یورونا که یعنی زن گریان، یه افسانهس در آمریکای لاتین که سینه به سینه نقل شده بین مردم. این افسانه در مورد زنیه به اسم ماریا که خیلی زیبا و مغرور بوده و نتیجتا خب حاضر نبوده با کسی کمتر از استانداردهای بالای خودش ازدواج کنه! ماریا تنها میمونه تا اینکه یک روز یک مسافر به دهکدهشون میرسه، ماریا از این مرد خوشش میاد و طی اتفاقاتی، ماریا و اون مرد جوان به هم میرسن. بعد از مدتی، مرد هوس میکنه به زندگیش وسط طبیعت برگرده و خیلی کم به ماریا و بچههاش سر میزده و در طول همون دیدار هم تمام تمرکزش روی بچه هاش بوده که باعث حسودی ماریا میشده. بعد از مدتی این مرد به ماریا میگه میخواد ازش جدا بشه و با زنی متمولتر در سطح خودش ازدواج کنه. ماریا هم که قاعدتا خوشحال نبوده! یک روز همسرش رو کنار رودخونه داخل یک کالسکه با یک زن دیگه میبینه و از شدت حسادت، بچههای خودش رو توی رودخونه میندازه. بعد از چند لحظه، تازه متوجه میشه با بچههای خودش چه کرده ولی نمیتونه پیداشون کنه. خودش هم در تلاش برای پیدا کردن بچههاش جونش رو از دست میده. در نهایت، شب اهالی دهکده پای رودخونه پیداش میکنن و همونجا به خاک میسپرنش. افسانهها میگن از اون شب ببعد کنار اون رودخونه صدای یک زن گریان میومده و اعتقاد دارن که روح ماریا، هنوز کنار اون رودخونه دنبال بچههاش میگرده و گریه میکنه. بخاطر همین دیگه کسی بهش نمیگه ماریا و بهش میگن یورونا.
قصهی یورونا برای من دوستداشتنی و خیلی تلخه. یورونا به من نشون میده عشق غیرعاقلانه که پاشو از در میذاره تو، عقل هم از همون در میره بیرون و بالاتر از پشیمونی هم که دردی برای روح نیست...!
قصهی یورونا برای من دوستداشتنی و خیلی تلخه. یورونا به من نشون میده عشق غیرعاقلانه که پاشو از در میذاره تو، عقل هم از همون در میره بیرون و بالاتر از پشیمونی هم که دردی برای روح نیست...!
این ترانه و موسیقی رو با تغییرهای کم و زیاد میشه پیدا کرد. بسیاری از افراد در فرهنگ لاتین و حتی غیرلاتین، یورونا رو خوندن. من شخصا با یکی از این نسخهها، توی انیمیشن کوکو آشنا شدم و بعد که رفتم دنبالش به این افسانه رسیدم و از روزی که دیدمش، نتونستم از سرم بیرونش کنم. گفتم شاید شما هم کرم ذهنی لازم داشتید که تقدیم کردم. :)
کسی داریم که خودش یا پدرش یا آشنای نزدیکش توی دایره جنایی نیروی انتظامی ای جایی کار کنه؟ یه سوال کوچیک دارم. برا مریض میخوام. 🤧
هر کسی روحشو یک جا میذاره و بعدش به جبر جغرافیایی تن میده. روح من توی پراگ جا مونده، در حالی که تا به حال اونجا نبودم، بعدش به جبر خاورمیانه تن دادم و بعید میدونم بدون فروختن روحم بتونم پاشم برم اونجا.
بنظرم رابطهای که دو طرفش هی سعی کنن حسودی اون یکی رو زیاد کنن تا صمیمیت طرف مقابلشون بیشتر بشه و با ترس از دست دادن و حسودی کنار خودشون نگهش دارن، رابطه نیست. فقط یه تپه تاپاله تازه س.
گربهی سیاه عزیزم، آدمی موجودی است که از دردهای بزرگ نمیشکند. نوع بشر را دردهای کوچک، ذره ذره ذره، آرام و بیصدا، خرد میکند، مثل جریان رودخانه که دل کوهها را. آدم که هستی احتمالا هر روز خودت را توی خطر میاندازی، هر روز میزنی بیرون، از شعاع محفوظ مهربان خانه، لابلای یک مشت گرگ و شغال، نفس میکشی، زندگی میکنی، جان میکنی تا نمیری، میدوی تا دریده نشوی، زخم میخوری ولی جایش را میبندی، عاشق میشوی، شکست میخوری، بیشتر از تمام خندههات گریه میکنی، کم کم کرگدن میشوی، از همه چیز جان سالم به در میبری، همه چیز را شکست میدهی، میشوی غول مرحله آخر، ولی آخرش باز هم صدای گریه یک بچه دماغوی تنها، در شعاع بیست متریات که برای بستنیاش گریه میکند و مورد بیتوجهی قرار میگیرد، تو را میکشد. بدتر از نیش تمام مارهایی که از دستشان فرار کردی و تیز تر از دندان تمام گرگهای جهان، صدای یک بیپناهی تو را میکشد. تو میفهمی بیپناهی چیست؟
عزیزکم، در حال انجام چه کاری هستی که در حال توجه کردن به من نیستی؟