SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
دختر عزیزم، بگذار برایت از دنیایی که قرار است پا در آن بگذاری بگویم. دنیای من و تو روی یک کره کوچک خلاصه میشود. دنیای بعضی آدم‌ها هم چندتا کره و قمر است، در حالی که وسعت دنیای بعضی آدم‌ها بیشتر از یک خیابان نمیشود، دنیای بعضی هم فراتر از آشپزخانه خانه‌شان نمیرود و بجز آشپزخانه‌شان در همه‌جا احساس غریبگی دارند. دنیای بعضی آدم‌ها هم جا و مکان نیست، دنیایشان یک آدم دیگر است یا یک کتاب یا یک یادگاری، حتی یک سنگ قبر که همیشه بشورندش و به آدمی که آن زیر خوابیده دل ببندند، انگار زنده است. چرا که گاهی مشقت تنهایی بیشتر از این است که بتوانی مرگ یک عزیز را قبول کنی. بعضی‌ها از همه طفلکی‌ترند، دنیایشان تماما توی خودشان خلاصه میشود، نه لذت دویدن توی گندمزار را میفهمند، نه لذت نسیم خنک پاییز را، نه از دیدن برگ زردی ذوق میکنند و نه از دیدن برگ سبزی به شور می‌‌آیند. نه به آدمی دل میبندند و نه به حیوانی کمک میکنند. دنیایشان میشود یک حلقه بی حاصل، میان بیدار شدن برای خوابیدن و خوابیدن برای بیدار شدن زندگی میکنند. و آدمی که به شوق آب دادن به گل‌هایش بیدار نشود، اصلا چه لذتی را درک میکند؟
امیدوارم تصورت از این زندگی، تماما رنج و درد نباشد؛ که این دنیا همانقدر که لجن است، زیبایی هم دارد. همین است که رنج زیستن را دوچندان میکند، بشر که ذاتا در حال دویدن و دریدن و دریده شدن و دیده شدن و دیده نشدن و درد و درد و درد آفریده شده، مدام توی این باتلاق بی انتها فرو میرود و مدام خودش را با امید زیبایی‌ها بالا میکشد. (و چه بسیارند کسانی که دنیای کوچکشان نمیگذارد چیزهای زیباتر را ببینند). این تنازع بقا بین تسلیم شدن و جنگیدن هر روز و هر روز و هر روز، توی مغز آدم تکرار میشود. هر روز به کثافت‌کاری بشر نگاه میکنی و با خودت فکر میکنی "ارزشش را ندارد، باید بارم را ببندم" و از ته دل، میخواهی از دنیات بروی تا دیگر این لجنزار را نبینی و همان لحظه به خودت میگویی پس بوی باران چه؟ پس لمس اولین بند انگشت نوزادها چه؟ پس مهربانی چه؟ پیرمردهای پر از قصه نگفته را چه کسی بغل میکند؟ موهای سپید مادرها را چه کسی میبافد؟ اگر من بروم، چه کسی جای من میخندد و قهقهه میزند؟ کی عاشق شاخ‌های کوچک بزغاله‌ها میشود؟ گربه‌های سیاه را کی لوس میکند؟ کی به کلاغ‌ها لبخند میزند؟ اگر من بروم، کی میتواند به جای من، خود من باشد؟ و این است که دوباره بلند میشوی و میجنگی، برای گندمزارها، شاخ‌های کوچک بزغاله‌ها، برای پاییز، بوی باران، جوی آب، دویدن توی خیابان، بوی کیک لیمو و چای هل... دخترم، آدم‌ها را چیزهای خیلی مهلکی میکشد و چیزهای خیلی ساده‌ای زنده نگه میدارد و رنج زیستن را همین زیبا و همین سنگین میکند...
دوشنبه ها روزهای تنهایی هستند. هر دوشنبه این را دوباره میفهمم. انگار چیزی لابلای روزهای هفته میخزد و کمین میکند تا دوشنبه تمام اقیانوس ها را توی چشم هات و تمام غصه ها را توی دلت بریزد و بغضی توی گلویت بکارد که تلخی تمام روزگار را پخش میکند و نفست را بند می آورد. برای من دوشنبه ها سنگینند، شاید سنگین تر از غروب جمعه!
بعضی‌وقتا هم زندگی پشت میکنه بهت.
اگرچه میگذره، بات بوی، اون گذشتنش چقدر طول میکشه!
کمر درد پدیده ایه که بعد از سن رشد ظهور میکنه و هرگز از بین نمیره. بله. متاسفانه چنین میگذره زندگی!
در اسطوره‌شناسی یونانیان باستان، گناه به معنی این بوده که خودت نباشی! از نظر اون‌ها تلاش نکردن برای شکوفا کردن خودشون و از اون طرف تلاش برای نمایش چیزی بیشتر از اون چیزی که عمیقا هستند، گناه بوده و اون رو زشت میدونستن. نتیجه درونی شدن این عقیده در یک فرهنگ، یک تمدن خودشناس و شکوفاست! غیر از این نمیتونه باشه! شاید خدایان اساطیری نداشته باشم، ولی به این عقیده‌شون، ایمان قلبی دارم. این گناهه که خودت رو نشناسی و این گناهه که تمام چیزی که هستی رو نپذیری و به سمتش نری و چه چیزی بیشتر از این برای شکوفا شدن؟
Usually, when people ask how I'm doing the real answer is I'm doing shitty, but I can't say I'm doing shitty because I don't even have a good reason to be doing shitty. So if I say, "I'm doing shitty," then they say, "Why? What's wrong?" And I have to be like, " Uh, I don't know, all of it?" So instead when people ask how I'm doing, I usually say, "I'm doing so great."

- Bojack Horseman, Season 5, Episode 6, 04:01
شب که میشود بیشتر از هرچیزی به تو فکر میکنم، شب‌ها خصوصی‌ترند و تو، خصوصی‌ترین بخش زندگی من هستی. شب‌ها که صدای نفس‌هایت گوش مرا پر نمیکنند و توی چشم‌هات زل نمیزنم، به تو فکر میکنم. به بوسیدن مژه‌هات، به فشردن دستت، به صدای زمزمه‌هات، وقتی میگویی دوستت دارم، به اینکه تو بی من چه میکنی؟ به پوست من هم فکر میکنی؟ یا به موهام؟ به خنده‌هام هم فکر میکنی؟ دلت برای بوسیدنم هم تنگ میشود؟ دلت برای ذوق کردنم برای بره‌های کوچک شاد تنگ میشود؟ تو هم شب‌ها، دوست داری با من توی گندم‌زار بدوی؟ هر شب... به ستاره‌ها زل میزنم و به این فکر میکنم که تو هم به همین ستاره‌ها زل زده‌ای؟ به اینکه تو هم دلت با ماه کامل میگیرد؟ به اینکه تو هم دوست داری اشک‌هام را پاک کنی؟ دوست داری تمام خیابان را باران پر کند؟ به اینکه آغوش خالی‌ات بوی مرا نمیدهد. به تو، به تو و به تو... فکر میکنم....
اگر عطر شیربرنج گرم وسط صبح زمستانی و طعم هنداونه در میانه تابستان دیگر خوشحالت نکند، چه خواهد شد؟
مسکن خوردم ولی آلام جسمانیم رو تسکین نبخشید. یکم پول بدین ببینم حداقل واسه آلام روحیم میتونم کاری کنم؟
در روزگاری که همه دوست دارند دیده شوند، آنکه به دنبال دیده شدن نیست بیشتر به چشم می‌آید. آنکه به دنبال عاشقی نیست بیشتر درگیرش میشود و آنکه تنهایی را بیشتر دوست دارد، آرامشش بیشتر بهم میریزد. این روزگار و دنیا، هیچگاه به کام نیست، الا برای مجانین. مجانین همانانند که عاشق زندگی‌اند، حتی توی جوب دنبال خزه‌های سبز میگردند و لابلای بدبختی‌هاشان، یک جرز دیوار پیدا میکنند تا بهش بخندند. بین خودمان باشد، مجانین همیشه برنده‌اند، هیچ سناریویی آنها را نمیشکند.