دخترک زیبای من، آن هنگام که به دنبال پروانههای کوچک میدوی تا زیباییشان را توی دستهای کوچکت جا کنی به تو یاد خواهم داد که زیبایی را نمیشود گرفت. فقط میشود آن را حس کرد و لذت برد. و چه چیزی زیباتر از عشق، وقتی که توی زندگیات جاری است؟ که هر دفعه معشوقت را تماشا میکنی، انگار دست میکنی توی حوض آب خنک، جرعه جرعه عشق مینوشی؟ و چه چیزی زیباتر از مهربانی، که حتی یادش هم قلبت را روشن میکند؟
من آدمی که برده یک موضوع میشه و تا ته دنیا درگیرشه رو تحسین میکنم. یعنی بنظرم کسی که عاشق آجر دیوار چیدنه و تا آخر عمرش داره آجر دیوار چیدن رو دوباره و دوباره امتحان میکنه تا به بهترین شکل موجود انجامش بده، با ارزش تر از پزشکیه که بخاطر پرستیژ پزشک شده و جون آدما رو نجات میده.
تو این وضع خود شوگرددیا هم دنبال شوگرددی ان. شما از کجا پیدا میکنین؟
حوصلهم سر رفته. کاش یکی مزاحم تلفنی بشه بگه بچه کجایی؟ منم بگم اح بیشعور قطع کنم.
دخترم، زندگی مجموعهای از کنده شدنهاست. از روزی که از رحم مادرت دل میکنی تا آخرین روزی که داری جان میکنی تا از این نکبتخانه بروی، هر روز کنده شدن را باید تمرین کنی. دل کندن از دوستان قدیمی، کندن خودت از یک رابطه سمی و حتی کندن پوست پیاز! کندن فعلی است که هرگز از تو جدا نخواهد شد!
دوست دارم خاکستریترین آدم دنیا باشم. اگر به این میگن سیبزمینی، بگن. من میخوام یه سیبزمینی خالی باشم!
سطح دغدغههای جهان اولیها داره مغز من رو مثل اسید میخوره. اگرچه هرکس مشکلش برای خودش مشکله و حتی مشکلات من برای بسیاری از آدمهای روی کره زمین (مثلا اون چند هزار و میلیون نفری که توالت و آب آشامیدنی و غذا ندارن) مزخرف و مسخرهس، اما اینکه وسط این پانادمی که مردم نمیرن سر مراسم پدرشون و سگ صاحابشو نمیشناسه و هزارتا بدبختی و خبر بد دیگه میای میگی "وای بچهها خیلی ناراحتم امسال جشن تولد نگرفتم، کادوهامم کم بود :(" اصلا توی کتم نمیره. آخه چرا؟ حداقل اعلام نکن. آخه- این عاقلانهس؟ نه ولم کنین میخوام اینو با بیل بزنم. ولم کنین میخوام اینو از-
یه روزایی هم هستن که اگه بتونی از تخت خودتو برسونی به مبل باید نوبل بهت بدن.
به پدرتون فکر میکنید چی به ذهنتون میرسه؟
من؟ من یاد کسی میفتم که هیچوقت براش کافی نبودم.
من؟ من یاد کسی میفتم که هیچوقت براش کافی نبودم.
بچهتر که بودم - چون هنوز بچه هستم بنظرم - و مطالعه های فرعی و جزئی داشتم، به این فکر میکردم که چرا بعضی از مکاتب روانشناسی اینقدر روی بچگی تاکید دارن؟ مگه آدم چقدر توی بچگیش میمونه؟ مثلا ۱۳ سالم بود و به این فکر میکردم که خب من مگه چقدر به ۵ سالگیم فکر میکنم؟ ولی الان میفهمم که چقدر سادهس آدم توی گذشتههاش گیر بیفته و چقدر سادهتره که هی زور بزنه درستش کنه ولی نتونه و نتونه و نتونه. و هر شب خواب معلمیو ببینه که سرش داد زده، هر روز به این فکر کنه که چرا برای بابام ۲۰ وظیفه بود و ۱۹ کم کاری ولی برای بابای دوستم ۱۹ هم شاخ غول شکستن بود. خیلی سادهتر از چیزی که فکر کنی، اواخر بیست سالگیت مچاله میشی گوشه اتاق و به این فکر میکنی که چقدر به کسایی که باباشون باهاشون صمیمیه حسودیت میشه!