کمر درد پدیده ایه که بعد از سن رشد ظهور میکنه و هرگز از بین نمیره. بله. متاسفانه چنین میگذره زندگی!
در اسطورهشناسی یونانیان باستان، گناه به معنی این بوده که خودت نباشی! از نظر اونها تلاش نکردن برای شکوفا کردن خودشون و از اون طرف تلاش برای نمایش چیزی بیشتر از اون چیزی که عمیقا هستند، گناه بوده و اون رو زشت میدونستن. نتیجه درونی شدن این عقیده در یک فرهنگ، یک تمدن خودشناس و شکوفاست! غیر از این نمیتونه باشه! شاید خدایان اساطیری نداشته باشم، ولی به این عقیدهشون، ایمان قلبی دارم. این گناهه که خودت رو نشناسی و این گناهه که تمام چیزی که هستی رو نپذیری و به سمتش نری و چه چیزی بیشتر از این برای شکوفا شدن؟
Usually, when people ask how I'm doing the real answer is I'm doing shitty, but I can't say I'm doing shitty because I don't even have a good reason to be doing shitty. So if I say, "I'm doing shitty," then they say, "Why? What's wrong?" And I have to be like, " Uh, I don't know, all of it?" So instead when people ask how I'm doing, I usually say, "I'm doing so great."
- Bojack Horseman, Season 5, Episode 6, 04:01
- Bojack Horseman, Season 5, Episode 6, 04:01
شب که میشود بیشتر از هرچیزی به تو فکر میکنم، شبها خصوصیترند و تو، خصوصیترین بخش زندگی من هستی. شبها که صدای نفسهایت گوش مرا پر نمیکنند و توی چشمهات زل نمیزنم، به تو فکر میکنم. به بوسیدن مژههات، به فشردن دستت، به صدای زمزمههات، وقتی میگویی دوستت دارم، به اینکه تو بی من چه میکنی؟ به پوست من هم فکر میکنی؟ یا به موهام؟ به خندههام هم فکر میکنی؟ دلت برای بوسیدنم هم تنگ میشود؟ دلت برای ذوق کردنم برای برههای کوچک شاد تنگ میشود؟ تو هم شبها، دوست داری با من توی گندمزار بدوی؟ هر شب... به ستارهها زل میزنم و به این فکر میکنم که تو هم به همین ستارهها زل زدهای؟ به اینکه تو هم دلت با ماه کامل میگیرد؟ به اینکه تو هم دوست داری اشکهام را پاک کنی؟ دوست داری تمام خیابان را باران پر کند؟ به اینکه آغوش خالیات بوی مرا نمیدهد. به تو، به تو و به تو... فکر میکنم....
اگر عطر شیربرنج گرم وسط صبح زمستانی و طعم هنداونه در میانه تابستان دیگر خوشحالت نکند، چه خواهد شد؟
مسکن خوردم ولی آلام جسمانیم رو تسکین نبخشید. یکم پول بدین ببینم حداقل واسه آلام روحیم میتونم کاری کنم؟
در روزگاری که همه دوست دارند دیده شوند، آنکه به دنبال دیده شدن نیست بیشتر به چشم میآید. آنکه به دنبال عاشقی نیست بیشتر درگیرش میشود و آنکه تنهایی را بیشتر دوست دارد، آرامشش بیشتر بهم میریزد. این روزگار و دنیا، هیچگاه به کام نیست، الا برای مجانین. مجانین همانانند که عاشق زندگیاند، حتی توی جوب دنبال خزههای سبز میگردند و لابلای بدبختیهاشان، یک جرز دیوار پیدا میکنند تا بهش بخندند. بین خودمان باشد، مجانین همیشه برندهاند، هیچ سناریویی آنها را نمیشکند.
میگفت هر صفتی رو تشخیص دادی، خودت هم داریش. آدمی که حسودی رو تجربه نکرده نمیدونه آدم حسود چه شکلیه. آدمی که افسرده نشده توی عمرش، نمیدونه واقعا افسردگی چه حالیه... داشت میگفت و میگفت و میگفت و من تمام مدت، به این فکر میکردم که چقدر خوب عاشقا رو تشخیص میدم. آدمی که برق چشماش و صداش و تک تک حرکتاش، اسم یک معشوق رو داد میزنه و این رو مدیون تو هستم...
عزیزم، میگذرد روزگار، با من و تو یا بدون ما. تنها رسالت ما این است که گوشهای از دنیا، روی فکر یک نفر، توی خاطرات عزیزانمان، توی یک موزه، توی یک گالری یا کتاب قصه، لابلای خطوط نقاشی و تصویر، ردی از خودمان به جا بگذاریم تا چند نفری یادمان را جاودانه کنند. مثل مردی که تنها توی غار نشسته و با مشتی رنگ حمله قهرمانانهاش به حیوانات وحشی را جاودانه کرده است و هر روز به نقاشیاش زل زده و بدون اینکه بداند غرور را چجوری تلفظ میکنند یا مینویسند احساس غرور کرده و بدون هیچ کلمهای میدانسته این حس شکوه، ارزش جاودانگی را دارد.