انتظارهایی که کش میآیند و کش میآیند و کش میآیند، انگار در انتهایشان ابدیت میدرخشد، من را کلافه میکنند. به سقف زل میزنم و با خودم تکرار میکنم "صبور باش"، ساده انگارانه. انگار صبور بودن چیزی از حجم انتظارم کم خواهد کرد. مدام توی مغزم میخندم و مدام گریه میکنم، یکی برای آنچه در انتظارش هستم و دیگری برای اینکه طاقتم کم شده است. وقتی منتظرم، پنجرهها با چشمهایم دوستانهترند، پستچیها مرا میشناسند و تمام دلباختگان بختبرگشته، انتظار مرا بدون هیچ تاملی توی صورتم میبینند.
امشب برای من شبی پر از انتظار و معنا است. چیزهای زیادی توی فکرم شنا میکنند و هر لحظه آرزو میکنم، کاشکی هنری بجز نوشتن داشتم تا این انتظار را به چیزی بیشتر از کلمات تکراری تبدیل کنم؛ شاید چیزی چشمنوازتر. اما زندگی همین است عزیزکم. من میمانم و صبوری که آنقدر توی سرم مثل پتک کوبیده شده که معنایش را از دست داده. صَ ب و ر ی. و شبی که تا ابد کش میآید.
امشب برای من شبی پر از انتظار و معنا است. چیزهای زیادی توی فکرم شنا میکنند و هر لحظه آرزو میکنم، کاشکی هنری بجز نوشتن داشتم تا این انتظار را به چیزی بیشتر از کلمات تکراری تبدیل کنم؛ شاید چیزی چشمنوازتر. اما زندگی همین است عزیزکم. من میمانم و صبوری که آنقدر توی سرم مثل پتک کوبیده شده که معنایش را از دست داده. صَ ب و ر ی. و شبی که تا ابد کش میآید.
الان واقعا نیاز داشتم یه سلبریتی خیلی محبوب اما مرموز باشم که توییت میکنه "بچه ها همین الان بهم یه دونات شکلاتی برسونید وگرنه زندگیم به پایان میرسه." و بعد پتو رو بکشم رو سرم بخوابم.
من به تو نیاز دارم، همونقدر که ستاره ها برای درخشیدن نیاز به شب دارن و همونقدر که ماه برای تابیدن نیاز به خورشید داره. به تو احتیاج دارم، مثل درختی که عاشق خورشیده و مثل دریایی که به ساحل احتیاج داره. و تورو دوست دارم، همون شکلی که جوجه اردکا آب تنی توی آب رو دوست دارن و همون شکلی که یه آدم خسته روی خنک بالششو دوست داره.
کاری که یک تماشاکننده با دقت و سرعت عمل من میکنه رو مغول ها با خاک ایران نکردن.
فامیل مفهوم دوپهلوییه و داشتن فامیل مثل دو روی شمشیره. مثلا وقتی فامیل میاد مهمونی بده ولی وقتی عیدی میده خوبه. وقتی فضولی میکنه بده و وقتی کمک تعارف میکنه خوبه. این باعث میشه قطع ارتباط کامل یا غرق شدن در ارتباط کامل باهاش غیرممکن بشه و ما مثل الکترونهای سرگردون و درگردش، مدام بهشون نزدیک بشیم و دور بشیم و هیچوقت نتونیم درست مشخص کنیم که مرز این ارتباط دقیقا کجاست و چرا با وجود اینکه ازشون خوشمون میاد ازشون نفرت هم داریم.
بیا با هم بدویم، به سوی ابدیت حبس شده لابلای ستارههای چند میلیون ساله و لابلای نقاشیهای غارنشینانی که چیزی بجز فردا نمیفهمیدند؛ در میان مجسمههای مرمر کنج موزهها و به عمق کلماتی که مدام و پیوسته توی گوش نوع آدمیزاد تکرار میشوند و تا فردای ابدیت به قلبها امید میبخشند، مثل آزادی، مثل لذت و مثل عشق.
من اونجایی فهمیدم بزرگ شدن کیف نمیده که بد خوابیدم و با گردن گرفته و کمر درد بیدار شدم.
دخترک زیبای من، آن هنگام که به دنبال پروانههای کوچک میدوی تا زیباییشان را توی دستهای کوچکت جا کنی به تو یاد خواهم داد که زیبایی را نمیشود گرفت. فقط میشود آن را حس کرد و لذت برد. و چه چیزی زیباتر از عشق، وقتی که توی زندگیات جاری است؟ که هر دفعه معشوقت را تماشا میکنی، انگار دست میکنی توی حوض آب خنک، جرعه جرعه عشق مینوشی؟ و چه چیزی زیباتر از مهربانی، که حتی یادش هم قلبت را روشن میکند؟
من آدمی که برده یک موضوع میشه و تا ته دنیا درگیرشه رو تحسین میکنم. یعنی بنظرم کسی که عاشق آجر دیوار چیدنه و تا آخر عمرش داره آجر دیوار چیدن رو دوباره و دوباره امتحان میکنه تا به بهترین شکل موجود انجامش بده، با ارزش تر از پزشکیه که بخاطر پرستیژ پزشک شده و جون آدما رو نجات میده.
تو این وضع خود شوگرددیا هم دنبال شوگرددی ان. شما از کجا پیدا میکنین؟