مادرم گفته بود چرا اینقدر غمگینی؟ و من گفته بودم از غم است که هنر زاییده میشود...
دلم میخواد برم. برم یه جایی که یه خونه وسط یه گندمزار منتظرمه و چند کیلومتر اونطرفترش یه ایستگاه قطار چشم به راه آدماییه که خستهن و فقط میخوان برن. دلم میخواد با دوچرخه بیام جلوی قطار، دنبالت بگردم، از شهر برام پارچه و ادویه خریده باشی، که باهاشون دامن چینچین بدوزم و غذای دو نفریمونو بپزم. دلم میخواد برم...
رسالت من توی خونه جلب پشهس. یعنی اگه کل خونه رو سمپاشی کنن که حشرات بمیرن و بخوان بفهمن سمپاشی جواب داده یا نه، منو یه شب میفرستن تو خونه بخوابم، اگه فرداش سالم مونده بودم ینی همه مردن.
بعضیوقتا زنده بودن هم بار زیادی میشه روی دوشم و بعضیوقتا هم دلم میخواد تا قیام قیامت زندگی کنم و قاصدکهای سرگردون روی زمین رو بشمرم.
از آدم خودخواه بپرهیزید چون هرچی روش حساب کنید، فایده نداره. پای منافعش درمیون باشه، منافع شمارو که هیچ، خودتونم خوراک کفتار میکنه.
گفته بودم اگر نباشی دیوانه میشوم و تو خندیده بودی گفته بودی چیزی نمیشود. من همیشه هستم فقط دورترم. خندیده بودم و فکر میکردم همه چیز خوب خواهد بود. حالا هم همه چیز خوب است. ولی کاشکی نزدیک بودی عزیزم. کاشکی نزدیکتر بودی...
SevenHells
کاش من همه بودم؛ با همه بیلها، تو را کتک میزدم...
برای نفهمترینها، خودخواهترینها، ابلهترینها و حق به جانب ترینها. 💞