هزاران جان روی زمین و هزاران سیاره و ستاره و کهکشان در اطراف زمین. من و تو چقدر کوچکیم عزیزم! در وسعت جاودانگی نقطه ای کوچک هستیم، مثل لکه ای جوهر پخش شده گوشه کاغذ، که کسی متوجهش نمیشود. اما هستیم. من هستم و تو هستی. و این کوچک بودنمان، ما را به زیر نمیکشد و این کوچک بودنمان ما را نمیکُشد. و در چشم من، این خود زیبایی و هنر است....
هیجانم در سطح داشتن یه برنامه خیلی خفن و بزرگه که دنیا رو تغییر میده ولی اکشنم در حد یه لاکپشت پیر خسته ی تنها هم نیست.
جادوی عکسها این است که به انسان قدرت میدهند بتواند روزی، برای شادی تویشان غصه بخورد یا به غصه درونشان بخندد. وقتی توی آغوش معشوقمان به دوربین میخندیدیم، چند بار به روزی فکر کردیم که آن عکس را توی آلبوم بغل کنیم و تمام وجودمان را زار بزنیم؟ و لحظه ای که چشم های اشکبارمان شکار یک دوربین شدند و با صراحت ابراز آزردگی کردیم، چند بار به این فکر میکردیم که روزی در آینده، به اوج حماقتمان خواهیم خندید؟ در تاریخ کوچک عمر بی اهمیتمان، چند لحظه ی به یادماندنی داشتیم که هیچ دوربینی ثبتشان نکرد و ما هم ناسپاس تر از آن بودیم که خاطره شان را تا ابد نگه داریم؟ چند تا خنده و چندتا گریه لابلای تاریخ جا گذاشته ایم؟ کجای زندگی بود که دلمان را سوار بر قاصدک ها، به باد سپردیم و هیچ دوربین و هیچ چشمی نبود که آن را ثبت کند تا بزرگ که شدیم یادمان بیاید قلبمان دارد کجا پرواز میکند؟