اوایل نوجوانیام بود، حس میکردم تمام دنیا را روی شانه هایم میکشم. در شهر کوچکی زندگی میکردیم، که از مردمش کینه داشتم؛ اخلاق های مزخرفی داشتم، از همان بچگی. کسی نمیدانست چه مرگم است. مثل یک بختک، که روی رویاهات میافتد، افتاده بودم روی زندگی هرکس که مجبور بود کنارم زندگی کند. میخواستم خودم باشم اما تنها دریافتم از خودم بودن، مدام نصیحت و مدام فضولی بود، یکی از خانواده و یکی از سوی مردم. رویای داشتن چیزی را داشتم که بنظر نمیرسید بتوانم هرگز به آن برسم. و برای همین، گرچه عاشق نشده بودم، دلگیری یک عاشق خسته را میفهمیدم. قلب کوچکی داشتم، آنقدر خام، انگار تمام عمرم کودک دو ساله ای بودم که میترسیده بدود و هرگز ندویده، و این قلب کوچک برای اندوهم بسیار کوچک مینمود. لحظه به لحظه ام را میشمردم تا از این شهر نکبت بروم، و خودم را توی این زندگی نکبت جا بگذارم تا جای دیگری شکوفا بشوم. در انتظار این شکفتن، کتاب میخواندم و بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم، دلم هر بار با شخصیت ها شکست و گریستم. تنها مینشستم گوشه ی خانه، جلوی سیستم بدرد نخور و کندی که داشتیم، گوش میسپردم به موسیقی و بدون اینکه بفهمم معنای عشق یا اشتیاق چیست و بدون اینکه ژرفای غم دیگران را درک کرده باشم میگریستم؛ ساعت ها و ساعت ها. سریال ها و فیلم های مختلف را میدیدم، بارها و بارها، تا با هیچ آدمی حرف نزنم و آخر هر کارتون گریه میکردم و هربار که مادرم سعی میکرد مرا از آن صفحه خشک و بی روح بکند گریه میکردم. توی مدرسه شکنجه شدم، گریه میکردم. هر روز یک انشا مینوشتم و گریه میکردم. گریه میکردم چون زشت بودم، گریه میکردم چون لباسی که میخواستم را نمیتوانستم بپوشم. کسی نمیفهمید چرا برایم باید مهم باشد، سرزنش میشدم و گریه میکردم. توی ذهن خودم گم میشدم و گریه میکردم و گریه میکردم و گریه میکردم و آنقدر قلب کوچکم میشکست که وقت نمیکردم آن را شکسته بندی کنم. هرگز دلم سبک نشد. امروز این موسیقی را دیدم، اتفاقی و در لابلای فایل های قدیمی، آنقدر اتفاقی که انگار مقدر باشد در این روز دلگیر، تمام عذاب ها و گریه های کودکی ام را با تمام زخم های بسته نشدهام را به خاطر بیاورم و گریه کنم و گریه کنم و گریه کنم. برای قلب کوچکی که نتوانست درست رشد کند و هنوز از غم های گذشته میشکند. و گریه کنم برای خشم و غمی که هنوز توی وجودم هست، و برای کینه ای که از خودم و از دیگران دارم، که حتی اگر زیر چندین لایه فراموشی پنهانشان کرده باشم، هنوز آنقدر تازه اند که بتوانند مرا بگریانند و بگریانند و بگریانند...
حالا بزرگ شده ام، از این شهر نکبت رفته ام و قرار است با کسی که دوستش دارم زندگی کنم. اما انگار گوشه ای از قلبم را گره زده باشم به این خاطرات نکبت تر از این شهر، مدام برمیگردم به اینجا، به این خاطرات و به همان زخم ها و سیاهی ها و گریه میکنم و گریه میکنم و هرگز بزرگ نمیشوم و هرگز دلم سبک نمیشود...
حالا بزرگ شده ام، از این شهر نکبت رفته ام و قرار است با کسی که دوستش دارم زندگی کنم. اما انگار گوشه ای از قلبم را گره زده باشم به این خاطرات نکبت تر از این شهر، مدام برمیگردم به اینجا، به این خاطرات و به همان زخم ها و سیاهی ها و گریه میکنم و گریه میکنم و هرگز بزرگ نمیشوم و هرگز دلم سبک نمیشود...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
I dreamed a dream...
اردیبهشت تموم شد ولی هنوز با کسایی که بهش میگفتن اردیبعشق کنار نیومدم.
SevenHells
<unknown> – Chopin-Prelude-in-E-Minor-Violin-Transcription_6252516
در اضطراب پنهان در میان نتهای آرامشبخش شوپن، به تو فکر میکنم، پیراهن تو را بغل میکنم، مینشینم گوشهای خلوت و تاریک و چشم هام را میبندم. این نزدیکترین چیز به آغوش توست. بوی پیراهنت را نفس میکشم و به این فکر میکنم که اگر بودی تا صبح با چشم هام تو را میبوسیدم و تک تک این نتها را برات میخواندم. آنقدر دور تو میگشتم تا فرشته بشوم و آنقدر برایت قصه جن و پری میگفتم تا پلکهات سنگین شوند و آنقدر نوازشت میکردم تا وقتی نفسهات یکنواخت شوند. تو را میکشیدم و چشمهای تو را مینواختم، تا در تمام تاریخ جاودانه شوی و از صدات مجسمه ای میساختم، مرمرین، تا هیچ گاه فراموش نشود و تمام دنیا را پابرهنه میگشتم تا قصههای تورا تمام ملتها بشنوند؛ به اندازه اقیانوس برایت میگریستم و به اندازه تمام بادهای جهان برایت میخندیدم، تا بعدها، همه افسانه دختری را بگویند که عاشقی عقلش را ربوده و عاشق مردی شده که دلتنگیاش عقل آدم را میکشد...
SevenHells
NEEDTOBREATHE – HARD LOVE
Hold on tight a lil longer
what don't kill ya makes ya stronger.
what don't kill ya makes ya stronger.