SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
از دست دادن حسی است که تجربه کردنش هیچ‌گاه ساده‌تر نمیشود، چرا که برای هرچیز از دست رفته‌ای، خاطرات متفاوتی به ذهنت هجوم می‌آورند و هربار که چیزی یا کسی را از دست میدهی، جای خالی‌اش شکل متفاوتی دارد. و غمبار است که بالاخره، جایی میان انکارهایت، قلبت فشرده میشود و میفهمی دیگر هیچ چیز، به اندازه از دست رفته‌هایت برای پر کردن جای خالیشان مناسب نیست. شب‌ها برایت آرزو میکنم هیچ چیز را از دست ندهی. نه لذت تاب خوردن لابلای چمن‌هارا، نه لذت دویدن را، نه لذت در آغوش کشیدن را و نه هیچ چیز دیگری...
شمارو دعوت میکنم به فکر کردن به یک چایی داغ در یک عصر بارونی تا گرمای نکبت تابستون قابل تحمل‌تر بنظر بیاد.
میگن خونه همونجاست که روحت آرومه. خونه من وسط پتومه.
هر شب به ستاره‌ها میگم دوستت دارم. شاید اونور دنیا، یه وقتی نگاهشون کردی، یکیشون بهت چشمک زد، یاد من افتادی و دلت گرم شد.
انقد پی ام اس واسم غیرقابل تحمله که چشم دیدن شادی هیچ بشری رو ندارم.
فکر کنم مسئولین همیشه پی ام اسن.
من دیگه نیت خیر هیچکسی که توی اینستا و تلگرام و اینور اونور داره خیرخواهیشو پخش میکنه باور نمیکنم. چون باور دارم اگر نیت یک نفر صرفا خیرخواهی باشه اینقد تو بوق و کرنا پخشش نمیکنه. مگر اینکه حواسش نباشه و بقیه پخشش کنن. ولی خودت؟ خودت چه دسته بیلی هستی میدی ازت فیلم بگیرن که داری مثلا کمک میکنی به یکی؟
مهربون ایز د نیو سکسی عزیزانم. مهربون باشین.
کاش میشد بزنمت زیر بغلم و بدوام. مهم نیست کجا. فقط بدوام و برم. ولی زورشو ندارم. توام قدت بلنده و صورتت به تیر برقا و آدما میخوره و ادامه مسیر رو ناممکن میکنی. کاشکی دنیا پرفکت بود عزیزم. کاشکی...!
هر روز بیدار میشوم تا شب بخوابم. در تکرار مکرر روزهای بی‌معنا و بی‌تفاوت، مثل موشی بی‌ارزش افتاده‌ام توی تله. شک ندارم اگر کسی مرا از این تله نجات ندهد، از گرسنگی که نه، اما از تنها بودن با افکار خودم خواهم مرد. هر روز به پنجره‌ها نگاه میکنم و به راه‌های بی‌انتها زل میزنم و کسی پشت چشم‌هایم گریه میکند. از انتظار استخوان‌هام خرد میشود و کسی توی فکرم جیغ میکشد. هر روز توی سرم در صف اعدامی بی‌پایان و روزمره، که حکمش را هم خودم امضا کرده‌ام، می‌ایستم؛ به جلادی که خودم هستم، نگاه میکنم، سیاه پوشیده و خرد شده، خسته از اینکه هر روز باید خودم را بکشم و چشمانی که از بس کشتن دیده‌اند، دیگر برایشان هیچ احساسی مهم نیست. به این فکر میکنم که شاید هیچوقت، هیچ‌کسی نتواند مرا از این مخمصه نجات دهد. اینجا، توی ذهن شوم و شرورم، فقط خودم هستم...
میدونید، نه که چشم دیدن خوشیاتونو نداشته باشم ولی وقتی هفت تا شوآف پشت سر هم میذارید و جوری نظر میدید و حرف میزنید انگار توی این دنیا زندگی نمیکنید و همه چی گل و بلبله و ناراحتی و بدبختی دیگران هیچه دیگه ازتون بدم میاد.