SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
هر روز بیدار میشوم تا شب بخوابم. در تکرار مکرر روزهای بی‌معنا و بی‌تفاوت، مثل موشی بی‌ارزش افتاده‌ام توی تله. شک ندارم اگر کسی مرا از این تله نجات ندهد، از گرسنگی که نه، اما از تنها بودن با افکار خودم خواهم مرد. هر روز به پنجره‌ها نگاه میکنم و به راه‌های بی‌انتها زل میزنم و کسی پشت چشم‌هایم گریه میکند. از انتظار استخوان‌هام خرد میشود و کسی توی فکرم جیغ میکشد. هر روز توی سرم در صف اعدامی بی‌پایان و روزمره، که حکمش را هم خودم امضا کرده‌ام، می‌ایستم؛ به جلادی که خودم هستم، نگاه میکنم، سیاه پوشیده و خرد شده، خسته از اینکه هر روز باید خودم را بکشم و چشمانی که از بس کشتن دیده‌اند، دیگر برایشان هیچ احساسی مهم نیست. به این فکر میکنم که شاید هیچوقت، هیچ‌کسی نتواند مرا از این مخمصه نجات دهد. اینجا، توی ذهن شوم و شرورم، فقط خودم هستم...
میدونید، نه که چشم دیدن خوشیاتونو نداشته باشم ولی وقتی هفت تا شوآف پشت سر هم میذارید و جوری نظر میدید و حرف میزنید انگار توی این دنیا زندگی نمیکنید و همه چی گل و بلبله و ناراحتی و بدبختی دیگران هیچه دیگه ازتون بدم میاد.
یعنی چند نفر الان روی کره زمین دارن توی حسرت بغل یک نفر دیگه گریه میکنن؟
اگر اینجا باشیم و ندوییم، بازم به این نکبت میگی زندگی؟
A simple touch of your breath on my neck-
مهم نیست اگه همه دارن با سریالش چشمتونو پر میکنن. این آهنگ مفهومش قوی تر از اینه که بخوایم محدودش کنیم. لذت ببرید 😌
مهربون بودن با آدما سخت نیست تا جایی که یه بچه میگه میشه مداد رنگیات مال من؟ اونجاست که میخوای همرو کتک بزنی.
انتظارهایی که کش می‌آیند و کش می‌آیند و کش می‌آیند، انگار در انتهایشان ابدیت میدرخشد، من را کلافه میکنند. به سقف زل میزنم و با خودم تکرار میکنم "صبور باش"، ساده انگارانه. انگار صبور بودن چیزی از حجم انتظارم کم خواهد کرد. مدام توی مغزم میخندم و مدام گریه میکنم، یکی برای آنچه در انتظارش هستم و دیگری برای اینکه طاقتم کم شده است. وقتی منتظرم، پنجره‌ها با چشم‌هایم دوستانه‌ترند، پستچی‌ها مرا میشناسند و تمام دلباختگان بخت‌برگشته، انتظار مرا بدون هیچ تاملی توی صورتم میبینند.
امشب برای من شبی پر از انتظار و معنا است. چیزهای زیادی توی فکرم شنا میکنند و هر لحظه آرزو میکنم، کاشکی هنری بجز نوشتن داشتم تا این انتظار را به چیزی بیشتر از کلمات تکراری تبدیل کنم؛ شاید چیزی چشم‌نوازتر. اما زندگی همین است عزیزکم. من میمانم و صبوری که آنقدر توی سرم مثل پتک کوبیده شده که معنایش را از دست داده. صَ ب و ر ی. و شبی که تا ابد کش می‌آید.
الان واقعا نیاز داشتم یه سلبریتی خیلی محبوب اما مرموز باشم که توییت میکنه "بچه ها همین الان بهم یه دونات شکلاتی برسونید وگرنه زندگیم به پایان میرسه‌." و بعد پتو رو بکشم رو سرم بخوابم.
من به تو نیاز دارم، همونقدر که ستاره ها برای درخشیدن نیاز به شب دارن و همونقدر که ماه برای تابیدن نیاز به خورشید داره. به تو احتیاج دارم، مثل درختی که عاشق خورشیده و مثل دریایی که به ساحل احتیاج داره. و تورو دوست دارم، همون شکلی که جوجه اردکا آب تنی توی آب رو دوست دارن و همون شکلی که یه آدم خسته روی خنک بالششو دوست داره.
به وسعت جهان از آدما بدم میاد و به وسعت کل هستی از آدم فضول.
کاری که یک تماشاکننده با دقت و سرعت عمل من میکنه رو مغول ها با خاک ایران نکردن.