناسی و این گناهه که تمام چیزی که هستی رو نپذیری و به سمتش نری و چه چیزی بیشتر از این برای شکوفا شدن؟
Usually, when people ask how I'm doing the real answer is I'm doing shitty, but I can't say I'm doing shitty because I don't even have a good reason to be doing shitty. So if I say, "I'm doing shitty," then they say, "Why? What's wrong?" And I have to be like, " Uh, I don't know, all of it?" So instead when people ask how I'm doing, I usually say, "I'm doing so great."

- Bojack Horseman, Season 5, Episode 6, 04:01
شب که میشود بیشتر از هرچیزی به تو فکر میکنم، شب‌ها خصوصی‌ترند و تو، خصوصی‌ترین بخش زندگی من هستی. شب‌ها که صدای نفس‌هایت گوش مرا پر نمیکنند و توی چشم‌هات زل نمیزنم، به تو فکر میکنم. به بوسیدن مژه‌هات، به فشردن دستت، به صدای زمزمه‌هات، وقتی میگویی دوستت دارم، به اینکه تو بی من چه میکنی؟ به پوست من هم فکر میکنی؟ یا به موهام؟ به خنده‌هام هم فکر میکنی؟ دلت برای بوسیدنم هم تنگ میشود؟ دلت برای ذوق کردنم برای بره‌های کوچک شاد تنگ میشود؟ تو هم شب‌ها، دوست داری با من توی گندم‌زار بدوی؟ هر شب... به ستاره‌ها زل میزنم و به این فکر میکنم که تو هم به همین ستاره‌ها زل زده‌ای؟ به اینکه تو هم دلت با ماه کامل میگیرد؟ به اینکه تو هم دوست داری اشک‌هام را پاک کنی؟ دوست داری تمام خیابان را باران پر کند؟ به اینکه آغوش خالی‌ات بوی مرا نمیدهد. به تو، به تو و به تو... فکر میکنم....
اگر عطر شیربرنج گرم وسط صبح زمستانی و طعم هنداونه در میانه تابستان دیگر خوشحالت نکند، چه خواهد شد؟
مسکن خوردم ولی آلام جسمانیم رو تسکین نبخشید. یکم پول بدین ببینم حداقل واسه آلام روحیم میتونم کاری کنم؟
در روزگاری که همه دوست دارند دیده شوند، آنکه به دنبال دیده شدن نیست بیشتر به چشم می‌آید. آنکه به دنبال عاشقی نیست بیشتر درگیرش میشود و آنکه تنهایی را بیشتر دوست دارد، آرامشش بیشتر بهم میریزد. این روزگار و دنیا، هیچگاه به کام نیست، الا برای مجانین. مجانین همانانند که عاشق زندگی‌اند، حتی توی جوب دنبال خزه‌های سبز میگردند و لابلای بدبختی‌هاشان، یک جرز دیوار پیدا میکنند تا بهش بخندند. بین خودمان باشد، مجانین همیشه برنده‌اند، هیچ سناریویی آنها را نمیشکند.
عاشقانه‌تر از "با هم زندگیمون رو میسازیم، غصه نخور." ندیدم.
میگفت هر صفتی رو تشخیص دادی، خودت هم داریش. آدمی که حسودی رو تجربه نکرده نمیدونه آدم حسود چه شکلیه. آدمی که افسرده نشده توی عمرش، نمیدونه واقعا افسردگی چه حالیه... داشت میگفت و میگفت و میگفت و من تمام مدت، به این فکر میکردم که چقدر خوب عاشقا رو تشخیص میدم. آدمی که برق چشماش و صداش و تک تک حرکتاش، اسم یک معشوق رو داد میزنه و این رو مدیون تو هستم...
عزیزم، میگذرد روزگار، با من و تو یا بدون ما. تنها رسالت ما این است که گوشه‌ای از دنیا، روی فکر یک نفر، توی خاطرات عزیزانمان، توی یک موزه، توی یک گالری یا کتاب قصه، لابلای خطوط نقاشی و تصویر، ردی از خودمان به جا بگذاریم تا چند نفری یادمان را جاودانه کنند. مثل مردی که تنها توی غار نشسته و با مشتی رنگ حمله قهرمانانه‌اش به حیوانات وحشی را جاودانه کرده است و هر روز به نقاشی‌اش زل زده و بدون اینکه بداند غرور را چجوری تلفظ میکنند یا مینویسند احساس غرور کرده و بدون هیچ کلمه‌ای میدانسته این حس شکوه، ارزش جاودانگی را دارد.
برای تمام مسافرت‌های بی‌دغدغه‌ای که نرفتیم...
آلبر کامو یک جمله قشنگی توی کتاب بیگانه گفته است، "شیرجه های نرفته، گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا میگذارد." و من این جمله را با تمام روحم میپرستم. انگار آقای کامو غم تمام بغل‌های نکرده، اشک‌های نریخته، دویدن‌های سرکوب شده، تمام خنده‌هایی که قبل از اتفاق افتادنشان زهرمارت شده‌اند، تمام باران‌هایی که زیر چتر گذشته‌اند، تمام نقاشی‌های کشیده نشده، قدم‌های نزده، چایی‌های دم نکشیده، لبخندهای ماسیده روی لبهات و کلمات جویده شده و غم تمام آنچه آدمی از خودش دریغ میکند را توی چند تا کلمه فرو میکند و قلب آدم را یک جوری چنگ میزند که بعد از مرگ، جای انگشت‌هاش روی قلبت دیده میشود.
گفته بود چرا باید جاودانگی برایت مهم باشد؟ گفته بودم اگر میان ما و این همه غبار و دود غوطه‌ور در پهنه این آسمان بی‌کران، تفاوتی نباشد، پس چرا میفهمیم؟ چرا من میفهمم موهای تو چه رنگی است؟ چرا میفهمم چشم‌هات چه شکلی برق میزنند؟ اگر نیازی به جاودانگی ما نبود، من چه نیازی داشتم بوی تن تو را بفهمم؟ غیر از این است که من این ها را میفهمم تا تو را جار بزنم و تو را گریه کنم و تو را بنویسم و افسانه پشت افسانه، قصه زیبایی تو را سینه به سینه پخش کنم تا حداقل رنگ چشم‌هات را چند نفر توی این دنیا بدانند؟ نگاهم کرده بود، بدون کلمه. گفته بودم اگر نیازی به خلق جاودانگی نبود، شکوه و زیبایی را نه من نه تو نه طاووس‌های مغرور و نه شیرهای نر قبراق در حال غرش نرینگی، نمیفهمیدیم.
برای پاهای برهنه روی چمن.
یکی دیگه از مطالب جالب توجه در اسطوره‌شناسی یونان باستان شیوه توضیح دادن مسائل طبیعی توسط اونهاست. یونانیان باستان سعی میکردن رویدادهای طبیعی رو با افسانه‌های خدایانشون توجیه کنن. من زیباترین این توضیح‌ها رو، توضیحشون برای زمستون میدونم و شما رو به خوندنش دعوت میکنم:
هادس (خدای جهان زیرزمین یا خدای مردگان)، دختر زئوس و دمتر (خدای حاصلخیزی) به نام پرسفونه رو میدزده و با خودش به دنیای مردگان میبره. زئوس اول به هادس تذکر میده تا قبل از اینکه دمتر متوجه بشه پرسفونه رو برگردونه. اما این اتفاق نمیفته و دمتر متوجه دزدیده شدن دخترش میشه. این موجب خشم دمتر میشه و در نتیجه روی زمین، خشکسالی میاد و مردم نان و غلاتی ندارن تا به خدایان المپ پیشکش کنن. خدایان به زئوس شکایت میکنن و زئوس هم پادرمیونی میکنه تا هادس، پرسفونه رو به مادرش برگردونه. هادس قبل از بازگشت پرسفونه بهش چند دانه انار میخورونه تا باعث بشه پرسفونه برای همیشه در دنیای زیرزمین بمونه. (لازم به ذکره که در اسطوره‌شناسی یونان، پرسفونه در این افسانه‌ها نهایتا به عنوان ملکه دنیای مردگان و یک زن بسیار مهیب و اعجاب‌انگیز و شکوه‌مند شناخته میشه، بنابراین نمیتونیم خیلی هادس رو برای این کار سرزنش کنیم!) در نهایت دوباره با دخالت زئوس، خدای مردگان رضایت میده تا پرسفونه دو سوم هر سال رو پیش مادرش بمونه و یک سومش رو برگرده به جهان مردگان. اینجوریه که ما هر سال زمستون رو تجربه میکنیم، زمانی که هیچ غلاتی رشد نمیکنن! اینقدر این داستان هیجان‌انگیزه که کاشکی میشد به جای یک توضیح مضحک مثل فاصله و جهت تابش خورشید از و به زمین، به این داستان باور داشت!!!
بدقولی ایز ساچ عه ترن‌آف.