SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
#ناشناس
درود
منم تجربی خوندم.. تا دوره دوم همه ی درسام بیست بود و همه میگفتن تو ک انقد باهوشی بری تجربی یچیزی میشی
خلاصه، نمیگم زورم کردن ولی دوست داشتم طبق انتظار اونا باشم تا خوشحال باشن
ولی دوره دوم دبیرستانو بشدت افت کردم.. یسری مشکلات خانوادگی و غیره.. حوصله ی درسو نداشتم..
تا سال اخر و موقع کنکور همش استرس کشیدم که من قرار نیس هیچی بشم ینی؟ زبانو دوست داشتم، کنکور اون رو هم ثبت نام کرده بودم همینجوری
یه ماه مونده به کنکور، تصمیم گرفتم فقط واسه کنکور زبان بخونم و اصلا سمت تخصصیای تجربی نرم
خیلی فشار روم بود.. و دیگه نمیتونستم تحمل کنم
ازینا ک بگذریم، من الان ترم دوم مترجمی انگلیسی ام.. خیلی از رشتم راضیم
تنها حسرتم اینه که چرا وقتی از اول زبانو دوست داشتم و توش استعداد هم داشتم، پیگیرش نشدم و اینهمه به خودم سختی دادم.. مجبور کردم خودمو اینهمه زیست و شیمی و ریاضی و فیزیک بخونم به زور
نمیدونم تو اینده چی پیش میاد.. فقط امیدوارم بهش
بنظرم هیچی اونقد ارزش نداره که بخاطرش حال خودتو خراب کنی
اگه راهی که الان توش هستیو دوست نداری، یا عوضش کن، یا واسه خودت دوست داشتنیش و شیرینش کن💜
#ناشناس
این سوالو که پرسیدی شرو کردم نوشتن ب خودم اومدم دیدم تومار شده:))میدونم زیاده کسی نمیخونه ولی میفرستم شاید حتی ی نفر خوند ی سر سوزن انگیزه گرفتو اینا:))
من ی شب که طفلی بیش نبودم و مامانم واسم کتاب میخوند یهو یه جرقه توو مغز و قلبم روشن شد که منم میخوام بنویسم میخوام قصه هایی که من گفتمو مردم واسه بچه هاشون بخونن و از همون روزی که الفبا و خوندن و نوشتن یاد گرفتم شروع کردم داستانای عجیب غریب و گاها مسخره نوشتم ولی به خودم قول دادم نویسنده و قصه گو شم. هرکی ازم میپرسید میخوای در آینده چیکاره شی میگفتم قصه گو ، قصه گویی که قصه هاشو هم میگه هم مینویسه و کتابشون میکنه.
توو مدرسه انشاهام تقریبا معروف بود. زنگ انشا هم یجورایی واسم زنگ تفریح بود. همیشه وقت اضافه میاوردم و واس هر موضوع سه چارتا انشا مینوشتم.
تا قبل از دبیرستان توو مسیر درست بودم هفته ای سه چارتا کتاب میخوندم و هر شب کلی تمرین نگارشو ویرایشو فلان و بیصار میکردم و یجورایی دست رویامو محکم چسبیده بودم.
تا این که موقع انتخاب رشته دبیرستانم شد و یروز گفتم خب من میخوام برم رشته انسانی توو دانشگاهم ادبیات بخونم . مامان بابام چون هر دوشون بدون علاقه قبلی ادبیات خونده بودن خیلی ناجور و وحشتناک واکنش نشون دادن که دختر مگه عقل نداری تو-_-با معدل ۲۰ میخوای پاشی بری انسانی-_-ادبیات به درد چیت میخوره و پسفردا میخوای کار کنی با مدرکش هیچ جا بهت کار نمیدنو ازینجور حرفا:| خلاصه چون درسم خوب بود و از تجربی هم متنفر بودم رفتم ریاضی :/چون معدل دیپلمم بالا شده بود و درسای تخصصیمم در حد همون ادبیات و باقی عمومیا خوب بود دوباره خانواده افتادن به جونم که کنکورتم ریاضی بده مهندسی بخون تو که نمره های تخصصیت با ادبیات و باقی عمومیات فرقی نداره چه مرضیه کنکورتم ریاضی ندی و اینا.
همون جا یا شایدم یه قدم قبلترش بود که راهمو گم کردم خودمم به معنای واقعی کلمه گم شدم
کنکور ریاضی دادم‌.به بهترین شکل ممکن.ولی از همه رشته های مهندسی و حسابداری و خلاصه هرچی امکان انتخابشو داشتم بدم میومد‌.ناچار همه انتخابامو علوم پایه زدمو فیزیک دانشگاه تهران قبول شدم.
هر روز که این راهو میرفتم با خودم فکر میکردم کجا دارم میرم؟چیکار دارم میکنم؟سر کلاس استاد درس میداد من با خودم درگیر بودم که اصلا تو اینجا چی میخوای؟
درسامونم هر روز سخت تر میشد و منم هر روز بی انگیزه تر و شل و ول تر و بیخیال تر
از یه طرف بی علاقگی من و سخت بودن درسام، از یه طرف دوری مسیر و روزی سه ساعت توو راه بودن ،از یه طرف مریضی شدید مادربزرگم و چند ماه بعدم مرگش ،از یه طرف دیگه مشکل خجالتی و گوشه گیر بودنم و این که هیچ دوستی نداشتم که باهاش حرف بزنم ...همه اینا هلم دادن توو بغل سگ سیاه افسردگی. ترم چار بودم که یبار یکی از استادامون بعد کلاس نگهم داشت گفت تو چرا درس نمیخونی؟چرا انقدر نمره هات افتضاحه؟این همه زحمت کشیدی اینجا قبول شدی بعد اینطوری داری نابودش میکنی؟ اونجا سفره دلمو واس استاده وا کردم بهش گفتم حس مسافریو دارم که سوار تاکسی اشتبا شده خودمم میدونم باید پیاده شم ولی نمیشه نمیدونم چجوری برگردم نمیدونم اصلا اگه برگردم چی در انتظارمه فقط بم گف قوی باش برو دنبال چیزی که دوس داری گف هیچی ارزش اینجوری له شدنتو نداره.
ی مدت رفتم پیش مشاور و روانشناس و آخراشم روانپزشک دانشگاهمون اوایلش برا این که گواهی بنویسن که این بشر داره توو این رشته نابود میشه که بتونم هرجوری شده تغییر رشته بدم ولی خب ادبیات چون کلا زیرگروه ریاضی نبود نشد.فقط بیشتر پیش روانشناس میرفتم و بیشتر حرف میزدم و بیشتر قرص ضد افسردگی میخوردم ولی بیشتر حالم خوب نمیشد. یروز از دانشگاه اومدم و همونجا پشت در نشستم و بعد دو سال زدم زیر گریه.مامانم از ته خونه بدو بدو اومد نشست هی میپرسید چی شده کیفتو زدن؟کسی اذیتت کرده؟کسی زنگ زده خبر بد داده؟چی شده بگو دیگه... منم واقعا نمیتونستم گریمو کنترل کنم انگار بار سنگینی که این همه مدت رو دوشم بود اون موقع تازه داشت از راه چشام نم پس میداد.
بعدش که بهشون گفتم خسته شدم دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم اونجا تازه رضایت دادن که برو کاریو بکن که خوشحالت میکنه.
منم اون شب بدون فوت وقت فرم انصرافو از سایت برداشتم پر کردم که فردا ببرم تحویل آموزش بدم و کارای انصرافمو انجام بدم.خوشحال ترین شبم بود یجورایی:))البته شاید دومین خوشحال ترین شبم :/ اولیش شاید اون شبی بود که جواب کنکور اومد. کنکوری که تابستون سال بعدش دادم .
به محض این که بعد کلی دنگ و فنگ برو بیا انصرافم تکمیل شد رفتمهمه کتابای فیزیکمو گذاشتم توو دیوار با پولش کتاب تست انسانی خریدم. اوایلش واقعا از فکر این که دوباره میخوام کنکور بدم فرسوده میشدم ولی هر دفعه خود درس ادبیات و میذاشتم جلوم خستگیم در میرفت.امتیاز دیگه ای هم که داشتم این بود که تستای ریاضی انسانی واسم آب خوردن بود.
ادامه #ناشناس
از ۱۸ بهمن تا۱۴ تیر که کنکور بدم هر روز ۷الی۱۳ ساعت درس خوندم.وسطاش خسته میشدم امیدم کم میشد یجاهایی یاد عمر از دس رفتم میوفتادم دلم میگرفت ولی هیچوقت تسلیم نشدم.
شاید کلیشه ای باشه این حرف ولی واس منی که اون روزارو ثانیه به ثانیه حس کردم تحمل کردم ادامه دادم که فقط یبار دیگه حس اون بچه ایو داشته باشم که دست رویاشو محکم چسبیده ، کلیشه نیست شرح حاله.
اولین خوشحال ترین شبم همون شبی بود که نتیجه کنکورم اومد و ادبیات قبول شده بودم.
درسته الان هنوز اول راهمم ولی خوشحال ترینم چون حداقل تو راه خودمم، راهی که هر لحظه حس میکنم من براش ساخته شدم.هر روز یه قدم توش جلوتر میرم و به ورزش و کارم(که آرایشگری باشه)هم میرسم.
این همه رو تعریف کردم که فقط وقتی این جمله"هیچوقت برای رفتن سمت چیزی که میخوای دیر نیست." رو میگم این حس که نکنه جدی نگیرن نکنه باورش نکنن، نکنه فکر کنن اینا همش شعاره مغزمو نخوره.
وقتی میگم"واس بدست آوردن اول باید همه چیزو از دست بدی"بدونین که من یکی از همونایی ام که از دست دادم از صفر شروع کردم ولی الان رسیدم، الان سرِ کلافی که میرسه به اون چیزی که خواستمو توو دستم گرفتم. من تونستم پس همه میتونن.
Forwarded from Pizarrro (Mr Snow)
من دیپلم ریاضی و فیزیک دارم. دانشگاه دوتا رشته کشاورزی خوندم و از هردو انصراف دادم و هرکاری کردم کامپیوتر قبول نشدم. نه اینکه نتونم، یاسوج قبول شده بودم ولی تکرار میکنم هرکاری کردم نشد برم کامپیوتر. الانم دنبال علاقه خودم کامپیوتر هستم و توی خونه دارم به صورت خودآموز برنامه نویسی کارمیکنم. هنوز وارد محیط کار نشدم که ازش پول در بیارم. به صورت پاره وقت توی فروشگاه کار میکنم. و این روزا که تقریبا یک سال میشه دانشگاه رو گذاشتم کنار و برای خودم هیچ پیشرفتی نداشتم بیشتر از همیشه به خودم سرکوفت میزنم و ناامیدم و این حس مزخرف رهام نمیکنه که شاید الانم هیچ علاقه ای ندارم که پیشرفتی نمیکنم، چون وقتی علاقه باشه دنبالش اصرار به انجام کار و پیشرفت حاصل میشه. آیا راهمو پیدا کردم؟ نمیدونم، راضی هستم؟ الان نه. میخوام تغییر بدم؟ نمیدونم الان دارم راه درستی رو میرم یا وقتمو تلف میکنم! ولی از تغییر اجتناب میکنم تا وارد یه حوزه کاملا جدید نشم و وقت بیشتری تلف نکنم.
Forwarded from Pizarrro (Mr Snow)
چیزی که برای خودم حس میکنم موقعیتم رو خاص میکنه، و نه در جهت خوبش! اینه که من خیلی بداهه جلو میرم. یعنی کاملا برنامه دارم و میدونم قراره چیکار کنم اما آدما طاقت نمیارن یه نفر قانون ها رو رها کنه. دوست دارن همونطور که در طول زندگیشون بهشون گفته شده اینکارو بکن اونکارو نکن، به منم بگن. واقعا هیچکس تا الان با روش من موافق نبوده حتی دوستام. و این از اونجایی میاد که همه حس میکنن معلق و رو هوام.
تا حدی هم درسته، این چیزیه که من بهش میگم تف شدن تو جامعه!
چون هرکی باشین، همیشه توسط دست هایی هدایت میشین. این موقعیت شغلی خوبه بچسب به این، این شخص خیلی خوبه باهاش ازدواج کن، این آدم معتبره باهاش شراکت کن. این رشته تحصیلی تورو میرسونه به شغل و زندگی و پول و استقلال. این ها دستهایی هستن که شمارو هدایت میکنن. و من بشدت حس میکنم دست هارو قطع کردم و هیشکی نمیخواد قبول کنه.
حس میکنم در همین یکی دو سال آتی قراره به منم فشار بیارن برای کار و ازدواج و این چیزا.
این حرفا درددل بود، این متن هیچ ارزش آموزشی ندارد.
#ناشناس
من درس خوندن رو امتحان کردم و از اونجایی که به خواست خودم وارد رشته کامپیوتر شدم و هیچی یاد نگرفتم جز دبیرستان که هر چی یادگرفتم اونجا بود بعد از دوره کاردانیم میخوام دنبال برنامه نویسی و کار باشم چون که درس خوندن و مدرک مزخرف ترین چیزه از نظر من.
#ناشناس
داشتم حرفاتونو میخوندم ...فقط خواستن بگم که:اشتباهه فکر میکنید همه زندگیتون و مسیرش از کنکور هست الی اخر...نه بچه ها اینجوری نیست!قرار نیست بدون اشتباه و بدون سختی به جاهای خوب برسین...هرجا فهمیدین اشتباه کردین برگردین!قرار نیست توی ۲۲ سالگی چون فهمیدین این جایی که هستین مناسبتون نیست از همه چی دست بکشید و خسته و افسرده بدون انگیزه بقیه زندگیتون رو بگذرونین...خیلی از ادمای بزرگ توی ۴۰ سالگی ۵۰ سالگی و حتی ۶۰ سالگی به موفقیت و خواستشون رسیدن!اگر توی ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی فهمیدی اشتباه اومدی دیر نیست!!!!میتونی خیلی راحت به عنوان یه تجربه بزرگ توی زندگیت قبولش کنی و یه ادم پخته تر و با تجربه تر و مطمئن تر باشی که توی مسیر خودش پا میذاره...
هیچوقت دیر نیست رفیق!تو فقط یه بار زندگی میکنی پس هرموقع هرجا دیدی اشتباهه یه تاکسی بگیر و برگرد:)
#ناشناس
سلام..
راجب موضوع بحث باید بگم که
طبیعتا راه هر کسی ب نوعی شرو میشه و اون بستگی ب دیدگاهش داره
تو مغز ماعم گنجوندن که راه ینی درس و دانشگاه ماعم پیش رفتیم.جونم براتون بگه که من رشتم انسانی بود نمیتونم بگم بی هدف نه! اما مامانم دبیری دوس داش و خیلی سطحی بم گف مریم تو باید انسانی بخونی حفظیاتت خوبه منم با همین جمله گفتم به به عجب توانایی در من هس..خوندم با هزار مصیبت،تایم کنکور رسید ک من براش آماده نبودم و هنر دوس داشتم ولی حمایت نشدمو با شنیدن مردم چی میگن فامیل چی میگن هزینه و خیلی چیزا پشیمون شدم:) اما گذری بود فقط بخاطر شرایط مالی پشیمون شدم
بچه عا من الان مدیریت صنعتی میخونم دانشگاه پیام نور
ب امید اینکه بتونم برنامه هارو پیش ببرم دوباره کنکور بدم دارم میخونم
چون بابام اجازه نمیده اینو رها کنم
و بشدت عاشق هنرم..
گمم سرگردونم تو چیزی ک نمیدونم ازش
مثل مریم نباشید
مصمم باشید جدی باشید!
میخوام به چندتا نکته ی اساسی توی این بحث اشاره کنم. بازم تجربیاتتون رو خواستید بگید‌.

اولین نکته رو بالاتر هم من گفتم هم بقیه. دانشگاه خبری نیست. من فردوسی مشهد درس میخونم. و کسایی رو میشناسم که دانشگاهای بهتر و دانشگاهای بدتر درس میخونن. دوستایی دارم که دانشگاه پیام نور فلان دهکوره دارن روانشناسی میخونن. مثل من. و میدونین چیه؟ فرق چندانی ندارن با من! چارت درسی مشابه، منابع مشابه، فقط من باید برای نمره گرفتن خیلی بیشتر از اونا خودمو جر بدم. و دوباره میدونین چیه؟ هیچ جا اهمیت نمیدن لیسانستو از کجا گرفتی یا معدلت چی بوده. همه ش برمیگرده به مهارت خودت. تازه خیلی از چیزا رو دانشگاه یاد نمیگیرید. یه استاد داشتیم. ترم ۳. بهمون گفت بچه ها هرچی خودتون فهمیدین فهمیدین. هیچ استادی دنبالتون نمیاد سرکار بهتون بگه چیو اشتباه رفتین یا فراموش کردین. بعدا صحبت کنیم که کنکور چه دکونی شده برای یه مشت خونخوار مفت خور، که پول میخورن و آینده میفروشن بهمون و برای زنده نگه داشتن صنعتشون از بچگیمون رویای دانشگاه رو فرو میکنن توی مخمون.

نکته ی دوم که بعضی از دوستان بهش اشاره کردن اینه که خودت باش. Do you. میدونین؟ من هیچوقت ندیدم کسی صرفا بخاطر بقیه کاری رو کرده باشه و خوشحال باشه. من هیچوقت ندیدم کسی کاریو انجام داده باشه که بخاطر حرف بقیه فکر میکرده مجبوره انجامش بده و بعدا پشیمون نباشه. بنابراین، خودتون تصمیم گیرنده زندگی خودتون باشید نه بقیه. البته، توی تصمیم گیری تمام دانش لازم رو کسب کنید تا بعدا نه پشیمون بشید نه یکی بیاد بالای سرتون بگه دیدی گفتم؟ و شما بخواین با مشت بزنین توی دماغش.
ولی نکته ی آخری که میخوام بهش اشاره کنم خیلی برام مهمه.
خیلی از آدما نمیدونن هدفشون چیه. خیلی از آدما نمیدونن برای چی ساخته شدن. نمیدونن باید دنبال چی بگردن. هی وسط لجن غرق میشن و تلو تلو میخورن. زندگیشون روز به روز پیش میره، ینی شاید یه روز بیدار بشن و تصمیم بگیرن اون روز دیگه زندگی نکنن. خیلی از آدما نمیدونن توی چی استعداد دارن، همه زندگیشون شده تلاش پشت تلاش ولی شکست خوردن. خیلی از آدما تقلا میکنن توی دنیا یه جایی برای خودشون پیدا کنن و برای این کار به چیزای مختلف پناه میبرن. ولی نیازاشون اونا رو به مسیرای مختلف پرت میکنه. نیاز به بقا، نیاز به عشق، نیاز به قدرت، نیاز به تفریح یا نیاز به آزادی. شاید شما هنرمندی باشید که نیاز به بقای بالایی داشته باشید. شما نمیتونید با پول کم یا متغیر زندگی کنید. اینجا توی مسیر لجن یا لجن قرار میگیرید. چون محیط تمام چیزی که میخواید رو در اختیارتون نمیذاره.
بنابراین یا هنرمندی میشید که هر ماه بخاطر اجاره دادن مرگو به چشمش میبینه، یا حسابدار یه شرکت بزرگ میشید که هر لحظه ش عذاب میکشید و دلتون میخواد بزنید به چاک و برای زندگیتون بدویید.
فکر کنم بطور خلاصه این میشه که برای رسیدن به هدف ها، اول باید هدف رو بشناسیم. و برای موفقیت توی هر هدف از نظر من، نیازه که آدم استعدادشو داشته باشه، تواناییش و پشتکارشو داشته باشه و در نهایت محیط بهش اجازه شکوفایی کامل رو بده.
چند نفرو تصور کنیم که توی زندگیشون سرگردونن.
فرد الف، نمیدونه از زندگی چی میخواد. اون استعداد موسیقی داره، ولی والدینش این استعدادشو نشناختن چون خجالت میکشیده نشونشون بده و مدرسه آشغالش هم هیچوقت بخاطر این استعدادش بهش کردیت یا پاداشی ندادن. این فرد توانایی مالی خرید وسایل موسیقی رو داره و میتونه شهریه دانشگاه رو بده، اون آدم سختکوشیه و الان داره با معدل الف متالوژی میخونه ولی خوشحال نیست. فرد الف اگه دلش میخواست بره رشته موسیقی، مخالفتی باهاش نمیشد و توی شهری که زندگی میکرد هم موسیقی درس داده میشد پس براش سخت نبود ولی فرد الف تلف میشه. چون هدفشو نشناخته.
فرد ب هدفش اینه که یکی بشه مثل باخ، مثل بتهوون، توانایی مالیشو داره و کلی کلاس موسیقی رفته از بچگی، خیلی تلاش کرده برای این قضیه و پدر و مادر و مدرسه ش همیشه سعی کردن تشویقش کنن این راهو ادامه بده، ولی فرد ب، باید سالیان سال تلاش کنه تا به حاصل دسترنج یه فرد با خصایص خودش برسه، صرفا چون استعداد نداره. فرد ب فهمیده این سرمایه گذاری احساسی و مالی و زمانی براش بازگشتی نداره و الان سردرگمه.
فرد ج هم دلش میخواد باخ و بتهوون مدرن بشه، استعدادشو داره و میتونه با مداد هم موسیقی های زیبایی تولید کنه، اما توانایی مالیشو نداره برسه به هدفش. اون نمیتونه ابزارآلات موسیقی و پول دانشگاه یا کلاسو بده. فرد ج، علی رغم پشتکار زیاد و استعداد زیاد و محیطی که بهش اجازه شکوفایی میده، چون توانایی رسیدن به آرزوشو نداره، حالا سردرگمه و نمیدونه دیگه چیکار کنه.
فرد د رو داریم، دوست داره باخ یا بتهوون امروزی بشه، استعدادشو داره و میشناستش، توانایی مالیشو داره، تلاششو داره اما میدونین؟ تلاش فرد د هیچوقت کافی نیست. چون حاضر نیست از خواب و تفریحش بزنه تا باخ یا بتهوون بشه. فرد د، با اینکه محیط غنی ای داره، بخاطر تنبلیش میشینه سرجاش و سخت دنبال چیزیه که با کار کمتر و دردسر کمتر، بهش خوشحالی ای در حد باخ و بتهوون شدن بدن.
آخر میرسیم به فرد ح. فرد ح خیلی بدبخته. فرد ح میدونه چی میخواد، میخواد باخ یا بتهوون بشه. ح استعدادشو داره، بدون اینکه بخواد میتونه هرنتی که میشنوه رو شناسایی کنه، ح پدر و مادر پولداری داره که میتونن بفرستنش کلاس و دانشگاه و وسایلی که میخوادو بخرن، ح پشتکار خیلی زیادی داره، توی زندگیش به تمام استانداردای سخت گیر جامعه رسیده و هیچوقت کم نذاشته. ولی پدر و مادر ح، از موسیقی بدشون میاد. اونا ح رو برای علاقه ش سرزنش میکنن. خانواده ح بهش میخندن چون میگه نمیخواد پزشک یا مهندس یا فضانورد بشه، ح هر شب باخ گوش میده و اشک میریزه و سردرگمه چون نمیتونه به خودش بقبولونه که مسیری که بقیه میخوانو پیش بگیره و اگه مسیری که خودش میخوادو پیش بگیره یه چیزایی رو از دست میده که باعث رسیدنش به هدفش میشدن. بنابراین ح، وایمیسه و خراب شدن رویاهاشو تماشا میکنه.
شما کدومین؟
#ناشناس
راستش من الان فقط در حال تلاش کردن برای رسیدن به تنها هدف و آرزو و عشقم هستم و نمیخوام بشنوم که لاغر شدی،استراحت کن،یه چیزی بخور،پاشو با دوستات برو بیرون و...من عاشق کمک کردنم و دوست دارم شرایطمو برسونم و شروع کنم بقیه رو راهی کردن🌱
من سالها تلاش کردم و کلی فشار تحمل کردم که به ایده آلم برسم و میرسم چون دیوانه وار جذبش می کنم و اهل درجا زدن نیستم،شکست های کوچیک بوده اما اون موفقیت بزرگ که بدست بیاد غم هام بخار میشن=)))
خلاصه که شاهین نجفی میگه:
قانون من در زندگی اینجور بوده که حکم یک فنر رو داشته باشم،هرچه فشار بیشتر باشه ارتفاع پریدن من هم باید بیشتر باشه🤷🏻‍♀
#ناشناس
من اون "د" لعنتیم و الان یه لحظه بخودم گفتم شرم بر من :"))
لطفا بقیه ام سرزنشم کنن مرسی
همه حرفای دیشبو خوندم و برام جالب بود که روانشناسی مشهد میخونی و ناراضی هستی.من رشتم ریاضیه امسالم قراره کنکور ریاضی بدم و عاشق روانشناسی ام.منتها یه چیزی که وجود داره و سرش دو دلم و هی اذیتم میکنه انتخاب دانشگاهه.. من واقعا عاشق دانشگاه شهید بهشتیم و حتی از فکر کردن بهش هم به وجد میام،اما خب اراک زندگی میکنم و یجورایی سخته برام،میدونی چی میگم..😑دوری از خونه و خانواده و تموم چیزایی که بهشون عادت کردم و زندگی تو خوابگاه!
اگه اراک باشم امکاناتی دارم که تو تهران نمیتونم داشته باشمشون،چمیدونم مثه ماشین و اتاقم😅و حتی سرکار رفتن و چیزای روزمره ای که میتونم اینجا داشته باشم و پیش بردن زندگی.. ولی خب برعکس تهرانم چیزایی میتونه برام داشته باشه و اتفاقاتی بیوفته که به هیچ وجه تو اراک نمیشه..
و از همه مهمتر اینکه اصلا نمیدونم قراره چی پیش بیاد برام
ولی از یه طرفی هم دانشگاه اراک دانشگاه معمولی ایه.هیچ چیز هیجان انگیزی نداره..🙄
تو بگو کدوم بهتره؟!
تو شهر خودم موندن یا فرارو به قرار ترجیح دادن؟😂
کمکم کن لطفا
امیدوارم که جوابمو بدی.
اینم یه بحث مهمه. موندن پیش خانواده و استفاده از امکانات یا رفتن و استفاده از چیزای دیگه و محرومیت از چیزای دیگه.
این خیلی شخصیتیه. من شخصا بدم میاد وابسته باشم. بدم میاد از کسی چیزی بخوام یا بخوام کاری برام انجام بده. و دلم میخواد خودم روی پای خودم دربیام حتی اگه اعماق بدبختی رو بغل کنم. اینه که من خوابگاهو ترجیح دادم. البته جایی که پدر و مادرم زندگی میکنن آپشن خاصی از نظر دانشگاهی نداشت ولی حتی اگرم داشت هر جور شده میزدم بیرون.
بعضیا سختشونه با خوابگاه و کمبوداش کنار بیان. کنار خانواده آزادی مطلوبشون رو دارن و حس نمیکنن فرصتی رو کنارشون از دست میدن. این دسته میتونن بمونن. چون در نهایت اینکه از کجا مدرک گرفتی برای کار و پول دراوردن مهم نیست، مگه بخواین اپلای کنید برای خارج کشور. تصمیم خودتونه. بشینین ببینین چی براتون ارزشش بیشتره. همون.
Control
Halsey