SevenHells
484 subscribers
3.77K photos
83 videos
6 files
39 links
زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.
Download Telegram
دلم میخواد ظالم و ستمگر و دیکتاتور باشم. در واقع الان دلم میخواد به یکی اینقد نفرت بپراکنم که اشکش دربیاد. همینقد مریض.
حس میکنم دختر این عکس، هر روز تو همین لحظه ی ثبت شده، درونم زندگی میکنه.
کاش میشد اول تکست دادن میومد بعد تلفن زدن. شاید اینقدر مشتاق زنگ نداشتیم و زندگیمون خیلی زیباتر میشد.
آیا راهتونو توی زندگی پیدا کردین؟ آیا از راهی که الان داخلش هستین راضی این؟ آیا میخواین تغییرش بدین؟ چرا و چگونه؟
Tell me
@TalkToGorbuluBot
من از مسیر خودم میگم. من دبیرستان رشته تجربی رفتم. که دوستش نداشتم. فکر میکردم مجبورم برم چون بابام میگفت تجربی رشته خوبیه، ولی بعدا فهمیدم مجبور نبودم. البته آپشن های خیلی زیادی برام باز نبود.
بعد هم کنکور دادم و روانشناسی قبول شدم. اگرچه اصرار اطرافیانم روی رشته های پیراپزشکی بود، ولی فهمیده بودم که دیگه مجبور نیستم. با این وجود بخاطر حرف بقیه، روانشناسی رو به زبان ترجیح دادم، اگرچه علاقه بیشتری به زبان داشتم. میخواستم تغییر بدم همه چی رو، ولی موفق نشدم.
امسال ترم شیشمم تموم میشه و کم کم فکر میکنم این انتخابم هم اشتباه بوده. روانشناسی چیزی نیست که دنبالشم. I hate people و روانشناسی همش تو کار مردمه. گاد. البته الان که تا زانو توی گل رفتم، قطعا ازش یه چیزی درمیارم؛ حداقل مدرک لیسانسمو میگیرم. فقط مطمئن نیستم روانشناسی چیزی باشه که توش آینده دارم. Ugh.🚶🏻‍♀
#ناشناس
من هم رشته‌ی تجربی بودم و به هزار زور و زحمت با معدل ۸/۷۸ دیپلم‌م رو گرفتم و بعدش هم بخاطر علاقه‌ای که داشتم کنکور هنر دادم و سینما تهران آووردم، اما خب دیدم نمی‌تونم از پس هزینه‌هاش بر بیام و ول‌ش کردم. در حال حاضر هیچ هدفی ندارم. سوار موج شدم و دارم این راه رو طی می‌کنم، گوش شیطون کر از اوضاع فعل‌یم راضی هم هستم. در کل می‌خوام بگم در نفس، خود آدم مهمه، نه برچسب‌های روش.
#ناشناس
سلام
من فارغ التحصیل رشته تجربیم
من موقع انتخاب رشته یادمه خواهرم مدام میگفت باید برم گرافیک و کلا هنرو دنبال کنم چون استعدادشو داشتم
مامانم مدرس نقاشیه اونموقع ام مدام میگفت خودت بهتر میدونی ولی مشخص بود دوست داره من پزشکی بخونم
من تجربیو انتخاب کردم پای همه سختیاش موندم سال اول کنکور دادم و نتونستم چیزی که میخوام قبول شم
همیشه داروسازیو دوست داشتم
و الان سال دوم کنکورمه
حقیقتا هیچ ایده ای ندارم این انتخابم بخاطر ایده آل گراییمه چون حس میکردم تجربی و رشته هاش تو جامعه جایگاه بالاتری دارن یا اینکه عمیقا بهش علاقه دارم
چون من انتخابای دیگه ایم دارن
مثلا به زبان هم خیلی علاقه دارم و کلا زبانمم خوبه و میتونم اونم ادامه بدم
ولی هنوزم بعد چند سال نفهمیدم تصمیمم درست بوده یا غلط فکر کنم تو دانشگاه بفهمم
واقعا امیدوارم درست بوده باشه :))
#ناشناس
من تقریبا به اجبار خانواده و با این که به هنر علاقه داشتم و از علاقه‌ام مطمئن بودم، محبور شدم که نرم هنرستان و الان دارم انسانی می‌خونم، تو این دو سال دبیرستان ذره‌ای علاقه‌ام برنگشته و هنوز مطمئنم که هر چقدرم نظرم عوض شه باز هم هنر رو دوست دارم. و خب تصمیم قطعی دارم که کنکور هنر بدم، ولی مسیری که دارم طی‌ می‌کنم رو اصلا دوست ندارم، انقدر دوسش ندارم که دوست دارم زودتر سال کنکورم بشه که بتونم هنر بخونم و بیشتر درموردش بدونم، چون که فشار مدرسه باعث شده که حتی نتونم یه کم هم کارایی در راستای هنر انجام بدم. ولی خب امیدوارم که بتونم راهی که می‌خوام رو ادامه بدم.
#ناشناس
22 سالمه. نمیدونم چرا بقیه از رشته و درسشون به عنوان راه نام بردن :)) چیزی تو رشته و درس و دانشگاه ندیدم به عنوان راه. من راهمو پیدا نکردم. الانم در پوچ ترین حالت ممکن به سر میبرم. ولی خب حالم خوبه. تنها نگرانیم اینه که در آینده پول ع کجا بیارم از گشنگی نمیرم :)))
SevenHells
#ناشناس 22 سالمه. نمیدونم چرا بقیه از رشته و درسشون به عنوان راه نام بردن :)) چیزی تو رشته و درس و دانشگاه ندیدم به عنوان راه. من راهمو پیدا نکردم. الانم در پوچ ترین حالت ممکن به سر میبرم. ولی خب حالم خوبه. تنها نگرانیم اینه که در آینده پول ع کجا بیارم از…
چون که ما یاد میگیریم شروع راه زندگیمونه. ما فکر میکنیم با دانشگاه چیزی میشیم یا به راهی میرسیم. ولی نکته خوبی بود. واقعا دانشگاه تنها راه نیست. میخواستم به اینم اشاره کنم آخر بحث.
#ناشناس
درود
منم تجربی خوندم.. تا دوره دوم همه ی درسام بیست بود و همه میگفتن تو ک انقد باهوشی بری تجربی یچیزی میشی
خلاصه، نمیگم زورم کردن ولی دوست داشتم طبق انتظار اونا باشم تا خوشحال باشن
ولی دوره دوم دبیرستانو بشدت افت کردم.. یسری مشکلات خانوادگی و غیره.. حوصله ی درسو نداشتم..
تا سال اخر و موقع کنکور همش استرس کشیدم که من قرار نیس هیچی بشم ینی؟ زبانو دوست داشتم، کنکور اون رو هم ثبت نام کرده بودم همینجوری
یه ماه مونده به کنکور، تصمیم گرفتم فقط واسه کنکور زبان بخونم و اصلا سمت تخصصیای تجربی نرم
خیلی فشار روم بود.. و دیگه نمیتونستم تحمل کنم
ازینا ک بگذریم، من الان ترم دوم مترجمی انگلیسی ام.. خیلی از رشتم راضیم
تنها حسرتم اینه که چرا وقتی از اول زبانو دوست داشتم و توش استعداد هم داشتم، پیگیرش نشدم و اینهمه به خودم سختی دادم.. مجبور کردم خودمو اینهمه زیست و شیمی و ریاضی و فیزیک بخونم به زور
نمیدونم تو اینده چی پیش میاد.. فقط امیدوارم بهش
بنظرم هیچی اونقد ارزش نداره که بخاطرش حال خودتو خراب کنی
اگه راهی که الان توش هستیو دوست نداری، یا عوضش کن، یا واسه خودت دوست داشتنیش و شیرینش کن💜
#ناشناس
این سوالو که پرسیدی شرو کردم نوشتن ب خودم اومدم دیدم تومار شده:))میدونم زیاده کسی نمیخونه ولی میفرستم شاید حتی ی نفر خوند ی سر سوزن انگیزه گرفتو اینا:))
من ی شب که طفلی بیش نبودم و مامانم واسم کتاب میخوند یهو یه جرقه توو مغز و قلبم روشن شد که منم میخوام بنویسم میخوام قصه هایی که من گفتمو مردم واسه بچه هاشون بخونن و از همون روزی که الفبا و خوندن و نوشتن یاد گرفتم شروع کردم داستانای عجیب غریب و گاها مسخره نوشتم ولی به خودم قول دادم نویسنده و قصه گو شم. هرکی ازم میپرسید میخوای در آینده چیکاره شی میگفتم قصه گو ، قصه گویی که قصه هاشو هم میگه هم مینویسه و کتابشون میکنه.
توو مدرسه انشاهام تقریبا معروف بود. زنگ انشا هم یجورایی واسم زنگ تفریح بود. همیشه وقت اضافه میاوردم و واس هر موضوع سه چارتا انشا مینوشتم.
تا قبل از دبیرستان توو مسیر درست بودم هفته ای سه چارتا کتاب میخوندم و هر شب کلی تمرین نگارشو ویرایشو فلان و بیصار میکردم و یجورایی دست رویامو محکم چسبیده بودم.
تا این که موقع انتخاب رشته دبیرستانم شد و یروز گفتم خب من میخوام برم رشته انسانی توو دانشگاهم ادبیات بخونم . مامان بابام چون هر دوشون بدون علاقه قبلی ادبیات خونده بودن خیلی ناجور و وحشتناک واکنش نشون دادن که دختر مگه عقل نداری تو-_-با معدل ۲۰ میخوای پاشی بری انسانی-_-ادبیات به درد چیت میخوره و پسفردا میخوای کار کنی با مدرکش هیچ جا بهت کار نمیدنو ازینجور حرفا:| خلاصه چون درسم خوب بود و از تجربی هم متنفر بودم رفتم ریاضی :/چون معدل دیپلمم بالا شده بود و درسای تخصصیمم در حد همون ادبیات و باقی عمومیا خوب بود دوباره خانواده افتادن به جونم که کنکورتم ریاضی بده مهندسی بخون تو که نمره های تخصصیت با ادبیات و باقی عمومیات فرقی نداره چه مرضیه کنکورتم ریاضی ندی و اینا.
همون جا یا شایدم یه قدم قبلترش بود که راهمو گم کردم خودمم به معنای واقعی کلمه گم شدم
کنکور ریاضی دادم‌.به بهترین شکل ممکن.ولی از همه رشته های مهندسی و حسابداری و خلاصه هرچی امکان انتخابشو داشتم بدم میومد‌.ناچار همه انتخابامو علوم پایه زدمو فیزیک دانشگاه تهران قبول شدم.
هر روز که این راهو میرفتم با خودم فکر میکردم کجا دارم میرم؟چیکار دارم میکنم؟سر کلاس استاد درس میداد من با خودم درگیر بودم که اصلا تو اینجا چی میخوای؟
درسامونم هر روز سخت تر میشد و منم هر روز بی انگیزه تر و شل و ول تر و بیخیال تر
از یه طرف بی علاقگی من و سخت بودن درسام، از یه طرف دوری مسیر و روزی سه ساعت توو راه بودن ،از یه طرف مریضی شدید مادربزرگم و چند ماه بعدم مرگش ،از یه طرف دیگه مشکل خجالتی و گوشه گیر بودنم و این که هیچ دوستی نداشتم که باهاش حرف بزنم ...همه اینا هلم دادن توو بغل سگ سیاه افسردگی. ترم چار بودم که یبار یکی از استادامون بعد کلاس نگهم داشت گفت تو چرا درس نمیخونی؟چرا انقدر نمره هات افتضاحه؟این همه زحمت کشیدی اینجا قبول شدی بعد اینطوری داری نابودش میکنی؟ اونجا سفره دلمو واس استاده وا کردم بهش گفتم حس مسافریو دارم که سوار تاکسی اشتبا شده خودمم میدونم باید پیاده شم ولی نمیشه نمیدونم چجوری برگردم نمیدونم اصلا اگه برگردم چی در انتظارمه فقط بم گف قوی باش برو دنبال چیزی که دوس داری گف هیچی ارزش اینجوری له شدنتو نداره.
ی مدت رفتم پیش مشاور و روانشناس و آخراشم روانپزشک دانشگاهمون اوایلش برا این که گواهی بنویسن که این بشر داره توو این رشته نابود میشه که بتونم هرجوری شده تغییر رشته بدم ولی خب ادبیات چون کلا زیرگروه ریاضی نبود نشد.فقط بیشتر پیش روانشناس میرفتم و بیشتر حرف میزدم و بیشتر قرص ضد افسردگی میخوردم ولی بیشتر حالم خوب نمیشد. یروز از دانشگاه اومدم و همونجا پشت در نشستم و بعد دو سال زدم زیر گریه.مامانم از ته خونه بدو بدو اومد نشست هی میپرسید چی شده کیفتو زدن؟کسی اذیتت کرده؟کسی زنگ زده خبر بد داده؟چی شده بگو دیگه... منم واقعا نمیتونستم گریمو کنترل کنم انگار بار سنگینی که این همه مدت رو دوشم بود اون موقع تازه داشت از راه چشام نم پس میداد.
بعدش که بهشون گفتم خسته شدم دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم اونجا تازه رضایت دادن که برو کاریو بکن که خوشحالت میکنه.
منم اون شب بدون فوت وقت فرم انصرافو از سایت برداشتم پر کردم که فردا ببرم تحویل آموزش بدم و کارای انصرافمو انجام بدم.خوشحال ترین شبم بود یجورایی:))البته شاید دومین خوشحال ترین شبم :/ اولیش شاید اون شبی بود که جواب کنکور اومد. کنکوری که تابستون سال بعدش دادم .
به محض این که بعد کلی دنگ و فنگ برو بیا انصرافم تکمیل شد رفتمهمه کتابای فیزیکمو گذاشتم توو دیوار با پولش کتاب تست انسانی خریدم. اوایلش واقعا از فکر این که دوباره میخوام کنکور بدم فرسوده میشدم ولی هر دفعه خود درس ادبیات و میذاشتم جلوم خستگیم در میرفت.امتیاز دیگه ای هم که داشتم این بود که تستای ریاضی انسانی واسم آب خوردن بود.
ادامه #ناشناس
از ۱۸ بهمن تا۱۴ تیر که کنکور بدم هر روز ۷الی۱۳ ساعت درس خوندم.وسطاش خسته میشدم امیدم کم میشد یجاهایی یاد عمر از دس رفتم میوفتادم دلم میگرفت ولی هیچوقت تسلیم نشدم.
شاید کلیشه ای باشه این حرف ولی واس منی که اون روزارو ثانیه به ثانیه حس کردم تحمل کردم ادامه دادم که فقط یبار دیگه حس اون بچه ایو داشته باشم که دست رویاشو محکم چسبیده ، کلیشه نیست شرح حاله.
اولین خوشحال ترین شبم همون شبی بود که نتیجه کنکورم اومد و ادبیات قبول شده بودم.
درسته الان هنوز اول راهمم ولی خوشحال ترینم چون حداقل تو راه خودمم، راهی که هر لحظه حس میکنم من براش ساخته شدم.هر روز یه قدم توش جلوتر میرم و به ورزش و کارم(که آرایشگری باشه)هم میرسم.
این همه رو تعریف کردم که فقط وقتی این جمله"هیچوقت برای رفتن سمت چیزی که میخوای دیر نیست." رو میگم این حس که نکنه جدی نگیرن نکنه باورش نکنن، نکنه فکر کنن اینا همش شعاره مغزمو نخوره.
وقتی میگم"واس بدست آوردن اول باید همه چیزو از دست بدی"بدونین که من یکی از همونایی ام که از دست دادم از صفر شروع کردم ولی الان رسیدم، الان سرِ کلافی که میرسه به اون چیزی که خواستمو توو دستم گرفتم. من تونستم پس همه میتونن.
Forwarded from Pizarrro (Mr Snow)
من دیپلم ریاضی و فیزیک دارم. دانشگاه دوتا رشته کشاورزی خوندم و از هردو انصراف دادم و هرکاری کردم کامپیوتر قبول نشدم. نه اینکه نتونم، یاسوج قبول شده بودم ولی تکرار میکنم هرکاری کردم نشد برم کامپیوتر. الانم دنبال علاقه خودم کامپیوتر هستم و توی خونه دارم به صورت خودآموز برنامه نویسی کارمیکنم. هنوز وارد محیط کار نشدم که ازش پول در بیارم. به صورت پاره وقت توی فروشگاه کار میکنم. و این روزا که تقریبا یک سال میشه دانشگاه رو گذاشتم کنار و برای خودم هیچ پیشرفتی نداشتم بیشتر از همیشه به خودم سرکوفت میزنم و ناامیدم و این حس مزخرف رهام نمیکنه که شاید الانم هیچ علاقه ای ندارم که پیشرفتی نمیکنم، چون وقتی علاقه باشه دنبالش اصرار به انجام کار و پیشرفت حاصل میشه. آیا راهمو پیدا کردم؟ نمیدونم، راضی هستم؟ الان نه. میخوام تغییر بدم؟ نمیدونم الان دارم راه درستی رو میرم یا وقتمو تلف میکنم! ولی از تغییر اجتناب میکنم تا وارد یه حوزه کاملا جدید نشم و وقت بیشتری تلف نکنم.
Forwarded from Pizarrro (Mr Snow)
چیزی که برای خودم حس میکنم موقعیتم رو خاص میکنه، و نه در جهت خوبش! اینه که من خیلی بداهه جلو میرم. یعنی کاملا برنامه دارم و میدونم قراره چیکار کنم اما آدما طاقت نمیارن یه نفر قانون ها رو رها کنه. دوست دارن همونطور که در طول زندگیشون بهشون گفته شده اینکارو بکن اونکارو نکن، به منم بگن. واقعا هیچکس تا الان با روش من موافق نبوده حتی دوستام. و این از اونجایی میاد که همه حس میکنن معلق و رو هوام.
تا حدی هم درسته، این چیزیه که من بهش میگم تف شدن تو جامعه!
چون هرکی باشین، همیشه توسط دست هایی هدایت میشین. این موقعیت شغلی خوبه بچسب به این، این شخص خیلی خوبه باهاش ازدواج کن، این آدم معتبره باهاش شراکت کن. این رشته تحصیلی تورو میرسونه به شغل و زندگی و پول و استقلال. این ها دستهایی هستن که شمارو هدایت میکنن. و من بشدت حس میکنم دست هارو قطع کردم و هیشکی نمیخواد قبول کنه.
حس میکنم در همین یکی دو سال آتی قراره به منم فشار بیارن برای کار و ازدواج و این چیزا.
این حرفا درددل بود، این متن هیچ ارزش آموزشی ندارد.
#ناشناس
من درس خوندن رو امتحان کردم و از اونجایی که به خواست خودم وارد رشته کامپیوتر شدم و هیچی یاد نگرفتم جز دبیرستان که هر چی یادگرفتم اونجا بود بعد از دوره کاردانیم میخوام دنبال برنامه نویسی و کار باشم چون که درس خوندن و مدرک مزخرف ترین چیزه از نظر من.
#ناشناس
داشتم حرفاتونو میخوندم ...فقط خواستن بگم که:اشتباهه فکر میکنید همه زندگیتون و مسیرش از کنکور هست الی اخر...نه بچه ها اینجوری نیست!قرار نیست بدون اشتباه و بدون سختی به جاهای خوب برسین...هرجا فهمیدین اشتباه کردین برگردین!قرار نیست توی ۲۲ سالگی چون فهمیدین این جایی که هستین مناسبتون نیست از همه چی دست بکشید و خسته و افسرده بدون انگیزه بقیه زندگیتون رو بگذرونین...خیلی از ادمای بزرگ توی ۴۰ سالگی ۵۰ سالگی و حتی ۶۰ سالگی به موفقیت و خواستشون رسیدن!اگر توی ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی فهمیدی اشتباه اومدی دیر نیست!!!!میتونی خیلی راحت به عنوان یه تجربه بزرگ توی زندگیت قبولش کنی و یه ادم پخته تر و با تجربه تر و مطمئن تر باشی که توی مسیر خودش پا میذاره...
هیچوقت دیر نیست رفیق!تو فقط یه بار زندگی میکنی پس هرموقع هرجا دیدی اشتباهه یه تاکسی بگیر و برگرد:)
#ناشناس
سلام..
راجب موضوع بحث باید بگم که
طبیعتا راه هر کسی ب نوعی شرو میشه و اون بستگی ب دیدگاهش داره
تو مغز ماعم گنجوندن که راه ینی درس و دانشگاه ماعم پیش رفتیم.جونم براتون بگه که من رشتم انسانی بود نمیتونم بگم بی هدف نه! اما مامانم دبیری دوس داش و خیلی سطحی بم گف مریم تو باید انسانی بخونی حفظیاتت خوبه منم با همین جمله گفتم به به عجب توانایی در من هس..خوندم با هزار مصیبت،تایم کنکور رسید ک من براش آماده نبودم و هنر دوس داشتم ولی حمایت نشدمو با شنیدن مردم چی میگن فامیل چی میگن هزینه و خیلی چیزا پشیمون شدم:) اما گذری بود فقط بخاطر شرایط مالی پشیمون شدم
بچه عا من الان مدیریت صنعتی میخونم دانشگاه پیام نور
ب امید اینکه بتونم برنامه هارو پیش ببرم دوباره کنکور بدم دارم میخونم
چون بابام اجازه نمیده اینو رها کنم
و بشدت عاشق هنرم..
گمم سرگردونم تو چیزی ک نمیدونم ازش
مثل مریم نباشید
مصمم باشید جدی باشید!