به پدرتون فکر میکنید چی به ذهنتون میرسه؟
من؟ من یاد کسی میفتم که هیچوقت براش کافی نبودم.
من؟ من یاد کسی میفتم که هیچوقت براش کافی نبودم.
بچهتر که بودم - چون هنوز بچه هستم بنظرم - و مطالعه های فرعی و جزئی داشتم، به این فکر میکردم که چرا بعضی از مکاتب روانشناسی اینقدر روی بچگی تاکید دارن؟ مگه آدم چقدر توی بچگیش میمونه؟ مثلا ۱۳ سالم بود و به این فکر میکردم که خب من مگه چقدر به ۵ سالگیم فکر میکنم؟ ولی الان میفهمم که چقدر سادهس آدم توی گذشتههاش گیر بیفته و چقدر سادهتره که هی زور بزنه درستش کنه ولی نتونه و نتونه و نتونه. و هر شب خواب معلمیو ببینه که سرش داد زده، هر روز به این فکر کنه که چرا برای بابام ۲۰ وظیفه بود و ۱۹ کم کاری ولی برای بابای دوستم ۱۹ هم شاخ غول شکستن بود. خیلی سادهتر از چیزی که فکر کنی، اواخر بیست سالگیت مچاله میشی گوشه اتاق و به این فکر میکنی که چقدر به کسایی که باباشون باهاشون صمیمیه حسودیت میشه!
SevenHells
به پدرتون فکر میکنید چی به ذهنتون میرسه؟ من؟ من یاد کسی میفتم که هیچوقت براش کافی نبودم.
"من به بابام فکر ميكنم فقط نبودن به ذهنم ميرسه"
بله، نادیده گرفتن این درد هم ناشایسته.
بله، نادیده گرفتن این درد هم ناشایسته.
دوری مثل یه باتلاقه؛ دست و پا بزنی، لباساشو بو کنی، عکساشو ببینی، فیلمای ضبط شده رو مرور کنی، پیامای "داری میای پنیرم بخر" رو دوباره بخونی و گریه کنی، باتلاق میمونه، دریاچه نمیشه، رود نمیشه، حتی یه حوض آب معمولی هم نمیشه. دوری میمونه و تو چشات با پوزخند زل میزنه تا با این کارات، یواش یواش فرو بری زیر لایه لایه لایه دلتنگی و غم و بمیری.
یورونا که یعنی زن گریان، یه افسانهس در آمریکای لاتین که سینه به سینه نقل شده بین مردم. این افسانه در مورد زنیه به اسم ماریا که خیلی زیبا و مغرور بوده و نتیجتا خب حاضر نبوده با کسی کمتر از استانداردهای بالای خودش ازدواج کنه! ماریا تنها میمونه تا اینکه یک روز یک مسافر به دهکدهشون میرسه، ماریا از این مرد خوشش میاد و طی اتفاقاتی، ماریا و اون مرد جوان به هم میرسن. بعد از مدتی، مرد هوس میکنه به زندگیش وسط طبیعت برگرده و خیلی کم به ماریا و بچههاش سر میزده و در طول همون دیدار هم تمام تمرکزش روی بچه هاش بوده که باعث حسودی ماریا میشده. بعد از مدتی این مرد به ماریا میگه میخواد ازش جدا بشه و با زنی متمولتر در سطح خودش ازدواج کنه. ماریا هم که قاعدتا خوشحال نبوده! یک روز همسرش رو کنار رودخونه داخل یک کالسکه با یک زن دیگه میبینه و از شدت حسادت، بچههای خودش رو توی رودخونه میندازه. بعد از چند لحظه، تازه متوجه میشه با بچههای خودش چه کرده ولی نمیتونه پیداشون کنه. خودش هم در تلاش برای پیدا کردن بچههاش جونش رو از دست میده. در نهایت، شب اهالی دهکده پای رودخونه پیداش میکنن و همونجا به خاک میسپرنش. افسانهها میگن از اون شب ببعد کنار اون رودخونه صدای یک زن گریان میومده و اعتقاد دارن که روح ماریا، هنوز کنار اون رودخونه دنبال بچههاش میگرده و گریه میکنه. بخاطر همین دیگه کسی بهش نمیگه ماریا و بهش میگن یورونا.
قصهی یورونا برای من دوستداشتنی و خیلی تلخه. یورونا به من نشون میده عشق غیرعاقلانه که پاشو از در میذاره تو، عقل هم از همون در میره بیرون و بالاتر از پشیمونی هم که دردی برای روح نیست...!
قصهی یورونا برای من دوستداشتنی و خیلی تلخه. یورونا به من نشون میده عشق غیرعاقلانه که پاشو از در میذاره تو، عقل هم از همون در میره بیرون و بالاتر از پشیمونی هم که دردی برای روح نیست...!
این ترانه و موسیقی رو با تغییرهای کم و زیاد میشه پیدا کرد. بسیاری از افراد در فرهنگ لاتین و حتی غیرلاتین، یورونا رو خوندن. من شخصا با یکی از این نسخهها، توی انیمیشن کوکو آشنا شدم و بعد که رفتم دنبالش به این افسانه رسیدم و از روزی که دیدمش، نتونستم از سرم بیرونش کنم. گفتم شاید شما هم کرم ذهنی لازم داشتید که تقدیم کردم. :)
کسی داریم که خودش یا پدرش یا آشنای نزدیکش توی دایره جنایی نیروی انتظامی ای جایی کار کنه؟ یه سوال کوچیک دارم. برا مریض میخوام. 🤧
هر کسی روحشو یک جا میذاره و بعدش به جبر جغرافیایی تن میده. روح من توی پراگ جا مونده، در حالی که تا به حال اونجا نبودم، بعدش به جبر خاورمیانه تن دادم و بعید میدونم بدون فروختن روحم بتونم پاشم برم اونجا.