یه جوری کمردرد گرفتم که خود ۱۴ معصوم باید بیان مستقیما دست بکشن به سرم، شفام بدن. از راه دور درست بشو نیست دیگه.
هر دفعه خبر مثلا جدید از این ویروس آشغال میشنوم، میخوام تمام زندگیمو بالا بیارم.
SevenHells
Queen – I Want To Break Free
نسیم بهاری بالاخره راه افتاد و دل ما رو به جاهایی برد که بدون دستکش و ماسک اصلا نمیتونیم بریم؛ چه برسه بریم زیر آفتابش که تازه داره جون میگیره و پا روی پا بندازیم و لذت ببریم.
بنابراین این موزیک رو پلی میکنیم، جارو برقی رو روشن میکنیم و سعی میکنیم رقص های منحصر به فرد فردی مرکوری رو تکرار کنیم و فرشی که روش آفتاب پهن شده رو تمیز کنیم.
بنابراین این موزیک رو پلی میکنیم، جارو برقی رو روشن میکنیم و سعی میکنیم رقص های منحصر به فرد فردی مرکوری رو تکرار کنیم و فرشی که روش آفتاب پهن شده رو تمیز کنیم.
سیزده به در نمیشه با خانواده رفت بیرون که یه وقت چیزی منتقل نشه، اونم با کسایی که تمام مدت باهاشون تو قرنطینه بودی، ولی پسفرداش مردم میرن سر کارشون میشینن تو اداره، کنار کسایی که هرکدومشون یه گوری بودن برای خودشون. خدایا یا به اینا عقل بده یا منو بکش.
میخوام برم تو خیابون، به یکی یه چاقو بدم بگم میشه نگهش داری برام؟ بعد دورخیز کنم خودمو بزنم به چاقو.
چیزی که روح مرا به درد می آورد این است که نیمی از عمرم احساساتم را در اختیار کسانی قرار دادم که به من آسیب میزدند و نیم دیگر عمرم را، بخاطر ترس از آسیب و صدمه، صرف سرکوب احساساتم نسبت به آدم های مناسب کردم. چه احساسات خالصی که بین انسان های کثیف و بدذات اکو شدند و به شکل تیغه چاقو به من برگشتند و چه احساسات خالصی که با دردی بیشتر از قبل درونم سرکوب شدند. چه فریادهایی که زدم و چه فریادهایی که نزدم.
روحم درد میکند. بنظر میرسد بیشتر عمرم از انسان های درست به انسان های نادرست پناه برده ام. روحم درد میکند که قلب کوچکم، که فرصتی نداشته بزرگ بشود، بیشتر عمرم لجن و کثافتی را توی خودش نگه داشته بود که تمام دنیا با دیدنشان بالا می آورند. چه زنجیرهایی که به جانم بستم تا پیش کسانی که دوستم داشتند قوی بنظر برسم و خودم را جلوی کسانی که مرا منزجر کننده میدانستند بالا آوردم.
تمام وجودم درد میکند، نه تنم که وجودم درد میکند. میخواهم تمام این نکبت را بالا بیاورم و تمام دردهام را گریه کنم. درد میکنم. میفهمی؟
روحم درد میکند. بنظر میرسد بیشتر عمرم از انسان های درست به انسان های نادرست پناه برده ام. روحم درد میکند که قلب کوچکم، که فرصتی نداشته بزرگ بشود، بیشتر عمرم لجن و کثافتی را توی خودش نگه داشته بود که تمام دنیا با دیدنشان بالا می آورند. چه زنجیرهایی که به جانم بستم تا پیش کسانی که دوستم داشتند قوی بنظر برسم و خودم را جلوی کسانی که مرا منزجر کننده میدانستند بالا آوردم.
تمام وجودم درد میکند، نه تنم که وجودم درد میکند. میخواهم تمام این نکبت را بالا بیاورم و تمام دردهام را گریه کنم. درد میکنم. میفهمی؟